Monday, July 23, 2012

استاکر سایبری

در زمان‌های قدیم پسرها برای جلب توجه دختران، بُدوبُدو از آدم جلو می‌زدند و می‌پیچیدند در اولین کوچه. بعد که آدم داشت از سر کوچه رد می‌شد پیس‌پیس می‌کردند و اگر کسی نوجوان و تازه‌کار (کنایه از غیر حرفه‌ای) بود و سر می‌چرخاند به سمت پیس‌پیس و نگاه می‌کرد ممکن بود با حرکت دستِ سخیفی (به نشانه‌ی این که "بیا این‌جا") هم روبه‌رو شود. هیچ وقت نفهمیدم چرا این قشر اندیشه‌پژوه از بین این همه حرف و آوا و کلمه "پیس‌پیس" را که یادآور چسیدن و در بهترین حالت شبیه خالی شدن باد لاستیک وسائط نقلیه بود انتخاب کرده بودند. هیچ وقت هم قسمت نشد بپرسم.

به نظر من چنین اسکل/اوشکول‌هایی حتی اگر هنوز هم عزب و یارقلی مانده باشند حق مسلم‌شان است.
آخه پیس‌پیس هم شد کلید ارتباطی؟
ناگفته نماند که البته دختران زیادی بودند که (حتی دیده شده با آغوش باز) به سمت پیس‌پیس می‌رفتند وگرنه ما سال‌های سال (و هر روز در مسیر بازگشت از یک، دو، سه، مدرسه) شاهد این روند چس‌چسانه نبودیم و زودتر ور می‌افتاد. یکی‌ش مثلاً سپیده، دختر همسایه روبه‌رویی. امیدوار ام پسرش محصول ازدواجی با یک "پنچرگیری‌سرخود" نباشد و آن ازدواج کذا از راه شرافتمندانه‌تری حاصل شده باشد.

Saturday, July 21, 2012

راه نجات

اولین دلیلی که باعث شد کتاب معارف اسلامی و در کل "معارف اسلامی" (و اون بخش آخر کتاب که اسمش یادم نمی‌آد و شرح آداب و... آهان "احکام" رو می‌گم)... را جدی بگیرم، ذکر اندازه و ارتفاع ظرفی بود که آب کُر ازش حاصل می‌شد، گیرم تو خونه قابلمه ظرف کر حساب بشه. چنین چیزی به نظرم بیش از حد برای یک مذهب الکی دقیق بود.
شاید یک چیزی می‌دانستند که ریاضیات/محاسبات وَ علم را به شکل گسترده وارد "معارف" کرده‌اند. حتی اگر این رویکرد محاسباتی/علمی سطحی هم بود که اکثراً بود باز نمی‌شد جدی نگرفت چون انگشت گذاشتن روی نقطه‌ی حساسی بود که طی سال‌ها در بشر به وجود آمده بود.

Thursday, July 12, 2012

هستیم حالا

ژانر: معلم‌ورزش‌ها
به‌زودی یک حال‌گیری اساسی از این عوضیا خواهیم داشت...

Monday, July 9, 2012

اَکدِمی

هنرستان / مشاهدات شخصی / یک / داخلی
مهمان ویژه: عینک کائوچویی

آخرین واحد طراحی در هنرستان‌ها مشخصاً مربوط می‌شد به پرتره و آناتومی. من اول فکر می‌کردم وای چه سخت... حالا چه بدبختی‌ای بکشیم سر پرتره و آناتومی... ولی خیلی راحت‌تر از اونی که فکر می‌کردم پیش رفت و مثل واحدهای یک و دو و سه (طبعاً بعدش زنگ مدرسه)، کارهام مورد توجه دبیر طراحی‌مون با بیش از بیست و یکی دو سال سابقه قرار گفته بودند و کلاً هر کاری می‌کردم اوکِی بود... با این که خودم شدیداً واقف بودم که کلاً چه کلاس‌های شوت و فاقد تخصص‌ای رو داریم از سر می‌گذرونیم.
بخش آناتومی که چه بخوام قربون‌اِش برم چه نه، منحصر شد به کشیدن دست‌ها و کف پاهای خود و اعضای خانواده؛ بدون این که خبر قابل عرضی از شکم، ران، زانو، آناتومی فرد رقصنده و فلان باشد. تنها سر اسکیس زدن بود که بدن‌ها رو کامل می‌کشیدیم و البته لازم به گفتن نیست که بدون مانتو و مقنعه.
و پرتره هم کم نمی‌آورد و "منحصر" بود به کشیدن ده بیست جفت چشم و مقادیری لب و بینی، هر کدوم به تنهایی... از همکلاسی‌ها (هر هفته)...
و کشیدن سر و گردن ایزابل آجانی و برخی هنرپیشه‌ها و هم‌چنین چهره‌ی دوستانی که به نوبت می‌رفتند روی سکوی پای تخته روی صندلی می‌شِستند. قرار بود فقط تمرکز کنیم که "شبیه" بکشیم و چیز دیگری مهم نبود.
کلاس‌ها سر واحدهای تخصصی دو قسمت می‌شد که فضای بیش‌تری داشته باشیم ولی در نهایت همون فضای بیش‌تر هم شامل سهم اضافه‌ای از میز (تنها یک سوم بیش‌تر از واحدهای عمومی) بود.
ما سر واحدهای عمومی می‌شنیدیم که در گروه دیگر هر هفته یکی از بچه‌ها مایوی یه‌تیکه می‌پوشد و سر کلاس مدل می‌شود، یعنی نزدیک‌ترین حالت به مدل برهنه. دبیر ما این کار را نکرده بود، شاید چون اول به ذهن خودش نرسیده بود. ما می‌شنیدیم ولی علاقه‌ای نشون نمی‌دادیم و هرگز حتی یک نفرمان پیشنهاد ندادیم که همچین کاری کنیم.
ما کلاس طبقه‌ی پایین بودیم که سر عمومی هم هر دو گروه همان جا بودیم. آن کلاس مثل آن یکی کلاس ِ آن طبقه و کلاس‌های طبقه‌ی همکف، طرف حیاط نبود.
پنجره‌های یکسره‌ی کلاس، رو به دیواری سیمانی و بلند و تیره و نمناک باز بود که از لبه‌ی پنجره‌ها تنها یک و نیم متر فاصله داشت. نصف بالایی دیوارهای کلاس رو موکت سبزی پر از سوزن ته‌گرد گرفته بود، با میزهای پهن قهوه‌ای. کلاس‌مون رخوت عجیبی داشت. خنک بود و به نظر می‌رسید غیر از در کلاس که به راهروی پهن سنگ‌پوش و خاکستری باز می‌شد روزنه‌ای به جایی نبود.
دبیرمان عینک کائوچویی بزرگی می‌زد و چون کلاس‌مون به دفتر نزدیک بود، بیش‌تر توی کلاس نبود! یا در راهرو بود یا دفتر، بنابراین زمانی که کسی می‌رفت روی صندلی ِ پای تخته می‌شِست و نگاه همه‌مون طبیعتاً متمرکز می‌شد روش، همین که خطوط اصلی در می‌اومد دیگه هر کسی سعی می‌کرد زودتر از هر کس دیگه اون رو بخندونه و هم‌زمان به امر "سایه زدن" اقدام می‌کردیم. به نوعی هیچ سخت‌گیری‌ای از طرف دبیر مربوطه در کار نبود و تا آخر ترم تقریباً شیوه‌ها و مهارت‌ها در سطح اولیه‌ی هر کس باقی موند که در این مورد بعداً بیش‌تر توضیح داده می‌شه.

قبلاً هم به این مسئله پرداخته‌ام (کجا؟ شما نمی‌دونی) که با توجه به تحقیقات شخصی و میدانی ِ خودم؛ "الف تا ر"ها کلاً هوش و طرب بیش‌تر، خصوصیاتی درونی‌تر، شوخ‌تر، منطقی‌تر! و آسان‌گیرتر از دسته‌ی "سین تا ی"ها دارند. برای ما همان قدر بس بود، چون مایو یا شلوار در هنرآفرینی ما تأثیری نداشت. ما "نخورده مست" و در نتیجه "ندیده دیده" بودیم. هنر ما غوطه خوردن در فضا و متلک انداختن به مهشید بود که به نحو احسن انجام می‌دادیم.
ما حتی برای رضای خدا هم که شده جامون رو با هم عوض نمی‌کردیم تا "از زوایای دیگر" رو هم تمرین کنیم. من کل ترم پرتره رو در حالت سه‌رخ کشیدم و بغل‌دستی‌م که سر میز می‌شِست سه‌رخ متمایل به روبه‌رو ولی هر دومون اسکیس‌ها رو از سمت چپ بدن روشنک می‌زدیم.
هنوز هم در منازل، اتوبوس یا هواپیما من اصرار دارم چسبیده به دیواره‌ها بشینم و عکس‌هایی از خودم این ور و اون ور بگذارم که سه‌رخ یا نیم‌رخ هستند. آشناترین حالت‌ای که یک چهره نزد من داره... و اولی الامر منکم...

Wednesday, July 4, 2012

نزاع

واقعاً برای کسی که یک متن طولانی می‌نویسد قابل درک نیست که پاراگراف‌بندی مهم است و چشمان آدمی‌زاد توان دنبال کردن هشتاد نود خطِ پر از کلمه را ندارد؟
یعنی تحصیلات در مقاطع ابتدایی، راهنمایی، دبیرستان و دانشگاه وَ گذراندن واحدهای ادبیات فارسی و نگارش همین قدر هم برای مردمان کاربردی نیست که دقت کنند درست بنویسند و درست منتشر کنند؟... مثلاً روی واو -ُ نگذارند، کتاب من را کتابه من ننویسند و هر جا باید جدا بنویسند رعایت کنند؛ تا کسی "می‌مونه" را "میمونه" و "میمون اه" نخواند و فکر نکند نویسنده‌ی "در تاریخ میمونه" به تاریخ اون میمونه علاقه‌مند است یا به نظرش در برهه‌ای خاص از تاریخ، یک میمون فرو رفته است.
جدا از این شوخی (که واقعاً گاهی در همین حدِ مسخره جدی می‌شود و اخبارگوهای بی‌بی‌سی بیش‌تر از هر کس می‌دانند چنین اشتباهات نگارشی باعث چه تپق‌های خنده‌داری می‌شوند)، نیم ِ بیش‌تر نوشته‌هایی که در نِت منتشر می‌شوند دارای این مشکل هستند. جمله‌ها اول تا آخر یکسره نوشته شده‌اند. بماند که غلط‌های املایی (که حالا عمدی نباشند) بیداد می‌کنند و نقطه و ویرگول درست استفاده نمی‌شوند. دونقطه و دونقطه‌ویرگول که کلاً فراموش شده‌اند.
برای ادب کردن این دسته از افراد، دیگر نوشته‌هایی را که یکسره نوشته شده‌اند و در آن‌ها حداقل‌توجه‌ای به ریخت نوشته و تناسب و پاراگراف‌بندی نشده‌است... نخواهم خواند.
انتظاری عقلانی می‌رود که خواننده‌ی این سطور به جای این که بگوید "خب نخون، چی می‌شه حالا مثلاً" یا "فکر کرده کی هست"، لختی با خود تفکر کند.

توضیح واضحات: دقت، آلت قتاله نیست و نمی‌کُشد بل‌که انسان را دقیق می‌کند و من تا به حال ندیده‌ام دقیق‌ها در دسته‌ی آدم‌بدها قرار بگیرند بل‌که اگر دقت کنید شاید روزی شرلوک هولمز شُدید.

Monday, July 2, 2012

بق‌بقو

عروسی‌ها / مشاهدات شخصی / یک / داخلی‌خارجی
مهمان ویژه: عادل فردوسی‌پور

در تمام عروسی‌ها، دقت کنید... "تمام" عروسی‌ها لیست معینی از آهنگ‌ها پخش می‌شد. این مسئله شاید مهم نباشد ولی باید بررسی شود. عروسی‌ها از شاه‌عبدالعظیم و پیوند مبارک سهیلا و مرتضی به بالا، بدون استثناء با کفتر کاکل به سر شروع می‌شد به طوری که من هر وقت اسم عروسی بشنوم سریع تصویر یک کفتر کاکل به سر در ذهن‌ام مجسم می‌شود و کاری‌ش هم نمی‌توانم بکنم. کفتر کاکل به سر برای ما حکم کلیسا را دارد برای خارجی‌ها.
پس از این که کفتر کاکل به سر پیغام را به یار مورد نظر رساند (وای وای) و چند بار هم برای تأکید بیش‌تر به عروس و داماد بازپخش شد نوبت می‌رسید به ای یار قشنگ موبلند مشکی‌پوش که شلق‌شلق می‌زنه تو گوش. این آهنگ بسیار طرفدار داشت و همه‌ی زنان و دختران فامیل می‌خواستند با آن برقصند لذا بیست تا سی دقیقه و حتی گاهی بیش‌تر بازپخش می‌شد تا نوبت به همه برسد. همه تمایل داشتند آن هوچی‌بازی ِ به‌خصوص ِ سالن زنانه را حتماً با صدای شهرام شب‌پره انجام بدهند در حالی‌که از آن طرف صدای آقای مجلس‌گرم‌کن از پشت میکروفون‌اش که اِکویی بسیار قوی داشت (و در باندهای‌اش که هواش زیاد بود، اگر یک عباس‌آقا می‌گفت (عموعباس‌مون) چند تا عباس‌آقا از کنارش در می‌آمد... و هنوز هم اکوها به قوت خود باقی هستند)؛ مو به مو حوادث را گزارش می‌کرد و همه می‌دانستند کی الآن آن طرف رفته وسط و کی اول تا حالا نشسته سر دیس شیرینی.
خلاصه فاز عجیب و سوررئالی بود که من گرچه بالاخره توانستم درک کنم، بدین ترتیب که: "مثل این که دیگه ما همین ایم دیگه"، ولی باز هم نتوانستم هضم کنم.
بعداً مُد شد مجلس‌گرم‌کن با اکیپ می‌آمد و علاوه بر خودشیرینی و گزارش ماوقع از قسمت مردانه، خودش هم می‌خواند برای همین آن دستِ‌کم تنوعی که در صدای خواننده‌ها بود هم حذف شد و اول تا آخر باید صدای گوشخراش و هم‌آمده و گاهی لهجه‌دار یک عشق موزیکِ خسته را می‌شنیدیم. دیگه حالی به آدم می‌مونه؟ نه والله. احوالی به آدم... نه والله.
بعدها عادل فردوسی‌پور هم در برنامه‌ی نود از همین الگوی به نظر من ناموفق پیروی کرد و خودش، هم بخش متلک و خودشیرینی و مزه‌پرانی را اجرا می‌کند، هم بخش جدی و مصاحبه را اداره می‌کند و احتمالاً به نظرش باقی جوانان علاقه‌مند به فوتبال بوق اند و کاری از دست‌شان بر نمی‌آید در نود بکنند تا برای جوان مردم اشتغال‌زایی هم بشود مثلاً. حالا من به این‌هاش کاری ندارم واقعاً و اشتغال‌زایی رو الکی گفتم که همگی روش حساس بشیم.
کدوم همگی؟
ای آقا، به هر حال این روش ِ خاص ِ مال خود کردن خیلی برای من آزاردهنده ست...

خب... آهنگ سوم؛ ترانه‌ی محبوب جوانان و دانش‌آموزان بود؛ بله، "سر درس هندسه" / در بعضی نُسَخ "سر زنگ هندسه" / در اصل "زنگ تفریح"
این آهنگ باعث شده هنوز هم که هنوز است همه از زنگ هندسه توقع معجزه داشته باشند ولی کی ست که نداند زنگ هندسه‌ای که هاتف می‌گفت اگر هم وجود خارجی داشت باز مال از ما بهتران آن‌ور آب بود؟
خدا خود می‌داند، کلاس مختلطی در کار نبود و ما هم که همیشه ریاضی داشتیم و فقط یک هندسه‌ی عمومی در اول دبیرستان آن هم به‌زور به دانش‌آموز می‌چپاندند، و در دانشگاه هم باز برای اکثریت خبری از هندسه نیست ولی از طریق انتقال ژنتیکی و حسی، کماکان دانش‌آموزان ِ همان یک واحد هندسه مثل اعقاب‌شان که ما باشیم خماری و بی‌رمقی خاصی به زنگ هندسه ترزیق می‌کنند.
معلوم نبود دقیقاً به چه دلیل خانم‌هایی که سن بالاتری داشتند و اکثراً "مادر دو فرزند" بودند با این آهنگ حال نمی‌کردند و کمیَت صحرای محشر ِ آن وسط به مقدار قابل ملاحظه‌ای ریزش می‌کرد در حالی که این تنها آهنگ عروسی‌ها بود که ریتم خاص و جدیدی داشت و آدم می‌توانست دست راست را سه‌مرحله‌ای به عقب ببرد و سپس دست چپ را هم سه‌مرحله‌ای به عقب ببرد. غیر از آن، سرشار از تشبیه و مراعاتُ النظیر بود و تصاویر زیادی در ذهن ایجاد می‌کرد. مثلاً شما همان "تو کویر سینه‌ام" را فرض کنید یا می‌خواید نکنید...
باقی لیست بدون ترتیب شامل لیلا فروهر، اندی کوروس، داود بهبودی، عارف، ابی، شهره و حتی آصف و موارد مشابه بود ولی جالب است بدانید که تا همین ده پانزده سال پیش شهرام صولتی جایی در مجالس عروسی نداشت.
درواقع آن زمان هنوز ذات‌اش برملا نشده بود و همه او را در کتگوری "داریوش‌مانند" ولی طبعاً در گونه‌ی چیپ دسته‌بندی می‌کردند. اولاً که سیبیل مردانه داشت که پس از زدن و دست‌کاری کردن‌اش همه و خودش متوجه شده‌اند که کلاً آن سیبیل عرق‌خوری تیریپ مثبتی براش بود. پشت‌مو داشت، صداش بم بود و در ویدئوهای طنین مشاهده می‌شد که با موی سشوارکشیده مثل بچه‌ی آدم نشسته روی صندلی کنار ژاکلین جون و سعی دارد حالت شجریان و شهرام ناظری را تداعی کند. وی حتی از سیاوش قمیشی که فرنگیس بیرون داده بود هم به عروسی‌ها دورتر بود. تنها جایی که گاهی صداش شنیده می‌شد در یک آهنگ دوصدایی بود که با خواهرش خوانده بود که طبیعتاً نظر ما این است که کلاً کاش نمی‌خواند چون گویا مجبور هم نبوده...
وی بعدها فهمید نه تنها نون تو خالتور بوده‌است بل‌که نون تو عروسی هم هست و به‌شدت به سمت "الهی قربونت برم" و "حالیته؟" هجوم آورد جوری که سرش از نتیجه‌ی برخورد مثل ماهی‌تابه پهن شده...

به هر حال آن زمان اگر راننده‌ی ماشین عروس می‌خواست جَوّ شخصی بدهد و خبط می‌کرد و از ضبط‌اش صدای شهرام صولتی بیرون می‌آمد ماشین ِ عروس و داماد از دور مسابقات خارج می‌شد و ماشین مدعوین و دوستان تا پایان کارزار خیابانی و برگشت از میدون‌آزادی ابتکار عمل را در دست می‌گرفتند.

با ورود کامران‌هومن و "حالیته‌شهرام"ها فصل دیگری رقم خورد و دیگر از آن پس عروسی‌ها مثل صورت شهبال می‌ترکیدند و بوی کباب‌کوبیده دولتی همه جا را می‌انباشت حتی اگر همیشه شام عروسی‌ها زرشک‌پلو با مرغ بود.