Monday, July 30, 2018

اجانین باید ما را راهبر گردند

کار از کار گذشته، جایی را نمی‌توان دید
ما راه را گم کرده‌ایم
اجانین باید ما را راهبر گردند
تا همیشه سرگردان‌مان کنند
.     .      .      .      .      .
آنان بسیار اند؛ پس ما را به کجا می‌کشانند؟
از سرود ماتم‌زای‌شان چه می‌توان فهمید؟
آیا جنی از خودشان را به خاک می‌سپارند؟
یا عفریته‌ای ست که ازدواج می‌کند؟


"تسخیرشدگان" (جن‌زدگان) کتاب محبوب من از نویسنده‌ی محبوب‌ام است. بار اول سال هفتاد و نه که خیلی جوان بودم کتاب را خواندم. تا مدت‌ها از کتاب فقط یک اسم (واروارا پتروونا)، پیچیدگی خوشایندش و یک حال هوای درست و دقیق که در تمام کتاب موج می‌زد، به یادم مانده بود. امسال تصمیم گرفتم دوباره کتاب را بخوانم چون همیشه مطمئن بودم بر من تأثیر گذاشته است ولی فراموش کرده بودم چطور. آن قدر جذاب است که تازه انگار بار اول است کتاب را می‌خوانم و آن قدر نافذ بوده است که حتی می‌توانم رویکرد شخصی خودم را در نوشتن یا فکر کردن، در متن نگاه و برداشت‌های نویسنده از اشخاص و اطراف تشخیص بدهم. طنز و مطایبات داستایوسکی در نظرم بی‌نظیر است و توی خال می‌زند. کتاب با شرح حال و توصیف وجنات یک شخص آغاز می‌شود. شخصی که از قضا انگار در طول زمان میلیون‌ها بار تکثیر شده و بدون این که حتی مجبور باشیم دقت کنیم بسیاری نمونه از او امروز دور و بر خودمان می‌بینیم؛ خواهید دید که چقدر آشنا ست (و کرور کرور مصادیق عینی).
این طنز ظریف، مستقیم و شیرین را با هم بخوانیم:
(متن را از کتاب تسخیرشدگان، ترجمه‌ی علی‌اصغر خبره‌زاده، مؤسسه‌ی انتشارات آسیا، چاپ اول، شهریورماه۱۳۴۳ برداشته‌ام.)



قسمت اول

فصل اول
۱
مختصری در شرح احوال و زندگانی استپان تروفی‌موویچ ورخووِنسکی بزرگوار

پیش از این که شرح و توصیف حوادث تازه و عجیبی که در شهر ما اتفاق افتاده و تا امروز کسی به کم و کیف آن پی نبرده است، آغاز نمایم، چون از هنر داستان‌سرایی بهره‌ای ندارم ناگزیر ام شمئه‌ای از حالات و زندگانی «استپان تروفی‌موویچ ورخوونسکی» بزرگوار و هنرمند شهر خودمان را بیان نمایم. این جزئیات به جای مقدمه‌ی این داستان به شمار می‌رود و حکایتی را که قصد دارم نقل کنم از آن بسیار فاصله دارد. باید تذکر داد که «استپان تروفی‌موویچ» در شهر ما همیشه یک نقش خاص را بازی کرده بود؛ بدین معنی که او خود را چون یک قهرمان ملی می‌دانست و با عشق و علاقه‌ی مفرط این نقش خود را دوست می‌داشت، به حدی که به نظر می‌رسید بی‌وجود آن نمی‌تواند زندگی کند. از این مطلب نباید چنین نتیجه گرفت که من می‌خواهم او را با یک هنرپیشه‌ی تئاتر مقایسه کنم. خداوند مرا از این لغزش مصون دارد، زیرا بیش از حد تصور به او احترام می‌گذارم. شاید خوی نقش بازی کردن برایش عادت شده بود، یا روشن‌تر بگوییم، تمایلی بود که از اوان کودکی در او راه یافته بود و در نتیجه می‌خواست همیشه نقشی را به عهده گیرد و بازی کند، البته نقشی پسندیده و شرافتمند. مثلاً او بسیار دوست می‌داشت که خود را همچون «یک مرد خطرناک سیاسی» و «تبعیدی» تصور و قلمداد کند؛ این دو صفت برایش چنان درخشندگی مقدسی داشتند که یک‌باره او را مجذوب خویش کردند و اندک اندک مرتبه‌ی اعزاز و اکرام‌اش را بالا بردند و پس از گذشتن سالیان دراز چنین نتیجه شد که او گمان برد که شخصیت‌اش به مقامی بس رفیع و جاذبه‌انگیز ارتقاء یافته است. در یک داستان انتقادی انگلیسی که یک قرن پیش منتشر شده، «گولیور» نامی، پس از بازگشت از کشور «لیلی‌پوت‌ها» که بلندی اندام آن‌ها از [ده سانتی‌متر] تجاوز نمی‌کرده است، به این عادت دچار می‌شود که خود را چون غولی بپندارد و هنگامی که در خیابان‌های لندن گردش می‌کرده، علی‌رغم میل باطنی خویش به عابران و درشکه‌چی‌ها پرخاش می‌نموده که از سر راه او دور شوند تا در زیر دست و پایش نابود نشوند: او همیشه تصور می‌کرده است که میان کوتاه قدان به سر می‌برد و همچون غولی به شمار می‌رود. مردم ریشخندش می‌کردند و ناسزایش می‌گفتند و حتی درشکه‌چی‌های قوی‌هیکل، غول را با شلاق می‌زدند؛ آیا چنین رفتاری شایسته بود؟ تنها نیروی عادت موجب شده بود که این توهم ایجاد گردد. همین عادت گریبانگیر «استپان تروفی‌موویچ» ما شد و تقریباً او را به همین مرحله رسانیده بود. و شاید بتوان ادعا کرد که آثار و بروزات عادت او بی‌ضرر و بی‌آزارتر بود، زیرا او مردی بود شریف و نجیب.
در عین حال باید بگوییم که بالاخره مردم، اندکی در همه جا، او را فراموش کرده بودند اما حقیقتاً نمی‌توان ادعا کرد که هرگز سرشناس نبوده است. بی هیچ شک و تردید، او سابقاً از زمره‌ی مردان مشهور و فعال بوده، مردانی که نماینده و معرف پر افتخار نسل پیش بوده‌اند؛ زمانی، هر چند که مدت‌اش بسیار کوتاه بود و فقط یک لحظه به طول انجامید، برخی از مردمان عجول نام‌اش را در ردیف کسانی چون «چادایف»، «بیلنسکی»، «گرانوفسکی» و «هرزن» ذکر نمودند و این شهرت از کشور بیگانه شروع گردید.
اما فعالیت «استپان تروفی‌موویچ» پس از «بروز حوادث ناگوار» در همان لحظه‌ای که آغاز شده بود پایان یافت؛ بعداً دانسته شد که نه تنها «حوادث ناگوار» بلکه حتی «حوادثی» هرگز وجود نداشته است. با کمال تعجب از یک منبع کاملاً موثق فهمیدم که برعکس عقیده‌ی عموم مردم، نه تنها «استپان تروفی‌موویچ» به ایالت ما تبعید نشده بود، بلکه هرگز پلیس هم در تعقیب او نبوده است. نیروی تخیل تا به این حد می‌تواند پیش برود.

«استپان تروفی‌موویچ» در سراسر زندگانی‌اش، با سادگی یقین داشت که در بعضی محافل او را چون موجودی خطرناک می‌دانند و ناچیزترین رفتارش را کمین کرده، آن را دنبال می‌کنند و مراقب هستند و هر یک از سه فرمانداری که در بیست سال اخیر یکی پس از دیگری در رأس ایالت ما قرار گرفته بودند، به هنگام ورود در مورد او عقاید قبلی داشتند و از او ناراحت بودند؛ این عقاید از مقامات بالا به آن‌ها تلقین شده بود و این امر به هنگام دست به دست شدن قدرت محسوس‌تر بود. هرگاه شخصی به وسیله‌ی مدارک غیر قابل انکار برای «استپان تروفی‌موویچ» بزرگوار ثابت می‌نمود که ترس و هراس‌اش بی‌مورد است، او این تذکر را توهین تلقی می‌کرد. با این وجود، او مردی با ذکاوت و صاحب قریحه و حتی بهتر بگوییم اهل بحث و مطالعه و تحقیق بود... هر چند که در زمینه‌ی تحقیق کار مهمی انجام نداده بود حتی به نظر می‌آمد که در این راه هیچ گام بر نداشته است. اما در کشور ما روسیه اغلب برای محققان چنین مسئله‌ای اتفاق می‌افتد.
«استپان تروفی‌موویچ» پس از بازگشت از کشورهای بیگانه، با جلال و جبروت کرسی‌ئی را در دانشگاه اشغال کرد: گمان می‌کنم، فرصت نیافت که به جز چند سخنرانی در مورد اعراب، سخنرانی‌های دیگر ایراد کند؛ و همچنین فراغتی یافت و از عقیده‌ی موفقیت‌آمیز اتحاد دِه‌ها و قصباتِ آلمانی‌شهر «هانو» در سال‌های ۱۴۱۳ تا ۱۴۲۸ با صراحت دفاع نمود و همچنین در این مورد اوضاع و حوادث بسیار ناچیز و نادر و ناشناخته‌ای را که اتفاق افتاده بود و هرگز چیزی از آن عاید نمی‌شد، بیان داشت. ابراز این عقیده، برخی از طرفداران نژاد اسلاو آن زمان را ناراحت کرد و چنین نتیجه شد که از میان آنان مخالفین بی‌شمار سرسختی برای او به وجود آید. پس از این که کرسی خود را از دست داد، (به‌عنوان انتقام، و برای این که خود را بهتر بشناساند) در یک مجله‌ی ماهانه و بسیار مترقی ترجمه‌هایی را از «دیکنس» منتشر کرد و عقاید «ژرژ ساند» را ترویج نمود، و یک بررسی و تحقیق بسیار عمیق در علل نجابت ذاتی شوالیه‌های گمنام اعصار نامعلوم و مطالبی نظیر آن را آغاز کرد. اما در عین حال از یک فکر و عقیده‌ی بسیار وسیع و عالی و مترقی گفتگو می‌کرد. بعداً چنین می‌گفتند که انتشار دنباله‌ی این بررسی و بحث سریعاً قدغن گردید و حتی مجله‌ی مذکور به خاطر انتشار قسمت اول این بحث به اشکالاتی دچار شد. از این‌ها گذشته، چنین اتفاقی کاملاً امکان داشت. در آن ایام، چیزهای عجیب و غریبی دیده می‌شد. اما درباره‌ی این مسئله‌ی مورد بحث ما بسیار محتمل است که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد و نویسنده شخصاً فراموش کرده که بحث خود را ادامه دهد و تمام کند. از طرف دیگر، گفتارهای مربوط به اعراب‌اش را می‌بایست قطع می‌کرد، زیرا شخصی (محتملاً یکی از دشمنان مرتجع‌اش) نامه‌ای را که او به کسی نوشته بود و معلوم نبود که در آن از چه «حوادثی» بحث شده، غفلتاً به دست آورده بود. نتیجتاً از او توضیح خواستند. من از این موضوع چیزی نمی‌دانم اما چنین شایع بود که در همین ایام در «سن‌پترزبورگ» یک جمعیت سری «علیه طبیعت و دولت» را کشف کرده بوده‌اند؛ این جمعیت سی عضو داشت و قصد داشتند که نظم موجود را بر هم زنند. حتی این اشخاص خود را آماده می‌کردند تا اثر «فوریه» Fourrier را ترجمه کنند.
بر حسب اتفاق در این هنگام در «مسکو» منظومه‌ای از «استپان تروفی‌موویچ» و به خط او به چنگ آمد که شش سال قبل، هنگام جوانی در برلین آن را سروده و در گروهی که از دو طرفدار هنر و یک دانشجو تشکیل یافته بود، دست به دست می‌گشت. این منظومه امروز روی میز تحریر من است؛ آن را از «استپان تروفی‌موویچ» در سال گذشته، نه در سال‌های قبل دریافت کردم؛ او با خط خویش آن را مزین و به من اهداء نموده و در یک تیماج قرمز لفاف کرده است. از این‌ها گذشته، این منظومه از فخامت و حتی از هنر خالی نیست. موضوع آن تازه و عجیب است، اما در آن زمان (یعنی در سال‌های ۱۸۳۰ تا ۱۸۴۰) بسیاری در این زمینه شعر سروده بودند. برایم دشوار است که موضوع آن را نقل کنم و حقیقت را بگویم، از آن چیزی درک نمی‌کنم. موضوع آن کنایه‌ای ست شاعرانه و دراماتیک که قسمت دوم «فاوست» را به خاطر می‌آورد. قهرمانان این منظومه عبارت اند از یک دسته زن خواننده که به دنبال آنان یک دسته مرد خواننده روان است، و به دنبال آن‌ها یک دسته خوانندگان که نمی‌دانم از چه جنس و «جوهری» اند و بالاخره یک دسته ارواح آوازه‌خوان که هنوز حیات به آنان ارزانی نشده‌است، اما بسیار خواهان زیستن می‌باشند. تمام خوانندگان چیز مبهمی را زمزمه می‌کنند. زمزمه‌ی آنان اغلب لعن و نفرین است اما آمیخته با نیش و هزل. منظره ناگهان عوض می‌شود و ما در یک «جشن و سرور زندگانی» شرکت می‌کنیم، که حتی حشرات به آوازه‌خوانی در آمده اند: یک سنگ‌پشت پدیدار می‌گردد و چند جمله‌ی قصار و قاطع به [زبان] لاتین بیان می‌کند و بالاخره یک سنگ هم (یعنی یک شییء کاملاً بیجان) آوازی می‌خواند. به طور کلی، همه بدون درنگ و پی در پی می‌خوانند و اگر احیاناً صحبتی به میان آید تنها برای ناسزا گفتن و دشنام دادن است، اما همیشه با اختلاف قابل توجهی این امر واقع می‌گردد.
بالاخره باز صحنه عوض می‌شود، منظره‌ی عجیبی را می‌بینیم، مرد جوانی «متمدن» در میان تخته‌سنگ‌ها پرسه می‌زند. مرد جوان شاخه‌های علف را می‌چیند و در برابر تعجب شدید یک پری، آن را می‌مکد. پری علت و فلسفه‌ی این کار را می‌پرسد. او جواب می‌دهد، به این علت که در این شاخه‌ها نیروی اضافی حیات را می‌یابد و فراموشی را در شیره‌ی نباتات می‌جوید؛ علاوه بر آن بزرگ‌ترین آرزویش این است که هرچه زودتر عقل و شعور را از دست بدهد (به نظر می‌آید، کاملاً آرزویی زائد است). بعد تازه‌جوان بسیار زیبایی هویدا می‌گردد که بر اسب سیاهی سوار است و گروه انبوهی در پی او روان اند. تازه‌جوان «مرگ» را مجسم می‌کند و تمام جمعیت ملتزمان رکاب اوی اند، زیرا خواهان مرگ اند. و بالاخره صحنه‌ی آخر پدیدار می‌شود: برج «بابل» است که معلوم نیست کدام قهرمانانی ساختن آن را به انجام می‌رسانند و سرود «امید تازه» را می‌خوانند؛ هنگامی که به منتهی‌الیه آن می‌رسند این مکان مقدس را رها می‌کنند و با شتابی خنده‌آور آن‌جا را ترک می‌کنند و جای خود را به بشریت پیروز واگذار می‌نمایند، و در همان لحظه بشریت زندگانی تازه‌ای را که بر اساس درک تازه‌ی جهان بنیاد شده است، آغاز می‌کند.
این منظومه است که آن را خطرناک تشخیص داده بودند. سال گذشته به «استپان تروفی‌موویچ» پیشنهاد کردم تا آن را انتشار دهد، زیرا در زمان ما این منظومه کاملاً عادی و بی‌ضرر به نظر می‌رسد، اما او این پیشنهاد را با نارضائی و ناراحتی رد کرد. عقیده‌ی من در مورد عادی و بی‌ضرر بودن این منظومه برایش خوش‌آیند نبود و حتی حدس می‌زنم به همین علت بود که تقریباً دو ماه به من روی خوش نشان نداد. و آن‌گاه، ناگهان تقریباً مقارن همین زمان، منظومه‌ی فوق‌الذکر را منتشر کردند؛ بدین ترتیب که در یک کشور بیگانه در یک مجله‌ی انقلابی و کاملاً بدون اطلاع «استپان تروفی‌موویچ» چاپ شد. او ابتدا وحشت کرد، با شتاب نزد فرماندار رفت و حتی برای تبرئه‌ی خویش نامه‌ای به «سن‌پترزبورگ» نوشت که با عزت نفس توأم بود؛ دو بار این نامه را برایم خواند، اما آن را نفرستاد، نمی‌دانست برای کی بفرستد. خلاصه، مدت یک ماه بیهوده ناراحت بود، اما مطمئن ام که در نفس خویش از این موضوع بسیار بر خود می‌بالید. با این شماره‌ی قیمتی مجله که همان روز برایش فرستاده بودند، تقریباً همیشه می‌خوابید، آن را در زیر تشک‌اش مخفی کرده بود و به خدمتگار اجازه نمی‌داد رختخواب‌اش را مرتب کند.
هر چند که هر روز در انتظار رؤیت تلگراف مبهمی بود، همچنان حالت مناعت و سرفرازی خویش را حفظ می‌کرد. در این هنگام بود که با من بر سر صلح و صفا آمد و این امر بر رأفت و عطوفت زائدالوصف باطنی‌اش که از هر گونه حس بغض و کینه مبری بود، دلالت داشت.


۲
قصد ندارم ادعا کنم که «استپان تروفی‌موویچ» هیچ‌گاه ناراحتی و تشویش نداشته است، اما اکنون مطمئن ام که او تا هنگامی که می‌خواست می‌توانست مطالعات‌اش را درباره‌ی اعراب ادامه دهد، به شرط این که هیچ‌کس حق نداشته باشد توضیحات بی‌شمار و مفصل از وی بخواهد. با این وجود راه افتخارآمیز را برگزید و با عجله برای همیشه پذیرفت که نردبان ترقی‌اش به واسطه‌ی «بروز حوادث ناگوار» در هم شکسته است.

Tuesday, May 29, 2018

داستان کوتاه الکتریکی، یک عاشقانه‌ی آرام

رفته‌ام سر خیابان لامپ بخرم، نزدیک عید، شبِ سرمه‌ای-خاکستری، گرد در هوا، دیروقت. تنها هستم و آنجا هستم چون اصرار دارم حتی یک لامپ سوخته در خانه نباشد و همه سالم باشند. از همان اصرارها که کسی وقعی نمی‌نهد. یک زن با دختر و پسر جوان و برومندش می‌آیند تا لامپ بخرند. به نوبت تأکید می‌کنند که لامپ حتماً سفید باشد.

یک بار دیگر مرور کنیم. سه نفر از اعضای یک خانواده، سه انسان عاقل و بالغ و ورزیده و قد بلند در یکی از آخرین شب‌های اسفند ماه برای خرید لامپ وارد مغازه‌ی کوچک الکتریکی محل می‌شوند. وارد که نمی‌شوند چون جا نمی‌شوند. هر سه دم در می‌ایستند و مسیر را مسدود می‌کنند... مانند کسانی که فوریتی جانکاه آنان را ناگاه به خروش در آورده و در آستانه‌ی نیمه شب وادارشان کرده تا منزل را ترک گویند، ولی چنان آرام و آراسته تو گویی به مراسم ختم خود آمده‌اند. کسی دیگر هم در مغازه هست. آن شخص دختری کوتاه‌قامت وَ تنها بازمانده‌ی دست‌به‌خرید و اهمیت‌بدهِ یک خانواده است، و از قضا دشمن شماره یک لامپ سفید و به اصطلاح مهتابی ست و در این زمینه دارای کمربند مشکی می‌باشد.
آن سه دوشادوش هم ایستاده‌اند و تا حدودی به هم فشار می‌آورند و به سختی سر وَ بدن‌های عریض و طویل‌شان را از مدخل مغازه‌ی کوچک داخل کرده‌اند و به نوبت به فروشنده تأکید می‌کنند لامپ سفید باشد. یعنی یک وقت آن یک دانه لامپ را نبرند خانه و ناگهان ببینند لامپ زرد و آفتابی ست. هر سه با این قضیه مشکل دارند و روی سفیدی حساس اند و پیدا ست با وسواس مراحل خرید را دنبال می‌کنند. شاید هر یک وظیفه‌ای دارند؛ یکی مسئولانه تاریخ ضمانت لامپ را چک خواهد کرد، یکی باید روی جعبه را با دقت بخواند؛ کلمه‌ی مهتابی را که یا به صورت مکانیکی درج شده است یا فروشنده با ماژیک روی جعبه نوشته است رؤیت کند، مادر نیز باید بعد از تقاضا کردن از فروشنده برای امتحان کردن لامپ روی تخته‌ی سرپیچ‌هایی که به برق متصل هستند، وَ مطمئن شدن از سفید بودن لامپ، هزینه‌ی آن را بپردازد. بهترین بهانه برای سه نفری از خانه بیرون آمدن در آشوب پنهان اسفند ماه.
طبق حدسیات، قیافه‌ام در آن لحظه دیدنی ست ولی خودم نمی‌توانم ببینم. یاد پیتر اوتول در لورنس عربستان می‌افتم که اولین بار عبا و دستار پوشیده و می‌خواهد خودش را نگاه کند و چیزی پیدا نمی‌کند مگر شمشیرش. شمشیر را بالا می‌آورد و خودش را مشعوف و مغرور توی شمشیر می‌بیند. به تأسی از او و این حیله‌ی کارآمدش، در نبود آینه، دنبال تکه‌ای فلز می‌گردم تا خودم را تماشا کنم. یک مستطیل فلزی زپرتی می‌یابم، که خوب چکش خورده ولی صیقلی نیست، ته‌مانده‌ی پایه‌ی نصب‌شونده‌ی یک چراغ دیواری پلاستیکیِ چرک و تکه پاره که در آن مغازه‌ی شلوغ و به هم‌ریخته و کوچک، اجزاءش پشت انبوه سیم‌های کلفت و خاک‌گرفته و ریسه‌های در هم پیچیده چپانده شده‌اند و حدفاصل دیوار و دم و دستگاه برقی را متورم کرده‌اند.

بالاخره چشمان خودم را در آن تکه فلز شناسایی می‌کنم و در ادامه باقی صورت‌ام را، تار و ناواضح و کج و معوج. جوری خیره ام که انگار بعد از سال‌ها جستجوی شواهد و کارآگاهی کردن و گشتن و نیافتن و مُردن، حالا روح اسیرم جذب ویترین نورانی و محقر یک الکتریکی قدیمی شده، آمده تو و تصادفاً سرسلسله‌ی انجمن خاطیان و مسببانِ به هم ریختن نظم جهانی و ترزیق جهل و جنون را کشف کرده باشد. از درون و بیرون شبیه یک وزغ پیر و دانا بودم و حال یک دیکتاتور خیرخواه را داشتم وقتی تصمیم می‌گیرد مردم را به زور آدم کند و درست همان لحظه که شمشیر از نیام بر می‌کشد تا مافیای تقویت‌کننده‌ی تولید لامپ سفیدِ مرگ را از دم تیغ بگذراند، نگاهی به خودش در شمشیر می‌افکند و زندگی و جهاد چونان در نظرش پوچ می‌آیند که پوزخند می‌زند و در ادامه این حال عبث را تا یک شبانه‌روز با خود حمل می‌کند.

آیا جز این است که خاطیان خود می‌میرند؟ و جنون‌زدگان خود تباه می‌گردند؟ آن لحظه‌ای که همه چیز در پیشگاه نورٌعلی‌نور محو و مذاب می‌شود همگان زردی‌اش را خواهند دید، پس دیگر چرا آشفته باشم، و چرا تلاش کنم؟

Thursday, May 24, 2018

آب رفتن در راه

طویل، شخصی، شوخ، تضمینی، تزئینی

روز چهارم اتاق را تحویل دادم. چه کار سختی بود و رگ به رگ شدم تا انجامش دادم. آدمیزاد به یکجانشینی عادت دارد و واقعاً تصور این که اتاق هتل را بالاخره باید تحویل بدهی چیزی ست که مغز و بدن دائم آن را به تعویق می‌اندازند و این حس را جایگزین می‌کنند که تو در این مکان ابدی هستی و اینجا مال تو ست، لِنگ‌ات را دراز کن و قبل از خواب جمع و جور نکن و راحت باش. از آب‌معدنی غول‌پیکری که دو شب پیش خریده بودم اندکی باقی بود. آب‌اش را به یک بطری کوچک‌تر منتقل کردم. شب دوم در یکی از همان انگیزش‌های نیمه‌شبانه‌ی تلگرامی، پیام آن دختر دانشجوی ایرانی که در بدو ورود به شهر در فرودگاه دیده بودم‌اش به دست‌ام رسید. نوشته بود: "ببین راستی، به هیچ عنوان از شیر آب نخور". خیلی زود گفتی. چطور در فرودگاه وقت کردی اطلاعات غلط به من بدهی و بگویی اس‌ام‌اس به ایران رومینگ را فعال نمی‌کند و رایگان است ولی این به هیچ عنوان را وقت نکردی؟ دو روز کامل از آب شیر برای چای و قهوه استفاده کرده بودم. می‌خواستم در جواب بنویسم پس بگو چرا دیروز که داشتم می‌رفتم نمایشگاه وسط خیابان مضطر شدم و نفهمیدم یهو چی شد که برون‌روی پیدا کردم و مجبور شدم دوباره برگردم هتل لباس زیرم را عوض کنم. نگو به خاطر آب بوده. خودم فکر می‌کردم در خوردن شکلات زیاده‌روی کرده‌ام. به هر حال دستت درد نکند میترا جان. شب خوش... ولی در نهایت، آبروداری را برگزیدم و با یک تشکر بدرقه‌اش کردم. 

همان نصفه‌شبی سریع یک چیزی پوشیدم رفتم پایین تا از بقالی اختصاصی‌ام آب بخرم. دم در یکی از همان "پسردخترها"ی کادر فنی و استقبال، بیرون در بالای پله‌ها ایستاده بود و باران را تماشا می‌کرد و خودش را به شکلی نمایشی می‌لرزاند. طبق تحقیقات میدانیِ دانشمندان گمنام، ادای لرزیدن در آوردن خود به گرم شدن انسان کمک شایانی می‌کند. دختر عینکی جدی و ساده‌ای بود، با قیافه‌ای مغرور و پسرانه، که موی کوتاه سیاهی داشت و سرتا پا سیاه می‌پوشید و همان روز اول که از سیم‌کارت‌فروشی برگشتم هتل از طریق اپ مترجم از من پرسید چی شد؟ نوشتم سیم‌کارت خریده‌م ولی کار نمی‌کنه و پس هم نمی‌گیرن. یهو داغ کرد گفت چی؟ پس نمی‌گیرن؟ و زیپ کاپشن سیاهش را تا چانه کشید بالا و به حالت شاکی دست‌ام را گرفت برد دم مغازه‌ی سیم‌کارت‌فروشی و کلی با یارو دعوا کرد، حالا یارو هم پشت زنی سن و سال‌دار و صورت‌زخمی (شبیه مادر حانیکو، با صدای ثریا قاسمی) که یک ژاکت کرم‌شکلاتی بافتنی پوشیده بود و آستین‌هایش را تا دم آرنج تا زده بود و دقیقاً مثل ثریا قاسمی دست‌های قرمزش را جلوی‌اش قلاب کرده بود و هی دهانش را باز و بسته می‌کرد ولی حرفی هم نمی‌زد، قایم شده بود. یک جوری بود انگار برای امور سمعی بصری تقسیم وظایف کرده بودند و این جلو می‌ایستاد و تکان می‌خورد و دهان باز می‌کرد ولی حرف‌ها را شوهره از آن پشت می‌زد و صدای‌اش از دهان این بیرون می‌آمد. زن و شوهر همدست بودند و معلوم بود پس نمی‌گیرند. خدا می‌داند چقدر از زن و شوهر همدست بیزار ام. همدستی خودبه‌خود کریه است، کریه‌تر آن که زن و شوهر همدست و دائم التوافق باشند و هیچ درزی به روی جهانِ بیرون از زوجیت باز نکرده باشند. در این گونه موارد آزاررسانیِ یکی‌شان به سرعت مورد تأیید زوج یا زوجه واقع می‌شود و این گونه است که گرگ نر و ماده چفتِ هم می‌شوند و زان پس همه را گوسفند می‌بینند و دریدن می‌آغازند. حامی‌ام دوباره زیپ را تا چانه بالا کشید و اشاره کرد بیا بریم. تمام مسیرمان را در باران اریب راه می‌رفت و من یاد راه رفتن پدر نل می‌افتادم. مثل او سرش را پایین‌تر از شانه گرفته بود تا کمتر خیس بشود و باد نبردش و مثل او از پشت دیدن‌اش دیدن داشت. با این که دختر ریزجثه‌ای بود یک حالت دعوا با بدخواه و حامیانه و پدرانه‌ای داشت که یکی از فتیش‌های همه‌ی عمر من است. این که ببینم کسی به خاطر من می‌رود با کسی درگیر می‌شود یا به هر شکل حمایت‌اش شامل حال من می‌شود واقعاً قلب‌ام را آب می‌کند و چشمان‌ام خیس می‌شوند. خوبی‌اش این بود که می‌توانستم بدون ترس از فهمیده شدن، پشت سرش در قاب فرضی دوربین نامرئی سینما که همیشه یکی در جوار خودم دارم، بلند بخوانم؛ ای كاش كه دست تو پذيرش نبود، كه اين پيروزی حسرت است. در این نیمروز بارانی، در آغوش تو که پذیرش هتل است و بخشش است، که نوازش است و باقی چیزها که یادم نیست... و او هم نفهمد.
حالا هم برگشت به صندل‌ای که پام بود اشاره کرد و چیزی گفت که احتمالاً به معنای "این کفش برای این وقت شب و این هوا نامناسب است" بود. با دست‌ام یک نیمدایره درست کردم و به بقالی اشاره کردم گفتم همین بغل کار دارم زود بر می‌گردم که گفت آهان خب.

بقالی که از همان لحظه‌ی اول برام عزیز شده بود، با این که جمع و جور و کوچک بود و در مجموع خلوت به نظر می‌رسید، هر وقت به قصد هر چیزی واردش می‌شدم در لحظه پیدا می‌کردم و هیچ گاه بی‌نصیب برنمی‌گشتم. از خوردنی و نوشیدنی و سوپ و سوغاتی و سس سویا و نخ دندان و دستمال مرطوب و نوار بهداشتی و پاکت تزئینی، همه دم دست بودند ولی به طور عجیبی تا لازم نداشتی دیده نمی‌شدند. چیدمان‌اش خیلی درست و مشتری‌مدار بود. اصلاً لازم نبود با بقال حرف بزنی یا اقلام مورد نیاز را با چنگال‌های‌ات در هوا ترسیم کنی. خود بقال هم یک بی‌حال نیمه‌خواب بود که همیشه دستان‌اش توی جیب بود و فقط یکی را در می‌آورد تا قیمت را در ماشین حساب تایپ کند. تا از در رفتم تو و سرم را به راست چرخاندم دبه‌های آب مارک‌دار را دیدم و یکی برداشتم.

آری من ایستاده بودم تا زمان لنگ‌لنگان از برابرم بگذرد
قبل از ترک اتاق انواع اقسام ماست‌های میوه‌ای که خریده بودم و در نبود یخچال پشت پرده روی طاقچه‌ی پنجره ردیف کرده بودم تا خنک بمانند، همان جا رو به درختان ایستادم و به عنوان صبحانه دانه دانه سر کشیدم و غلیظ ترها را هم با قاشقی که هنرمندانه تا شده و بین در وَ درب‌شان جاساز شده بود خوردم، بعد سه خورجین مملو از کتاب و کاتالوگ را همراه چمدان با خودم کشیدم بیرون.
فقط برای سه روز اتاق رزرو کرده بودم. اغلب همین کار را می‌کنم چون اگر هتلی که ندیده از راه دور رزرو می‌کنم به نسبت امکانات‌اش خیلی گران یا خیلی به‌دردنخور باشد در روزهای باقیمانده از سفر امکان جابه‌جایی هست. برای رزرو هتل از اینترنت یک شماره برداشته بودم که مال یک شرکت بود ولی در عمل آن طرف خط فقط یک دختر جوان بود که وسط کلاس زبان رفتن و گریه کردن برای زلزله‌زدگان و کمپین کردن برای جمع‌آوری کمک‌های مردمی، برای من اتاق رزرو کرد و من هم در آن وقت کم فقط فرصت این را داشتم که به اشک‌ها و صدای‌اش اعتماد کنم و به حساب‌اش پول بریزم تا اتاق را بگیرد. اینجا هم فرصت نکرده بودم هتل‌های دیگری در شهر ببینم و پول هم کم داشتم و امکان ریسک کردن و گنده‌گوزی فراهم نبود پس برای روزهای باقیمانده همان جا یک اتاق ارزان‌تر گرفتم. یکی از خدمتکاران مسن که تا من را می‌دید شروع می‌کرد چینی حرف زدن و هی با انگشت به سنجاق سرم که یک گل سفید بود ضربه می‌زد (بله، این عادات و این قبیل تعرضات فیزیکی و نیمه فیزیکی در همه جای جهان مشاهده می‌شوند) من را برد اتاق جدیدم در همان طبقه. اتاق‌های طرف درختان و خیابان را دور زدیم و وارد یک راهرو شدیم که کف‌اش هم قدری نشست کرده بود. آن نشست محسوس، دقیقاً مرز اتاق-بهترها و اتاق-بدترها بود. خنده‌ام گرفت. یعنی حتی در یک ساختمان واحد و یک طبقه‌ی واحد هم فاصله‌ی طبقاتی رعایت می‌شود. آری فرزندم کره‌ی زمین به چنین جایی تبدیل شده است؛ جایی که یک پتو را، هم دویست هزار تومان می‌شود خرید هم دو میلیون تومان و می‌توان در یک طبقه راهروهایی ساخت که با هم تفاوت شیب و تضاد طبقاتی دارند.
خانم مسن پشت هم می‌گفت سیچوان. یک لحظه با خودم گفتم خب اصرار و مجاهدت این خانم نشان می‌دهد زبان چینی آن قدرها هم برای من سخت و ناآشنا نیست (نباید باشد) و من حتماً دارم می‌فهمم ایشان چه می‌گوید ولی خودم حالی‌م نیست، بنابراین گفتم "آره توی گوشی‌م دیدم که در استان سیچوان زمین رانش کرده که خب این کاملاً طبیعی ست و هر وقت من سفر می‌رم یه اتفاقی در هر دو ور ماجرا می‌افته" چند ثانیه به من خیره شد و بعد رفت یک خدمتکار دیگر هم آورد و جلوی او هم به من گفت سیچوان من هم دوباره جملات‌ام را گفتم و بعد دوتایی مثل اسب خندیدند. نفهمیدم منظور چه بود ولی از این که دل یک پیرزن و یک خدمتکار جوان و بی‌تفریح را شاد کرده بودم خوشحال بودم. درِ یک اتاق را باز کردند. بویی خیس و کهنه و شدید مثل بوی خزه‌های لجن‌گرفته، بویی که وقتی باران می‌بارد از راه‌آب روشویی بالا می‌زند و انباشت لجن و فاضلاب به سبب تراکم زندگی بر روی زمین را گوشزد می‌کند، مثل کیسه‌ی هوای اتومبیل باز شد توی صورت‌ام و راه را سد کرد. معلوم بود همان تفاوت به ظاهر اندک در شیب، نبوغ‌آمیز و مؤثر بوده و گند و کثافت زیر اتاق-بهترها را هم به زیر چاه حمام اتاق-بدترها کشانده. اصلاً نمی‌شد بو را بشکافم و بروم داخل. دماغم را گرفتم و به بو اشاره کردم. آن که جوان بود مثل کسی که بعد از نیم ساعت آهان آهان کردن ناگهان دوزاری‌اش بیفتد، حرکتی کرد که یعنی گرفتم چی می‌گی. رفت سیفون توالت را زد و دوش را دست‌اش گرفت و نیم‌خیز شد و آب را روی چاه حمام باز کرد و بعد از چند ثانیه بست. کاملاً بی‌فایده و حتی می‌شد گفت از فرط عبث بودن توهین‌آمیز. بو تاریخی و قدیمی بود و حسابی به خورد اتاق بدون پنجره رفته بود. همان طور که باید از محل قرارگیری اتاق حدس می‌زدم ولی مغزم در برابر این حدس مقاومت می‌کرد، جای پنجره را یک دیوار ضخیم گرفته بود. اتاق به وضوح کوچک‌تر از قبلی بود ولی تخت به همان اندازه، در نتیجه دیگر آن فضای لوکس (که قدرش را ندانسته بودم) بین تخت و دیوار وجود نداشت و باید از همان دور لاشه‌ات را پرتاب می‌کردی توی تخت. با این که در اعماق وجودم داشتم از خنده جر می‌خوردم، در جا افسرده شدم. فکر این که روزهای باقیمانده باید در این اتاق بدون پنجره شب را به صبح برسانم در حالی که اصلاً بیرون پیدا نیست و در هیچ ساعتی از روز از نور طبیعی خبری نیست خیلی وحشتناک بود. وقتی در اتاق قبلی بودم آن طرف‌تر از درختان یک ساختمان بلند سی چهل طبقه بود که شب‌ها چراغ‌های پنجره‌های‌اش تک و توک روشن بودند و مثل یک موجود بدبخت آن وسط رها شده بود. برای این که بعد از تلگرام‌بازی سریع خوابم ببرد و فردا تا لنگ ظهر خواب نباشم به آن چراغ‌های روشن نگاه می‌کردم و دنبال داستان بودم. انگار کشش مرگ‌آورشان منبع الهام من برای تسلیم شدن به تاریکی در جنگل خواب بودند. آدم‌هایی که زیر آن نورها هستند ولی دیده نمی‌شوند. این که تا صبح چه کار می‌کنند، یا هر چراغ مال یک آدم تنها ست، تنها با گوشت و پوست و استخوان‌های‌اش. نمونه‌ای از فرو رفتن زنده‌گان در این یکنواختی، با شعار "همین است که هست". هر چراغ یک نشان است بر ناگزیری، بر بی‌اهمیت بودن جزئیات و افراد. آن فرصتی که هرگز دست نمی‌دهد تا یک نفر را نشان کنیم و تا آخر زندگی از دور ناظرش باشیم و لحظات‌اش را درک کنیم، با دیدن چراغ‌ها و تجسم کلیشه‌ی یکدست و سهمگین زندگی ممکن می‌شود.

در اين قفس جانوری هست از نوازش دستان‌ات برانگيخته
اتاق نیمه‌جان و بویناک و نمور بود و زیر نور مصنوعی چراغ‌ها سریع تبدیل شد به اتاق پدر ژپتو در شکم نهنگ، به سینما... هنگ‌کنگ تیره‌روز فیلم کاروای، خصوصاً هنگام شستن موها زیر دوش حمام تاریک و روشن‌اش با کاشی‌های فرسوده و ردّ تلاش‌های ناموفقی که برای تمیزکاری‌شان صورت گرفته بود.
بعد از حمام قصد کردم بروم بیرون و فقط برای خواب برگردم. کار درستی کردم چون بیرون از آن گور عمیق، هنوز روز بود و گنجشک‌ها می‌خواندند. وقتی به لابی رسیدم شماره‌ی لووِل را دادم به دختری که پشت پیشخوان بود تا زنگ بزند. لوول کسی بود که وقتی اولین بار داشتم می‌رفتم جای نمایشگاه را پیدا کنم، با لباس فرم جلوی یک ساختمان اداری-نظامی ایستاده بود و ازش آدرس پرسیدم. اول سعی کرد آدرس بدهد ولی بعد یک نگاهی به پشت سرش انداخت و گفت همین جا وایسا تا بیام، و رفت داخل ساختمان. پنج شش دقیقه‌ای آن جا ایستاده بودم. در آن هوای سرد که من وَ البته بومیان منطقه همه خودمان را در کلاه و پالتو پیچیده بودیم یک دونده‌ی دراز دو متری سفیدپوست با موهای روشن مجعد و لباس آستین‌حلقه‌ای و شورت داشت می‌دوید. از کنارم رد شد. دو طرف صورت‌اش کاملاً قرمز و کبود شده بود و مثل اسبی که از نبرد برگشته باشد پرصدا نفس می‌کشید. تصویر تیپیکال یک آمریکایی در شهر. در تمام ممالک شرقی و اروپایی و احتمالاً آفریقا و اقیانوسیه و یحتمل در مریخ، هر جا بروی لااقلکندش یک آمریکایی دونده‌ی لخت می‌بینی. ردخور ندارد. اگر چند تا نبینی یکی را می‌بینی. اغلب گله‌ای نمی‌دوند و در حال خودشان نیستند و یک جوری می‌دوند که یعنی من احمق آن قدر می‌دوم تا بخورم به دیوار و بترکم. اصلاً لازم نیست از این سفیدهای لختی-شورتی بپرسی تا مطمئن بشوی از کجا آمده‌اند. باقی ملل جهان عقل درست و حسابی دارند و سردی گرمی‌شان به‌قاعده است و حجب و حیا دارند و مزاج‌شان اصولی ست و به صرف پررویی ذاتی یا مشروبخواری و گرمای حاصله از آن لخت نمی‌روند بیرون در سطح شهر بدوند ولی آمریکایی‌ها را چون خدا زده این طوری از آب در آمده‌اند، دست خودشان نیست، کله‌خر اند و علاقه به لولیدن در قلمروهای شهری و حریم دیگران و تظاهر به کله‌خرابی دارند که این خود نمادی از میل خطرناک و بی‌افسارشان به تصاحبگری ست. انگار می‌خواهند بگویند آب و هوا را هم ما قلدرها تعیین می‌کنیم. در دل می‌گفتم احتمالاً این جیم یا جک یا جان، ساعت‌های آخرش است و دو خیابان آنطرف‌تر انفکتوس می‌زند از دست خودش راحت می‌شود. آمین.
بعد از دقایقی لوول با یک ماشین پدرمادردار از سمتی از خیابان که انتظار نمی‌رفت رسید و من را بلند کرد برد درست دم در نمایشگاه. در راه حرف زدیم. یک بار ایران آمده بود (اصفهان) و خودش هم خیلی محجوب و روشن و داداشی بود و از کار و بارم می‌پرسید و وقتی فهمید چرا آن‌جا هستم برایم آرزوی موفقیت کرد. برای تشکر چند کارت پستالی که از کارهای‌ام چاپ کرده بودم به‌ش دادم، او هم شماره و آی‌دی وی‌چت‌اش را داد که در مواقع لزوم تماس بگیرم. خوش‌قیافه و خوش‌اخلاق بود و سریع این فکر را به سرم انداخت که اگر می‌خواهی به آرزوی دیرینه‌ات که داشتن دست‌کم یک عدد بچه‌ی بانمک چینی ست دست پیدا کنی مسیرت قطعاً از لوول رد می‌شود؛ خوش‌ترکیب، آینده‌دار، دارای ژن موردنیاز، آشنا با ایران و ایرانی و اهل جایی که به لحاظ استراتژیک هم جزو کشورهای رفیق محسوب می‌شود و احتمالاً یک نظامی باشرف و متعهد خواهد شد که در جنگ و سختی متحدان‌اش را تنها نخواهد گذاشت و قریب به یقین خیلی بیشتر از خیلی‌ها بر حفظ مرزهای جغرافیایی ممالک متحد غیرت نشان خواهد داد. در کسری از ثانیه خودم را همسر یک نظامی رده بالای چینی-ایرانی دیدم که شوهرش شش ماه شش ماه می‌رود مأموریت و هر بار بر می‌گردد فارسی‌اش کمی بهتر شده است و رفقا برای خوشمزگی چند تا فحش فارسی هم یادش داده‌اند ولی چون زیرک و نمک‌پاش اند نگفته‌اند که این‌ها فحش و فضیحت اند و آدم نباید جلوی کسی (آن هم سر میز شام یا در نقاط اوج دورهمی‌ها) بگوید.
آن ور خط لوول گوشی را برداشته بود. تلفن را گرفتم و گفتم من دارم می‌روم باغ وحش چون خیلی تعریف‌اش را شنیده‌ام. خیلی خوش‌ام آمد که بدون این که من به‌ش اشاره کنم تو هم بیا خودش پیش‌فرض‌اش این بود که باید بیاید... ولی نمی‌توانست بیاید و یکی هم از دور با حالتی نزدیک به نعره صدای‌اش می‌زد و این داشت یواشکی می‌گفت یکی از این کله‌گنده‌ها امروز آمده اینجا و همه مجبور ایم به صف در خدمت‌اش باشیم و امروز نمی‌تونم بیام. انگلیسی‌اش دست و پا شکسته بود، صداش را هم که پایین آورده بود و با این حال، این که من از کجا فهمیدم طرفی که سرزده آمده یک فرمانده‌ی کله‌گنده است و همه باهاش رودربایستی دارند و از نعره‌های‌اش می‌ترسند، بماند. زبان یک بارگاه مجلل است که حول مفاهیم بدوی و انتزاعی ساخته شده است و مثل نقاشی‌های موندریان که با چهار تا شکل هندسی و چهار تا رنگ همه چیز را تصویر می‌کرد و تازه گاهی بیشتر از حد نیاز هم بود، فرم کلمات و لحن حرف زدن هم به درون اَشکالِ ارتباطات نقب می‌زنند و هسته‌ی اصلی را نمایان می‌کنند و فارغ از معنی لفظی و محتوا، مفهوم را بیرون می‌کشند و می‌رسانند، و اگر در موقعیتی باشیم که جویای سرگرمیِ همزبانی و حلاوت بازیِ کلامی نباشیم و فقط به دنبال نوعی ارتباط میانبری به منظور گذران فوری-فوتی امور بگردیم، همین کافی ست. لوول گفت هشت شب زنگ می‌زنم تا ببینم باغ وحش چطور بوده، برو به امید خدا.

زرافه‌ها کوش اند
هر وقت قرار باشد در پول کمی که دارم صرفه‌جویی کنم تبدیل به یک جنگجو می‌شوم که از قاپیدن و شمردن هر قران پولی که نزدیک بود از لبه‌ی پرتگاه پایین بیفتد و از دست برود، لذت می‌برد. راه دور بود، پس باز هم بی‌خیال آژانس و تاکسی شدم. دو ساعت با مترو راه می‌رفتم و خط عوض می‌کردم. خیلی سردم بود و چون لوول نیامده بود احساس تنهایی می‌کردم و وقتی به ایستگاه‌های روباز مترو رسیدم و برای خط عوض کردن دقایقی در معرض باد بودم چند قطره اشک هم فشاندم. تا وقتی تنها هستی که خب تنها ای و چیزی‌ت نیست و گور بابای همه هم که کردند. همین که کسی اعلام حضور می‌کند و اظهار تمایل به همراهی و اگر کار داشتی زنگ بزن، به شکل عجیبی تنها بودن دیگر موجه نیست، انگار مهری روی پیشانی می‌خورد که همگان بدانند این تک و تنها ست چون همراهش نیامده. تنهایی ازت بیرون می‌زند و تبدیل به موجودی مستقل می‌شود، یک مزاحم که به‌ت می‌چسبد، سایه‌ای که جسم پیدا می‌کند و سنگین می‌شود و باید آن را هم با خودت حمل کنی و دنبالت بکشی، و از آن پس دیگر هر گروه دوتایی سه‌تایی از آدمیزاد، مثل خنجر به چشم و چال آدم فرو می‌روند. باغ وحش آن سر دنیا بود. یک تکه از راه را چون دیگر مترو تقبل نمی‌کرد با اتوبوس رفتم و جایی پیاده شدم که یک زن سالمندِ خمیده داشت کنار بزرگراه می‌رفت و زنبیل سبزیجات‌اش را در باران می‌برد. کسی نبود تا سؤال کنم. به شانس‌ام اتکاء کردم و بزرگراه عریض و طویل را ضربدری رد کردم و رفتم آن طرفی که سبزتر بود، و راه افتادم. برای حفظ جان و آسایش و امنیت روانی حیوانات، باغ وحش را تا می‌شد دور از دسترس بشر قرار داده بودند و فقط اگر عزم‌ات جزم و دل‌ات پاک و مطهر بود می‌توانستی برسی. بیست دقیقه در یک خیابان پت و پهن و خالی پیاده رفتم و زمانی که دیگر کاملاً ناامید شده بودم برج و باروی باغ وحش نمایان شد و حالا همه‌ی این‌ها به کنار، بلیطش هم گران بود.

هر چند که وحش زیبا ست، باغ زیبا ست، جانوران زیبا هستند و آنجا یک جزیره‌ی تمیز پر دار و درختِ هزاران هکتاری با یک دریاچه‌ی بزرگ و آب و هوای خوب بود ولی باز هم دلگیر بود... یا شاید هم هر چیزی لیاقت می‌خواهد و من لیاقت لذت بردن از جریان را ندارم و دنبال خلاف می‌گردم. سر پرندگان زیاد غصه نمی‌خوردم چون در گروه اقامت داشتند و یا در دریاچه‌ی پهناورش ولو بودند، ولی وقتی به شیر و پلنگ و بابون و گونه‌های نادر میمون آفریقایی می‌رسیدم و به چشم‌های‌شان در پشت ویترین نگاه می‌کردم فرو می‌ریختم و با این که نسبتاً آسوده به نظر می‌رسیدند از تصور این که این‌ها همیشه همان جا در همان چند جریب نگه داشته می‌شوند قلب‌ام می‌شکست. البته بخشی از قلب‌شکستگی هم به خودم مربوط می‌شد که آن‌ها را نظاره می‌کردم، تماشاگر موقت آن موجودات واقعی و زنده بودم و بعد از تماشا برای همیشه می‌رفتم. از قضا موقعیت محبوب من در زندگی همین ماندن و استقرار است ولی احتمالاً به شرطی که انتخابی باشد. روی‌هم‌رفته سر این موضوع تکلیف‌ام با خودم روشن نیست و معلوم نیست چه‌م است. از طرفی شاکر بودم که این همه گونه‌ی جانوری دلفریب و هزار رنگ را یک جا جمع کرده‌اند و این قدر خوب و تمیز نگهداری‌شان می‌کنند و با پرداخت مبلغ ورودی به همه‌شان دسترسی داری... و از طرفی دیگر، اگر همچین جایی نباشد خب من دنبال‌اش نخواهم بود و برای‌ام ضرورتی ندارد. این که اولین قفس و به تبع اولین قفس بزرگ و در ادامه اولین باغ وحش چطور تأسیس شده، چطور کسی عقل‌اش رسیده و دل‌اش آمده، با چه هدفی و چه توجیهی، ذهن‌ام را درگیر کرده بود. اگر من بودم و این ایده به سرم می‌زد یک قرن را به فکر کردن می‌گذراندم و دست آخر وحوش را به حال خودشان رها می‌کردم و تا خودشان نمی‌آمدند در بزنند بگویند یک جایی برای استقرار ما درست کن، من یکی کاری به کارشان نمی‌داشتم.

اوضاع داشت نسبتاً خوب پیش می‌رفت تا این که... نمی‌دانم از بدشانسیِ عمومیِ خران یا جهالت نوع بشر یا چی، فهمیدم به گورخرها خیلی سخت می‌گذرد چون بدون هیچ دلیل منطقی، برای غذا دادن به آن‌ها مبلغی در نظر گرفته بودند که بازدیدکننده‌ها باید پرداخت می‌کردند تا بتوانند چند دقیقه به گورخرها غذا بدهند. به همین خاطر آن‌ها را گرسنه نگه داشته بودند و یک کارمندِ طبق معمول بی‌شعور که انگار بعد از مرگ مغزی تبدیل به ربات شده بود، هر بار با انبر یک تکه هویج کوچک را از یک سطل پر از هویج بر می‌داشت می‌گرفت جلوی بیست سی تا گورخر. آن یک تکه هویج طبیعتاً فقط قسمت یکی‌شان می‌شد و بقیه از گرسنگی عر می‌زدند و خودشان را به حصار می‌کوبیدند. این بانوی تهی از انسانیت، یک ربع بعد دوباره همین کار را تکرار می‌کرد تا مگر کسی پولی پرداخت کند و به داد این بی‌نواها برسد. خیلی داشتم حرص می‌خوردم و چند تا فحش برخورنده هم به‌ش دادم و دست آخر برای این که به یک طریقی خون‌اش را نریزم محل گورخرها را ترک کردم.

در اصل دنبال زرافه‌ها بودم و با نقشه‌ی باغ وحش در دست، به یک گروه سه‌نفره نزدیک شدم. دو پسر جوان بودند و یک زن. به‌ش خواهر می‌گفتند ولی بعداً متوجه شدم خواهرشان نیست و هیچ کدام نسبتی با هم ندارند. با کمک اپ مترجم سعی داشتند من را راهنمایی کنند ولی خودشان هم اولین بارشان بود و از همه جا بی‌خبر بودند. این را در پایان گردش و آن گاه دریافتم که همزمان با هم پی به این بردیم که مقامات مسئول برای بازدید از منطقه‌ی حیوانات خیلی درنده، ماشین زبل‌خانی رایگان و پاراگلایدر اتوماتیک تدارک دیده بوده‌اند. همان جا حدس زدم که آن‌ها باید جزو پرولتاریا یا همان "غریبه‌های سیستم" باشند. از همان‌هایی که اگر وارد جایی با ورودی گران یا سطح کلاس بالا می‌‍شوند دیگر تصور نفس کشیدن در آن فضا هم به نظرشان پولی می‌آید پس دنبال خدمات رایگان نمی‌گردند و اگر هم چیزی شنیده‌اند ترجیح می‌دهند بی سر و صدا بدون این که دیده بشوند کارشان را تمام کنند و در بروند.
من چتر نداشتم و موقع سؤال کردن، یکی از پسرها چترش را روی سر من نگاه داشته بود و از این لطف‌اش کوتاه هم نمی‌آمد بنابراین به شکل ناخودآگاه راهنمایی‌کنان و قدم‌زنان با هم همراه شدیم و کل باغ وحش را گشتیم. به من کلماتی به زبان چینی یاد دادند که فقط بیست دقیقه یادم ماند ولی هنوز فارسی‌شان را یادم است؛ گوریل سیاه، کوتاه و بلند، درخت و برگ، میمون طلایی، و گیبون نخودی‌رنگ که ازش به عنوان گنج ملی یاد می‌کردند و از همه بیشتر تحویل‌اش گرفته بودند. واقعاً موجود بانمکی بود و یک جنگل کوچک اختصاصی داشت که با یک آبراه از محوطه جدا شده بود و از هر نقطه برایش نارنگی پرت می‌شد بدون هیچ حرکت و کش و قوسی با دست‌های خیلی بلندش آن‌ها را در هوا می‌گرفت و با آرامش بی‌نظیری می‌بلعید. از قلمرو میمون‌ها عبور کردیم. یک ساعت با جیرافی جیرافی گفتن سر بیچاره‌ها را خورده بودم ولی دست آخر وقتی به محل زرافه‌ها رسیدیم دیدیم از زرافه خبری نیست و هیچکس هم پاسخگو نبود. یک اتاق چوبی بسیار بزرگ و بلند به رنگ قرمز اخرایی وسط قسمت زرافه‌ها درست کرده بودند. این سه تا می‌گفتند زرافه‌ها را برده‌اند ولی اولاً کجا برده‌اند، ثانیاً اگر برده بودند پس آن اتاق چه بود؟ فکر می‌کردم که زرافه‌ها را کرده بودند آن تو، ولی هیچ صدایی نمی‌آمد، و اصلاً چرا؟ داشتند موهای‌شان را می‌شمردند؟ حمام‌شان می‌کردند؟ تنظیم خانواده می‌کردند؟ حسرت به دل دیدن زرافه ماندم.

به خاطر درخت و نم باران و برگ‌های زرد و نارنجی و قرمز خیس که همه جا ریخته بودند، خیلی یاد نمک‌آبرود افتاده بودم و دل‌ام آش می‌خواست. علاوه بر بنفشه آدم باید همیشه آش را هم با خود ببرد هر جا که خواست. طی یک تبادل نظر چشمی معلوم شد آن‌ها هم گرسنه هستند. در یک همبرگری سوت و کور که به خاطر مجاورت با دریاچه و باران و مه دائمی شیشه‌های‌اش نمک‌اندود و کدر شده بود من را مهمان کردند. کم کم فهمیدم با هم همکار هستند و مدرسه و زندگی و خانواده را گذاشته‌اند و از شهرهای دیگر آمده‌اند تا در این شهر بزرگ کار کنند و شب‌ها در خوابگاه می‌خوابند و حالا روز تعطیل‌شان است و آمده‌اند گردش. با این که فهمیده بودم، نمی‌خواستند من بدانم کارگر اند و از شغل‌شان حرفی نمی‌زدند و من هم به روی خودم نمی‌آوردم. زن صاحب دو بچه بود وَ دور از آن‌ها. هر از گاهی در وی‌چت برای‌شان پیغام می‌گذاشت یا پیغام‌های آن‌ها را گوش می‌کرد، و پسرها می‌گفتند چون از همان اول حامی و بزرگتر آن‌ها شده و هوای‌شان را داشته به‌ش می‌گویند خواهر. یکی از پسرها که سر ده ثانیه همبرگرش را تمام کرده بود در اپ مترجم گفت: من که با این همبرگر سیر نشدم. صبر کردند تا من انگلیسی‌اش را بشنوم و بعد همه خندیدیم.

ادامه دارد