Tuesday, April 30, 2013

عنایت دارید سرکار؟

وداع با دار فانی هم از اون حرف‌ها ست. این ما هستیم که فانی هستیم، دار که سر جاش اه.
البته بنده هم مستحضر هستم که با توجه به نظریه‌ی اینشتین کلاً فنا وجود نداره، همه‌ش هی همه چی تبدیل می‌شه به یه چیز دیگه (خدا بیامرزه آلبرت رو واقعاً)... لکن حضور و وجود انسانی ما ست که با مرگ فنا می‌شه... یه چیزی مثل ارتعاش صدامون در لحظه، یا غر زدنامون... ولی برای عقده‌گشایی پشت سر مرده می‌گن وداع با دار فانی. باز بگن وداع با عنایت فانی قابل قبول‌تر اه.

Sunday, April 28, 2013

تخم افکندن بود در شوره‌زار

این فیلم "خانواده در تبعید" به چشم من که خیلی خوب بود.
غیر از فیلم بودن‌اِش و علی‌رغم این که نمی‌شه گفت خونواده‌ی توی فیلم تصویر آرمانی "خانواده" برای من اه ولی اون صمیمیت و گرمای بین‌شون خیلی دلنشین بود. مدلی از خونواده بود که من یکی که شخصاً تجربه نکرده‌م و در مقایسه با تجربه‌ی من با خودمون و حتی در گرد هم‌آیی‌های فامیلی، چیزی شبیه بهشت وعده‌داده‌شده به اهل زمین بود.
بعضیا ژنتیک برای جزوی از خانواده بودن به دنیا می‌آن و ساخته می‌شن... فارغ از خوبی‌ها و بدی‌هاشون.
برای زندگی در سطح عام جامعه و آدم‌هایی که در خط مستقیم زندگی پیش می‌رن و تغییر مسیر مهم و شاخصی توی زندگی اجتماعی‌شون با دست خودشون نمی‌دن یا واسه‌شون اتفاق نمی‌افته، ریشه و اکتساب ِ ناخودآگاه خیلی مهم اه. مثلاً صمیمیت خونواده‌ی توی این فیلم همه در احساس و گرما و عشق پدربزرگه ریشه داشت در حالی که مثلاً پدربزرگ پدری من که سال‌ها پیش از تولد من از دنیا رفته بود کسی بوده که از بداخلاقی و یک‌دنده‌گی و لج‌بازی و رفتارهای بچه‌گانه‌ش روایت‌های عجیب و غریبی شنیده‌م و در توصیف عملکرد و نحوه‌ی غیر ممکن هضم‌اِش همین بس که می‌گن تنها کسی بوده که بابام اون‌قدر از واکنش‌های ناگهانی‌ش می‌ترسیده که حتی جرأت نداشته بهِ‌ش بگه اگه تشنه ای آب برات بیارم آقاجون... یا اگه خسته ای جا بندازم بخوابی. می‌گن کوچک‌ترین اشاره به ابروی بالای چشم‌اِش باعث می‌شده بزنه تو خاکی و سه‌سوته چند کیلومتر بره... رفتن تمثیلی نه ها... جداً کفش می‌پوشیده می‌رفته دِه.
با این پیشینه چه انتظاری می‌شه از پسرای همچین آدمی داشت؟ مگه این که پسران چنین مرد یا مردانی آگاهانه درس بگیرن و مسیر متفاوتی رو برن وگرنه ژن وَ تنبلی نوع بشر اونا رو می‌کشونه به مسیر اجدادشون.

مردان نکونام

مضحک‌ترین و دردآورترین اتفاق ادبی سال‌های اخیر برای من، این بوده که طرفداران حافظ شیرازی و سعدی شیرازی (بله، هر دو گویا شیرازی بوده‌اند) افتاده‌اند به بت‌سازی و به جون هم... و این دسته به بت اون دسته فحش می‌دهن و اون دسته به بت این دسته و البته علاوه بر فحش و فضیحت که نقل دهان هر ایرانی ست، برای برتری ِ بت خود، استدلالاتی جدی نیز می‌کنند. لازم به گفتن نیست که حتی استخوان‌های آن دو عزیز شاعر زیر خاک به لرزه افتاده از این جهالت.

مثل یه حادثه

همه جای دنیا هی داره به رشته‌های دانشگاهی و تنوع‌شون افزوده می‌شه تا به اون جا که حتی رشته‌ی باب دیلن‌شناسی و دیوید بکهام‌شناسی هم وجود دارند. منظورم این اه که یک فرد و رفتارهای شخصی‌ش و حتی انتخاب لباس‌اِش مولد یک رشته‌ی تحصیلی تونسته باشه، و تحصیل یعنی اشتغال و اشتغال یعنی کسب در آمد از راه دانش، هر دانشی که شخص داره.
اون وقت تو این مملکت دخترا رو که از تحصیل نزدیک هفتاد رشته و زیرشاخه محروم کرده‌اند و حالا می‌خوان دانشگاه اقتصاد شریف رو ببندن!... چی تو مغز کسانی که این تصمیمات رو می‌گیرن می‌گذره؟ چی از دانش واجب‌تر اه واسه ایران؟ پدر و مادر این تصمیم‌گیرنده‌ها کجا هستن؟ آن‌ها را به نزد من آورید.
به امید روزی که در ایران رشته‌ی ریش‌سیبیل ابی در جوانی و مدل موی "بن ویشاو"شناسی... بله، داشته باشیم.

Saturday, April 27, 2013

از تو می‌پرسند

بله، دستاورد امروزم این بود که، "ای به عصب رسیده" دارم.
نگو قبلاً پُر شده بوده ولی چون از مواد رنگِ دندان استفاده شده هیچ نشونه‌ای نمی‌دیدم... به خودم می‌گفتم این به این تمیزی و خوشگلی چه‌ش می‌تونه باشه آخه؟

وقتی دندونی در دهان من به عصب می‌رسه مسکن و مفنامیک و کمپرس و اینا مطلقاً بی‌فایده ست و آب‌نمک قرقره کردن روم تأثیر عکس داره. قشنگ یه هفته درد بی‌نهایتی می‌کشم. فک و لب و لُپ و چشم و همه جا از تو درد می‌گیره. دردِ به عصب رسیدن این جوری اه که آدم می‌خواد یه کاردی تیغی چیزی ور داره فرو کنه لای دندون تا درد از عمق به سطح و کناره‌ها بیاد و سپس در فضای اطراف منتشر بشه... ولی دیگه تو عمق نباشه. دردی که تو عمق اه مثل این اه که منطقه‌ای غیر قابل دسترس مثل زیر ناخن شست پای آدم به خارش بیفته یا یه عطسه‌ی انسان‌ساز و درست و حسابی وسط راه گیر کنه.
به عنوان یک متخصص ِ "مورد عصب‌کشی واقع شدن" و یکی از اون سینه‌سوخته‌های جبهه‌ی عصب‌کشی باید به عرض برسونم که پروسه‌ی "خدایا ور دارم یه کارد توش فرو کنم" تنها در آخرین مرحله (بعد از گذراندن روزهای عصب‌کشی و جاسازی آنتی‌بیوتیک)، یعنی روز قشنگ پُر کردن به انتهای معنادار خود و ارضای مخاطب رنجور می‌انجامه. (جون‌ام جمله‌بندی‌م)...
اون روز اه که دندون‌پزشک تمیز و مرتب و مهربان و موقر چند تا پلاک فرو می‌کنه تو اون لثه‌ی ملتهب... بعد چند تا چیز رو با پیچ به هم می‌بنده سفت می‌کنه (عاشق این قسمت پیچ بستن و اینا م) وَ سیمانی که درست کرده رو با سوزن‌هایی موی‌شکل و موی‌اندازه تو کانال‌های باریکی که فقط چشمای قشنگ خودش و خدای خودش می‌بینه... هِی فشار می‌ده هِی فشار می‌ده جوری که می‌گی دکتر جون الآن استخونام از زیر فک‌ام می‌زنه بیرون. بله، کانال‌ها رو پُر می‌کنه و بعد ملات رو روشون می‌ریزه و جاساز می‌کنه. با کاردک ظریف‌اِش مثل میکل آنجلو اضافات رو هم بر می‌داره و یه مروارید سفته‌شده تحویل می‌ده.
متأسفانه این ارضای نفس‌گیر در مقابل مبلغ قابل توجهی پول انجام می‌گیره و اصالتِ هُرم نفس‌هاش و قداست‌اِش زیر سؤال اه.
تازه آخرش هم نامردی صورت می‌پذیره و دکتر پلاک‌ها رو در می‌آره. طی این ده پونزده سال چند بار تا حالا کرده‌م بگم دکتر بذار پلاکا بمونه این لا. خیلی حال می‌دن لعنتیا. آخر طاقت نیاوردم یه بار گفتم دکتر این پلاکا که کار گذاشته می‌شه یه حس خوبی به آدم می‌ده. گفت آره راس می‌گی.
بیا... دکتر هم موافق بود.

Friday, April 26, 2013

گول

هیچ چی در ظاهر پیدا نبود، مثل همیشه، ولی آخر باز گول افواه رو خوردم و آب‌نمکه رو قرقره کردم. الآن شدم شبیه مارلون براندو در پدرخوانده... یعنی همون موضع شاخص در صورت ایشون، اندازه‌ی یه گردوی ِ تر برآمده شده، پایین فک.
چرا وقتی می‌دونم به من نمی‌افته و بارها دیدم بدترم کرده باز امتحان می‌کنم؟ چه قدرتی داره چیزی که از افواه مردم تو کله‌ی آدم می‌ره.
به همون نسبت نشاسته برای این جور مواقع واسه من به اندازه‌ی یه تیکه پنبه که بکنی تو دهن بی‌مصرف اه. این که می‌گم حقیقت اه: "اونا همه‌ش دروغ اه".

عصب

هشدار: خطر انتقال ناخواسته‌ی ناراحتی ِ مفرط.
به هر درد و مرض و بدبختی، یه پسوند عصبی می‌چسبونیم تا راحت‌تر هضم بشه... که آخرش هم نمی‌شه.
دندون‌درد عصبی
دو سه هفته بود درد می‌کرد. می‌دونستم یکی دیگه هم به "عصب" رسید و باید سیصد و پنجاه تومن هم خرج این یکی کنم. وایسادم تا پول کارم‌و بریزن بعد برم. ریختن و دو سه روز هم به بی‌اعتنایی گذروندم. دوباره سرما بهِ‌م پاشیده بود و عطسه می‌کردم. عطسه همانا و دندونام محکم خورد به هم. عربده‌ای کشیده از درد بیهوش شدم و همون روز، هم کشیده و به نزد پزشک خوب و منصف و خوش‌اخلاق‌ام رفتم... این دکتر یکی از شانس‌های معدودی اه که در زندگی آورده‌م. عکس گرفت و بهِ‌م گفت عقل کل، ای اسوه‌ی حافظه این‌و که دو سال پیش عصب‌کشی کردم. برای خرجی که نباید می‌کردم خوشحال شدم. گفت عصبی اه و ملتهب شده و شاید از اثرات عفونت سرماخوردگی قبلی‌ت هم باشه. اضافه کرد دندونات به شکل محسوسی لب‌پَر شده و شبا حتماً دندون‌قروچه می‌کنی یا زیاد رو هم فشار می‌دی. بهِ‌ش گفتم هیچ بعید نیست شبا پایه‌ی صندلی گاز بگیرم یا با دندون ناخن‌گیر بشکنم بس که عصبی ام. دندون‌قروچه مال یه دیقه‌م اه.
یه ماه قرص خوردم و نسبتاً بهتر شد. حالا دوباره بعد از یکی دو ماه دردش شدیدتر شروع شده.

سرماخوردگی عصبی (فلش‌بک در مطب روان‌پزشک... نه، دندان‌پزشک)
داشتم از تمیزکاری بر می‌گشتم خونه‌ی خواهرم. عرق کرده بودم و گرم بودم ولی لباسام کم بود و روسری‌م نازک، چون به خودم گفته بودم بابا همین سر کوچه ست دیگه. پام‌و گذاشتم تو کوچه و یکی از تیزترین و سردترین بادهایی که در عمرم بهِ‌م خورده از چشم‌ها و بینی و سوراخ گوش‌هام رفت تو و تو مغزم پیچید و دور زد. فک کنم تمام غدد لنفاوی بدن‌ام رو شوکه کرد. مثل یه دستکش خیس و پاره رسیدم خونه و خودم‌و انداختم رو بخاری.
حالا از طرفی هم درست یک هفته قبل اون باد استخوان‌سوز، در یک شب سرد زمستون "باز" بدون پالتو و گوش‌گیر روی پل عابر پیاده گیر باد افتاده بودم، و یک "بُخورم‌بُخورم‌مرد" ِ غیور هم رو پله‌برقی ایستگاه خودش رو رسونده بود پشت سرم. صداش‌و که شنیدم بر گشتم دیدم چسبیده کنار من، با بلندترین صدایی که می‌شد از خودم در بیارم غرش کردم چون تو اون شرایطِ خسته‌مونده و هنگامه‌ی پیاده شدن از پله‌برقی فحشی به ذهن‌ام نرسید. هم ترسید و هم به خنده افتاد گفت باشه باشه و دویید. تازه یادم اومد باید فحش می‌دادم، چند قدم دنبال‌اِش روی پل دوییدم و آشغال و کثافت رو حواله‌ش کردم. گلوم از فریاد زدن زخم شد و بعدش هم گیر یه تاکسی افتادم که اگزوزش داخل ماشین بود. اگر ندیده باشید شاید فکر کنید شوخی می‌کنم ولی اگزوز دقیقاً "توی" ماشین بود و غرق در دود شده بودم.
خلاصه تیتراژ و موسیقی متن و کل بدبختی‌های بازیگران اوشین و حانیکو و از سرزمین‌های شمالی پیش درد و محنتی که در سه ماه سیاه زمستون پارسال تجربه کردم هیچ چی نیست... این هم که بهار پُرشکوفه‌مون اه.

مرگ از سرما (قطعاً عصبی)
خونه‌ی خواهرم کف‌اِش سرامیک اه و سیستم گرمایشی‌ش (از سر بی‌مسئولیتی ِ بسازبفروش‌های رذل و ابله) نه تنها شوفاژ و تقسیم گرما نیست بل‌که فقط یه دونه بخاری تو هال اه و اونایی که می‌خوان تو اتاقا‌شون باشن بهتر اه بمیرن. اون جا من تخت نداشتم. همون طور که در ناله‌هام پروندم، تو تمیزکاری ِ خونه‌مون بودم و هر شب با دست و پا و کمر دردو، خسته و کوفته و داغون (به معنی واقعی کلمه) بر گشته بودم اون ور. یه شب برای بار هزارم داغ بودم و حالی‌م نشد. ولو شدم رو فرش و خواب‌ام برد. دو ساعت بعد انگار از خواب مرگ بلند می‌شدم چون سفت و سنگین و یخ‌زده بودم. دندونام قفل شده بود. چشمام باز شده بود ولی احساس انسانی نداشتم. چند دیقه طول کشید تا بتونم تصمیم بگیرم که بلند بشم.
می‌گم از مرگ بر گشتم چون همین که تونستم دست دراز کنم و لباس اضافه تن‌ام کنم بدن‌ام عجیب درد گرفت و قلب‌ام فشرده شد ولی جوری یخ زده بودم که نتونستم بگم آخ. در فیلم آخرین وسوسه‌ی مسیح، ویلم دافو می‌ره تو مقبره‌ی لازاروس که زنده‌ش کنه بعد صدای فریادهای لازاروس می‌آد چون گردش دوباره‌ی خون و از کرختی ِ مرگ در اومدن درد داره. نیم ساعت که کنار بخاری چسبیدم تازه دندونام شروع کرد به تلق تولوق. یه روز کامل لرزیدم. بعداً خواهرم خیلی جدی می‌پرسید رفته بودی اون دنیا کی‌و دیدی؟ خوار عمه‌م‌و دیدم. کی‌و باید می‌دیدم؟

معده‌درد عصبی
آقای دکتر هر چی مُخورُم سر دل‌اُم درد مِره... احتیاج به شکافتن نداره دیگه، چون به زودی شاهین نجفی و محسن نامجو یه آهنگ جدید می‌دن بیرون و توضیحات کامل رو از طریق عرصه‌ی عمومی به عرض زنان بی‌چاره و تحقیرشده‌ی زندگی خصوصی‌شون می‌رسونن... تو هم که هر وقت اومدیم درازت کنیم معده‌درد عصبی داشتی ضعیفه و دل‌دردت هم که واسه فلانت اه و جوشای عصبی هم که کم نزدی و سلولوییدات هم که تخت نکردی هنوز و کوکوی دو شب‌مونده‌ت هم که سوخته ست و موهات هم که ریزش عصبی دارن و بابات هم که پروستات داره و آنجلینا جولی رو نگاه سه تا شیکم زاییده باز خودش‌و جمع کرده و جبر جغرافیایی یعنی همین که من تو محدوده‌ی تو ام و تو هم که داف نیستی و خوب نمی‌دی به ما و... خلاصه از این گه‌خوریای مُدشده... از هر صد مذکر هم‌وطن نود و نُه و نیم درصد از همین قماش اند.

پرش چشم عصبی
بله، گاهی یه روز کامل می‌پّره.

سیاهی رفتن چشم (عصبی)
گاهی یه پشه می‌آد رد می‌شه از جلومون، دست دراز می‌کنیم بکشیم‌اِش می‌بینیم در میدان دید خودمون خونه داره.

رعشه‌ی عصبی
خدا برا هیچ کس نخواد.

اضافه‌وزن عصبی
آزمایش الهی... زمانی که همچون یک پیامبر با خودت عهد می‌کنی هر چی تو یخچال هست باید تموم بشه چون آخرالزمون و عذاب الهی نزدیک اه و هیچ چی هم نیست بهِ‌ش چنگ بزنیم و دندون توش فرو کنیم.

Monday, April 22, 2013

به من مدرک بده ای یار

چه خوش‌خیال بودم که فک می‌کردم مدرک لیسانس‌ام تو دانشگاه منتظر نشسته من برم بگیرم‌اِش.
یه مراحلی برام شرح داده‌ن که ترجیح می‌دم اصلاً به گذروندن‌شون فک نکنم. آخرین بار حتی رام ندادن از در برم تو. گفتن مقنعه باید داشته باشی. حالا من از بی‌حوصله‌گی صورت‌ام هم به زور شسته بودم.
مقنعه رو دوباره یادم رفته بود. وایساده بودم داشتم ناشیانه سوت می‌زدم که یارو تحت تأثیر قرار بگیره رام بده دیدم یه دختره با مقنعه اومد رفت تو... آرایش در حد عروسی ِ نوه‌عمو، موها به رنگ خورشید و مقنعه تا مرکز سر عقب‌رفته، گوش‌هاش تقریباً بیرون از مقنعه، گوشواره‌ش سی چهل سانتی می‌شد و انداخته بودش بیرون که تا رو سینه‌ش پایین می‌اومد. خلاصه یارو اون‌و دید و سوت زدنای من هم اثر کرد. رفتم تو و مراحل مثل تخم‌مرغ واقعیت خورد تو صورت‌ام، شکست و سرازیر شد پایین.
یه عمری هی قمپز در کردم که اصلاً مدرک نمی‌خوام و فلان... حالا باید تا دو هفته دیگه مدرک داشته باشم ولی دچار مراحل "جدید" آموزش و پرورش شده‌م. اسم آموزش و پرورش رو باید بر دارن از روی این دم و دستگاه نکبت. کو آموزش؟ کو پرورش؟ فقط کینه پرورش می‌دن، بی‌عدالتی آموزش می‎دن، قانون می‌چپونن.

Sunday, April 21, 2013

مرگ در می‌زند

امروز رفتم آب تنگ ماهیا رو عوض کنم دیدم بزرگه که خالای سیاه داره پوریا (نام‌گذاری از پارسا)، مثل شناگرا اومده ولو شده رو آب (به پهلو البته) و مُرده. به نوعی هنوز داشت دهنش تکون می‌خورد ولی احساس می‌کردم سفیدی‌ش به کبودی می‌زنه. بدو بدو رفتم آب تنگ‌و عوض کردم. دیشب برای بار چندم یک کم سبزی خشک و جوی پرک‌شده پودر کردم ریختم تو تنگ. فکر کردم از همون مرده. از هول‌ام یادم رفت شیر رو بذارم رو مدل دوشی برای همین فشار آب هی می‌خورد بهِ‌ش و پس‌واروش می‌کرد. چار پنج بار آب ریختم و خالی کردم. به خودم گفتم لحظات آخر یه ماهی قرمزو ندیده بودی که اون هم دیدی و از این به بعد گه‌گاه سر این هم باید بشینی گریه کنی.
می‌خواستم بندازمش تو توالت بره ولی دیدم از من ساخته نیست. تنگ‌و گذاشتم سر جاش تا یکی که اومد بگم ماهیه رو ور داره. نیم ساعت پیش دوباره نگام افتاد دیدم داره تو تنگ می‌چرخه. این دو تا رو دو روز مونده به نوروز با پارسا خریدیم. اون گفت بخرم وگرنه من که از ماهی قرمز متنفر ام و اعتقادی به لزوم حضور ماهی قرمز در روز عید نوروز ندارم چون از عید نوروز هم بله، به‌شدت متنفر ام و همین طور از کلیه‌ی متعلقات نوروز معاصر.
پارسا اسم بزرگه رو گذاشت پوریا (اسم دوست نامرئی‌ش هم همین اه) اسم کوچیکه رو گذاشت سَریا... البته من نمی‌دونم سریا اصلاً چی یا کی هست و چه معنی می‌ده تا بگم با سین نوشته می‌شه یا ث یا صاد.

Wednesday, April 17, 2013

صاحاری

این بی‌اعتمادی مردم به دولت دیگه حتی مرزهای مبالات رو در نوردیده. نمی‌دونم آماری چیزی گرفته شده یا نه ولی مطمئن ام درصد محسوسی باور دارند که ایران به بمب اتمی دست یافته و آزمایش هم کرده... از کجا می‌دونند؟ معلوم نیست. نشونه‌هاش کو (البته غیر از زلزله!)؟
یا مثلاً می‌گن زیر قیطریه اورانیوم غنی‌شده چال شده و اگر مثلاً تهران زلزله بیاد یا اونا اون زیر داغ بشن! کارمون طبیعتاً تموم اه.
یاد یه اتفاق خنده‌داری افتادم. نُه ده سال پیش با دوستام رفته بودم یه سینمای خصوصی که قرار بود فیلم جن‌گیر رو پخش کنه. احتمالاً فیلم رو دیده‌اید و می‌دونید با اذان شروع می‌شه چون شخصیت پدر روحانی در ابتدای فیلم مشغول حفاری در یک منطقه‌ی باستانی در عراق اه. اتفاقاً این اذان اول فیلم روی اون صحنه‌ها تو دل صحرا خیلی تکان‌دهنده و تأثیرگذار در اومده و پیش‌پیش موی آدم سیخ می‌شه. برادرم و دوست‌دخترش هم تو سالن بودن. شب تو خونه داداش‌ام داشت از فیلم و حوادث توی سالن (غش کردن دوست‌مون و به هوش آوردن‌اِش) تعریف می‌کرد بعد گفت ولی اینا ور داشته‌ن روی فیلم اذون گذاشته‌ن، خراب‌اِش کرده‌ن. موقع گفتن این حرف هم چشماش رو با نارضایتی بسته بود، سر تکون می‌داد و تأسف می‌خورد.

Wednesday, April 10, 2013

های هیتلر

هشدار: تباهی/اسپویل در راه است.
امروز بعد از سال‌ها تونستم خودم رو راضی کنم که برم اون هنرستانی که یک سال ِ پیش‌دانشگاهی رو توش گذروندم و مدرک اصل! پیش‌دانشگاهی رو بگیرم. پنج سال تو دانشگا درس خوندیم ولی بعد از چند سالی که از فارغ‌التحصیلی‌م گذشته باید مدرک پیش‌دانشگاهی ببرم تا بتونن لیسانس وامونده رو بدن. خب آخه ای بندگان خدا اومدیم و من اصلاً پیش‌دانشگاهی نرفته بودم... به هر حال تو دانشگاه بودم یا نبودم؟ واحد گذرونده‌م یا نه؟

من هنرستان خوبی می‌رفتم که متأسفانه اون قدیما پیش‌دانشگاهی بر نمی‌داشت برای همین من یه ماه دربه‌در بودم ببینم کجا می‌تونم اون یک سال رو بگذرونم. جالب اه بدونید که پیش‌دانشگاهی ِ رشته‌ی هنر مملو از بچه‌هایی بود که رشته‌های ریاضی، تجربی و ادبی خونده بودند و می‌خواستند در دانشگاه سر رشته‌ی هنر هم کنکور بدند که اگر در رشته‌های خودشون قبول نشدند در نتیجه با شانس دوبله تمام حق وَ جای هنرستانی‌ها رو هم اشغال کنند (تو دانشگاه هنر، در کلاس سی و چار نفره غیر از من فقط دو نفر دیگه هنرستانی بودند).
اصلاً دلیل به وجود اومدن هنرستان و دیپلم رشته‌های فنی و حرفه‌ای و کار و دانش به گفته‌ی خود آموزش و پرورش این بود که بدون نیاز به دانشگاه و مدرک دانشگاهی همه بعد از هنرستان جذب بازار کار هنری بشند که عملاً این اتفاق نیفتاد و نمی‌افته زیرا طول دوره‌ی هنرستان تحت نظام جدید فقط دو سال بود (در برابر چاهار سال نظام قدیم)، در نتیجه آموزش‌ها و آشنایی با تکنیک‌ها و خواست‌های بازار کار، ناقص می‌موند و در ثانی هیچ کجا مدرک هنرستان رو برای ثبت حرفه‌ای و کاربلد بودن قبول نداشتند. بگذریم... من جا پیدا نکردم و گذرم متأسفانه افتاد به تقریباً اول جاده‌ی کن سولوقون.
روز اول خوشحال شدم که یکی از هم‌کلاسیام‌و دیدم و گفتم خب دیگه تو این شوره‌زار تنها نیستم. نیم ساعت بعد دوتایی چپیدیم تو اولین نیمکتی که در بدو ورود به کلاس به چشم‌مون خورد و گریه کردیم. جلومون پاچه‌های شلوار یه دختر محجبه‌ی چادری رو تا زانو جر داده بودن که چرا یه چاک یه‌سانتی داره و فهمیدیم هنرستان خودمون ساحل هاوایی بود و قدر نمی‌دونستیم.
یک سال وقتی بیدار می‌شدم می‌زدم بیرون، ماه وسط آسمون بود (هزار بار تعریف کرده‌م اینا رو). بعد از حدود دو ساعت که می‌رسیدم اون جا تازه خورشید طلوع می‌کرد. یادم می‌آد از برق آلستوم که رد می‌شدم، تو پیچ آخر، قرمزی ِ قبل از طلوع رو پشت دکل‌های برق می‌دیدم.

امروز بعد از دوازده سال مسیری رو رفتم که دیگه حتی یک تشعشع آشنا هم درش نمی‌دیدم. مترو که همه می‌دونیم دیرزمانی ست اختراع شده، چند تا پل جدید دیدم، خیابونای جدید کشیده‌ن و خدا رو شکر چشم‌ام به زشت‌ترین میدان شهری ِ جهان یعنی میدون صادقیه و همین طور اسف‌بارترین میدان شهری ِ جهان یعنی میدون نور نیفتاد. درواقع از دم ایستگاه آخر مترو، تاکسی‌ها آدم رو از جاهایی شبیه به جاده‌های برون‌شهری می‌برند می‌رسونند به مقصدهای بعید.
اون قدر رفتیم که دیگه مجبور شدم لب به اعتراض باز کنم. راننده گفت نه خانوم حواس‌ام هست، هنرستانه رو می‌شناسم جلو درش پیاده‌ت می‌کنم. از یه پل غریبه که رفت پایین از دور ریخت نفرت‌انگیزش رو دیدم. گفتم آره خود نکبت‌اِش اه و راننده خندید. یه قفس بزرگ آجری با پنجره‌هایی مثل پنجره‌های زندان که حالا دیگه رنگ سبزشون از شدت چرک و کثیفی ِ سالیان به سیاهی می‌زد.
حقیقت این اه که من چه اون سال چه تو این همه سال هر چه کردم نشد که دل‌ام با اون زندان صاف بشه. یک سال با نفرت پا گذاشتم توش و فک کنم همه همین بودیم چون همین که خورشید بالا می‌اومد و روز می‌شد و خواب‌آلود از رو نیمکتا سر بلند می‌کردیم یکی پیشنهاد می‌داد از شلوغی استفاده کنیم در بریم. اون زمان دیوار غربی‌ش ریختگی داشت و گاهی هم نگهبانی که دم در می‌بستن زنجیر پاره می‌کرد یا خب به هر حال آدم اه، دسشویی‌ش می‌گیره.
یه بار همه در رفتیم و دو تا رو گذاشتیم که با زبون چرب و نرم‌شون کلاس‌و کنسل کنن تا غیبت نخوریم. فرداش با صورتای عصبانی‌شون که مثل لبو سرخ شده بودن مواجه شدیم. دبیر زبان (ملقب به خانوم صدمه) کلاس رو با دو نفر تشکیل داده بود.

پام‌و گذاشتم تو، یه صدایی گفت بله خانوم؟ بر گشتم دیدم بلانسبت خودم یه خانوم نشسته رو بلوک سیمانی. گفتم اومدم مدرک‌ام‌و بگیرم. باز گفت بله خانوم؟ اومدم تکرار کنم دیدم با من نیست. دو تا دختر داشتن می‌رفتن تو، بدون این که های هیتلر گفته باشن یا اونیفرم زشت اون جا تن‌شون باشه. گفتن اومدیم سر بزنیم، قبلاً این جا درس می‌خوندیم. خانومه گفت بفرمایید بیرون، سر زدن نداره (والله به خدا. من هم همین‌و می‌گم).
هنوز همون طور بود. یک حیاط آسفالت با یک کیلومتر مساحت (زمین، مفت اه دیگه اون جا) که بدون دخالت ساختمان بلندی، پاساژی چیزی یه‌تیکه افتاده زیر تیغ آفتاب، بدون یک لکه سایه. موقع بیرون اومدن گفتم کاش دوربین همرام بود چند نما از داخائو ثبت می‌کردم بعداً به نوه‌هام نشون می‌دادم، گرچه عمراً اون حراست می‌ذاشت من عکس بگیرم.
درست وقتی رسیدم دم پله‌ها یهو صدای جیغ ناظم رو شنیدم. گفتم بیا، دیدی؟ موج تمدن هنوز به اینا نرسیده. یه اتاقک شیشه‌ای ساخته بودن دم ورودی و یه میز توش بود و پشت میز یک عقاب بود.
اتاقک شیشه‌ای... خدایا اینا مغز فیل تو کله‌شون اه... دید مستقیم و عقابی روی کل حیاطی که نه سرپناه، نه سایه داره. همه تو چشم خانوم ناظم اند. جیغ کشید مگه بهِ‌ت نگفته بودم، هان؟ و اون هان مثل یه افکت صوتی تا یه دیقه اکو پس می‌داد. بعید نبود گوش دختره رو پاره کنه. اینا فیلم نیست. متأسفانه واقعیت اه... یعنی واقع شده و می‌شه.

همیشه تو رویاهام می‌دیدم که دوست‌پسرم من‌و با ماشین می‌بره اون جا. اول کلی نازم می‌کنه می‌زنه پشت‌ام، بهِ‌م یه بطری آب می‌ده بعد می‌گه این‌و بخور، نفس عمیق بکش. می‌گه مریم آروم باش، به نفرت‌اِت غلبه کن، هر چی بوده گذشته، شلوغ‌اِش نکن، حرص نخور، من این جا م، برو بگیر و بیا. بعد من با افه‌های سینمایی پیاده می‌شم، عینک آفتابی رو چشم‌ام، بدون این که به یارم نگاه کنم در ماشین‌و می‌بندم، از عرض خیابون (نه از طول) می‌گذرم، می‌رم تو و اون نگران و مضطرب یه آه می‌کشه. مدرک‌و که گرفتم موقع بیرون اومدن از اون جا یه آتو دست می‌گیرم، یه بی‌احترامی به دخترای جوون مردم، یه فحش، یه جیغ بی‌دلیل سر دخترای مردم کشیدن، یه نگاه تند و بی‌ادبانه به دخترای مردم رو بهونه می‌کنم و بلند بلند اعتراض می‌کنم، از آزادی می‌گم، از "اون بیرون"، دخترا رو می‌شورونم، سخنرانی می‌کنم و همه رو به وجد می‌آرم و در حالی که دخترا دارن با هیجان در و پنجره می‌شکونن تا از زندان فرار کنن فاتحانه می‌آم بیرون و... البته مدرک‌و سفت می‌چسبم تو شلوغی و شورش نیفته.

گفتم اگه به اون اتاقک و ناظمه نگام بیفته نمی‌تونم جلوی خودم‌و بگیرم و بخش دوم رویا عملی می‌شه. رد شدم، دیدم کنار اون اتاق تأدیب و شکنجه دو تا نوچه‌ناظم (اون جا دو هکتار اه. همیشه یه فوج مدیر و ناظم داشت) دارن چایی هورت می‌کشن. لبخند زدند (راستی چه جوری تونستن؟) و اتاق مدارک رو نشون‌ام دادن. ده هزار تومن دادم، اثر انگشت دادم (بالقوه مجرم ایم) و یه تیکه کاغذپاره تحویل گرفتم.
جرأت سگ (و البته یه یار پا رو پدال آماده برای فرار) می‌خواست که دم بیرون اومدن بشاشی به دیوارش و بیای بیرون.

Thursday, April 4, 2013

پیستاچانگ

ماها کلاً پسته‌خور نیستیم (غیر از یکی از برادرام) ولی امسال از هر سال دیگه مامان‌ام بیش‌تر پسته خریده، طوری که الآن زیاد اومده روش اسپری جلادهنده زدیم گذاشتیم توی دکور. باید یک ساعت تو پیاله می‌جوریدیم تا تخمه پیدا کنیم و برعکس همیشه از نخودچی کیشمیش اثری نبود چون دیگه پول‌اِش به این تزیینات اضافه نرسیده بود.
من این واکنش نسبتاً عمومی رو درک نمی‌کنم. هر چی گرون یا کمیاب می‌شه یه عده بیش‌تر به خریدن‌اِش ترغیب می‌شن.
یادم اه یه سال برای چند ماه می‌گفتن پودر لباس‌شویی نایاب شده و هیچ جا پیدا نمی‌شه. من تا اون روز خبر نداشتم. سر کار می‌رفتم اون سال. یه روز دو تا همکارا که مرد و متأهل بودن شروع کردن صحبت کردن، با نگرانی و تأسف. من یه لحظه جا خوردم. پیش خودم می‌گفتم روال بحث جوری اه که انگار مسئله‌شون شمش طلا ست ولی اینا که هی می‌گن تاید و شوما و فلان.
به مامان‌ام می‌گم با خودت لج کردی یا طبق قانون ِ هر چی گرون‌تر اه، پس بهتر اه عمل کردی؟ می‌گه هیچ‌کدوم، تخمه‌ش کم اه، پسته‌ش بیش‌تر به چشم می‌آد. حالا از شانس ما امسال که تخمه‌ژاپنی‌هاش حرفی برای گفتن داشتند فقط نصف پیاله به هر نفر رسید.

Wednesday, April 3, 2013

جام اون جا ست

جدا از این که تمام مسیر رفت و برگشت به شمال؛ کنار جاده چه تو خاکی، چه مسیر سنگی، چه آسفالت، چه لای کپه‌های سبز کنار جاده، چه کنار درختای بلند و انبوه لبه‌ی دره‌های عمیق... همه جا زمین رو یه‌تیکه آشغال می‌بینی، هرگز نمی‌تونید یک چشم‌انداز تو شمال کشور پیدا کنید که مملو از آشغال نباشه و به نظر دلتای زباله نیاد. تو مسیر شمال از یه جا رد شدیم که از کوهی که بالاش رو یه جنگل سبز پوشونده بود آب می‌ریخت پایین. یه منظره‌ی فوق‌العاده... بعد من دیدم خدایا روی کوه پر از آشغال اه. اون قدر زیاد و عجیب بود که اول فکر کردم شاید یک اثر مفهومی باشه از کسی که می‌خواد مردم رو با این صحنه تکون بده و واکنش‌ها رو ببینه. مثل این بود که کسی این کوه رو با آشغال تزیین کرده و آشغالا رو بهِ‌ش چسبونده... دیدم نه همه عادی می‌رن و می‌آن و دست می‌گیرن زیر اون آب... همه چی روی اون کوه بود، آشغالای غذا و پوست میوه، شیشه‌های نوشابه و بلال‌های خورده‌شده که روی برآمدگیای کوه گیر کرده بودن، ظرفای یه‌بارمصرف غذا که چپه یا آویزون بودن و روغن زرد ازشون می‌چکید، دبه‌های پلاستیکی، لباس مردونه! و حتی یه گوشی تلفن درب و داغون قدیمی!
واقعاً جا داشت اون صحنه به عنوان عجیب‌ترین واقعیت تاریخ ثبت بشه.
چی شده که آدمای زنده (اون آشغال‌ریزهای بی‌انصاف و اونایی که راحت اند با این قضیه) این‌قدر نسبت به این جور چیزا بی‌تفاوت شده‌ند؟ تو شمال کشور که دیگه این مسئله بیداد می‌کنه. شمال شده خطه‌ای که درواقع یک کیسه‌زباله‌ی بزرگ اه که درختا و دریا افتاده وسطاش. نمی‌دونم برای خود مردم شمال چقدر ابعاد این فاجعه‌ی زیست‌محیطی مشخص و مهم اه ولی انقدر آشغال زیاد اه که باید راه ورود به شهرهای شمال رو بست تا بشه پاکسازی کرد. واقعاً مردم ساکن در اون جا چطور تحمل می‌کنند و چطور اعتراضی، دسته‌ای، کمپینی واسه این مشکل تشکیل نداده‌ن؟ حیف‌مون نمی‌آد؟
فیلم نارنجی‌پوش داریوش مهرجویی رو که تو سینما می‌دیدم احساس کردم بعضی‌ها مثل یک اتفاق خنده‌دار و صرفاً طنز و شوخی بهِ‌ش نگاه می‌کنند. البته فیلم آدم رو گاهی به خنده می‎‌نداخت ولی تازه اون فیلم یک گوشه‌ی کوچیک از واقعیتی بود که وجود داره. اون واقعیت این اه که مردم وظایف و مسئولیت‌هاشون رو یا بلد نیستند یا کاملاً از یاد برده‌ند یا شاید منظورشون از "ایران آباد ایران آزاد"ی که می‌گن یه آشغالدونی بزرگ اه که توش آب و برق مجانی اه و دولت به همه خونه داده و همه راحت از جیب همدیگه پول ور می‌دارن.
این صحنه‌ی آشنا رو همه بارها دیدیم (من که از هفت سالگی و از پارک لاله این صحنه رو دیدم تا همین امروز)؛ خانواده‌ای از رو فرشی که انداخته بلند می‌شه، وسائل‌و جمع می‌کنه و دم رفتن کیسه‌ی همون چند تا تیکه آشغالی رو هم که از اول رو زمین ول نیست، خالی می‌کنه رو چمن. درواقع یا کیسه‌ها خیلی باارزش اند که مردم دل‌شون نمی‌آد بندازن تو سطل آشغال یا این افراد مشکل روانی عمیقی دارند که به سبب اون صدای تو گوش‌شون به جای این که بگه کیسه رو بنداز تو سطل می‌گه همین جا خالی‌ش کن، جاش این جا ست.