Monday, January 2, 2017

در قربانگاه

از اتوبوس که پیاده شدم قبلش تصمیم گرفته بودم از کدوم ور می‌خوام برم. قبل از پیاده شدن سبک سنگین می‌کنم و به تناسبِ حال مسیر رو انتخاب می‌کنم؛ بلند یا کوتاه، کمی پیچیده و پر آشوب یا کاملاً سرراست و خلوت، همراه با یک خوراکی که سر راه بخرم و تا رسیدن به خونه خورده باشم یا وابسته به همون آب معدنی توی کیف، تاریک یا روشن. انتخاب‌های زیادی دارم ولی به محض پیاده شدن آماده ام. شبی بود که هوا سنگین بود و اتوبوس جایی نگه داشته بود که چند سال یک بار اون‌جا نگه می‌داره. همون لحظه دریافتم که سرنوشت، گذشتن از کدام گذر رو برام نوشته.
از روی وسواس یاد اشیائی افتادم که گم کرده بودم. دستکش‌های چارخونه‌م، تعداد زیادی انگشتر، چتر، دکمه‌ی عتیقه‌م وَ دو جفت کفش. چه جوری امکان داره که آدم کفش پاش رو گم کنه؟ وسط هول و ولا. یک جفت‌اِش ساکت پشت در خونه نشسته بود که گم شد و یکی دیگه در حالی که داشت صدام می‌زد، مثل اینگرید برگمن که در فیلم استرامبولی (وقتی در میان سیل جمعیتی که ناخواسته می‌بردنش گیر افتاده بود) شوهرش رو صدا می‌زد. هیچ‌کدام‌مان نشنیدیم.
توی ماشین نشسته بودم و سعی داشتم غرابت ماجرا رو هضم کنم. پام روی پلاستیک کثیف کف ماشین بود. نیم ساعتی از فرو نشستن هیاهو گذشته بود. مامان‌ام رو فرستاده بودیم تو تا کفش رو پیدا کنه ولی دست خالی اومد.

کجا می‌شه زوال رو دید و شناخت، جز در تالار عروسی؟... که مِش‌های طلایی وَ اختلاط هزار جور عطر وَ زرق و برق‌ها و بادکنک‌ها و اضافات دیگه فقط گویای یک چیز می‌تونه باشه؛ وقوف بر پایان خوشی‌ها. همه می‌دونن که این آغازِ پایان آزادی و خوشی‌ها ست. در چشم‌های همدیگه می‌خونن. اسیر در چنبره‌ای نامرئی و مجبور به شکل دادن به یک نهاد عمومیت‌یافته و بی‌معنا. وانمودی در کار نیست چون می‌دونند که به هر حال این آخرین جشن است پس باید با ابزار موردنظر اون رو برگزار کرد. چون این ابتدای یک سراشیبی حتمی ست پس باید برای آخرین بار سعی کرد در جهت خوش گذراندن. جشن رو برگزار کرد و بعد خوابید... میان جمعیتی که هوس خوشی و خوشبختی و جشن، یه جشن واقعی، یه جشن ابدی روی صورت‌هاشون ماسیده و سعی دارند با رقصیدن و خوردن غذای عروسی هوس رو تا یه دعوت دیگه بخوابونن. اول عده‌ای می‌رقصند، بعد عده‌ای اصرار دارند که همه برقصند و عده‌ای تماشا می‌کنند. بعد از یک ساعت علافی و بیکاری عروس رو از آرایشگاه می‌آرن. خدایا، زشت نیست؟ آخه یعنی چی؟ نمی‌شه عروس آرایش کنه و بعد به محل دیگری منتقل بشه و از یه جای دیگه بیارنش؟ به هر حال عروس رو از "آرایشگاه" می‌آرن. عروس دخترخاله‌م بود. شناخت زیادی ازش نداشتم و ندارم. غریبه بودیم. از وقتی وارد تالار شد معلوم بود گردن رو به زحمت مثل عصاقورت‌داده‌ها صاف وایسونده و با زور دهانش رو بسته نگه داشته تا تورفتگی جزئی فک پایین و دندون خرگوشیاش مشخص نباشن ولی این حرکت هم به نوبه‌ی خود باعث شده بود غبغب در بیاره. مستقیم رفت سراغ آینه‌ی بزرگ تالار و تا پایان مراسم همون جا موند. خیلی‌ها صداش زدن، رفتن جلوی صورتش دست تکون دادن، کشیدنش و تا یه جایی آوردنش ولی بی‌فایده بود. دائم لب‌های قرمزش رو روی هم می‌مالید، تور رو جابه‌جا می‌کرد، سرش رو تکون می‌داد؛ نیم‌رخ و سه‌رخ، و با مستی خاصی که تماشای اولین موی رنگ‌کرده به آدم می‌ده از زوایای مختلف به خودش خیره می‌شد. من هم کفش‌هام نو و پاشنه‌بلند بودن و اذیت می‌کردن. درشون آوردم و گذاشتم کنار پام زیر صندلی و به جاش کفش راحتی دم‌دستی پوشیدم، نوعی دمپایی. بعد همون اتفاق همیشگی عروسیا افتاد. شام دادند! مرغ یخ‌زده و پلوی داغون، به طوری که که اگر اون مرغ‌های (عروسی و عزای) بی‌رنگ و سرد و بدطعم زنده بودند اون برنج کنارشون چه دونِ مقوی و خوبی می‌شد براشون، و نه بیشتر. همون زمان که نمی‌دونستم جسد اون مرغ رو بخورم یا آبرومندانه دفن کنم ظرف تزیین‌شده‌ی شام عروس و داماد از کنار چشم‌ام عبور کرد. شام ملوکانه: شبیه‌سازی هرم خئوپس با استفاده از یکی از همان پرندگان درسته، یا صرفاً تکه‌های بیشتری از همان خاله‌مرغ‌های مرحوم زشت و کهنه غرق در شیرابه‌ی سُسی گوله‌گوله‌شده و کدر که پیدا بود از مخلوط کردن رب کپک‌زده و آب جوش به دست آمده، با پیازچه‌هایی به شکل فرچه و جعفری‌های زمخت و سفت و سیاه فاضلاب‌پرور. مضحکه‌ی تزیین وَ افول هر نوع اراده‌ای برای زیباتر کردن زوال. با وجود این و با این وجود که تالارها نهادهای مافیایی و کثیف برای دزدی‌های شبی چند میلیون هستند که شریان اصلی تمام انبارهای میوه و شیرینی و کیک خامه‌ای و شام فاسدشده می‌باشند، همه چیز در یک لحظه ناگهان عوض شد. دیگر کسی قابل تشخیص نبود. همه با عجله‌ی عجیبی می‌خواستن شام رو بخورن و مراسم رو تموم کنن و بریزن بیرون. دست‌ها و النگوها و آستین‌های توری از جلوی چشم‌ها می‌گذشتن. شام تموم شده نشده، زن‌های کناری یا پشتی از سر میز بلند می‌شن و هی از پشت، صندلی آدم رو فشار می‌دن تا بتونن رد بشن. شب عروسی لباس‌ها اغلب تنگ اند وَ فشار از پشت به همراه فشار لباس باعث پارگی طحال می‌شه. صندلی‌ها به هم می‌خورن. عده‌ای سر پا مشغول خوردن هستند و عده‌ای نیم‌خیز. رفتنی‌ها دارن مانتو روسری و چادر می‌پوشن و عطرهای بو-آبگوشتی بیشتری به خودشون می‌زنن... یه چیزی شبیه قیامت که مادر بچه‌ش رو رها می‌کنه. بچه‌های زیادی شروع به جیغ زدن و گریه کردن می‌کنن. یا از این جشن زورکی خسته اند یا هنوز سیر نشده‌ن یا بغل می‌خوان و احساس می‌کنن الآن مامان‌شون رو وسط شلوغی گم می‌کنن. مدت زیادی این طوفان بی‌دلیل که با یک تمرگیدن ساده در جای خود حل و فصل می‌شد ادامه داره و وقتی فروکش می‌کنه باقیمانده‌های بعضاً له‌شده‌ش رو می‌شه روی زمین دید. به نوبه‌ی خودم وسط شلوغی بیرون رفته برده شدم و ناگه دیدم کفش اصلیام پام نیست. خواستم برگردم تو ولی ورودی تالار با رقصنده‌ها مسدود شده بود. کی دیگه تو خیابون رقصیدن رو مد کرد؟ خدا ازش نگذره. تقریباً پابرهنه تو خیابون ایستاده بودم با این حال هنوز جا داشتم برای این که یک کژدم بی‌نام و نشان چند بار با پشت دست به‌م ضربه بزنه و بعد از این اعلان نالازم و سخیف، دم گوش‌ام بگه؛ این دختر همسایه‌مون که آبی پوشیده موهاش رو فر کرده ،شوهرش به خاطر اعتیاد افتاده زندان و این هم مهریه‌ش رو گذاشته اجرا و اون بیچاره حالا حالاها بیرون نمی‌آد. با خودم می‌گفتم دختره چه شاد و خوشحال و سرزنده ست... که در اثر ضربات مداوم دست کژدم تشنج کردم و دیگه چیزی یادم نیست.
برگردم به انقلاب (رِوولوشِن). پیش خودم تجسم کردم که می‌تونم چیزهای گمشده رو پیدا کنم. باید اون‌ها رو فرا بخونم و اون‌ها پیدا می‌شن. مثل تمام اوقاتی که خیالی در سر دارم دچار تردید شدم که برای به وقوع پیوستن خیال باید شاکی و قدرتمند قدم بر دارم یا رنجور و نیازمند؟ باید با کائنات مغرور و سرسنگین باشم یا سعی کنم در عین گدایی باهاش چشم تو چشم نشم؟ معمولاً هیچ‌کدام. چیزی که جواب می‌ده بی‌اعتنایی ست ولی تا وقتی حتی یک ذره متوجه هستی نمی‌تونی بی‌اعتنا باشی. نمی‌شه ادا در آورد. کائنات طبیعتِ تیزهوشانه‌ای داره که هر نوع ادا رو سریع دریافت می‌کنه و دکمه رو می‌زنه؛ دکمه‌ی شکست، وارونگی، و با تنگ‌نظری و اقتدار، خیالات واهی و زیبا رو با اون پوسته‌های جوان و تردشون در هم می‌شکنه و قربانی می‌کنه. (شنیده‌م می‌خوای فلان طور بشه، هان؟ دارم برات... تق)

شب گرم و غبارآلودی بود و از تماس کفش‌های عابرین با آسفالت داغ بخار بلند می‌شد. بخارها، دود وَ روایحی که از پیشخوان پیراشکی‌فروشی‌ها و ردیف سمبوسه‌هایی که توی روغن سوخته سرخ شده بودند و از هشت صبح در معرض ریزگردها، آلاینده‌ها و ذرات آزبست به کاررفته در لنت ترمز ماشین‌ها بودند، وَ شیره‌ی زباله‌های خیس و روغنیِ روی هم انباشته در سطل‌های بزرگ فلزی... برمی‌خاست هوا رو مثل مربا غلیظ کرده بود. از خیابون فرعی وارد کوچه شدم. مثل کف اقیانوس تاریک و عمیق و طولانی بود. ته کوچه نور کیوسک روزنامه‌فروشی رو می‌دیدم. مدت زیادی به این کوچه رفت و آمد داشتم ولی از اون سرش. این سرش کم‌رهرو و ناشناخته بود و چه از کوچه به بیرون چه از بیرون به کوچه به روی فضای متفاوتی باز می‌شد.
ساعتی راه رفتم تا بالاخره به در مؤسسه رسیدم. اینجا جایی بود که برای یادگیری زبان می‌اومدم و زیباترین چتر دنیا رو توش جا گذاشتم و آخر هم مدرک پایان دوره‌ی چهارساله رو ازش نگرفتم ولی ترجیح می‌دم فکر کنم به‌م ندادن. حالا بعد از سال‌ها خیال می‌کردم می‌تونم وارد بشم و گمشده رو پیدا کنم و مبحث حواس متافیزیک رو به مرحله‌ی بالاتری ببرم. آدم بیکار. همین که از در رفتم تو غرق نور شدم. از دم در با ایرانیت یک جاده‌ی مسقف درست کرده بودن که دیوارهای دو طرفش با مهتابی‌های پرنور سفید فرش شده بود. فضای قشنگی بود. از این که بخشی از حیاط مسقف باشه یا با ریسه‌ی چراغ و برگ درخت پوشیده شده باشه خیلی خوش‌ام می‌آد. مثل فاتح قدم به داخل گذاشتم. سمت چپ‌ام اسامی قبولی‌های آخرین امتحانات زیر شیشه بود. نزدیک رفتم و اسم آشنایی بین مدرسان ندیدم. یک اتاق کوچک شیشه‌ای با ظرفیت یک میز و صندلی درست دم پله‌ها مستقر شده بود وَ کلیه‌ی حواس رو (از طریق سیم‌ها و شلنگ‌های سیاه و قطوری که بی‌اعتنا به هویت و کاربرد، مبدأ و مقصد، قواعد علت و معلولی و توجیه جغرافیایی کف زمین جلوی اتاقک ولو بودند) به سمت دیگر حیاط که دفترهای معلّق ثبت‌نام (با سیزده پله‌ی کم‌عرض بدون نرده) و توالت‌های زیرزمینی به سبک قسطنطنیه در آن قرار داشتند رهنمون می‌شد. روی میز یک کامپیوتر بود با چند فایل پلاستیکی کنارش. کشوهای میز رو نگاهی انداختم. توش پاک‌کن و آدامس بود. کمدِ زیر کشوها قفل بود ولی تا اون‌جاش احساس خوبی داشتم. شاید می‌تونستم جاسوس زبل و خونسردی باشم که طبق فیلمنامه در بهترین ساعت بی‌صدا وارد می‌شه و با شاه‌کلید قفل‌ها رو باز می‌کنه، اون چیزی که می‌خواد رو پیدا می‌کنه و چون قویی سبکبال (آلن دلون) می‌زنه به چاک. از پله‌ها رفتم بالا و وارد ساختمون شدم. همه توی کلاس‌ها بودند و درهای کلاس‌ها بسته بود. رفتم سمت آبدارخونه و دفتر معلم‌ها، هیچ‌کس نبود. برگشتم و پشت سرم مردی رو چایی به دست دیدم. بدون این که بدونم چی‌کاره ست اون‌جا، به‌ش گفتم دیروز یه چیزی این‌جا جا گذاشته‌م. من رو برد توی اتاق ته راهرو و یه کارتن پر از خرت و پرت از کمد در آورد و همزمان روش خم شدیم تا محتویات رو ببینیم. پرسید جورابا مال شما ست؟ پلک زدم. روشن بود که چتر سبزم اون جا نیست. یادم افتاد که من هم شالگردن دستباف مشکی بلندی توی کلاس پیدا کردم و با خودم بردم خونه که دو روز بعدش بیارم و صاحبش رو پیدا کنم و از اون روز سال‌ها می‌گذره. پیش خودم حساب کردم که آره، ولی یه شالگردن دون‌دون‌شده‌ی کهنه کجا و چتر من کجا؟ گفتم شاید باید فردا بیام.

از مؤسسه بیرون اومدم و با اراده‌ای پولادین قصد کردم که نصف دیگر کوچه رو هم طی کنم. آروم قدم بر می‌داشتم تا چرک و سیاهی قیرمانندی رو که روی آسفالت لایه‌ای قابل تشخیص تشکیل داده بود از زمین بلند نکنم. همون‌طور که با احتیاط راه می‌رفتم پشت سرم کسی شروع به ضجه زدن کرد. یک گربه‌ی نیمه‌دیوانه‌ی بزرگ و پر مو بود که به شکل عامدانه‌ای به قصد این که همه بشنوند بلند ناله می‌کرد و در حالی که به سرش حالت‌های دورانی می‌داد افسوس‌خوران با حرکت زیگزاگ به سمت تاریک اون سر کوچه می‌رفت. فقط صدای اون بود که شنیده می‌شد. صدای فریاد یک آدم نفس‌بریده که حالا به آخر خط رسیده و می‌خواد با بانگ رسا انزجارش رو اعلام کنه. وسط حرفاش به خدا و دنیا و خودش و مسئولین و مملکت و من و ما و همه فحش می‌داد. مدت مدیدی بود که فقط "از دست داده بود". تنها و بی‌چیز و آشفته بود و موهای خاک‌گرفته و انبوهش سیخ شده بودن. تابلوی زنده‌ای از فقر بود، از نداری... امکان دائمیِ نداشتن هر چیزی، جایی که حتی تصورات هم از دایره‌ی داشته‌ها خارج شده‌ن. نرسیده باید برگردی و تا آخر همون جا بمونی...
هر چند کسی باور نمی‌کنه که واقعاً حیوانات هم فقر و توانمندی رو درک می‌کنن و تجمل و فلاکت رو می‌فهمن ولی فقیر بود و خیلی خسته، دوداندود و چرک. از راست به چپ می‌رفت و به سطل‌ها و دیواره‌های جوی لگد می‌زد. همیشه بخشی از خودم رو در نمایش‌های جنون و سیطره‌ی بی‌عقلی می‌بینم. نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم. هیچ کس اون دور و بر نبود و می‌شد راحت گریه کرد. رسیدم به خیابون اصلی و دیگه تا خونه (غیر از عبور از برابر تالار عروسی متروکِ سرِ شهید شعله‌ور وَ بوی شیرین چند قنادی) اتفاقی نیفتاد... به‌علاوه‌ی چیزی که از من کم شده بود و به مجموعه‌ی کم‌ها وزن زیادی اضافه کرده بود.

Tuesday, February 2, 2016

در مدارس چه می‌گذرد

اگر تجارتی شبیه مدرسه راه‌اندازی می‌شد بعد از چند ماه به ورشکستگی می‌رسید
"کن رابیسنون" تحلیل‌گر در حوزه‌ی آموزش

امروز دوباره رفتم دنبال پارسا. تا حالا چند باری رفته‌م. گر چه هیچ وقت حال و حوصله‌ی هیچ کاری رو ندارم ولی با این حال این کارو دوست دارم. پیاده ده دقیقه‌ای می‌رسم مدرسه‌شون و باید همراه مادرای دیگه بیرون توی پیاده‌رو وایسم تا زنگ بخوره. بعد درو باز می‌کنن که اگر خواستی، بری توی حیاط منتظر بشی. همه یه جوری می‌چسبن به ورودی انگار اجازه ندارن برند تو و کلاسی که بچه‌شون توش می‌شینه رو ببینن، توالت رو بازدید کنن، تو حیاط چرخ بزنن، با بچه‌های دیگه حرف بزنن. همه وای می‌ستن تا سیل بچه‌ها از راه برسه، یکی‌ش خود من. اگر هم اشتباهی اون تو هست تا اون قدر بزرگ نشده که بترکه و بپاشه رومون سعی می‌کنیم باهاش مواجه نشیم و نبینیم‌اش. اگر بچه حرفی زد و خواستیم اهمیت بدیم یه تک پا می‌ریم پیش مدیر و ناظم و دستور پیگیری می‌دیم ولی به طور معمول ترجیح می‌دیم بچه مثل یه کارمند وظیفه‌شناس مشکلات مدرسه‌ش رو تو مدرسه بذاره و وقتی با ما ست با حوصله‌ی ما ور نره.
از در که می‌ری تو دست راستت ته حیاط ردیف پنجره‌های باز توالت رو می‌بینی که انگار در غار باشن؛ دهن‌شون رو باز کرده‌ن و دارن تاریکی مرموز پشت‌شون رو نمایش می‌دن. پارسا خیلی از توالتا ناراضی اه و هر بار می‌آد پیش ما در مورد بوی گندش و پی‌پی‌هایی که شسته نشده حرف می‌زنه. می‌گه هی سر صف ما رو تو سرما نگه می‌دارن می‌گن حتماً با شلنگ آب بگیرین دستشویی رو بشورین ولی ما بلد نیستیم با این شلنگ فنریا کار کنیم. ماهان هم که حالا دیگه مدرسه می‌ره از طرف مدرسه‌ی خودشون تأیید می‌کنه می‌گه آره انگار توالت مدرسه خودش از پی‌پی درست شده و اگر کار داشته باشیم باید بریم روی پی‌پی‌ها بشینیم پی‌پی کنیم و حال‌مون به هم بخوره.
جلوی در، دست چپ آبخوری مدرسه ست که هنوز همون بوی آشنایی رو می‌ده که دیگه فقط بوی آبخوری نیست، بوی خاص تمام مدرسه‌ها ست؛ بوی سنگ‌های مرطوب خزه‌بسته. عقب‌تر یه در آهنی کهنه پیدا ست که روش یه کاغذ چسبونده‌ن نوشته‌ن بوفه و یه قفل بزرگ هم به‌ش زده‌ن، بعد چند تا پله ست که حیاط رو می‌رسونه به ایوان موزاییک‌شده و مزین به سقف ایرانیتی.
اسم این‌جا به شکل طعنه‌آمیزی بهشت است.

امروز درو که باز کردن دیدم یه سری از بچه‌ها کلاس ورزش‌شون بوده. یه زن سالمند و سنگین که کمی هم پشتش خمیده بود کاپشن بادگیر سرمه‌ای روی گرمکن و شلوار سفید ورزشی خط دارش پوشیده بود و از گردنش سوت آویزون بود و هی به سختی توی سوت می‌دمید و صدای ضجه‌مانندی تولید می‌کرد. در کمال تعجب معلومم شد که معلم ورزش بچه‌ها ست. یکی از پسرها رو فرستاد کوله‌پشتی‌ش رو از کنار زمین بیاره. پسره بدو بدو رفت و از اون گوشه‌ی حیاط کوله‌پشتی قالی‌بافت خانوم رو آورد. بعد خانوم که می‌شد گفت علی‌رغم رخوت طبیعی آدمیان در این سن (هفتاد هشتاد)، سرزنده‌تر از من و شما بود با صدای کلفت و زمختی که گرد پیری روش نشسته بود گفت ایول‌الله پسرم، و دستش رو با زحمت یه کم آورد بالا که پسره بزنه قدش. پسره زد قدش، بعد دیگه هر پسربچه‌ای اون دور و بر بود و شاهد صحنه بود اومد جلو بزنه قدش و تا خانوم با کمک گرفتن از نرده‌ها از پله‌ها خودش رو بکشونه بالا به ده تا پسربچه های‌فایو داد.
ولی تقریباً ده بیست ثانیه بعد در حالی که لباساش رو عوض کرده بود و آماده‌ی در رفتن بود از دفتر اومد بیرون و همون طور خمیده و کج و زیگزاگی ولی فرز و تیز از پله‌ها اومد پایین و باز وسط راه از چند تا بچه خدافظی کرد و بعد فشنگی ناپدید شد.
می‌دونم معلم ورزش پارسا اینا ایشون نیست چون معلم اونا یه پسر بی‌خیال تشریف داره که یه بار که بیرون در منتظر بودم و زنگ ورزش کلاس نیکی^_^ بود واسه خودش داشت توپ بسکتبال می‌نداخت توی تور و توپ‌اش هی می‌خورد به نرده‌های بالا سر ما.

پارسا صدام زد و دست تکون داد. روی نرده‌ی ایوون خم شده بود و می‌خواست کاپشن‌اش رو بندازه پایین. دوستش هم کنارش وایساده بود تا نمایش ما رو تماشا کنه. اشاره کرد برم اون زیر وایسم تا کاپشن‌اش رو بندازه تو بغل من. بعد از پله‌ها بدو بدو اومد و عین فیلما خودش رو با آغوش باز کوبوند به من. بعد مثل هر بار با اون کوله‌پشتی هشتاد کیلویی که یکی یه دونه ازش روی دوش همه‌شون هست شروع کرد دنبال بچه‌ها دوییدن. یه بطری خالی آب رو به جای توپ به هم پاس می‌دادن.
بیشترشون از پله‌ها که می‌آن پایین با خنده و شادی طرف هم لگد پرت می‌کنن و مشت می‌زنن و در حالی که دو به دو با هم گلاویز شده‌ن دارن می‌خندن و یقه‌ی همدیگه رو می‌کشن... چیزی که احتمالاً هیچ وقت تو یه مدرسه‌ی دخترونه نمی‌شه دید وَ علت وجودی‌ش تا همیشه برای ما یه راز باقی می‌مونه. امروز یکی رو دیدم که چون از عقب هول زیاد بود یهو افتاد زمین و یه میله که نمی‌دونم مال تور یا دروازه بود غلتید زیر دستش و وقتی پا شد یه میله‌ی آهنی دستش بود و جلوی چشم راننده‌سرویسا و ناظم گیج و دست‌توجیب، داشت به یکی می‌گفت الان با این می‌زنمت. اون‌ورتر یکی روزنامه رو لوله کرده بود باهاش پشت سر هم دوستش رو کتک می‌زد و دو تایی می‌خندیدن. عده‌ی زیادی می‌دوییدن تا زودتر از مدرسه خارج بشن و چند نفر از پشت، اون در حال دوییدنا رو هول می‌دادن و اونا م گوله می‌شدن و غلت می‌خوردن رو زمین و سریع سرپا می‌شدن و به نوبه‌ی خودشون یکی دیگه رو هول می‌دادن. گفتن نداره که همه‌شون هم شاد. یه جوری تعطیل می‌شن که واقعاً تعطیل می‌شن و از همه چی کناره می‌گیرن و فقط هجوم می‌آرن. چند بار شده حواس‌ام نبوده و وسط طوفان‌شون گیر افتاده‌م و اون قدر راست و چپ شده‌م تا بتونم بدون آسیب دیدن از مسیرشون خارج بشم. یکی داد زد هروی مامانت. هروی از کتک زدن دست بر داشت و رفت خودش رو با آغوش باز کوبوند به مامانش و توی چادر مامانش گم شد.

این یه جورایی یه پست سفارشی محسوب می‌شه. اولین پست سفارشی‌ای که دارم می‌نویسم. دو هفته پیش از پارسا چند تا ویدئوی اعتراضی ضبط کردم. اول گفت برم بذارم تو سایت مدرسه‌شون، انگار من هکر ام. بعد گفت نه نذار اگر ببینن اخراجم می‌کنن. به‌ش گفتم خب جاهای دیگه می‌تونم بذارم و به‌ش پیشنهاد دادم اگر دوستات هم همین اعتراض‌ها رو دارن بگو از اعتراض‌شون فیلم بگیرن بدن من بذارم کنار اعتراضات تو... همین طوری کم‌کم جمع می‌شه و یه وقت دیدی انقلاب کردیم. نمی‌دونم از کجا بلد شده ولی یهویی فرماندهی رو دست گرفت و گفت خیل و خب پس فعلاً اینا رو برای صد نفر بذار نه بیشتر، بعد اگر حتی نود و نه نفرشون هم لایک کردن خوب می‌شه چون همون صد به حساب می‌آد، بعد دیگه می‌تونیم یه جا بذاریم همه ببینن. فسقلی قشنگ استراتژی طرح کرد واسه من. گفتم به لایک نیست که، چون اینا رو بزرگترا بیشتر می‌بینن و خیلیاشون اگر که با حرفات موافق نباشن و مثلاً به خاطر راحتی خودشون و ساعت سر کار رفتن و این چیزا قبول نداشته باشن که بچه‌ها باید صبح‌ها بیشتر بخوابن لایک نمی‌زنن. موفقیت ما به واکنش‌های سودمند بستگی داره، مثل تعداد فیلم‌هایی که معترضین دیگه منتشر می‌کنن. تو باید روی دوستای مدرسه‌ت کار کنی.

من این فیلم‌ها رو آپلود کرده‌م، سه تا ست و این‌جا می‌شه دیدشون + + +
خیلی دقت کرده که متین و ادبی حرف بزنه و صبحونه رو بگه صبحانه.
نمی‌دونم واقعاً می‌شه یه کمپین راه انداخت و صدای بچه‌ها رو به (به قول پارسا) آموزش پرورش کودکان رسوند یا نه.

خیلی ناراحت می‌شه وقتی خواب‌آلود و صبحونه‌نخورده باباش می‌نذازتش رو موتور و می‌برتش مدرسه. دوستاش هم ظاهراً همه خواب‌آلو می‌رن مدرسه. می‌گه همکلاسی‌م اومد نشست پشت نیمکت گفت سلام بچه‌ها، بعد سرش رو گذاشت روی میز و خوابید و تا زنگ تفریح هم بیدار نشد. گفتم آره من هم یه دوست داشتم تو دبستان که دیگه فقط وقتی صدای خر و پف‌اش در می‌اومد و مانع رسیدن صدای معلم به بچه‌ها می‌شد بیدارش می‌کردیم وگرنه مزاحمش نمی‌شدیم.

مدارس ما نمونه‌هایی بزرگ‌شده از توالت‌های مدارس هستند. همون قدر تاریک و ناشناس. بچه‌های کلاس اولی و دومی و حتی دیده شده که در مقطع پیش‌دبستانی از ترک تحصیل حرف می‌زنن و اتفاقاً این حرف خیلی من رو امیدوار می‌کنه به این که بخش زیادی از بچه‌ها زودتر از همه فهمیده‌ن که باید از این نوع آموزش رها شد یا به‌ش بی‌محلی کرد.
همین پارسا می‌گه من دیگه عددها رو یاد گرفته‌م الف ب رو بلد ام دیگه لازم نیست برم مدرسه. من خیلی با این رویکرد موافق ام. نظام آموزشی ما باید کامل دور انداخته بشه. واقعاً مسئولان از پس سال‌ها فکر کردن و اندیشیدن آخرش به این‌جا رسیده‌ن که هر روز صبح زود بچه‌ها خواب‌آلود و ناشتا ده تا کتاب قطع بزرگ و سنگین رو بچپونن توی کوله‌پشتی‌های بزرگ و به جای این که بعد از پنجم برن اول راهنمایی تا ششم تو دبستان بمونن و بعد برن دبیرستان. خب به سلامتی نظام آموزشی با حذف مقطع راهنمایی و بزرگ و سنگین و زیاد کردن کتاب‌ها تمام مشکلات رو حل کرد.
نظام آموزشی ما یکی از بدترین‌ها در دنیا ست، حتی در مقاطع بالاتر و دانشگاهی، وَ تازه اون نظام خوب خوباش هم در دنیا با انتقادات جدی روبرو هستند. دیگه ببین چقدر وضع بچه‌ها در ایران بد و ناجور شده.
همون علمایی که این نظام آموزشی تحویل جامعه داده متفق‌القول اند که مشکل وجود داره ولی مثل باقی مسائل و مشکلات بشری، هی تاریخ از روشون می‌گذره و اون مشکلات که محصول اشتباهات اند با تغییرات اندک، همون گندی که هستند باقی می‌مونن.
ریشه‌ی این دونستن و کاری نکردن رو کاش می‌شد سوزوند. عادت نکردیم به حرف بچه‌ها گوش بدیم و ببینیم چه ایرادات درستی ازمون می‌گیرن. حرف‌شون خریدار نداره. فقط پشت هم به‌شون نهیب می‌زنیم که درس بخون نمره‌ی خوب بیار. همون موقعش هم در مقطع راهنمایی چند تا دختر داشتیم که سر نوزده و هفتاد و پنج صدم خودشون رو چنگ می‌زدن و از حال می‌رفتن. یه جوری برخورد نکنید انگار تازه شنیدین دانش‌آموزان خودکشی می‌کنن. قبلاً هم همین قدر که حالا هست، تکان‌دهنده بود. هر سال سر ایام سیاه کنکور از این اخبار می‌شنیدیم و می‌شنویم. فشار و سرزنش دائمی والدین و مدیر و معلم دانش‌آموزان رو بیچاره کرده. چه خوب بلد ایم بچه‌هامون رو از یادگیری متنفر کنیم، چیزی که می‌تونه دلپذیر باشه و هست. یه بار تو صفحه‌ی حوادث خوندم دختری از اتاقش از سر تمرین تست‌زنی کنکور بلند شده اومده توی آشپزخونه جایی که مادرش داشته به نوزادش شیر می‌داده. نوزاد رو بغل می‌کنه و مادر هم به این خیال که خب خواهر بچه می‌خواد بچه رو بغل کنه بچه رو می‌ده دستش. بعد دختره بچه رو صاف می‌بره دم پنجره‌ی آشپزخونه و می‌ندازتش بیرون. این رو که خوندم یاد خرخون‌های پیش‌دانشگاهی‌مون افتادم با صورت‌های بی‌روح و چشم‌های دودوزن که می‌خواستن رکورد همدیگه رو توی ساعات تست‌زنی تو خونه بشکونن و تا هشت نه ساعت هم پیش رفته بودن. واقعاً باید یه فیلم از این آدم‌فضاییا ساخته بشه. چه خوب شد من زنده در اومدم. خودم که بی‌خیال بودم نسبتاً ولی دم پنجره می‌نشستم و ممکن بود آزاده ریاضی وسط یکی از اون جنونای کنکوری من رو پرت کنه بیرون. همه مشغول جنگ خانمان‌سوزی بر سر نمره‌ها صدم‌ها و رتبه‌ها... آخرش هم همه بیکار با دانش غیر قابل استفاده‌شون یا نهایتاً کارمند ناراضی، که انواع امراض روحیِ حاصل از فشارهای دوران مدرسه رو هم با خودشون می‌کشونن. الآن به نظرم رسید که نظام آموزشی ایران واقعاً باید به این اختراع یونیک خودش (بیست پنج صدم و هفتاد و پنج صدم) بنازه و ثبت جهانی‌ش کنه. اون قدر بنازه که پرپر بشه.

اگر اشتباه یا الکن نوشته‌م شما یاری کنید. راه درست کدومِ اینا ست؟ این که روز به روز بچه‌ها بیشتر از مدرسه متنفر و زده بشن، وقتی والدین غر می‌زنن سرشون که چرا فلان چیز رو حفظ نمی‌شی از تنها راهی که براشون مونده برن یعنی داد بزنن "چون نفهم ام"، بیشتر و بیشتر اذیت بشن، یا باید به حرف‌شون گوش بدیم و به خواسته‌هاشون وقعی بذاریم؟ خودمون هم یه روزی تجربه کردیم دیگه. الان تو اون موقعیت نیستیم و حتی اگر سختیاش رو به یاد نمی‌آریم ولی درک که می‌تونیم بکنیم.

Friday, January 1, 2016

درس‌گفتارهایی در باب گردن مرغ

تصادفاً زمانی در مورد گردن مرغ (و نه لزوماً تمام مرغ) اطلاعات اندک ولی به‌دردخوری کسب کردم. البته یه دو سالی هست اطلاعات‌ام آپدیت نشده‌ن ولی فکر نمی‌کنم گردن مرغ در عرض دو سال تغییرات بنیادین زیادی رو پشت سر گذاشته باشه و فرق زیادی کرده باشه. اتفاقاً همین دیروز آش بلغور و گردن مرغ خوردیم و دیدم نه همه چیز چون دو سال گذشته بی‌عیب و نقص است. کلاً گردن تمام موجودات از قاعده‌ی خاصی تبعیت می‌کنه. مثلاً گردن مرغ غیر از انحنای میگومانندی که داره در شکل و نسبت‌های ریاضی، نسخه‌ی کوچک‌تر گردن زرافه و کلاً گردن همه ست. مقطعی گردِ متمایل به بیضی داره و در سرش یا همون قسمت بالاش کلفت‌تر از پاییناش اه. امیدوار ام فهمیده باشید چی می‌گم. مرغ (یا حالا خروس، هر نوع از ماکیان) از بیرون معلوم نیست چقدر و چطور گردن داره چون گردنش با پر پوشیده شده ولی همین که در کشتارگاه به سمت امر درونی تغییر ماهیت می‌ده تازه اندازه و شکل اصلی گردن، خودش رو نشون می‌ده.
 
دکترا تشخیص داده بودن که سعید بدون اون که خودش بدونه و بفهمه دیابت گرفته و وضع پاش وخیم شده. گفته بودن شاید مجبور شیم هر پنج انگشت و یا اصلاً از مچ پا رو قطع کنیم. خودش ظاهراً مسئله رو پذیرفته بوده و گفته بوده خب قطع کنین یه مصنوعی کار می‌ذاریم. خدایا از دست اینا. من سریع دست به دعا شدم که بارالها من طاقت دیدن برادر بدون پا حالا گیریم بدون مچ پا به پایین رو ندارم. یا پاش قطع نشه یا بمیره... اصلاً نخواستیم. خدا دید من شوخی ندارم و از این مدلای یا همه چی یا هیچ چی ام. یکی از انگشتای وسطی رو به اضافه‌ی آرماتوربندی و بتن‌ریزی‌های اطراف‌اش که شامل محوطه‌ای به شکل یک مثلث متساوی‌الساقین با ساقین دراز می‌شد بر داشتن و اون وسط دره درست کردن. هی لایه لایه بر می‌داشته‌ن و می‌گفته‌ن نه باز هم جا داره خالی کنیم، و قیافه‌ی شیطانی به خودشون می‌گرفته‌ن و شاهدان عینی گفته‌ن دندوناشون برق می‌زده. بخش‌هایی که قند همین قند بی‌زبونِ هیولا از بین برده بود و فاسد کرده بود خارج کردن و دو طرف پا رو (با یه نخ کلفت آبی) به هم دوختن. گفته بودن شاید باز هم جواب نده. یکی دو بار دیگه هم بردن اتاق عمل چند تا نیشگون ازش گرفتن و کلاً تا یک سال هی دکترها تهدید می‌کردن پاش رو قطع می‌کنن. حتماً بعد از این که ما از اتاق می‌اومدیم بیرون به هم های فایو می‌دادن و سر اسکل کردن ما دیوانه‌وار می‌خندیدن. انی وی، گفته بودن تغذیه خیلی مهم اه. باید در کنار مراقبت‌های ویژه و شستشو با چی‌چی و چی‌چی پروتئین زیاد مصرف کنه تا این شکاف پر بشه. مادرم درجا پروتئین رو به گردن مرغ ترجمه کرد و تنها در پایان این راه پر تلاطم بود که اقرار کرد؛ قیمت‌اش هم به نسبت خوب بود خب.
یه مرغ‌فروشی کنار سنگکی بود که من یکی دو باری شخصاً برای ابتیاع مرغ رفته بودم اون‌جا. مثل دیوید کاپرفیلد پوست مرغ رو در عرض یه ثانیه قلفتی کند و من دیدم ئه مرغه اندازه‌ش نصف شد. گفت تیکه کنم؟ گفتم چیزی که ازش نموند ولی حالا آره هشت تیکه کنید. بار اول که ساطور رو فرود آورد من همچین جا خوردم که جیغ کوتاهی کشیدم (عین شخصیت‌های زن این کتاب ادبیاتی کلاسیکا) و پریدم بالا. این شد تفریح یارو. دفعات بعدی هم که ساطورو پایین آورد با لبخند به پلک زدن و بالا پریدن من نگاه می‌کرد. این مرغ‌فروشی منتقل شد به کمی پایین‌تر بعد از سبزی‌فروشیه و بقالی گرونه، درست کنار ساندیویجیه. مکان پیشین مرغ‌فروشی هم تبدیل شد به شیره‌فروشی (نه اون شیره. شیره‌ی انگور و خرما و توت و اینا. چقدر هم کیفیت شیره‌هاش عالی و خوب. خواستین بگین بگیرم بیارم).

حتماً با بوی مرغ‌فروشی آشنایی دارین. مثل این می‌مونه که حموم بخارگرفته رو با کافور شسته باشن بعد دوباره با وایتکس بشورن که شدت بوی قبلی رو سرشکن کنن بعد بگن ای بابا بدتر شد و یه شیشه از این اودکلن صابونیای بدبو خالی کنن تو محوطه. هر بار از جلوی مغازه‌هه رد می‌شدم می‌دیدم یه تیکه چربی مرغ داره از رو کاشیای لیز جلوی مغازه خودش رو سینه‌خیز می‌رسونه به جوب و چند تا بال پرکنده و پای مرغ با بالا پایین پریدن و کوبوندن خودشون به سرامیکای کف مغازه تشویق‌اش می‌کنن. یکی دو تا تشت قرمز و آبی هم برای حمایت از تیم ملی جلوی مغازه خودنمایی می‌کرد. جالب این‌جا بود که (Jalib was here that) فروشنده‌ها خودشون هم شبیه مرغ شده بودن و فقط یه مشت پر کم داشتن که با سریش بچسبونن به مانتوهای سفید لک‌شده‌شون. این یک اصل اساسی و غیر قابل تغییر است؛ وقتی به فنا خیره می‌شی با فنا یکی می‌شی. موهاشون رنگ خردلیِ خروسی شده بود و درست مثل پرهای چرب خروس خیس بود و برق می‌زد و تیز وای می‌ستاد وَ در حال تصعید از روی سرشون بود. چشماشون هم به رنگ موردعلاقه‌ی گوگوش رنگ زرد کهربایی (بدترین رنگی که دیده‌م) در اومده بودن و انگار توی یه مایع صورتی شناور بودن. دیگه خودت ایمجین کن. آدم باهاشون احساس غریبگی نمی‌کرد و شیهه‌کشان در نمی‌رفت ولی ناچار با خودت می‌گفتی هر کسی تو روتینِ کار و زندگی یه جوری از دست می‌ره اینا م تو ازدحام مرغ و پوست مرغ از دست رفته‌ن مضاف بر این که گاهی هم باید دماغت رو بگیری از جلو مغازه‌شون رد بشی و ممکن هست حمل بر بی‌ادبی بشه. اینا اولاش این شکلی نبودن. نفوذ مرغ و خروس در اینان بطئی و آهسته بود. چونان شک که نخست لمحه‌ای مضحکه‌برانگیز است و مثل شوخیِ مُشتی نابخرد با روان اندیشمند آدمی ست. لکن همین که لحظه‌ی اکنون فرو نشست و در زمان محو شد شک نیز که خنده‌خنده به مرز خفیف باور رسیده از روزنه‌ای که سوزن دلخوری و رنجش پدید آورده برای عبور وَ ورود به مدخل عقل و احساس آدمی بهره می‌جوید و در سکوت در گوشه‌ای می‌نشیند تا زمانی که پروار شود و آن گاه که با خوردن از غفلت و کوربینی و بی‌صدایی و بی‌گفتگویی خوب بزرگ شد از کنج خود چون آتشی افروخته زبانه می‌کشد و تمام رگ‌ها و استخوان‌ها را پنجول می‌کشد وَ در زخم حاصل از پنجول‌ها تخم می‌ریزد و کلهم چنین است که خانه‌ای می‌یابد و ماندگار می‌شود. اینان نیز در ابتدای امر به فرض این که در صنعت مرغ و خروس ماندگار نمی‌شوند و فرو نمی‌روند بدون دستکش آغاز به کار کرده بودند و می‌دیدی که کماکان از پس گذر سالیان هنوز انگار موقت اند و "دستکشی" نشده‌اند لکن راه فرار نیز مهیا نکرده‌اند و بار دیگر لکن، آن قدری مانده‌اند که مرغ و خروس شوند.

حالا که این‌جا اید بگم که اگر می‌خواین مرغ رو فقط آب‌پز کنید و تفت ندید هرگز نباید اون رو با فلفل یا سیر بپزید چون بوی خیلی بدی می‌گیره. طریقه‌ی درست کردن مرغ برای خورش: مرغ رو باید تو پیازهای خردشده بندازید و بذارید رو گاز تا پیاز و مرغ با هم آب بندازن و با هم بپزن و با هم سرخ بشن. بذارید مرغ حتی‌الامکان تو روغن خودش سرخ بشه چون بدون پوست هم که باشه چربی داره. این طوری خورش چرب نمی‌شه. ادویه‌ش هم باید گرم باشه یعنی زنجبیل و یه کم زردچوبه نمک و رب و آخرش هم وقتی پخت روش جوز هندی رنده کنید و بعد از پنج دقیقه خاموش کنید.
طریقه‌ی سرخ کردن مرغ غیر خورشی: مرغ را توی ماهی‌تابه روی حرارت بذارید و پنج دقیقه که گذشت آبی رو که پس داده خالی کنید. حالا توی ماهی‌تابه‌ی تمیز و خشک دیگری روغن بریزید و کمی که گرم شد مرغ رو بذارید تو روغن نمک بپاشید و بذارید خوب سرخ بشه بعد اون‌وری کنین اون‌ورش هم خوب سرخ بشه. اگر قطعات مرغ بزرگ است غیر از پشت و رو به پهلو هم بخوابونید و پهلوها رو هم خوب سرخ کنید. به دلخواه به مرغ‌ها می‌تونید مخلوط سرکه بالزامیک و عسل یا سیر خردشده و فلفل تند و پاپریکا و سبزی معطر اضافه کنید یا این که همون سرخ‌شده‌ش رو بی هیچ اضافه‌کاری یا درنگی به نیش بکشید.

بر گردیم به درس‌گفتار پیشین:
اینا عمده‌فروش بودن به صورتی که اگر هفت صبح اون جا نبودی دیگه گردن مرغ تموم می‌شد. مادرم می‌رفت و با کیسه‌ای بزرگ و سنگین که پنجاه شصت تا گردن با سنگینی و رخوت خاصی توش فشرده شده بود بر می‌گشت. بعد دونه دونه اینا رو که مثل پیاز سربریده شیره پس داده بودن و لزج شده بودن می‌شست و چربیای آویزون‌شون (که به‌شون می‌گه رگ و ریشه‌ها) رو می‌گرفت و آب‌شون که می‌رفت نُه تا نُه تا می‌ذاشتیم تو کیسه و می‌چیندیم تو فریزر. حالا چرا نه تا؟ پس چند تا؟ بعد باید سینک رو که بوی مرغ گرفته بود حسابی می‌شستیم. این بساط هفته‌ی بعد تکرار می‌شد. هر بار یه بسته در می‌آورد و آشش می‌کرد. بچه که بودم خوردن گردن مرغ رو خیلی دوست داشتم. شاید همه‌ی بچه‌ها همین باشن چون با داداش کوچیکه‌م سر گردن دعوا می‌کردیم. گردن رو نصف می‌کردن و در حالی که بقیه داشتن سر رون و سینه دعوا می‌کردن ما مثل فاتحان یکی یه بال و نصف گردن بر می‌داشتیم و به کنجی می‌خزیدیم. بعدها نمی‌دونم چی شد که مادرم دید یه مرغ و یه مرغ و نیم و حتی یک و هفتاد و پنج صدم کفاف نمی‌ده و هر وعده رو کردش دو تا. این جوری نفری یه گردن درسته به ما دو تا اوشکول می‌رسید. یادم نمی‌آد کی و چطور بالاخره فهمیدیم که ما تو این بازی بازنده ایم و گروه سینه و رون به شکل زیرپوستی هدایت ما دو ابله کوچک رو در دست گرفته. این شد که دیگه گردنا تو دیس جا می‌موند و من گاهی لطف می‌کردم به عنوان اشانتیون یکی‌ش رو می‌خوردم ولی کلاً گردن ارج و قرب‌اش رو پیش چشم‌مون از دست داد و مامان‌ام به بابام می‌گفت بیا تو بخور. به چشم من دیگه گردن شبیه زائده‌ای شده بود که برای روز مبادا و مواقع اضطرار به همراه باقی مرغ پخته می‌شه.
به این آش‌های بلغور جوی پر از گردن مرغ هم اول با شک و تردید نگاه می‌کردم و حتی خواص درمانی هم براش متصور نبودم ولی به یک نظر می‌شد فهمید که گردن‌ها دور از چشم ما در طول این سال‌ها خیلی بزرگ‌تر و پرگوشت‌تر وَ برای رقابت با گردن لذیذ گوسفندی که فقط از بابام بر می‌اومد گشاده‌دستانه بندازتش تو آش و بگه دوباره برا خورش بادنجون می‌گیریم، در مسیر تکامل قطور و اشتها برانگیز شده‌ن. بابام از اونا ست که واقعاً دستی بر آش داره و آشاش خیلی خوب در می‌آن با این که (احتمالاً چون که) اصلاً توصیه‌های مادرم رو وقعی نمی‌نهه و مثلاً زردچوبه رو مستقیم می‌ریزه تو آش و گالن گالن آب نمی‌بنده توش. گردن که می‌پخت می‌آورد بیرون با دقت ریش ریش می‌کرد و می‌ریخت رو کاسه‌هامون... یه ماچ‌مون هم می‌کرد (الکی).

بعد از چند روز بی‌توجهی بالاخره به زبون اومدم به مادر و برادرم که روی بشقاباشون خم شده بودن و مشغول خوردن گردن بودن گفتم بابا حالا مگه چی هست که انقدر با اشتها می‌خورین؟ مادرم گفت یه بار امتحان کن خوشت می‌آد. آقا امتحان کردم و در لحظه نظرم عوض شد. دیدم این‌ها در برابر گردن مرغی که سرخ شده و تو سس پخته و رنگ‌اش تیره و حجم‌اش کم شده چقدر خفن اند. از اون گذشته واقعاً نرم و لذیذ و چسبناک و ماهیچه‌مانند و معطر اند، قوّت آش اند. تمام عشقی که روزی به گردن مرغ خوردن داشتم دوباره بر گشت و ندا در داد که یا مریم، بر ما وارد شو.

گردن مرغ مثل میگو یه رگه‌ای تو پشت‌اش داره که باید خارج‌اش کنید. بر خلاف تصور، پخته شدن زیاد هم باعث پارگی این رگه و افتادن‌اش در غذا و گم شدن‌اش نمی‌شه پس فوبیای خوردن ناگهانی آن هم مثل فوبیای خوردن دُشوِد و خِرِفتُکِ زبان و مغز گوسفند ریشه‌ی علمی ندارد و نباید باعث نگرانی شود. باید قبل از خوردن پیداش کنید و از بالاش بگیرید و سعی کنید آروم بیرون بکشیدش تا وسط راه پاره نشه چون محکم و با غیظ بکشید به هر حال پاره می‌شه. پایانه‌ی این رگه به اذن پروردگار تقریباً محکم و استوار شده و کندن‌اش قدرت بیشتری می‌خواد.
جلوی گردن در قسمت بالایی، زیر یکی دو لایه گوشت، "چیز" سفیدرنگ و سفتی با طول یکی دو سانت قرار داره که من نمی‌دونم... قبلنا نبود یا بود من نمی‌دیدم. اسم هم نداره. این رو هم باید مواظب باشید نخوریدش چون کلاً به چیزهای غیر خوردنی شباهت داره.
موفق باشید