Tuesday, February 2, 2016

در مدارس چه می‌گذرد

اگر تجارتی شبیه مدرسه راه‌اندازی می‌شد بعد از چند ماه به ورشکستگی می‌رسید
"کن رابیسنون" تحلیل‌گر در حوزه‌ی آموزش

امروز دوباره رفتم دنبال پارسا. تا حالا چند باری رفته‌م. گر چه هیچ وقت حال و حوصله‌ی هیچ کاری رو ندارم ولی با این حال این کارو دوست دارم. پیاده ده دقیقه‌ای می‌رسم مدرسه‌شون و باید همراه مادرای دیگه بیرون توی پیاده‌رو وایسم تا زنگ بخوره. بعد درو باز می‌کنن که اگر خواستی، بری توی حیاط منتظر بشی. همه یه جوری می‌چسبن به ورودی انگار اجازه ندارن برند تو و کلاسی که بچه‌شون توش می‌شینه رو ببینن، توالت رو بازدید کنن، تو حیاط چرخ بزنن، با بچه‌های دیگه حرف بزنن. همه وای می‌ستن تا سیل بچه‌ها از راه برسه، یکی‌ش خود من. اگر هم اشتباهی اون تو هست تا اون قدر بزرگ نشده که بترکه و بپاشه رومون سعی می‌کنیم باهاش مواجه نشیم و نبینیم‌اش. اگر بچه حرفی زد و خواستیم اهمیت بدیم یه تک پا می‌ریم پیش مدیر و ناظم و دستور پیگیری می‌دیم ولی به طور معمول ترجیح می‌دیم بچه مثل یه کارمند وظیفه‌شناس مشکلات مدرسه‌ش رو تو مدرسه بذاره و وقتی با ما ست با حوصله‌ی ما ور نره.
از در که می‌ری تو دست راستت ته حیاط ردیف پنجره‌های باز توالت رو می‌بینی که انگار در غار باشن؛ دهن‌شون رو باز کرده‌ن و دارن تاریکی مرموز پشت‌شون رو نمایش می‌دن. پارسا خیلی از توالتا ناراضی اه و هر بار می‌آد پیش ما در مورد بوی گندش و پی‌پی‌هایی که شسته نشده حرف می‌زنه. می‌گه هی سر صف ما رو تو سرما نگه می‌دارن می‌گن حتماً با شلنگ آب بگیرین دستشویی رو بشورین ولی ما بلد نیستیم با این شلنگ فنریا کار کنیم. ماهان هم که حالا دیگه مدرسه می‌ره از طرف مدرسه‌ی خودشون تأیید می‌کنه می‌گه آره انگار توالت مدرسه خودش از پی‌پی درست شده و اگر کار داشته باشیم باید بریم روی پی‌پی‌ها بشینیم پی‌پی کنیم و حال‌مون به هم بخوره.
جلوی در، دست چپ آبخوری مدرسه ست که هنوز همون بوی آشنایی رو می‌ده که دیگه فقط بوی آبخوری نیست، بوی خاص تمام مدرسه‌ها ست؛ بوی سنگ‌های مرطوب خزه‌بسته. عقب‌تر یه در آهنی کهنه پیدا ست که روش یه کاغذ چسبونده‌ن نوشته‌ن بوفه و یه قفل بزرگ هم به‌ش زده‌ن، بعد چند تا پله ست که حیاط رو می‌رسونه به ایوان موزاییک‌شده و مزین به سقف ایرانیتی.
اسم این‌جا به شکل طعنه‌آمیزی بهشت است.

امروز درو که باز کردن دیدم یه سری از بچه‌ها کلاس ورزش‌شون بوده. یه زن سالمند و سنگین که کمی هم پشتش خمیده بود کاپشن بادگیر سرمه‌ای روی گرمکن و شلوار سفید ورزشی خط دارش پوشیده بود و از گردنش سوت آویزون بود و هی به سختی توی سوت می‌دمید و صدای ضجه‌مانندی تولید می‌کرد. در کمال تعجب معلومم شد که معلم ورزش بچه‌ها ست. یکی از پسرها رو فرستاد کوله‌پشتی‌ش رو از کنار زمین بیاره. پسره بدو بدو رفت و از اون گوشه‌ی حیاط کوله‌پشتی قالی‌بافت خانوم رو آورد. بعد خانوم که می‌شد گفت علی‌رغم رخوت طبیعی آدمیان در این سن (هفتاد هشتاد)، سرزنده‌تر از من و شما بود با صدای کلفت و زمختی که گرد پیری روش نشسته بود گفت ایول‌الله پسرم، و دستش رو با زحمت یه کم آورد بالا که پسره بزنه قدش. پسره زد قدش، بعد دیگه هر پسربچه‌ای اون دور و بر بود و شاهد صحنه بود اومد جلو بزنه قدش و تا خانوم با کمک گرفتن از نرده‌ها از پله‌ها خودش رو بکشونه بالا به ده تا پسربچه های‌فایو داد.
ولی تقریباً ده بیست ثانیه بعد در حالی که لباساش رو عوض کرده بود و آماده‌ی در رفتن بود از دفتر اومد بیرون و همون طور خمیده و کج و زیگزاگی ولی فرز و تیز از پله‌ها اومد پایین و باز وسط راه از چند تا بچه خدافظی کرد و بعد فشنگی ناپدید شد.
می‌دونم معلم ورزش پارسا اینا ایشون نیست چون معلم اونا یه پسر بی‌خیال تشریف داره که یه بار که بیرون در منتظر بودم و زنگ ورزش کلاس نیکی^_^ بود واسه خودش داشت توپ بسکتبال می‌نداخت توی تور و توپ‌اش هی می‌خورد به نرده‌های بالا سر ما.

پارسا صدام زد و دست تکون داد. روی نرده‌ی ایوون خم شده بود و می‌خواست کاپشن‌اش رو بندازه پایین. دوستش هم کنارش وایساده بود تا نمایش ما رو تماشا کنه. اشاره کرد برم اون زیر وایسم تا کاپشن‌اش رو بندازه تو بغل من. بعد از پله‌ها بدو بدو اومد و عین فیلما خودش رو با آغوش باز کوبوند به من. بعد مثل هر بار با اون کوله‌پشتی هشتاد کیلویی که یکی یه دونه ازش روی دوش همه‌شون هست شروع کرد دنبال بچه‌ها دوییدن. یه بطری خالی آب رو به جای توپ به هم پاس می‌دادن.
بیشترشون از پله‌ها که می‌آن پایین با خنده و شادی طرف هم لگد پرت می‌کنن و مشت می‌زنن و در حالی که دو به دو با هم گلاویز شده‌ن دارن می‌خندن و یقه‌ی همدیگه رو می‌کشن... چیزی که احتمالاً هیچ وقت تو یه مدرسه‌ی دخترونه نمی‌شه دید وَ علت وجودی‌ش تا همیشه برای ما یه راز باقی می‌مونه. امروز یکی رو دیدم که چون از عقب هول زیاد بود یهو افتاد زمین و یه میله که نمی‌دونم مال تور یا دروازه بود غلتید زیر دستش و وقتی پا شد یه میله‌ی آهنی دستش بود و جلوی چشم راننده‌سرویسا و ناظم گیج و دست‌توجیب، داشت به یکی می‌گفت الان با این می‌زنمت. اون‌ورتر یکی روزنامه رو لوله کرده بود باهاش پشت سر هم دوستش رو کتک می‌زد و دو تایی می‌خندیدن. عده‌ی زیادی می‌دوییدن تا زودتر از مدرسه خارج بشن و چند نفر از پشت، اون در حال دوییدنا رو هول می‌دادن و اونا م گوله می‌شدن و غلت می‌خوردن رو زمین و سریع سرپا می‌شدن و به نوبه‌ی خودشون یکی دیگه رو هول می‌دادن. گفتن نداره که همه‌شون هم شاد. یه جوری تعطیل می‌شن که واقعاً تعطیل می‌شن و از همه چی کناره می‌گیرن و فقط هجوم می‌آرن. چند بار شده حواس‌ام نبوده و وسط طوفان‌شون گیر افتاده‌م و اون قدر راست و چپ شده‌م تا بتونم بدون آسیب دیدن از مسیرشون خارج بشم. یکی داد زد هروی مامانت. هروی از کتک زدن دست بر داشت و رفت خودش رو با آغوش باز کوبوند به مامانش و توی چادر مامانش گم شد.

این یه جورایی یه پست سفارشی محسوب می‌شه. اولین پست سفارشی‌ای که دارم می‌نویسم. دو هفته پیش از پارسا چند تا ویدئوی اعتراضی ضبط کردم. اول گفت برم بذارم تو سایت مدرسه‌شون، انگار من هکر ام. بعد گفت نه نذار اگر ببینن اخراجم می‌کنن. به‌ش گفتم خب جاهای دیگه می‌تونم بذارم و به‌ش پیشنهاد دادم اگر دوستات هم همین اعتراض‌ها رو دارن بگو از اعتراض‌شون فیلم بگیرن بدن من بذارم کنار اعتراضات تو... همین طوری کم‌کم جمع می‌شه و یه وقت دیدی انقلاب کردیم. نمی‌دونم از کجا بلد شده ولی یهویی فرماندهی رو دست گرفت و گفت خیل و خب پس فعلاً اینا رو برای صد نفر بذار نه بیشتر، بعد اگر حتی نود و نه نفرشون هم لایک کردن خوب می‌شه چون همون صد به حساب می‌آد، بعد دیگه می‌تونیم یه جا بذاریم همه ببینن. فسقلی قشنگ استراتژی طرح کرد واسه من. گفتم به لایک نیست که، چون اینا رو بزرگترا بیشتر می‌بینن و خیلیاشون اگر که با حرفات موافق نباشن و مثلاً به خاطر راحتی خودشون و ساعت سر کار رفتن و این چیزا قبول نداشته باشن که بچه‌ها باید صبح‌ها بیشتر بخوابن لایک نمی‌زنن. موفقیت ما به واکنش‌های سودمند بستگی داره، مثل تعداد فیلم‌هایی که معترضین دیگه منتشر می‌کنن. تو باید روی دوستای مدرسه‌ت کار کنی.

من این فیلم‌ها رو آپلود کرده‌م، سه تا ست و این‌جا می‌شه دیدشون + + +
خیلی دقت کرده که متین و ادبی حرف بزنه و صبحونه رو بگه صبحانه.
نمی‌دونم واقعاً می‌شه یه کمپین راه انداخت و صدای بچه‌ها رو به (به قول پارسا) آموزش پرورش کودکان رسوند یا نه.

خیلی ناراحت می‌شه وقتی خواب‌آلود و صبحونه‌نخورده باباش می‌نذازتش رو موتور و می‌برتش مدرسه. دوستاش هم ظاهراً همه خواب‌آلو می‌رن مدرسه. می‌گه همکلاسی‌م اومد نشست پشت نیمکت گفت سلام بچه‌ها، بعد سرش رو گذاشت روی میز و خوابید و تا زنگ تفریح هم بیدار نشد. گفتم آره من هم یه دوست داشتم تو دبستان که دیگه فقط وقتی صدای خر و پف‌اش در می‌اومد و مانع رسیدن صدای معلم به بچه‌ها می‌شد بیدارش می‌کردیم وگرنه مزاحمش نمی‌شدیم.

مدارس ما نمونه‌هایی بزرگ‌شده از توالت‌های مدارس هستند. همون قدر تاریک و ناشناس. بچه‌های کلاس اولی و دومی و حتی دیده شده که در مقطع پیش‌دبستانی از ترک تحصیل حرف می‌زنن و اتفاقاً این حرف خیلی من رو امیدوار می‌کنه به این که بخش زیادی از بچه‌ها زودتر از همه فهمیده‌ن که باید از این نوع آموزش رها شد یا به‌ش بی‌محلی کرد.
همین پارسا می‌گه من دیگه عددها رو یاد گرفته‌م الف ب رو بلد ام دیگه لازم نیست برم مدرسه. من خیلی با این رویکرد موافق ام. نظام آموزشی ما باید کامل دور انداخته بشه. واقعاً مسئولان از پس سال‌ها فکر کردن و اندیشیدن آخرش به این‌جا رسیده‌ن که هر روز صبح زود بچه‌ها خواب‌آلود و ناشتا ده تا کتاب قطع بزرگ و سنگین رو بچپونن توی کوله‌پشتی‌های بزرگ و به جای این که بعد از پنجم برن اول راهنمایی تا ششم تو دبستان بمونن و بعد برن دبیرستان. خب به سلامتی نظام آموزشی با حذف مقطع راهنمایی و بزرگ و سنگین و زیاد کردن کتاب‌ها تمام مشکلات رو حل کرد.
نظام آموزشی ما یکی از بدترین‌ها در دنیا ست، حتی در مقاطع بالاتر و دانشگاهی، وَ تازه اون نظام خوب خوباش هم در دنیا با انتقادات جدی روبرو هستند. دیگه ببین چقدر وضع بچه‌ها در ایران بد و ناجور شده.
همون علمایی که این نظام آموزشی تحویل جامعه داده متفق‌القول اند که مشکل وجود داره ولی مثل باقی مسائل و مشکلات بشری، هی تاریخ از روشون می‌گذره و اون مشکلات که محصول اشتباهات اند با تغییرات اندک، همون گندی که هستند باقی می‌مونن.
ریشه‌ی این دونستن و کاری نکردن رو کاش می‌شد سوزوند. عادت نکردیم به حرف بچه‌ها گوش بدیم و ببینیم چه ایرادات درستی ازمون می‌گیرن. حرف‌شون خریدار نداره. فقط پشت هم به‌شون نهیب می‌زنیم که درس بخون نمره‌ی خوب بیار. همون موقعش هم در مقطع راهنمایی چند تا دختر داشتیم که سر نوزده و هفتاد و پنج صدم خودشون رو چنگ می‌زدن و از حال می‌رفتن. یه جوری برخورد نکنید انگار تازه شنیدین دانش‌آموزان خودکشی می‌کنن. قبلاً هم همین قدر که حالا هست، تکان‌دهنده بود. هر سال سر ایام سیاه کنکور از این اخبار می‌شنیدیم و می‌شنویم. فشار و سرزنش دائمی والدین و مدیر و معلم دانش‌آموزان رو بیچاره کرده. چه خوب بلد ایم بچه‌هامون رو از یادگیری متنفر کنیم، چیزی که می‌تونه دلپذیر باشه و هست. یه بار تو صفحه‌ی حوادث خوندم دختری از اتاقش از سر تمرین تست‌زنی کنکور بلند شده اومده توی آشپزخونه جایی که مادرش داشته به نوزادش شیر می‌داده. نوزاد رو بغل می‌کنه و مادر هم به این خیال که خب خواهر بچه می‌خواد بچه رو بغل کنه بچه رو می‌ده دستش. بعد دختره بچه رو صاف می‌بره دم پنجره‌ی آشپزخونه و می‌ندازتش بیرون. این رو که خوندم یاد خرخون‌های پیش‌دانشگاهی‌مون افتادم با صورت‌های بی‌روح و چشم‌های دودوزن که می‌خواستن رکورد همدیگه رو توی ساعات تست‌زنی تو خونه بشکونن و تا هشت نه ساعت هم پیش رفته بودن. واقعاً باید یه فیلم از این آدم‌فضاییا ساخته بشه. چه خوب شد من زنده در اومدم. خودم که بی‌خیال بودم نسبتاً ولی دم پنجره می‌نشستم و ممکن بود آزاده ریاضی وسط یکی از اون جنونای کنکوری من رو پرت کنه بیرون. همه مشغول جنگ خانمان‌سوزی بر سر نمره‌ها صدم‌ها و رتبه‌ها... آخرش هم همه بیکار با دانش غیر قابل استفاده‌شون یا نهایتاً کارمند ناراضی، که انواع امراض روحیِ حاصل از فشارهای دوران مدرسه رو هم با خودشون می‌کشونن. الآن به نظرم رسید که نظام آموزشی ایران واقعاً باید به این اختراع یونیک خودش (بیست پنج صدم و هفتاد و پنج صدم) بنازه و ثبت جهانی‌ش کنه. اون قدر بنازه که پرپر بشه.

اگر اشتباه یا الکن نوشته‌م شما یاری کنید. راه درست کدومِ اینا ست؟ این که روز به روز بچه‌ها بیشتر از مدرسه متنفر و زده بشن، وقتی والدین غر می‌زنن سرشون که چرا فلان چیز رو حفظ نمی‌شی از تنها راهی که براشون مونده برن یعنی داد بزنن "چون نفهم ام"، بیشتر و بیشتر اذیت بشن، یا باید به حرف‌شون گوش بدیم و به خواسته‌هاشون وقعی بذاریم؟ خودمون هم یه روزی تجربه کردیم دیگه. الان تو اون موقعیت نیستیم و حتی اگر سختیاش رو به یاد نمی‌آریم ولی درک که می‌تونیم بکنیم.

Friday, January 1, 2016

درس‌گفتارهایی در باب گردن مرغ

تصادفاً زمانی در مورد گردن مرغ (و نه لزوماً تمام مرغ) اطلاعات اندک ولی به‌دردخوری کسب کردم. البته یه دو سالی هست اطلاعات‌ام آپدیت نشده‌ن ولی فکر نمی‌کنم گردن مرغ در عرض دو سال تغییرات بنیادین زیادی رو پشت سر گذاشته باشه و فرق زیادی کرده باشه. اتفاقاً همین دیروز آش بلغور و گردن مرغ خوردیم و دیدم نه همه چیز چون دو سال گذشته بی‌عیب و نقص است. کلاً گردن تمام موجودات از قاعده‌ی خاصی تبعیت می‌کنه. مثلاً گردن مرغ غیر از انحنای میگومانندی که داره در شکل و نسبت‌های ریاضی، نسخه‌ی کوچک‌تر گردن زرافه و کلاً گردن همه ست. مقطعی گردِ متمایل به بیضی داره و در سرش یا همون قسمت بالاش کلفت‌تر از پاییناش اه. امیدوار ام فهمیده باشید چی می‌گم. مرغ (یا حالا خروس، هر نوع از ماکیان) از بیرون معلوم نیست چقدر و چطور گردن داره چون گردنش با پر پوشیده شده ولی همین که در کشتارگاه به سمت امر درونی تغییر ماهیت می‌ده تازه اندازه و شکل اصلی گردن، خودش رو نشون می‌ده.
 
دکترا تشخیص داده بودن که سعید بدون اون که خودش بدونه و بفهمه دیابت گرفته و وضع پاش وخیم شده. گفته بودن شاید مجبور شیم هر پنج انگشت و یا اصلاً از مچ پا رو قطع کنیم. خودش ظاهراً مسئله رو پذیرفته بوده و گفته بوده خب قطع کنین یه مصنوعی کار می‌ذاریم. خدایا از دست اینا. من سریع دست به دعا شدم که بارالها من طاقت دیدن برادر بدون پا حالا گیریم بدون مچ پا به پایین رو ندارم. یا پاش قطع نشه یا بمیره... اصلاً نخواستیم. خدا دید من شوخی ندارم و از این مدلای یا همه چی یا هیچ چی ام. یکی از انگشتای وسطی رو به اضافه‌ی آرماتوربندی و بتن‌ریزی‌های اطراف‌اش که شامل محوطه‌ای به شکل یک مثلث متساوی‌الساقین با ساقین دراز می‌شد بر داشتن و اون وسط دره درست کردن. هی لایه لایه بر می‌داشته‌ن و می‌گفته‌ن نه باز هم جا داره خالی کنیم، و قیافه‌ی شیطانی به خودشون می‌گرفته‌ن و شاهدان عینی گفته‌ن دندوناشون برق می‌زده. بخش‌هایی که قند همین قند بی‌زبونِ هیولا از بین برده بود و فاسد کرده بود خارج کردن و دو طرف پا رو (با یه نخ کلفت آبی) به هم دوختن. گفته بودن شاید باز هم جواب نده. یکی دو بار دیگه هم بردن اتاق عمل چند تا نیشگون ازش گرفتن و کلاً تا یک سال هی دکترها تهدید می‌کردن پاش رو قطع می‌کنن. حتماً بعد از این که ما از اتاق می‌اومدیم بیرون به هم های فایو می‌دادن و سر اسکل کردن ما دیوانه‌وار می‌خندیدن. انی وی، گفته بودن تغذیه خیلی مهم اه. باید در کنار مراقبت‌های ویژه و شستشو با چی‌چی و چی‌چی پروتئین زیاد مصرف کنه تا این شکاف پر بشه. مادرم درجا پروتئین رو به گردن مرغ ترجمه کرد و تنها در پایان این راه پر تلاطم بود که اقرار کرد؛ قیمت‌اش هم به نسبت خوب بود خب.
یه مرغ‌فروشی کنار سنگکی بود که من یکی دو باری شخصاً برای ابتیاع مرغ رفته بودم اون‌جا. مثل دیوید کاپرفیلد پوست مرغ رو در عرض یه ثانیه قلفتی کند و من دیدم ئه مرغه اندازه‌ش نصف شد. گفت تیکه کنم؟ گفتم چیزی که ازش نموند ولی حالا آره هشت تیکه کنید. بار اول که ساطور رو فرود آورد من همچین جا خوردم که جیغ کوتاهی کشیدم (عین شخصیت‌های زن این کتاب ادبیاتی کلاسیکا) و پریدم بالا. این شد تفریح یارو. دفعات بعدی هم که ساطورو پایین آورد با لبخند به پلک زدن و بالا پریدن من نگاه می‌کرد. این مرغ‌فروشی منتقل شد به کمی پایین‌تر بعد از سبزی‌فروشیه و بقالی گرونه، درست کنار ساندیویجیه. مکان پیشین مرغ‌فروشی هم تبدیل شد به شیره‌فروشی (نه اون شیره. شیره‌ی انگور و خرما و توت و اینا. چقدر هم کیفیت شیره‌هاش عالی و خوب. خواستین بگین بگیرم بیارم).

حتماً با بوی مرغ‌فروشی آشنایی دارین. مثل این می‌مونه که حموم بخارگرفته رو با کافور شسته باشن بعد دوباره با وایتکس بشورن که شدت بوی قبلی رو سرشکن کنن بعد بگن ای بابا بدتر شد و یه شیشه از این اودکلن صابونیای بدبو خالی کنن تو محوطه. هر بار از جلوی مغازه‌هه رد می‌شدم می‌دیدم یه تیکه چربی مرغ داره از رو کاشیای لیز جلوی مغازه خودش رو سینه‌خیز می‌رسونه به جوب و چند تا بال پرکنده و پای مرغ با بالا پایین پریدن و کوبوندن خودشون به سرامیکای کف مغازه تشویق‌اش می‌کنن. یکی دو تا تشت قرمز و آبی هم برای حمایت از تیم ملی جلوی مغازه خودنمایی می‌کرد. جالب این‌جا بود که (Jalib was here that) فروشنده‌ها خودشون هم شبیه مرغ شده بودن و فقط یه مشت پر کم داشتن که با سریش بچسبونن به مانتوهای سفید لک‌شده‌شون. این یک اصل اساسی و غیر قابل تغییر است؛ وقتی به فنا خیره می‌شی با فنا یکی می‌شی. موهاشون رنگ خردلیِ خروسی شده بود و درست مثل پرهای چرب خروس خیس بود و برق می‌زد و تیز وای می‌ستاد وَ در حال تصعید از روی سرشون بود. چشماشون هم به رنگ موردعلاقه‌ی گوگوش رنگ زرد کهربایی (بدترین رنگی که دیده‌م) در اومده بودن و انگار توی یه مایع صورتی شناور بودن. دیگه خودت ایمجین کن. آدم باهاشون احساس غریبگی نمی‌کرد و شیهه‌کشان در نمی‌رفت ولی ناچار با خودت می‌گفتی هر کسی تو روتینِ کار و زندگی یه جوری از دست می‌ره اینا م تو ازدحام مرغ و پوست مرغ از دست رفته‌ن مضاف بر این که گاهی هم باید دماغت رو بگیری از جلو مغازه‌شون رد بشی و ممکن هست حمل بر بی‌ادبی بشه. اینا اولاش این شکلی نبودن. نفوذ مرغ و خروس در اینان بطئی و آهسته بود. چونان شک که نخست لمحه‌ای مضحکه‌برانگیز است و مثل شوخیِ مُشتی نابخرد با روان اندیشمند آدمی ست. لکن همین که لحظه‌ی اکنون فرو نشست و در زمان محو شد شک نیز که خنده‌خنده به مرز خفیف باور رسیده از روزنه‌ای که سوزن دلخوری و رنجش پدید آورده برای عبور وَ ورود به مدخل عقل و احساس آدمی بهره می‌جوید و در سکوت در گوشه‌ای می‌نشیند تا زمانی که پروار شود و آن گاه که با خوردن از غفلت و کوربینی و بی‌صدایی و بی‌گفتگویی خوب بزرگ شد از کنج خود چون آتشی افروخته زبانه می‌کشد و تمام رگ‌ها و استخوان‌ها را پنجول می‌کشد وَ در زخم حاصل از پنجول‌ها تخم می‌ریزد و کلهم چنین است که خانه‌ای می‌یابد و ماندگار می‌شود. اینان نیز در ابتدای امر به فرض این که در صنعت مرغ و خروس ماندگار نمی‌شوند و فرو نمی‌روند بدون دستکش آغاز به کار کرده بودند و می‌دیدی که کماکان از پس گذر سالیان هنوز انگار موقت اند و "دستکشی" نشده‌اند لکن راه فرار نیز مهیا نکرده‌اند و بار دیگر لکن، آن قدری مانده‌اند که مرغ و خروس شوند.

حالا که این‌جا اید بگم که اگر می‌خواین مرغ رو فقط آب‌پز کنید و تفت ندید هرگز نباید اون رو با فلفل یا سیر بپزید چون بوی خیلی بدی می‌گیره. طریقه‌ی درست کردن مرغ برای خورش: مرغ رو باید تو پیازهای خردشده بندازید و بذارید رو گاز تا پیاز و مرغ با هم آب بندازن و با هم بپزن و با هم سرخ بشن. بذارید مرغ حتی‌الامکان تو روغن خودش سرخ بشه چون بدون پوست هم که باشه چربی داره. این طوری خورش چرب نمی‌شه. ادویه‌ش هم باید گرم باشه یعنی زنجبیل و یه کم زردچوبه نمک و رب و آخرش هم وقتی پخت روش جوز هندی رنده کنید و بعد از پنج دقیقه خاموش کنید.
طریقه‌ی سرخ کردن مرغ غیر خورشی: مرغ را توی ماهی‌تابه روی حرارت بذارید و پنج دقیقه که گذشت آبی رو که پس داده خالی کنید. حالا توی ماهی‌تابه‌ی تمیز و خشک دیگری روغن بریزید و کمی که گرم شد مرغ رو بذارید تو روغن نمک بپاشید و بذارید خوب سرخ بشه بعد اون‌وری کنین اون‌ورش هم خوب سرخ بشه. اگر قطعات مرغ بزرگ است غیر از پشت و رو به پهلو هم بخوابونید و پهلوها رو هم خوب سرخ کنید. به دلخواه به مرغ‌ها می‌تونید مخلوط سرکه بالزامیک و عسل یا سیر خردشده و فلفل تند و پاپریکا و سبزی معطر اضافه کنید یا این که همون سرخ‌شده‌ش رو بی هیچ اضافه‌کاری یا درنگی به نیش بکشید.

بر گردیم به درس‌گفتار پیشین:
اینا عمده‌فروش بودن به صورتی که اگر هفت صبح اون جا نبودی دیگه گردن مرغ تموم می‌شد. مادرم می‌رفت و با کیسه‌ای بزرگ و سنگین که پنجاه شصت تا گردن با سنگینی و رخوت خاصی توش فشرده شده بود بر می‌گشت. بعد دونه دونه اینا رو که مثل پیاز سربریده شیره پس داده بودن و لزج شده بودن می‌شست و چربیای آویزون‌شون (که به‌شون می‌گه رگ و ریشه‌ها) رو می‌گرفت و آب‌شون که می‌رفت نُه تا نُه تا می‌ذاشتیم تو کیسه و می‌چیندیم تو فریزر. حالا چرا نه تا؟ پس چند تا؟ بعد باید سینک رو که بوی مرغ گرفته بود حسابی می‌شستیم. این بساط هفته‌ی بعد تکرار می‌شد. هر بار یه بسته در می‌آورد و آشش می‌کرد. بچه که بودم خوردن گردن مرغ رو خیلی دوست داشتم. شاید همه‌ی بچه‌ها همین باشن چون با داداش کوچیکه‌م سر گردن دعوا می‌کردیم. گردن رو نصف می‌کردن و در حالی که بقیه داشتن سر رون و سینه دعوا می‌کردن ما مثل فاتحان یکی یه بال و نصف گردن بر می‌داشتیم و به کنجی می‌خزیدیم. بعدها نمی‌دونم چی شد که مادرم دید یه مرغ و یه مرغ و نیم و حتی یک و هفتاد و پنج صدم کفاف نمی‌ده و هر وعده رو کردش دو تا. این جوری نفری یه گردن درسته به ما دو تا اوشکول می‌رسید. یادم نمی‌آد کی و چطور بالاخره فهمیدیم که ما تو این بازی بازنده ایم و گروه سینه و رون به شکل زیرپوستی هدایت ما دو ابله کوچک رو در دست گرفته. این شد که دیگه گردنا تو دیس جا می‌موند و من گاهی لطف می‌کردم به عنوان اشانتیون یکی‌ش رو می‌خوردم ولی کلاً گردن ارج و قرب‌اش رو پیش چشم‌مون از دست داد و مامان‌ام به بابام می‌گفت بیا تو بخور. به چشم من دیگه گردن شبیه زائده‌ای شده بود که برای روز مبادا و مواقع اضطرار به همراه باقی مرغ پخته می‌شه.
به این آش‌های بلغور جوی پر از گردن مرغ هم اول با شک و تردید نگاه می‌کردم و حتی خواص درمانی هم براش متصور نبودم ولی به یک نظر می‌شد فهمید که گردن‌ها دور از چشم ما در طول این سال‌ها خیلی بزرگ‌تر و پرگوشت‌تر وَ برای رقابت با گردن لذیذ گوسفندی که فقط از بابام بر می‌اومد گشاده‌دستانه بندازتش تو آش و بگه دوباره برا خورش بادنجون می‌گیریم، در مسیر تکامل قطور و اشتها برانگیز شده‌ن. بابام از اونا ست که واقعاً دستی بر آش داره و آشاش خیلی خوب در می‌آن با این که (احتمالاً چون که) اصلاً توصیه‌های مادرم رو وقعی نمی‌نهه و مثلاً زردچوبه رو مستقیم می‌ریزه تو آش و گالن گالن آب نمی‌بنده توش. گردن که می‌پخت می‌آورد بیرون با دقت ریش ریش می‌کرد و می‌ریخت رو کاسه‌هامون... یه ماچ‌مون هم می‌کرد (الکی).

بعد از چند روز بی‌توجهی بالاخره به زبون اومدم به مادر و برادرم که روی بشقاباشون خم شده بودن و مشغول خوردن گردن بودن گفتم بابا حالا مگه چی هست که انقدر با اشتها می‌خورین؟ مادرم گفت یه بار امتحان کن خوشت می‌آد. آقا امتحان کردم و در لحظه نظرم عوض شد. دیدم این‌ها در برابر گردن مرغی که سرخ شده و تو سس پخته و رنگ‌اش تیره و حجم‌اش کم شده چقدر خفن اند. از اون گذشته واقعاً نرم و لذیذ و چسبناک و ماهیچه‌مانند و معطر اند، قوّت آش اند. تمام عشقی که روزی به گردن مرغ خوردن داشتم دوباره بر گشت و ندا در داد که یا مریم، بر ما وارد شو.

گردن مرغ مثل میگو یه رگه‌ای تو پشت‌اش داره که باید خارج‌اش کنید. بر خلاف تصور، پخته شدن زیاد هم باعث پارگی این رگه و افتادن‌اش در غذا و گم شدن‌اش نمی‌شه پس فوبیای خوردن ناگهانی آن هم مثل فوبیای خوردن دُشوِد و خِرِفتُکِ زبان و مغز گوسفند ریشه‌ی علمی ندارد و نباید باعث نگرانی شود. باید قبل از خوردن پیداش کنید و از بالاش بگیرید و سعی کنید آروم بیرون بکشیدش تا وسط راه پاره نشه چون محکم و با غیظ بکشید به هر حال پاره می‌شه. پایانه‌ی این رگه به اذن پروردگار تقریباً محکم و استوار شده و کندن‌اش قدرت بیشتری می‌خواد.
جلوی گردن در قسمت بالایی، زیر یکی دو لایه گوشت، "چیز" سفیدرنگ و سفتی با طول یکی دو سانت قرار داره که من نمی‌دونم... قبلنا نبود یا بود من نمی‌دیدم. اسم هم نداره. این رو هم باید مواظب باشید نخوریدش چون کلاً به چیزهای غیر خوردنی شباهت داره.
موفق باشید

Friday, December 18, 2015

روزهای بهانه و تشویش، روزگار ترانه و اندوه، روزهای بلند و بی‌فرجام، از فغان نگفته‌ها انبوه

بسیار طولانی وَ مربوط به دو ماه پیش
"میشل فوکو"

بنا داشتم تمام روزو بخوابم. قرص و شربت خورده بودم و سرم گیج خواب بود و بینی‌م کیپ شده بود و زیر پتو به نظر امن‌ترین جا می‌رسید. برای قرار کاری به‌م زنگ نزده بودن و شیر داغ و دارچین‌ام هم قلپ قلپ نوشیده بودم و تا شب یه‌تِک می‌رفتم... که پارسا رسید. برادرم به قرارِ آوردن بچه نظم و ترتیب نمی‌ده تا عادت نکنیم و هر بار برامون تازگی داشته باشه. پرسیدم چیزی خورده؟ وقتی می‌گه نه وقت نشد چیزی نخورده، خوشحال می‌شم و می‌فهمم عملیات خریدن یه جفت کیک و شیرکاکائو و خوروندن‌اش به بچه رو، که در نظرش تنها کاری ست که از یه پدر دلسوز و وظیفه‌شناس بر می‌آد انجام نداده و می‌تونم خودم برا پارسا یه چیزی درست کنم.
لباساش رو که یه خروار می‌شدن کم کم از تن‌اش در آوردم و وقتی بالاخره تموم شد گفتم برو دستات رو بشور. دیدم داره با دستکش می‌ره تو دستشویی. گفتم در آر دستکشات رو که اخم کرد گفت نمی‌خوام. گفتم چطور با دستکش می‌خوای دستات رو بشوری؟ گفت خب نمی‌شورم، تو مدرسه شسته‌م تمیز ان. گفتم پس کجا داری می‌ری؟ گفت بابا شاش دارم داره می‌ریزه. همیشه تا لحظه‌ی آخر صبر می‌کنه و اون قدر هم با آرامش صبر می‌کنه که انگار نه انگار. دیده شده حتی نزدیکای ریختن جیش تازه به سخنرانی کردن می‌افته. یه بار اون قدر صبر کرد و حرف زد و خندید که چند قطره افشوند به شلوارش و به مبل. خوشبختانه برای حفاظت مبل‌ها از دست این و ماهی و نادی، سوختگی‌های حاصل از فشفشه‌هاشون، جیشاشون، غذای بالاآمده از معده، دست پفکی، اسمارتیز لهشده وَ بسیاری دیگر... روکش‌های برزنت‌مانند براشون دوختیم لذا اغلب اوقات خودمون رو از دیدن چارخونه‌ی قشنگ‌شون محروم می‌کنیم ولی خوشحال ایم که سالم می‌مونن و چار تا مهمون اگر بیاد می‌تونیم عرضه‌شون کنیم.

پرسیدم امروز تو مدرسه چی خوردی؟ با بغض (سه‌سوته بغض می‌کنه) گفت دوباره لقمه‌ی نون پنیر، حالام دیگه از نون پنیر به هم می‌خوره. گفتم خب به مامانت بگو چیزای دیگه بذاره لای نون. یه بار الویه، یه بار ماکارانی بذاره... انقد لقمه‌ش خوشمزه می‌شه. چون تو غم و اندوه سرش رو انداخته بود پایین و می‌دونست تا ابد محکوم به لقمه‌ی نون پنیر شده صداش رو برد بالا و با فریاد گفت نمی‌شه نمی‌شه، اعصاب‌ام رو خورد کردی. هر وقت داره غر می‌زنه ما باید حرف نزنیم و بذاریم غراش تموم بشه وگرنه به‌مون می‌گه احمق و نفهم و روانی. گفت چرا نمی‌فهمی من ناراحت ام؟ (آخه همیشه م خسته و ناراحت ای که)... من دوست دارم تو مدرسه آش رشته و ماکارانی و ساندویچ کالباس بخورم. گفتم خب بخر، به بابات بگو پول بده بتونی بخری. گفت نمی‌ذاره بخرم، می‌گه مسئله پولش نیست غذاشون خوب نیست (مامان باباش برای این که از غذاهای غیر خونگی متنفر بشه اراجیفی براش گفته‌ن که من شرم دارم تو وبلاگ به‌شون اشاره کنم. بهترین موردش این بود که قارچ‌های توی پیتزاها چشم گربه ست). یهو ناراحت‌تر شد و ادامه داد اون یه بار هم که خریدم این شایان بی‌شعور اومد گفت دو تا قاشق بگیر با هم بخوریم. ظاهراً معضل "تغذیه چی آوردی؟" و "چی داری می‌خوری؟" که اون زمونا باهاش دست به گریبون بودیم همچنان وجود داره و بدتر هم شده. دونه دونه قیمت غذاهای بوفه‌شون رو پرسیدم. گفتم خب پول توجیبیات رو جمع کن هفتهای یکی دو بار بخر که نخوای هر روز لقمه ببری. فهمیدم کسی به‌ش پول توجیبی نمی‌ده و هر بار چیزی می‌خواد باید بیاد توضیح بده بعد پول بگیره واسه فرداش. سخت ناراحت شدم. گفتم خودم با بابات صحبت می‌کنم هر روز پول توجیبی به‌ت بده، بعد تو جمع کن هر چی خواستی بخر. یهو دوباره یادش افتاد و ماجرای خریدن ماکارونی و این که آخرش چند نفر اومده‌ن ریخته‌ن سرش و به خودش هیچ چی نرسیده رو همراه با سیلابی از اشک و فریاد نهفته در سینه تعریف کرد. ظاهراً به‌ش خیلی بر خورده بود و سیر هم نشده بود. حسابی که داد کشید و گریه کرد و خالی شد بالاخره اومد تو آشپزخونه. یه لیوان شیرعسل گرم به‌ش دادم و یه تیکه نون تافتون گرم کردم و با کوکو سیب‌زمینی که از دیشب مونده بود براش گذاشتم. هی دست از خوردن می‌کشید تا برام یه چیزی تعریف کنه. داشت ازم می‌پرسید می‌دونی مادر امیرعباس تو تلگرام برای معرفی خودش... یعنی خودش، نه امیرعباس... خودش
من: خب...
ببین می‌دونی مادر امیرعباس برای معرفی خودش، یعنی برای معرفی خودش، خودش ها، نه امیرعباس...
خب...
گیر کرده بود سر این که خودش در جمله می‌تونه به هر دو دلالت داشته باشه؛ مادر امیرعباس و خود امیرعباس و نگران بود که آیا من متوجه می‌شم یا نه.
گفتم خب مادر امیرعباس تو تلگرام خودش رو چطور معرفی کرده؟ گفت با "یا ضامن آهو"... ریسه رفت از خنده.
الکی پرسیدم مگه تو تلگرام داری؟ خب من هم اد کن. گفت نه تو تلگرام مامان‌ام دیدم. یه فیلم هم از مهمونی خودش فرستاده، توش داره این طوری این طوری می‌رقصه. از صندلی رفت پایین و ادای رقصیدن در آورد که شباهت زیادی به رقصیدن سوزان روشن داشت.
من هم خنده‌م گرفت. بعد گفت یکی دیگه م هست خودش رو با یا اسبِ آهو معرفی کرده. بعد چند تا از معرفیای خودساخته‌ش رو ردیف کرد. یکی‌ش این بود؛ یا آدم یا دریا.
گفتم ضامن یعنی کسی که ضمانت می‌کنه. به آدما می‌گن ضامن. اگر می‌خوای بگی اسب باید جای آهو بیاری‌ش. بعد پرسیدم می‌دونی ضامن آهو لقب کی اه؟ گفت حسین؟ گفتم نه رضا. حالا داستانش رو برات میگم. گفت شعری که امروز یاد گرفتم رو بخونم؟ گفتم بخون. +

هنوز کوکو رو نخورده ازم قول گرفت بعد از ظهر غذای کُره‌ای بخوریم. این غذا رو چند سال پیش که پیگیر سریالای کره‌ای فارسی وان بودم اختراع کرده‌م. یه سوپ درست می‌کنیم و توش نودل می‌ندازیم. کنار کاسه‌ی سوپ و نودل یه پیاله ماست هم می‌ذاریم چون امکانات محدودی داریم و نمی‌تونیم مثل کره‌ایا بیست تا پیاله مخلفات و کیمچی و تربچه‌ی ساطوری واسه هر نفر ردیف کنیم. از اون ور برنج شفته‌ی دم‌کشیده رو می‌ریزیم تو کاسه و با قاشق فشارش می‌دیم تا حسابی به هم بچسبه و یکپارچه بشه. یه قاشق سوپ می‌خوری، یه قاشق ماست، یه قاشق برنج شفته وَ آخر هر راند چند رشته نودل نیم متری رو دور چنگال می‌پیچی و تناول می‌کنی. گفت با اون قاشقای ژاپنی که تو فیلمای چینی نشون می‌ده باهاشون غذا می‌خورن بخوریم؟ تمام کشورا رو تحت نظر گرفته بود. گفتم باشه. اتفاقاً یه بسته از این چوب‌ها از شمال خریده‌م و بیشتر از همه مورد توجه پارسا واقع شده. قرمز اند و روشون اژدهای طلایی داره.
مامان‌ام هم از راه رسید و گرفت رو مبل اون وری دراز کشید و خوابید. من هم رو مبل این وری خوابیدم و پارسا م رو مبل وسطی نشسته بود کارتون می‌دید. هی وسط خوابیدن‌مون یکی‌مون با خمیازه می‌گفت چرا این جوری شدیم هی می‌خوابیم؟ و بعد به چرتی دیگر فرو می‌رفتیم. بعد از باب اسفنجی داشت پاندای کونگ‌فوکار می‌داد. خیلی بامزه بود و وسط چرت رخوتناک‌مون می‌چسبید. پاندا یکی دو بار اشتباهی به تمساحه گفت سوسمار، تمساحه به‌ش بر خورد گفت من تمساح ام، پوزه‌هامون فرق داره.
مامان‌ام دوباره تازگی موهاش رو کوتاه کرده. موها رو با دست جمع کرده عقب و قیچی‌شون کرده. کاری که چند باری از من هم سر زده و ظاهراً حرکتی ژنتیکی ست. اتفاقاً چقدر خوب شده اصلاً معلوم نیست آرایشگاه نرفته. می‌گه هر چی هم بگی باز آرایشگرا اون قد که می‌خوای کوتاه نمی‌کنن. من خودم گرفتم تا هر جا تو دست می‌اومد کوتاه کردم. خسته نباشید گفتم به‌ش چون واقعاً به نظرم کار سختی می‌آد. بعضی وقتا شباهتایی بین رفتارای خودم و پدر مادرم پیدا می‌کنم که غرق تعجب می‌شم. قشنگ یه بخش از اونا تو آدم دارن زندگی می‌کنن و با آدم بالغ می‌شن و حتی اگر به زور سعی کرده باشیم ازشون خلاص بشیم نشده، حتی اگر از بعضی چیزهایی که متعلق به ژنوم و میراث پنهان اونا ست بیزار ایم ولی ظاهراً دلیل نمی‌شه که حمل‌شون نکنیم. یه جور اجبار ژنی و پیوند حسی و عاطفه‌ی دست اول بین آدما و بچه‌هاشون هست که در هر حال نادیده‌گرفتنی نیست و با هیچ چیز هم قابل قیاس نیست. هفته‌ی پیش رفتم خونه‌ی پدرم رو مرتب کنم و از شباهت اون جا به اتاق برادرم جا خوردم. هی می‌زدم پشت دست‌ام می‌گفتم پس بگو سعید به کی رفته... گرچه فقط اون نیست. همگی آشغال‌جمع‌کن ایم ولی فقط به آشغالای دیگران می‌گیم آشغال. آشغالای شخصی‌مون یه روزی لازم می‌شه.
این همه سال ما تو خونه هم‌وادار بابام بودیم و از اون ور کاری نداشتیم انباری و پارکینگ رو به چه روزی انداخته، برا همین نتونسته بود خود پنهانش رو چنین بی‌پرده علنی کنه ولی حالا هر چی بود و نبود رو آورده بود تو خونه. برادرم هم که برای عمل رفت بیمارستان (باز هم معضلی ژنتیکی رو شاهد هستیم... تا بیمارستان خِرکش کردن‌اش... مگه می‌رفت؟) از عوامل نفوذی خواستم کلید اتاقش رو به یه بهونه‌ای بگیرن بیارن. ریخت و پاش‌ها از زیر در اتاق نشت کرده بودن به راهرو وَ این خود نوید روز نو نبود بلکه مجید بود (مواظب باش موقع خندیدن روده‌هات پخش زمین نشه دلاور). از دم در اتاقش همین طور خم می‌شدم و ابزار و اسباب و آشغال جمع می‌کردم تا بالاخره بعد از یک ساعت به محوطه‌ی تخت و زیر تخت رسیدم و دو روز همون حوالی اتراق کردم تا کارشون تموم بشه. حالا دیدم بابام هم همون کار رو کرده. چون پدرم متولد همون سالی ست که شجریان به دنیا اومده و با هم هم‌سن اند همیشه ناخودآگاه این دو تا رو با هم مقایسه می‌کردم. از پول و شهرت که بگذریم دل‌ام می‌خواست بابام هم عین شجریان موهاش رو سشوار بکشه و همچین عطر و اودکلن بزنه که بوش از تو عکس هم بیاد. دستمال گردن و کراوات ببنده (لاقل یه بار میبستی مرد) و کت شلوارای شیک بپوشه و به گل‌کاری و گذروندن وقت در باغ و باغچه و رسیدن به سر و وضع چمن و گیاه علاقه نشون بده ولی در عوض چی دیدم و داشتم می‌دیدم؟ هر گوشه تلی از لباس‌ها و وسایلی که هرگز استفاده نشده نمی‌شه و نخواهد شد مشاهده می‌شد که یه جفت جوراب گولّه‌شده زینت‌بخش هر کدام از این هِرَمِین بود. اون قدر جا نبود که همه‌ی مبلا رو بخوابونه زمین. در مرکز هال مبل سه‌نفره رو وایسونده بود و پشت‌اش سنگر گرفته بود. اول یه نارنجک دستی پرت کردم و اون پشت رو ترکوندم چون نمی‌دونستم اگر از خاکریز عبور کنم با چی مواجه می‌شم. ممکن بود اون پشت یه تانک مخفی کرده باشه. از محل استقرارش یه باریکه راه به سمت آشپزخونه و اتاق و حموم و دستشویی باز مونده بود و ظاهراً اگر به خودش بود تا سال‌ها همون وضعیت رو حفظ می‌کرد. نمای کف آشپزخونه هم مثل همه‌ی سال‌های خوب عمرش و عمرمون با تصویر یه تیکه موکتِ بی‌دلیل، زشت و بدرنگ با لبه‌های کج و ناصاف داشت به فنا می‌رفت (دلیل نفرت‌ام از موکت). همراه با نعره‌هایی که حاکی از خشم و تعجب (بیشتر، تعجب از قدرت ژن در روند تکامل تا چیز دیگه) بود حمله کردم سمت موکت. جمع‌اش کردم اومدم برم بذارم بیرون که گفت نه نمی‌ذارم بذاری بیرون، بالاش پول رفته. استغفرالله گفتم و لوله‌ش کردم چپوندم پشت یکی از مبلا. مبلا رو از حالت استون‌هنج خارج کردم و خوابوندم زمین و تا جا بود دور هال چیدم و کف آشپزخونه و تو و بیرون گاز رو حسابی شستم. مامان‌ام هم سریع روی یکی از مبلای مستقرشده دراز کشید و به خواب رفت. گاهی چرت‌اش می‌پرید و با چشم نیمه‌باز اوضاع رو از نظر می‌گذروند و خبررسانی می‌کرد؛ باز دستات درد می‌گیرن شب خوابت نمی‌بره. بابام هم هی می‌گفت بیا بشین خسته نکن خودت رو. فکر می‌کرد نمی‌شنوم و هی صداش رو می‌برد بالاتر. آخرش عربده کشید که؛ گل مریم با شما م. این لقب رو از زمان نوزادی‌م نشنیده بودم لذا همراه با سابیدن قطرات سفت‌شده‌ی روغن نارنجی که کاشیا رو خال خالی کرده بود بغض گلوگیری هم به سراغ‌ام اومد. به این فکر کردم که یعنی مادر پدرم تا کی زنده اند و تا کی می‌تونم اخبار دست اول و صدای رعدآساشون رو بشنوم؟ بعدش چی می‌شه؟ خودم کی می‌میرم؟

من رفتم سراغ غذای کره‌ای، پارسا هم نشست مشق بنویسه ولی دو دقه یه بار می‌اومد تو آشپزخونه ببینه من کجای کار ام. گفت اون موتوریه که اون روز گفتم، می‌دونی اهل کجا ست؟ گفتم والنتینو روسی؟ گفت آره می‌دونی که صد بار برده؟ مثل گزارشگرا گفتم صد تا برد داره تو کارنامه‌ش؟ ایول آفرین. گفت آره، گفتم ایتالیا. گفت تو رفتی ایتالیا دیدی‌ش؟ گفتم چه جالب که پرسیدی اتفاقاً دیدیم‌اش ولی دیروقت بود من هم روم نشد ازش بپرسم شما والنتینو روسی هستی یا نه ولی خودش بود. گفت امضا م گرفتی؟ گفتم نه دیگه نصفه شب بود اون هم داشت رانندگی می‌کرد نشد امضا بگیرم. گفت این دفعه رفتی ازش امضا بگیر که گفتم می‌گیرم. گفت ایتالیاییا چه جوری حرف می‌زنن؟ گفتم مثلاً به سلام می‌گن بونجورنو و با دست‌ام اداشون رو در آوردم. بخوان والنتینو روسی بگن می‌گن والنتینّو روسّی. گفت آهان فهمیدم.
تقریباً تمام پاییز و زمستون و بخش وسیعی از بهار و تابستون سرماخورده ست. من می‌دونم چرا، خیلی هم تقلا می‌کنم مشکل رو حل کنم ولی فقط دست من نیست و متأسفانه والدین مثل همیشه جلوتر از من (سوپر وُمَن فور هلپینگ اند سِیوینگ چیلدرن) ایستادهن. با هم غذای کره‌ای‌مون رو خوردیم. شب شده بود ولی درواقع ساعت تازه شیش بود. لعنت به‌ش. کی بشه این ایده‌م رو اجرا کنم و هر جا خورشید و تابستون می‌ره من هم دنبال‌شون برم. مثلاً این موقعا پا شم برم خونه‌ای که دارم تو اهواز، دزفول، بوشهر، خط استوا، برزیل، هاییتی، شرم الشیخ.
پارسا گفت پایینیا هستن؟ گفتم فکر نکنم. گفت بیا فوتبال. اومدم برا بکراند بازی موزیک بذارم و دیدم هنوز حال و حوصله‌ی باب دیلن رو ندارم و اگر صداش به‌م بخوره پرپر می‌شم. صفحه‌ی لئونارد مئونارد هم انقد گذاشته‌م قُر شده. خیلی بابی رو دوست دارم. به عکسش که روی جلد رو زیبا کرده بود گفتم می‌دونی که هیچ کس برا من تو نمی‌شی و پدر مادر موسیقی هستی از نظر من، ولی با این حال تو فازت نیستم وَ این شاید تقصیر خود تو ست. ساکت موند.
همیشه ناراحت بودم و هستم که چرا تو دنیای هنر تقلید وجود داره ولی این بار با شعف یکی از صفحه‌های داناوان رو گذاشتم؛ تقلید مو به مو از صداسازی و مدل خوندن و ترانه‌سرایی و آهنگسازی باب دیلن ولی تو یه پکیج جدید با یه صدای به هر حال متفاوت که روح آثار رو به خوبی درک وَ سپس تقلید کرده. مثل این که برا فیلمت دنبال بازیگر باشی بگی یکی می‌خوام مثل رابرت دونیرو ولی نه خود دونیرو. وقتی کشش اصلیه رو نداری باید یه بدلیِ خوب پیدا کنی. مثلاً قندت بالا ست و اگر رابرت دونیرو بخواد جلوت شیرین‌زبونی کنه، ممکن هست اُوِردوز کنی بنابراین از جایگزین‌اش استفاده می‌کنی. ایده‌ی خوبی اه. اتفاقاً تمیزترین صفحه‌ای که دارم ظاهراً مال داناوان اه، بدون هیچ پرز یا خش. گذاشتم و در دم یاد روزایی افتادم که باب دیلن رو کشف کرده بودم. موسیقی‌ای که به‌ش علاقه داری هر حسی که داری رو صد چندان قوی‌تر می‌کنه و آدم بیشتر اسیر حالی می‌شه که توش گرفتار شده. اگر شارژ باشی شارژتر می‌شی. اگر در اندوه غوطه‌ور باشی غرق می‌شی.
ظاهراً تو فاز دویدن بوده‌م و فکر می‌کرده‌م آدم اگر بدوئه می‌رسه. باب دیلن می‌ذاشتم و گاهی اوقات جلوی آینه شروع می‌کردم به دویدن. در حال دو نزدیک آینه می‌شدم و باز عقب می‌کشیدم و کمی چپ و راست می‌شدم و باز جلو عقب می‌رفتم. انگار یه دوربین داره از جلو ازم فیلم می‌گیره. دوربین ثابت بود و من جام رو بین کلوزآپ تا لانگ‌شات عوض می‌کردم. اندازه‌ی یک کیلومتر (یه کم کمتر) جلوی آینه می‌دوییدم. سعی می‌کردم بدون دخالت دست از شیشه آب بخورم و می‌دیدم که می‌تونم. خودم رو می‌نداختم تو ریاضت و یک هفته جز دونه‌ی سویا چیزی نمی‌خوردم و موسیقی باعث می‌شد دائم سیر باشم. همه‌شون لذت‌بخش بود. تجربه مثل سفر بود. اون زمانا از خودم می‌پرسیدم می‌شه غیر از این‌جا، این اتاق... جایی بود؟ اصلاً می‌خوام جای دیگه‌ای باشم یا دارم از کشیدن حبس تو زندانی که توش ام کیفور می‌شم؟ آدم خر است و هر از گاهی درگیر این جور سؤالات می‌شود (سلام الاغ). خوبی‌ش اون جا ست که علایق آدم قشنگ می‌کشونت‌اش به سمتی که باید، برای همین تو سطحی که ما داریم زندگی می‌کنیم عشق و علاقه همیشه محترم یا لااقل فصل‌الخطاب بحث اه. اگر بگی به چیزی علاقه دارم، دوست دارم فلان کارو بکنم ول‌ات می‌کنن یا اگر گیر هم بدن آخرش می‌گن ول‌اش کن دوست داره ولی اگر حرف از اعتقاد بزنی و واقعاً اعتقاد داشته باشی، خودت و همه پاشون گیر اه برا همین از آدما معتقد و مؤمن در نمی‌آد ولی دوستدار تا دلت بخواد.

دیگه چون حسابی به اصالتش شک داشتم به نظرم اومد داناوان شعرِ "جواب داره تو باد چرخ می‌خوره"ی دیلن رو با کمی جرح و تعدیل تبدیل کرده به "باد رو بگیرم" یا شکار کنم یا هر چی... واقعاً ربطی به هم نداشتن. منظورش این بود که اگر بشه باد گریزپا رو فرا چنگ آورد تو رو هم می‌شه، من خیلی دارم سعی می‌کنم ولی بد نیست خودت هم یه اقدامی بکنی ذلیل‌مرده. وقتی بارون مثل اشک از برگ‌ها آویزون می‌شه تو کدوم گوری هستی؟ صداش رو مثل دیلن تودماغی کرده بود. صدای قشنگ‌اش جوری به گوش می‌رسید انگار وزش یه هوای دندانه‌دار باشه که داره از روی ریل آهن فرسوده‌ای رد می‌شه. +
با خودم فکر کردم چه مسخره ست که چهل سال پیش یه جوون مشتاق این آهنگ رو نوشته و خونده و بعد یه کمپانی قبول کرده منتشرش کنه و با چه مشقت صنعت‌واری اون موسیقی روی شیارهای یه تیکه پی‌وی‌سی ضبط شده و حالا که لابد صدا و بدن پیرش افتاده‌ن تو سرازیری زندگی من دارم آهنگ‌اش رو گوش می‌دم و مثل قاضی بیرحمی بالا پایین‌اش می‌کنم و به خیال این که اون مقلد ماهری بیش نیست وَ اثرش بالذات ارزشی نداره مثل باد از کنارش می‌گذرم. انگار زمان و زندگی از ما ستمگران زبده‌ای می‌سازه در حالی که اگر خوب نگاه کنی ما همه مثل باد در عبور ایم و اگر زمانی مفتخر باشیم عملاً به "هیچ‌چی" مفتخر ایم.

چند تا گل زدم و چند بار هم توپ از دروازه‌م عبور کرد. گفتم دیگه بشین سر مشق. مثل همیشه و هر لحظه چند قطره اشک ریخت و گفت از مدرسه و درس خوندن متنفر ام. تو دل‌ام گفتم کی نیست؟ ولی به اون گفتم فکر کن یه جور تفریح اه... بلندتر گریه کرد و در حالی که آب دماغش راه افتاده بود گفت آخه تا کی باید درس بخونم؟ متنفر ام، می‌فهمی؟ راستش من می‌فهمم‌اش و اگر بچه‌ی من بود می‌گفتم نرو مدرسه، تا هر سنی دوست داشتی بگرد و بازی کن. اون موقعا که ما درس می‌خوندیم سرگرمیای نبود یا لااقل من سرگرمیای جز کتاب نداشتم و نمی‌شناختم. هیچ راهی جز درس خوندن نداشتم. سر دانشگاه هم با خودم تصمیم گرفته بودم اگر برای بار دوم هم کنکور بدم و اون جایی که می‌خوام قبول نشم می‌رم میکانیکی. حالا انقد ابزار سرگرمی دور و بر بچه‌ها هست که درس خوندن اون هم با سیستم زنگ‌زده‌ی آموزش پرورش فرقی با شکنجه نداره و اگر آدم باشی و قلب داشته باشی این کارو با بچه‌ت نمی‌کنی.
داشتم ظرف می‌شستم که باز از سر مشق پا شد اومد ازم پرسید از اون دستکشایی که پاره ست داری؟ شایان یه دونه خریده دستش می‌کنه. منظورش اونا بود که انگشت نداره. گفتم دارم ولی باید بگردم پیدا کنم. گفت الان می‌خوام، می‌خوام دست‌ام کنم مشق بنویسم. هر چی فکر کردم یادم نیومد کجا می‌تونن باشن. به‌ش قول دادم در اولین فرصت براش بخرم.
اول گفت ای بابا. بعد اضافه کرد؛ داشتی دل‌ام رو می‌شکستی ولی جلوش رو گرفتی.

می‌گن کیرکگارد گفته زندگی گره نیست که در جست و جوی گشودن آن باشیم. زندگی واقعیتی است که باید آن را تجربه کرد. حالا هر کی گفته حرف درستی زده. خب پس که این طور. اگر بخوام ذهنی تصویرسازی‌ش کنم نمی‌تونم از گره بگذرم ولی خب می‌تونم از باز کردن‌اش بگذرم. باید آدمی رو بکشم که داره روی طنابی پر از گره راه می‌ره ولی اونا جزئی از خود طناب و راه اند. یارو به هر گره که می‌رسه می‌شینه کنارش رو طناب با پاهای آویزون یه کم گریه می‌کنه و بعد با انگشتاش ابعاد گره رو بررسی می‌کنه و بعد سرپا می‌شه و به راهش ادامه می‌ده. گاهی که گره بزرگ‌تر از حد معمول باشه سرش رو می‌کنه توی گره و برای حضار شکلک در می‌آره. گاهی گره خیلی بزرگ اه و آدمه واردش می‌شه و توش دور می‌زنه. به‌به چه زندگی قشنگی سورن جون. حرف نزدی نزدی یهویی چی گفتیا...
پریروز بردم‌اش براش دستکش پاره خریدم... یه چتر هم با طرح انگری برد دید گفت پویان چتر داره... اصلاً دستکش نمی‌خوام چتر بخر... من رو خوب شناخته. خدا چین و محصولات ارزونش رو حفظ کنه... درود بر چین و چینی.