Saturday, March 4, 2017

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است

چون از قریه‌ی مرتفع ابیانه به در شدیم و با خدم و حشم از هجوم تلألو استخر پاکیزه و آب شفاف و درختان بلند نشاط‌‌آور و نوای باد در اندک برگ‌های به شاخه‌مانده‌ی زبان‌گنجشک وَ خوانندگی مرغان ناپیدا ولی خوش‌صدا زنده برون آمدیم، رو سوی نطنز گذاردیم. در آن صبح روشن، آفتاب در اوج و سرما به‌غایت بود و ناهمخوانی این هر دو خود موجد زیبایی مضاعفی شده بود. مسیری که آمده بودیم را حالا بر می‌گشتیم و هر چه در رفت سمت راست‌مان بود حالا در برگشت سمت چپ افتاده بود ولی عیناً همان نبود. زاویه‌ها کار خود را کرده بودند و تصویر جهان تازه گردیده بود. اندکی متعجب ماندیم. چون به مرز دو روستایی که همچون دو انسان همسان در کنار هم در حضیض دره‌ای سفیدپوش قرار یافته بودند رسیدیم اندک نان و پنیری که همراه داشتیم با چای خوردیم. لختی به تنفس و نظاره ایستادیم. جلوتر به دل دشت وسیعی رسیدیم که بوته‌های کوچک خار تپه‌های کم‌ارتفاع آن را به هیبت خارپشتانی غول‌آسا آراسته بودند. برفی سبک و خشک باریدن گرفت و چون غبار نمک بر تن خارپشت‌ها می‌نشست و از آن جهت که با وزش باد به گاه فرود مایل می‌شد به دوایری که با شعاع کوچک به دور بوته‌خارها شکل گرفته بودند وارد نمی‌گشت و بدین سان منظره‌ای بدیع پدید آورده بود. در مه نمک‌پاش تپه‌های دورتر که به دامنه‌های سنگریزه‌ای و قیرگون می‌رسیدند اسب‌هایی وحشی و زیبا دیدم که به رنگ قهوه‌ی دم‌کشیده بودند و یال چون ابریشم‌شان مانند بال‌های عقابی بلندپرواز آرام می‌رقصیدند و بر پیشانی‌شان کرک نرم چون پر قوش فکل شده بود. گویی اسبانی بودند که پرنده حمل می‌کردند. همراهان را صدا زدم تا ببیند. جملگی ندیدند و گفتند مالیخولیای آنی بر من حادث شده است. این بار چندم بود که به وهم و هذیان منتسب می‌شدم. پروا نیست. من اسب دیدم. حتی اگر تصویری دروغین بود که از منشور آسمان بر پهنه‌ی زبر دشت انعکاس کرده بود، تصوری راستین بود. تصمیم گرفتم به گاه میانسالی به آن نقطه باز گردم و عمارتی منفرد در میانه‌ی دشت بسازم و اسب‌های رمیده را فرا گرد آورم و صاحب شوم و هر روز با هم به گردش برویم. با این امید به سمت نطنز پیش رفتیم.
نطنز بسیار سفت و استوار می‌نمود و مانند تخته‌سنگی عظیم و سپید و محکم بود که بر سطح آن شهری بنا شده است. به دیدار مسجدش رفتیم. درختی با تنه‌ای زرد و قطور وَ قدی آسمان‌فراز در ورودی‌اش دیدم. انگشت حیرت گزان داخل رفتیم. پرنده پر نمی‌زد. حتی کس نبود که در درگاه طلب سکه نُماید. مسجد دیوارهای‌اش گچی، و بسیار قدیمی بود. در خلوتی‌اش چرخ زدیم و از پله‌های کم‌عرض‌اش بالا رفتیم. قطعاً مسجد جایگاه خدا ست و قدیم آن را خدای‌خانه می‌گفتند. در محراب و شبستان و دالان‌اش حضور خدا چون وزن هوایی متراکم و غلیظ حس می‌شد. به وجود خدا دست زدیم و تورفتگی‌اش را لمس کردیم. عجیب بود. یکی از همراهان مبادرت به آواز کرد که با نیشگون ساکت‌اش کردیم.
چون وقت نیست و امروز به عمارت ییلاقی شاهعباس که با چشمه‌سار و ردیف سپیدارهای موزون و درختان کهن احاطه شده است دعوت ایم، و چاپار بالای سر من وا ایستاده است تا به محض تمام شدن سفرنوشت آن را لوله کند و فی‌الفور رهسپار چهلستون گردد تا مقال را محض برنهادن مصحفی به نام این بنده‌ی حقیر، (برای آراستیده شدن به نگارینه‌ها) تقدیم خوشنویس و کتاب‌ساز نماید، از وصف باغ‌های وسیع آن اطراف و درختان بی‌شمار گردو که در انتظار بهار از همیشه تشنه‌تر بودند و غل‌غل چشمه‌هایی که از مدخلی ناپیدا می‌جوشیدند و از زیر دیوارهای کوتاه کاهگلی می‌گذشتند وَ بازار شلوغ کوی همجوار جاده‌ی اصلی و سایه‌های تند و کشدار درختان در آفتاب تیز صبح زمستان می‌گذرم، چرا که به‌راستی هم وصف بیهوده است و بشر دو پا خود می‌تواند به سیاحت رود و چشم از دیدن زیبایی‌های سرزمین مصفای مادری و ملک لایزال اِران غنی سازد و خاک تر بر سر آن کس که آن چه خود بهترش را صاحب است ز بیگانه تمنا دارد. حتی بزمجه‌های دوزیست کویر لوت هم به هر چه تو از شرق و غرب و زیر و زبر گویی شرف دارند. می‌گذرم.
باری اکنون اصفهان را گویم و تمام کنم که اندک توان بهجامانده نیز در شرح و وصف مصرف شود. سرزمینی وسیع، بر هامون نهاده با آب و هوایی خوش که نقل از ناصر خسرو هر جای‌اش به قصد چاه و قنات نمی‌دانم ده ذرع چقدر گود کنی به آب تمیز و خنک می‌رسی. باغ‌های مصفا و درختان سبز حتی در زمستان. این چه سرّی ست که زیبایی هر چیز در جوار درختان دو صد چندان است، ندانم. شاید چون برگ درختان سبز در نظر هوشیار هر ورق‌اش دفتری ست معرفت کردگار. باری، بسیار شنیده بودیم که پیروان عیسی مسیح سلام الله علیه در بخشی از شهر سکنی دارند و کلیسایی بزرگ و چشم‌نواز در آن بخش بنا کرده‌اند. رهسپار شدیم. کف کوی را برای ترمیم کنده بودند ولی گذر ممکن شد. رسیدیم و چند سکه‌ای دادیم و داخل شدیم. طراوت مُلکِ آبادِ جی اسپهان به روحیه‌ی ارمنیان رنج‌دیده‌ی جوغا ساخته بود و کاری نبوده بود که برای درخشش روح پاک پدر پسر روح القدس، در تزیین و رنگ‌آمیزی نمازخانه‌ی آن نکرده گزارده باشند. یکی از همراهان سقف باشکوه را می‌نگریست و از روی البسه بر پهلوان‌اش خنج می‌کشید و دور خود می‌چرخید و حیران آن مقدار بچرخید که بر زمین افتاد و در دم زانوان‌اش زخمی شد و گویی آن زخم خدایگان هنر را خوش آمد چون مرحمتی کرد و زهد خام وی در لحظه شفا یافت و از هجوم ناگهانی ایمان عربده‌ای کشید و از هوش شد. بسی خنده رفت. ما هم که ندید بدید صورت خود را بر کاشی‌های هفت‌رنگ دیوارها می‌مالیدیم و بر بافته‌های نفیس و زیبایی که از میزهای چوبی گوشه و کنار نمازخانه آویزان بود بوسه می‌زدیم و عطر متراکم و انبوه در راه ماندگانِ حضرت را استشمام می‌کردیم. پر از حیرت و خالی از نخوت بیرون آمدیم و چون گرسنگی غالب گشته بود پی خوراک‌خانه شتافتیم.
شب دیدیم تا فردا طاقت نیاوریم. شبانه به نقش جهان شدیم و در پرتو نور فانوس‌ها در برابر عظمت خردکننده‌ی بناها که چفت و بست شده بودند قدری بر سر و صورت خود کوفتیم و خونین و خسته برگشتیم خوابیدیم.
در روشنی آفتاب از کنار زاینده‌رود که چون چادری سنگین و فیروزه‌ای بر موج‌های ضعیف بدن زاینده‌ی رود پهن بود گذشتیم و در ساختمان پل‌های آجری و آن چه صنعت در ساخت آن‌ها رفته بود نگریستیم. از ستور فرود آمدیم و از گوشه‌ی مسجد سلطانی وارد نقش جهان شدیم. در پهنه‌ی آبی آسمان و بستر زمین زردفام، نقش جهان چون یاقوتی که در انگشتر مطلا کار گذاشته باشند خودنمایی می‌کرد. حتی ما با این قد کوتاه به اذن خدا و جرقه‌ی کشف و شهودی، یک نظر از بالا دیدیم که چگونه کوه‌ها و کوی‌ها و خاک زمین و سنگفرش‌ها و درختان، نوازشگرانه این درّ چهارگوش را در میان خود تنگ گرفته‌اند و انگار سدی ساخته‌اند تاعطر و بوی این همه نقش گل و لاله نپرّد. اگر جایی هست که عقل باید برسرزنان داخل رود همانا آغوش هنر است که گردآورنده‌ی نبوغ و حواسّ است و آن چه سخت و جامد است و کلام ملکوت بر نمی‌انگیزاند هنر به قلم سبک و روانِ مهر بر می‌انگیزد و در آن تناسبات دقیق و درخشان نعوذ بالله اگر هر کس دیگر را هم بنشانی به معراج می‌رسد.
بعد از عالی‌قاپو و شاهکارهای ظریف و اسلیمی‌های تودرتوی نقش‌بسته بر طاق و ایوان و دیوارش و پس از آن که باز چون دیوانگان افساربریده تمام اندرون مسجد بزرگ سلطانی را گردش کردیم و با انگشت جان و مردمک چشم لبه‌های مقرنس‌های بی‌بدیل‌اش را کاویدیم و با چند مسافر غریب چشم‌بادامی در مرکز گنبد ایستادیم و به انعکاس بلند کلمات یواش‌مان گوش سپردیم، به سمت مسجد شیخ لطف‌الله روان شدیم، مانند کودکانی که آن لقمه‌ی غذا که بیشتر دوست می‌دارند کنار بشقاب نگه دارند و سر آخر با لذتی دوچندان ببلعند تا مزه‌اش تا ساعتی بماند. ما به این سن رسیده‌ایم هنوز چنین می‌کنیم.
مسجد شیخ بر صفه‌ای سنگی بنا شده‌ست. از پله‌های بلندش به زحمت بالا رفتیم و کاش چنان زحمت می‌طلبید که می‌مردیم و به داخل نمی‌رسیدیم، چون هجوم آن احساس و درد خوش انتظار که سی سال در ما انباشته شده بود به اتفاق شکوه نقش کاشی‌های معرق و نورافشانی یگانه‌ی داخل مسجد که از سر معماری شگرف و پنجره‌های آجری مشبک‌اش موجود بود، نزدیک بود قلب را از ازدحام خوشی منفجر کند. همراهان زیر بغل مرا گرفتند تا گنبدخانه بردند. آن‌جا دیگر فهمیدم معمار بنا، استادکار محمدرضا اصفهانی که خود اکنون بهیقین ساکن باغ فردوس است قصد جان زیارت‌کنندگان را داشته است وگرنه آن همه زیبایی منطقی نبود. قدری به ما آب خوراندند و خوشبختانه خلوت بود و خود را بر زمین رها کردم و غلت زدم و گریستم. حتی گوش از کیفیت سکوت آن فضا حیران بود. سپس رفتیم پایین در نمازخانه‌اش. آنجا را هم زیارت کردیم و دیگربار در سعی صفا به مروه‌اش به گنبدخانه شتافتیم و اسماعیل تشنه را سیرابی و سیرمانی حادث نمی‌شد. به واقع باید بخار می‌بودی و در هوای‌اش چون ذرات غبارآلود نور حل می‌شدی تا خلاص شوی. از آن جهت هنوز در بند و اسیر ایم تا گاه دیگر باز به پای ساحت بلندش صورت ساییم و گرسنگی فروکش کند، تا دور که می‌شویم از نو زنجیرمان کشیده شود و باز و باز و باز. چه وضع است؟

زیادتی بیهده بود و موجب افتراق لذت‌مان شد لکن جمله بگفتیم که نگویند نگفت...
بکش به غمزه که این‌اش سزای خویشتن است

Tuesday, February 21, 2017

چه سرسبز بود درّه‌ی من

"باید بگویم که هرگز در عمر خود چنین خوشبخت نبوده‌ام و هرگز مراحم و الطاف روزگار که لطف و توجه خود را از سنگریزه‌ها و نباتات دریغ نمی‌دارد تا این پایه مرا خوشبخت نساخته بود. با این حال نمی‌دانم چگونه نظریات خود را بگویم."
شکر خدا زندگی آسان‌تر شده است و روزها به سهولت می‌گذرند. مشخص نیست روزها چگونه به شب می‌رسند و شب‌ها نیز به چشم بر هم زدنی محو می‌شوند. چندی ست سی را رد کرده‌ام و باید اذعان کنم که برای پوست‌ام هم بسیار خوب بوده است. رنج‌های جوانی که مادام‌العمر و محتوم به نظر می‌رسید چون کوله‌باری که در بدو ورود به مسافرخانه تحویل پیش‌خدمت بدهی از روی شانه‌ها پایین آمده است. شهوت به بیست سی درصد در مقیاس سالیانه رسیده و جنبندگان در امنیت کامل اند. اکنون آن چه در مغز و قلب‌ام می‌گذرد ارتباط مستقیمی با سیاحت وَ دست و پا کردن جایی دور و زیبا در مرکز دِهی در دامنه‌های کوه پیدا کرده است. خیالات واهی و افکار امیدبخش که دو موتور پیش‌برنده اند با یک چرخش کوچک بر روی مدار اصلی خود؛ طبیعت وَ غوطه‌وری در آب‌های آزاد اقیانوس آرام مرگ قرار گرفته‌اند. دیگر آوایی که گوش‌ها می‌شنوند و مناظری که چشم‌ها می‌بینند به خواسته‌های تن ترجمه نمی‌شوند و زمان چون سنگ صیقل‌دهنده از روی لبه‌های سخت گذشته است و می‌توان به دالبری‌های نرم توقعات سترگ و چشم‌اندازهای پر شور دست کشید و با خود گفت آن چه بود دیدم و اکنون بیش از هر زمان، نمی‌خواهم.

"در ضمنِ سخنان او، من از درختان کنار جاده با دقت تمام دسته‌گلی ترتیب می‌دهم و بعد آن دسته‌گل را در رودخانه که از مقابل‌مان می‌گذرد افکنده، به حرکات گوناگون آن که بر روی جریان آب دور می‌زند نظاره می‌کنم."
کشورم در نظرم منطقه‌ای پهناور و متنوع، امن و رویایی ست که به تمامی تسلیم من نشده است و احساس دلپذیر جنگیدن بی‌خطر با خرده‌ریزها را در من قوی داشته است. درختان و دکل‌های برق کنار جاده‌ها، حتی سرفرازتر و زیباتر از قبل شده‌اند، ابرها پایین‌تر آمده‌اند و بر روی تپه‌ها سایه انداخته‌اند و آب و هوا در هر شکل و دما، همچون معشوقی دلربا ست.
اگر افسوس و حسرتی هست این است که چرا آن قدر رنج بردم تا به آسانی برسم و چرا از ابتدا چشمان‌ام به آیینه‌ی خشت خام باز نبود. حالا که افسردگی‌ها در پی ماندگاری، به خورد پارچه‌ها رفته‌اند و چون یادمانی خصوصی و غیر وابسته به شخص و مکان بر دیوار وجود آویزان شده‌اند و غوغای مداوم و بی‌سرانجام آینده فرو نشسته است و بلندپروازی‌ها آن روی سکه‌ی خود را نمایانده‌اند، در پناه آن‌چه تنها می‌توان فلسفه نامیدش و مانند رایحه‌ای، از هر حرکت و شیء و کلمه به سوی دروازه‌ی بی‌نگهبان ذهن جاری ست، آسایشی منتزع و حقیقی، همچون پرستویی که در برف زیر بال‌های گرم خود غنوده است، فراهم است.

"در انتظار طلوع آفتاب به سر می‌برم و اسب‌ها برای حرکت حاضر و آماده هستند. این کوه‌های عظیم با گرداب‌ها و سیلاب‌های خروشان، این جنگل‌های درهم و پیچیده، این رودخانه‌های گوارا و شفاف که با نوای دلکش خود بهترین موسیقی دل‌انگیز را به گوش می‌رسانند، بالاخره آن صحرای وسیعی که پای هیچکس در آن نرسیده، تا اعماق اقیانوس‌های بی‌کران، همگی معرف آن صانع لایزالی هستند که لاینقطع موجودات را ایجاد می‌کند و هر دانه و حبه‌ای را از کمون نیستی به عالم هستی و امکان نقل مکان می‌دهد."
تصورم این است که زندگی همچون محیط دایره است و می‌آید تا مسیرهایی را به سمت نیستیِ اولیه باز کند و فشار و کشش شدید نیستی ست که هستی را می‌سازد. مقاومت در برابر آن پایان سرد و ساکت و جاذبه‌ی همیشگی‌اش، گاهی به گذرگاهی رنگین و آفتابی می‌کشاندم و گاهی به سنگلاخ و من هر دو را دوست دارم.
از این که از حالت موش آزمایشگاهی خود خارج شده‌ام و حواسّ‌ام متمرکز و مال خودم شده‌اند بسیار مسرور ام. دیگر هیچ تلنگری به انحراف ختم نمی‌شود. دلدادگی در میان نیست. دل به صاحب خود باز گشته است و از پی تحریک‌آمیز نبودن هیچ چیز و هیچ کس اکنون فرد من با خدا در یک اتاق است و این منزل او ست. راه روشن نیست بل‌که از هر مسیر بروی روشن است چون دیگر تفرقه‌ای در کار نیست.

"سخنان مرا مسخره می‌کنی. مگر این نیست که انسان همیشه با خیالات واهی و بی‌اساس دلخوش می‌شود و اگر این نیست، پس موجوداتی که ما را خرسند می‌سازند باید در زمره‌ی اشباح باشند."
گویی تخمه‌های آفتابگردان نیز حامل همین پیام اند. آن زمان که سربسته و پر اند یک پیاله را اشغال می‌کنند و زمانی که تهی و بی‌مغز اند دو برابر جا می‌گیرند و به اطراف پراکنده می‌شوند. راه برگشتی نیست. از عهده‌شان خارج است که راه را بر گردند، ولی من چنین نیستم و به دره باز می‌گردم.
اکنون زمان رسیدگی به کودکان است.

Monday, January 2, 2017

در قربانگاه

از اتوبوس که پیاده شدم قبلش تصمیم گرفته بودم از کدوم ور می‌خوام برم. قبل از پیاده شدن سبک سنگین می‌کنم و به تناسبِ حال مسیر رو انتخاب می‌کنم؛ بلند یا کوتاه، کمی پیچیده و پر آشوب یا کاملاً سرراست و خلوت، همراه با یک خوراکی که سر راه بخرم و تا رسیدن به خونه خورده باشم یا وابسته به همون آب معدنی توی کیف، تاریک یا روشن. انتخاب‌های زیادی دارم ولی به محض پیاده شدن آماده ام. شبی بود که هوا سنگین بود و اتوبوس جایی نگه داشته بود که چند سال یک بار اون‌جا نگه می‌داره. همون لحظه دریافتم که سرنوشت، گذشتن از کدام گذر رو برام نوشته.
از روی وسواس یاد اشیائی افتادم که گم کرده بودم. دستکش‌های چارخونه‌م، تعداد زیادی انگشتر، چتر، دکمه‌ی عتیقه‌م وَ دو جفت کفش. چه جوری امکان داره که آدم کفش پاش رو گم کنه؟ وسط هول و ولا. یک جفت‌اِش ساکت پشت در خونه نشسته بود که گم شد و یکی دیگه در حالی که داشت صدام می‌زد، مثل اینگرید برگمن که در فیلم استرامبولی (وقتی در میان سیل جمعیتی که ناخواسته می‌بردنش گیر افتاده بود) شوهرش رو صدا می‌زد. هیچ‌کدام‌مان نشنیدیم.
توی ماشین نشسته بودم و سعی داشتم غرابت ماجرا رو هضم کنم. پام روی پلاستیک کثیف کف ماشین بود. نیم ساعتی از فرو نشستن هیاهو گذشته بود. مامان‌ام رو فرستاده بودیم تو تا کفش رو پیدا کنه ولی دست خالی اومد.

کجا می‌شه زوال رو دید و شناخت، جز در تالار عروسی؟... که مِش‌های طلایی وَ اختلاط هزار جور عطر وَ زرق و برق‌ها و بادکنک‌ها و اضافات دیگه فقط گویای یک چیز می‌تونه باشه؛ وقوف بر پایان خوشی‌ها. همه می‌دونن که این آغازِ پایان آزادی و خوشی‌ها ست. در چشم‌های همدیگه می‌خونن. اسیر در چنبره‌ای نامرئی و مجبور به شکل دادن به یک نهاد عمومیت‌یافته و بی‌معنا. وانمودی در کار نیست چون می‌دونند که به هر حال این آخرین جشن است پس باید با ابزار موردنظر اون رو برگزار کرد. چون این ابتدای یک سراشیبی حتمی ست پس باید برای آخرین بار سعی کرد در جهت خوش گذراندن. جشن رو برگزار کرد و بعد خوابید... میان جمعیتی که هوس خوشی و خوشبختی و جشن، یه جشن واقعی، یه جشن ابدی روی صورت‌هاشون ماسیده و سعی دارند با رقصیدن و خوردن غذای عروسی هوس رو تا یه دعوت دیگه بخوابونن. اول عده‌ای می‌رقصند، بعد عده‌ای اصرار دارند که همه برقصند و عده‌ای تماشا می‌کنند. بعد از یک ساعت علافی و بیکاری عروس رو از آرایشگاه می‌آرن. خدایا، زشت نیست؟ آخه یعنی چی؟ نمی‌شه عروس آرایش کنه و بعد به محل دیگری منتقل بشه و از یه جای دیگه بیارنش؟ به هر حال عروس رو از "آرایشگاه" می‌آرن. عروس دخترخاله‌م بود. شناخت زیادی ازش نداشتم و ندارم. غریبه بودیم. از وقتی وارد تالار شد معلوم بود گردن رو به زحمت مثل عصاقورت‌داده‌ها صاف وایسونده و با زور دهانش رو بسته نگه داشته تا تورفتگی جزئی فک پایین و دندون خرگوشیاش مشخص نباشن ولی این حرکت هم به نوبه‌ی خود باعث شده بود غبغب در بیاره. مستقیم رفت سراغ آینه‌ی بزرگ تالار و تا پایان مراسم همون جا موند. خیلی‌ها صداش زدن، رفتن جلوی صورتش دست تکون دادن، کشیدنش و تا یه جایی آوردنش ولی بی‌فایده بود. دائم لب‌های قرمزش رو روی هم می‌مالید، تور رو جابه‌جا می‌کرد، سرش رو تکون می‌داد؛ نیم‌رخ و سه‌رخ، و با مستی خاصی که تماشای اولین موی رنگ‌کرده به آدم می‌ده از زوایای مختلف به خودش خیره می‌شد. من هم کفش‌هام نو و پاشنه‌بلند بودن و اذیت می‌کردن. درشون آوردم و گذاشتم کنار پام زیر صندلی و به جاش کفش راحتی دم‌دستی پوشیدم، نوعی دمپایی. بعد همون اتفاق همیشگی عروسیا افتاد. شام دادند! مرغ یخ‌زده و پلوی داغون، به طوری که که اگر اون مرغ‌های (عروسی و عزای) بی‌رنگ و سرد و بدطعم زنده بودند اون برنج کنارشون چه دونِ مقوی و خوبی می‌شد براشون، و نه بیشتر. همون زمان که نمی‌دونستم جسد اون مرغ رو بخورم یا آبرومندانه دفن کنم ظرف تزیین‌شده‌ی شام عروس و داماد از کنار چشم‌ام عبور کرد. شام ملوکانه: شبیه‌سازی هرم خئوپس با استفاده از یکی از همان پرندگان درسته، یا صرفاً تکه‌های بیشتری از همان خاله‌مرغ‌های مرحوم زشت و کهنه غرق در شیرابه‌ی سُسی گوله‌گوله‌شده و کدر که پیدا بود از مخلوط کردن رب کپک‌زده و آب جوش به دست آمده، با پیازچه‌هایی به شکل فرچه و جعفری‌های زمخت و سفت و سیاه فاضلاب‌پرور. مضحکه‌ی تزیین وَ افول هر نوع اراده‌ای برای زیباتر کردن زوال. با وجود این و با این وجود که تالارها نهادهای مافیایی و کثیف برای دزدی‌های شبی چند میلیون هستند که شریان اصلی تمام انبارهای میوه و شیرینی و کیک خامه‌ای و شام فاسدشده می‌باشند، همه چیز در یک لحظه ناگهان عوض شد. دیگر کسی قابل تشخیص نبود. همه با عجله‌ی عجیبی می‌خواستن شام رو بخورن و مراسم رو تموم کنن و بریزن بیرون. دست‌ها و النگوها و آستین‌های توری از جلوی چشم‌ها می‌گذشتن. شام تموم شده نشده، زن‌های کناری یا پشتی از سر میز بلند می‌شن و هی از پشت، صندلی آدم رو فشار می‌دن تا بتونن رد بشن. شب عروسی لباس‌ها اغلب تنگ اند وَ فشار از پشت به همراه فشار لباس باعث پارگی طحال می‌شه. صندلی‌ها به هم می‌خورن. عده‌ای سر پا مشغول خوردن هستند و عده‌ای نیم‌خیز. رفتنی‌ها دارن مانتو روسری و چادر می‌پوشن و عطرهای بو-آبگوشتی بیشتری به خودشون می‌زنن... یه چیزی شبیه قیامت که مادر بچه‌ش رو رها می‌کنه. بچه‌های زیادی شروع به جیغ زدن و گریه کردن می‌کنن. یا از این جشن زورکی خسته اند یا هنوز سیر نشده‌ن یا بغل می‌خوان و احساس می‌کنن الآن مامان‌شون رو وسط شلوغی گم می‌کنن. مدت زیادی این طوفان بی‌دلیل که با یک تمرگیدن ساده در جای خود حل و فصل می‌شد ادامه داره و وقتی فروکش می‌کنه باقیمانده‌های بعضاً له‌شده‌ش رو می‌شه روی زمین دید. به نوبه‌ی خودم وسط شلوغی بیرون رفته برده شدم و ناگه دیدم کفش اصلیام پام نیست. خواستم برگردم تو ولی ورودی تالار با رقصنده‌ها مسدود شده بود. کی دیگه تو خیابون رقصیدن رو مد کرد؟ خدا ازش نگذره. تقریباً پابرهنه تو خیابون ایستاده بودم با این حال هنوز جا داشتم برای این که یک کژدم بی‌نام و نشان چند بار با پشت دست به‌م ضربه بزنه و بعد از این اعلان نالازم و سخیف، دم گوش‌ام بگه؛ این دختر همسایه‌مون که آبی پوشیده موهاش رو فر کرده ،شوهرش به خاطر اعتیاد افتاده زندان و این هم مهریه‌ش رو گذاشته اجرا و اون بیچاره حالا حالاها بیرون نمی‌آد. با خودم می‌گفتم دختره چه شاد و خوشحال و سرزنده ست... که در اثر ضربات مداوم دست کژدم تشنج کردم و دیگه چیزی یادم نیست.
برگردم به انقلاب (رِوولوشِن). پیش خودم تجسم کردم که می‌تونم چیزهای گمشده رو پیدا کنم. باید اون‌ها رو فرا بخونم و اون‌ها پیدا می‌شن. مثل تمام اوقاتی که خیالی در سر دارم دچار تردید شدم که برای به وقوع پیوستن خیال باید شاکی و قدرتمند قدم بر دارم یا رنجور و نیازمند؟ باید با کائنات مغرور و سرسنگین باشم یا سعی کنم در عین گدایی باهاش چشم تو چشم نشم؟ معمولاً هیچ‌کدام. چیزی که جواب می‌ده بی‌اعتنایی ست ولی تا وقتی حتی یک ذره متوجه هستی نمی‌تونی بی‌اعتنا باشی. نمی‌شه ادا در آورد. کائنات طبیعتِ تیزهوشانه‌ای داره که هر نوع ادا رو سریع دریافت می‌کنه و دکمه رو می‌زنه؛ دکمه‌ی شکست، وارونگی، و با تنگ‌نظری و اقتدار، خیالات واهی و زیبا رو با اون پوسته‌های جوان و تردشون در هم می‌شکنه و قربانی می‌کنه. (شنیده‌م می‌خوای فلان طور بشه، هان؟ دارم برات... تق)

شب گرم و غبارآلودی بود و از تماس کفش‌های عابرین با آسفالت داغ بخار بلند می‌شد. بخارها، دود وَ روایحی که از پیشخوان پیراشکی‌فروشی‌ها و ردیف سمبوسه‌هایی که توی روغن سوخته سرخ شده بودند و از هشت صبح در معرض ریزگردها، آلاینده‌ها و ذرات آزبست به کاررفته در لنت ترمز ماشین‌ها بودند، وَ شیره‌ی زباله‌های خیس و روغنیِ روی هم انباشته در سطل‌های بزرگ فلزی... برمی‌خاست هوا رو مثل مربا غلیظ کرده بود. از خیابون فرعی وارد کوچه شدم. مثل کف اقیانوس تاریک و عمیق و طولانی بود. ته کوچه نور کیوسک روزنامه‌فروشی رو می‌دیدم. مدت زیادی به این کوچه رفت و آمد داشتم ولی از اون سرش. این سرش کم‌رهرو و ناشناخته بود و چه از کوچه به بیرون چه از بیرون به کوچه به روی فضای متفاوتی باز می‌شد.
ساعتی راه رفتم تا بالاخره به در مؤسسه رسیدم. اینجا جایی بود که برای یادگیری زبان می‌اومدم و زیباترین چتر دنیا رو توش جا گذاشتم و آخر هم مدرک پایان دوره‌ی چهارساله رو ازش نگرفتم ولی ترجیح می‌دم فکر کنم به‌م ندادن. حالا بعد از سال‌ها خیال می‌کردم می‌تونم وارد بشم و گمشده رو پیدا کنم و مبحث حواس متافیزیک رو به مرحله‌ی بالاتری ببرم. آدم بیکار. همین که از در رفتم تو غرق نور شدم. از دم در با ایرانیت یک جاده‌ی مسقف درست کرده بودن که دیوارهای دو طرفش با مهتابی‌های پرنور سفید فرش شده بود. فضای قشنگی بود. از این که بخشی از حیاط مسقف باشه یا با ریسه‌ی چراغ و برگ درخت پوشیده شده باشه خیلی خوش‌ام می‌آد. مثل فاتح قدم به داخل گذاشتم. سمت چپ‌ام اسامی قبولی‌های آخرین امتحانات زیر شیشه بود. نزدیک رفتم و اسم آشنایی بین مدرسان ندیدم. یک اتاق کوچک شیشه‌ای با ظرفیت یک میز و صندلی درست دم پله‌ها مستقر شده بود وَ کلیه‌ی حواس رو (از طریق سیم‌ها و شلنگ‌های سیاه و قطوری که بی‌اعتنا به هویت و کاربرد، مبدأ و مقصد، قواعد علت و معلولی و توجیه جغرافیایی کف زمین جلوی اتاقک ولو بودند) به سمت دیگر حیاط که دفترهای معلّق ثبت‌نام (با سیزده پله‌ی کم‌عرض بدون نرده) و توالت‌های زیرزمینی به سبک قسطنطنیه در آن قرار داشتند رهنمون می‌شد. روی میز یک کامپیوتر بود با چند فایل پلاستیکی کنارش. کشوهای میز رو نگاهی انداختم. توش پاک‌کن و آدامس بود. کمدِ زیر کشوها قفل بود ولی تا اون‌جاش احساس خوبی داشتم. شاید می‌تونستم جاسوس زبل و خونسردی باشم که طبق فیلمنامه در بهترین ساعت بی‌صدا وارد می‌شه و با شاه‌کلید قفل‌ها رو باز می‌کنه، اون چیزی که می‌خواد رو پیدا می‌کنه و چون قویی سبکبال (آلن دلون) می‌زنه به چاک. از پله‌ها رفتم بالا و وارد ساختمون شدم. همه توی کلاس‌ها بودند و درهای کلاس‌ها بسته بود. رفتم سمت آبدارخونه و دفتر معلم‌ها، هیچ‌کس نبود. برگشتم و پشت سرم مردی رو چایی به دست دیدم. بدون این که بدونم چی‌کاره ست اون‌جا، به‌ش گفتم دیروز یه چیزی این‌جا جا گذاشته‌م. من رو برد توی اتاق ته راهرو و یه کارتن پر از خرت و پرت از کمد در آورد و همزمان روش خم شدیم تا محتویات رو ببینیم. پرسید جورابا مال شما ست؟ پلک زدم. روشن بود که چتر سبزم اون جا نیست. یادم افتاد که من هم شالگردن دستباف مشکی بلندی توی کلاس پیدا کردم و با خودم بردم خونه که دو روز بعدش بیارم و صاحبش رو پیدا کنم و از اون روز سال‌ها می‌گذره. پیش خودم حساب کردم که آره، ولی یه شالگردن دون‌دون‌شده‌ی کهنه کجا و چتر من کجا؟ گفتم شاید باید فردا بیام.

از مؤسسه بیرون اومدم و با اراده‌ای پولادین قصد کردم که نصف دیگر کوچه رو هم طی کنم. آروم قدم بر می‌داشتم تا چرک و سیاهی قیرمانندی رو که روی آسفالت لایه‌ای قابل تشخیص تشکیل داده بود از زمین بلند نکنم. همون‌طور که با احتیاط راه می‌رفتم پشت سرم کسی شروع به ضجه زدن کرد. یک گربه‌ی نیمه‌دیوانه‌ی بزرگ و پر مو بود که به شکل عامدانه‌ای به قصد این که همه بشنوند بلند ناله می‌کرد و در حالی که به سرش حالت‌های دورانی می‌داد افسوس‌خوران با حرکت زیگزاگ به سمت تاریک اون سر کوچه می‌رفت. فقط صدای اون بود که شنیده می‌شد. صدای فریاد یک آدم نفس‌بریده که حالا به آخر خط رسیده و می‌خواد با بانگ رسا انزجارش رو اعلام کنه. وسط حرفاش به خدا و دنیا و خودش و مسئولین و مملکت و من و ما و همه فحش می‌داد. مدت مدیدی بود که فقط "از دست داده بود". تنها و بی‌چیز و آشفته بود و موهای خاک‌گرفته و انبوهش سیخ شده بودن. تابلوی زنده‌ای از فقر بود، از نداری... امکان دائمیِ نداشتن هر چیزی، جایی که حتی تصورات هم از دایره‌ی داشته‌ها خارج شده‌ن. نرسیده باید برگردی و تا آخر همون جا بمونی...
هر چند کسی باور نمی‌کنه که واقعاً حیوانات هم فقر و توانمندی رو درک می‌کنن و تجمل و فلاکت رو می‌فهمن ولی فقیر بود و خیلی خسته، دوداندود و چرک. از راست به چپ می‌رفت و به سطل‌ها و دیواره‌های جوی لگد می‌زد. همیشه بخشی از خودم رو در نمایش‌های جنون و سیطره‌ی بی‌عقلی می‌بینم. نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم. هیچ کس اون دور و بر نبود و می‌شد راحت گریه کرد. رسیدم به خیابون اصلی و دیگه تا خونه (غیر از عبور از برابر تالار عروسی متروکِ سرِ شهید شعله‌ور وَ بوی شیرین چند قنادی) اتفاقی نیفتاد... به‌علاوه‌ی چیزی که از من کم شده بود و به مجموعه‌ی کم‌ها وزن زیادی اضافه کرده بود.