Saturday, February 9, 2019

اتوبوس شاد


پسر خودش را به ضبط رساند و فلش سلکشن را در ضبط فرو کرد. همزمان با این کار یا پیچ صدا را به سمت بالاترین درجه چرخانده بود یا به قول خودشان کیفیت آن تِرَک خیلی بالا بود، چون یکهو صدای خواننده بسان آسمان‌قرومبه طومار مغزها را در هم پیچید، که می‌گفت مست و گیج ام، من رو از این وسط جمع کن. بعد از این مقدمه‌ی کوبنده گومب گومبِ آهنگ بلند شد. ظاهراً برای حضار آهنگ آشنایی بود چون تقریباً تمام جوانان و دل‌جوانان حاضر من‌جمله دختری که در صندلی کناری آقای رقاص نشسته بود و معصومانه خوابیده بود و موهای نرم و سیاهش یک‌وری ریخته بود روی صندلی، ناگهان بلند شدند ریختند وسط اتوبوس. سلکشن پسر بیمار معجزه کرد و جمعیتِ بلندشونده به بالاترین حد خود رسید. این آهنگ باعث شد یک پسر جوان عریض و طویل هم برای اولین بار بلند شود بیاید وسط. قدش به سقف اتوبوس می‌رسید و پهنایش دست کم یک متر بود. با این وجود چهره و روحیه‌ای کودکانه داشت و طبیعتاً به اندازه‌ی یک کودک-غول، شیطنت‌هایش خطرناک بودند. سر بسیار بزرگ و بی‌مویی داشت که هر بار بلند می‌شد برقصد تنها چیزی بود که خیلی به چشم می‌آمد. سر آهنگ‌های هیجانی با این که طولش به زور در اتوبوس جا شده بود بالا پایین می‌پرید. چطور آدم می‌تواند وقتی سرش به سقف چسبیده، بپّرد؟ این می‌توانست. کمی بعدتر متوجه شدم رفیق فاب لیدرهای گروه است و مجوز شیطنت دارد، و با یک دختر ساده-سرمه‌ای متوسط‌القامة که کنار ایشان اندازه‌ی گنجشک دیده می‌شد به سفر آمده... از روی توجهات مادرانه‌ای که به این کودکغول داشت مشخص بود رابطه‌شان توسط نامزدی یا عقد جدی شده و زن، بازی در نقش‌اش را آغاز کرده است، بنابراین تمام کودک‌صفتی‌ها و مسخره‌بازی‌های یارو را نه تنها تاب می‌آورد بلکه مثل مامان‌ها با نگاه‌های لطیفِ شیطونی نکن دیگه مامان، و گفتن آخی و قربونش بشم ساپورت می‌کرد. طرف با گومب گومب آهنگ درجا می‌پرید و اتوبوس با پرش‌های زلزله‌مانندش تکان می‌خورد. بنا بر تخمینی که از وزن ایشان زده بودم قریب به هفتاد درصد احتمال داشت کف اتوبوس کنده شود و ما همان جور که روی صندلی‌های‌مان نشسته‌ایم صاف بیفتیم کف جاده و همان لحظه اتوبوس جهانگردان بیاید از روی ما رد شود. موج آهنگ همه را گرفته بود و سبب شده بود نشسته‌ها کباب شوند و رقصنده‌ها خل‌وضعانه برقصند. این وضعیت سه دقیقه‌ی جانکاه طول کشید.

گاهی خیلی به نظرم غریب می‌رسد که موسیقی (که به طور کلی و در یک وضعیت نرمال دلپذیر است، در عمل دروازه‌ی روح است و جایی که هیچ چیز توان بیان ندارد احتمالاً می‌تواند گفتار و رفتار ایجاد کند) از طرفی هم می‌تواند تا این حد آزاردهنده باشد. ولی خب موسیقی هم به هر حال یک صدا ست و اگر بلند یا زشت یا نابه‌جا یا مخالف سلیقه باشد یک جور نویز محسوب می‌شود. وقتی موسیقی‌ای که با سلیقه‌ی من در تضاد است به گوشم می‌خورد خودم را دور می‌کنم و اگر دیگر صدا را نشنوم مشکلی ندارم ولی اگر صدا سیطره داشته باشد و نشود ازش فرار کرد حس و حالت یک ماهی را پیدا می‌کنم که اتفاقی از آب بیرون افتاده، بال بال می‌زند، از کمبود آب جانش دارد ذره ذره کنده می‌شود و شوخی شوخی نزدیک است به هلاکت برسد. یک بار مصاحبه‌ای می‌دیدم با یکی از زندانیان زندان گوانتانامو. شکنجه‌هایی را که کشیده بود تعریف می‌کرد، یکی از یکی بدتر و تحقیرآمیزتر ولی در انتها گفت: "هیچ شکنجه‌ای برام بدتر از پخش مداوم موسیقی با صدای بلند نبود. می‌دونید... تمام اون آهنگ‌های جدید آمریکایی که بیست و چهار ساعته با صدای بلند پخش می‌شدند."
عاطفه و احساس من هم این حرف را تأیید می‌کند و می‌فهمم بیچاره چی کشیده. بدترین رنج‌ها و سخت‌ترین شکنجه‌ها بالاخره در ساعتی تمام یا موقتاً قطع می‌شوند و می‌توانی به سکوت پناه ببری، با خودت خلوت کنی، قدری التیام پیدا کنی ولی وقتی ساعت‌های متمادی صدا کنار گوش آدم باشد و کنترلی روی آن نداشته باشی و نتوانی آن را قطع کنی، یعنی نتوانی از موقعیت الف که شکنجه و آزار است به موقعیت ب که رهایی (هرچند موقتی) ست تغییر مکان بدهی، آزار کش می‌آید و از ظرف آدم سرریز می‌کند. دیگر حالی شبیه جنون پیدا می‌کنی چون حتی نمی‌توانی صدای درونی خودت را بشنوی. خصوصاً امثال من که دچار میسوفونیا هستند شاید حال بدتری تجربه کنند چون به نظرشان نود درصد مردم برای این خلق شده‌اند که صداهای مزاحم تولید کنند و نود و نه درصد مردم به جای باز کردن در، دستگیره را کتک می‌زنند و در را منهدم می‌کنند... یعنی درواقع هدف از خلقت بشر را آزار دیگران با ایجاد صدا می‌دانم. عادت دارم بی‌صدا یا بلند دائم با خودم حرف بزنم و زمانی که صدای محیط، موسیقی یا حرف زدن دیگران در حدی باشد که در امواج معمول اختلال شدید ایجاد کند و صدای درونی قطع شود مثل کسی می‌شوم که عقلش را از دست داده و ممکن است هر کاری بکند فقط برای این که سکوت ایجاد شود. اخیراً هم در سفر کیش با این معضل صدا مواجه بودم... بله، طبق معمول، ولی به هر حال هنوز این تعدی برایم عجیب است و عادی نمی‌شود. در گشت شهری با پانزده شانزده نفر دیگر سوار ون بودیم و چند ساعت قرار بود با هم باشیم و مکان‌های دیدنی کیش را ببینیم. اینجا هم باز یک لیدر حضور داشت که می‌خواست حتماً یخ همه را آب کند برای همین از راننده (آقای قربانی، چه اسم بامسّمایی) مثلاً درخواست کرد آهنگ بگذارد... انگار مثل میلیون‌ها لیدر ایرانی، تنها فکر بکرشان و قرارشان از اول این نبوده و ناگهان به این فکر افتاده‌اند. خوشبختانه یا متأسفانه سقف ون کوتاه است و صندلی‌ها شدیداً فشرده برای همین نمی‌شود وسط مسط بروی و برقصی ولی از شانس، کنار یکی نشسته بودم که کف زدن‌اش خیلی محکم بود و جوری دست می‌زد انگار دارد ورق گالوانیزه جر می‌دهد. بیشتر از آهنگ بلند که تمام ریزه‌کاری‌هایش توسط باندهای آخرین سیستمی که در سرتاسر سقف و بدنه‌ی ون کار گذاشته شده بود به گوش می‌رسید، دست زدن این داشت ارتعاش ایجاد می‌کرد و برای این که کمی متوجه‌اش کنم، به صورت محسوس ولی کمرنگی دست گذاشتم روی گوش‌ام. مطلقاً بی‌تأثیر بود. با زن و دخترش آمده بود، با دهان باز و خنده‌ای متحیرانه و حالت هاج و واج خاصی که مختص شادی‌ندیده‌ها ست دست می‌زد. انگار در عمرش همچین چیزی ندیده بود که یک عده آدم در اتوبوس یا ون یا هر وسیله‌ی نقلیه‌ی دیگری آهنگ شاد بگذارند و دست بزنند. پیدا بود که از این ابتکار نهایت لذت را می‌برد و تصمیم دارد مثل بنز خوش بگذراند و جوری مصمم و قاطع بود که اگر کسی می‌خواست منصرف‌اش کند یا جلویش را بگیرد مطمئناً با موضع‌گیری شدید در حد چاقوکشی روبرو می‌شد و ممکن بود طرف به خاطر منع شدن از "شادی" (نام دیگر شتری کف زدن)، فحش خوار مادر بکشد به سر تا پای مملکت چون با تقریب خوبی، "هموطنان شادی‌‍خواه" به کوچک‌ترین مسئله‌ای که بر بخورند مقصر را رئیس رؤسای مملکت و انقلاب پنجاه و هفت و ریش و دستار می‌دانند و در باز کردن چاک دهان و تخلیه کردن انرژی منفی به منظور پس گرفتن حق مسلم‌شان، لحظه‌ای تردید نمی‌کنند. من هم که طبق معمول خودخواه و خودپسند، و فقط فکر پرده‌‌ی گوش‌ام بودم. متأسفانه همین است که هست. شادی ملت به هیچ جای من نیست. حالا باز رقصیدن یک چیزی ولی آهنگ گذاشتن و دست زدن یک چیزی ست صد درجه از رقصیدن بی‌دلیل‌تر. لیدر ون که یک زن جوان ولی به شکل واضحی از آن همه فن حریف‌ها بود دائم ما را به دست زدن تشویق می‌کرد و همراه با تشویق زبانی یک جوری هم ابرو بالا می‌انداخت انگار می‌خواهد کودکی را که دارد راه رفتن یاد می‌گیرد تحسین کند. غیر از من و چند نفر دیگر که به ناچار قیافه‌ی مریض‌های سرطانی را گرفته بودیم تا ول‌مان کند و با مالیدن دست و پا تظاهر به آرتروز داشتن می‌کردیم بقیه مثل آهوان اسیر که برای خوش‌آمد صیاد و به امید رهایی باید خوشحالی کنند دست می‌زدند. کاش یک روزی هم بنشینیم با خودمان فکر کنیم دست زدن اصلاً یعنی چه و در وهله‌ی دوم به این فکر کنیم که آیا لازم است خیلی بلند و طولانی دست بزنیم، یا آرام هم کفایت می‌کند؟ به نظرم این حتی لازم‌تر از توافق اصول‌گرایان و اصلاح‌طلبان بر سر قدرت است.

جدا از این که خودخواه ام و شادی ملت به هیچ جای‌ام نیست (دومین و آخرین بار در این پست)، به طور کلی از موسیقی هم دلزده شده‌ام و مثلاً نمی‌توانم بفهمم چرا باید یک آلبوم کامل از آثار یک هنرمند را گوش داد. اغلب وقتی دلم برای موسیقی تنگ می‌شود یا یاد یک آهنگی می‌افتم فقط همان یکی را چند باری (بار دهم: مرحله‌ی اشباع کامل و فرار) گوش می‌دهم و بعد دو سه روز فقط آب می‌خورم که بشورد ببرد. دیگر هنر موسیقی برایم وجهی فراتر از صدا و حالت ندارد و به درونم نفوذ نمی‌کند و تبدیل به زندگی نمی‌شود. هیچ محصولی اعم از هنری و غیر هنری، مکتوب و غیر مکتوب دیگر آن قدر بکر و تیز نیست که پوست کلفت‌ام را بشکافد. با تمام ظواهر هنر در حد سطح تماس پیدا می‌کنم و شیفتگی و تعریف و تمجید، بیشتر از قبل برایم بی‌معنی و مضحک شده، و وقتی می‌بینم یک عده با شیفتگی از هنرمندان و آثارشان حرف می‌زنند و هنوز جانی برای تحلیل کردن و مالاندن سوژه دارند حالت تهوع پیدا می‌کنم و قادر به تحمل گفتگوی حتی نقادانه درباره‌ی اشخاص پدیدآورنده نیستم. حالا تبدیل به مدل گذری شده‌ام؛ چیزی که هرگز فکر نمی‌کردم به‌ش دچار شوم. زمانی موزیسین‌های محبوب خودم را داشتم و زیر و بالای زندگی و خط به خط آثارشان را حفظ بودم و می‌جوریدم. دنبال شناخت بودم. فکر می‌کردم این طوری معلوم می‌شود کی چرا فلان خلاقیت را رو کرد و زد ترکاند... ولی چه شد که این طور شد؟ مثل تمام عشق‌ها و هیجان‌ها این هم به یک باتلاق نیمه جوشان رسید که حباب‌های لجن بر سطحش می‌ترکند، از آب بودن خیلی دور است و قابل بازگشت نیست. چه خوب شد کسی جلویم را نگرفت و من راه را تا انتها رفتم و حالا آزاد شده‌ام وگرنه مثل خیلی‌ها که دیده‌ام خانواده جلوی پاسوز شدن‌شان در هنر را می‌گرفته یا خیلی کنترل‌شان می‌کرده، عقده می‌کردم و هنوز دنبال اثر جدید فلانی و بهمانی می‌بودم و باید تا پیری سر در جیب شیفتگی می‌ماندم و اسیر و ابیر غیر خودی می‌شدم. هر چیزی غیر از خود به نظرم چرند می‌رسد. روشنفکری، تعالی وجود، حس... همه در سایه‌ی تبرّی هیچ می‌شوند و خوشبختی در آن آزادی ست.


در اتوبوس ماسوله شادی برقرار بود. هنوز گرگ و میش بود که به توقفگاهی که برای صبحانه رزرو کرده بودند رسیدیم.

Wednesday, January 16, 2019

اتوبوس شاد

قسمت دوم

قبلاً هم از این اتوبوس‌ها سوار شده بودم. می‌دانستم "شاد بودن" یکی از الزامات و اصول اولیه‌ی بودن در این اتوبوس‌ها ست. همه باید وسط باشند و برقصند، همه (خیلی عجیب است ولی واقعاً می‌آیند سراغ آدم و می‌خواهند همه را بلند کنند ببرند وسط انگار عروسی اقوام است و کفر می‌شود اگر نرقصی). اولین بار اواخر دهه‌ی هفتاد در یک سفر به قمصر کاشان با این پدیده مواجه شدم و تا مدت‌ها هضم چنین چیزی برایم دشوار بود. همان اول‌های مسیر دو تا دختر هفده هیجده ساله که ظاهراً برای این کار استخدام شده بودند بلند شدند گفتند همه خودتون رو معرفی کنید. باز هم خیلی عجیب است ولی برای این کار یک میکروفون هم تدارک دیده بودند. همه باید بلند می‌شدند می‌رفتند پای تخته (نزدیک محل اتصال راننده به جاده) میکروفون را می‌گرفتند خودشان را معرفی می‌کردند، سن و شغل‌شان را می‌گفتند و بعد بر می‌گشتند سر جای‌شان می‌نشستند. هنوز متولیان امر عقل‌شان نرسیده بود که می‌شود مثل حالا هر کس سر جای خودش بلند شود و اسم و رسم‌اش را فریاد بزند. دخترها که بانی این کار بودند خودشان را این طوری معرفی کردند؛ من الناز هستم، یک مسافر. آن وقت‌ها یک سریال واقعاً مزخرف و بدساختی از تلویزیون پخش می‌شد به اسم مسافر. مال سیروس مقدم بود و مثل باقی سریال‌هایی که ساخته بود و تا قبل از پایتخت ساخت، همه درش مضحک و افتضاح و قلابی بازی می‌کردند. در اواسط سریال ابوالفضل پورعرب که معتاد و خلافکار بود درگیر عشق می‌شد و "به خاطر دختره" تصمیم به ترک اعتیاد می‌گرفت. وقتی در گروه معتادان می‌خواستند خودشان را معرفی کنند به خودشان می‌گفتند مسافر و این مثل تکیه‌کلام‌های نقی معمولی مد شده بود و از قضا نزدیک‌ترین تعبیر به آدم‌هایی بود که در اتوبوس تور یکروزه‌ی قمصر کاشان حضور داشتند.

سه چهار ساعت طول کشید همه بروند پشت میکروفون خودشان را معرفی کنند. بعد از مراسم معارفه، راننده با اشاره‌ی دخترها یک شیش و هشتی گذاشت و یهو آن دو دختر آمدند وسط، یعنی با آهنگی که از ضبط راننده در حال پخش بود شروع کردند رقصیدن و جلو آمدن. من که خب طبیعتاً باور نمی‌کردم و چشم‌هام چهار تا شده بود ولی به نظر می‌آمد بقیه هم که جزو نرمال‌های شادی‌پسند محسوب می‌شدند و خلاف جریان نبودند، معذب هستند و متوجه نمی‌شوند باید چه عکس‌العملی نشان بدهند؛ به رقاص‌ها نگاه کنند و دست بزنند، ماشالله بگویند و بشکن بزنند یا خودشان هم بلند شوند؟ با الان فرق داشت که هموطنان سریع فاز دیسکو را می‌گیرند و می‌ریزند وسط راهروی تنگ اتوبوس (یا هر جایی، شما بگو توالت عمومی اصلاً). هر جا صدایی بلند شود و کسی برقصد سریع شلوغ می‌شود. این دخترها یک ده دقیقه‌ای رقصیدند و بعد نشستند. طی سفر و رسیدن به قمصر چندین بار بلند شدند رقصیدند و کم کم روی‌شان باز شد و بعضی‌ها را بلند کردند آوردند وسط. هر بار پرده‌ها را می‌کشیدند تا از بیرون دیده نشوند، بعد اقدام به شادی می‌کردند. انگار عملیاتی در جریان بود و تعهد تام به انجام‌اش داشتند. روی بقیه هم باز شد. هر حرکتی در جمع انسانی سریع مورد تقلید قرار می‌گیرد و البته میل به قاطی شدن و یکدست شدن هم دخیل است. طبق معمول آن‌هایی که به زور می‌آیند وسط دیر به پوزیشن اولیه بر می‌گردند و حالا که خودشان بالاخره بلند شده‌اند می‌خواهند باقی نخاله‌های عبوس را هم بلند کنند و به نوعی خود در نقش مجلس گرمکن می‌روند. یک استاد دانشگاه (به گفته‌ی خودش)، که ظاهر و باطن شبیه مجید قناد بود بلند شده بود می‌رقصید و چون با خواهرش جلوی ما نشسته بودند احساس همسایه بودن و خودمانی بودن می‌کرد و به من که خودم را با یک مجله‌ی سینمایی استتار کرده بودم و مثل حشره به شیشه‌ی چسبناک پنجره چسبیده بودم گیر داده بود که بلند شم و دائم این جمله را تکرار می‌کرد که من که یک عمر مطالعه کردم و دانشگاه رفتم و استاد دانشگاه شدم به کجا رسیدم؟ ول کن این مجله رو. همین تأکیدش روی دانشگاه باعث شد من اصلاً به دانشگاه رفتنش هم شک کنم و در طول سفر زیر ذره بین گرفتم‌اش و متوجه حالات صمدمانند بسیاری در او شدم...

گفتن ندارد که همیشه هم در بازگشت‌ها یخ همه حسابی آب شده و آب تا زیر دماغ بالا آمده و مسخره‌بازی و شوخی دستی و خودمانیّت به تمام اعضاء تسرّی پیدا کرده و دیگر هر چند نفر گعده‌ی رقص مخصوص خودشان را دارند و به حدی شادی موج می‌زند که آدم اُوردوز می‌کند. چند بار دیگر هم که با آن اتوبوس‌ها که آقایی به اسم متقی اداره‌شان می‌کرد رفتیم شمال همان مراسم را با همان مجلس گرمکن‌های قبلی دیدیم. آیا مبدع گمنام این وضعیت آقای متقی بود؟ درود به شرف‌اش.


در اتوبوس ماسوله رقص و شادی از همان نیمه شب و در حالی که هنوز در بافت شهری به سر می‌بردیم آغاز شد. صدای بلند کسی که بعدها فهمیدم بهنام بانی ست داشت پرده‌ی گوش‌مان را می‌درید... واقعاً لذت غیر قابل وصفی ست. یک خانمی از همان ابتدا از عقب نعره می‌زد؛ صداش رو کم کنین. شاید بدبخت میگرنی چیزی داشت. معلوم نبود، البته که مهم هم نبود. یک ساعت یک بار صدای متضرع و تشنج‌آلودش به جلو می‌رسید ولی کسی وقعی نمی‌گذاشت. انگار توی چاه افتاده بود و کمک می‌خواست و رهگذران سیامستی که از سر چاه می‌گذشتند متوجه وخامت اوضاعش نبودند. شاید اگر توی یک ماشین سواری باشیم و چند نفر هم بیشتر در ماشین نباشند و یکی به صدای بلند ضبط اعتراض کند بقیه یک حرکتی یا اهن و اوهونی از خودشان نشان بدهند در حدی که یعنی ما صدای اعتراض شما را شنیدیم و به‌ش فکر می‌کنیم. ولی "جمعیت"، برعکس آن‌چه واقعاً باید باشد همیشه از حالت انسانی خارج می‌شود، به نوعی همه جور صدا، مخالفت و اعتراض را می‌بلعد و اگر کسی واقعاً از فرط عصبیت تلف شود باز جشن بیکران جمعیت مختل نمی‌شود. این خانم هم تقصیر خودش بود. این جور وقت‌ها اگر فاز جمع را نگیری و یا بدتر، وارد فاز اعتراض بشوی و اجازه بدهی جَو روی اعصابت برود خیلی زجر می‌کشی و هی سردردت بیشتر می‌شود. باید خودت را در اقیانوس شادی رها کنی آن وقت حتی شاید (به فرض محال) بتوانی وسط آن غائله بخوابی. به هر حال نه آن زمان نه هرگز کسی "صدایش" را کم نکرد. من اعتراض نکردم. هرگز در مجامع عمومی به چیزی اعتراض نمی‌کنم. خوب یا بد، عادت‌ام است. صمٌ بکم، یا لذت می‌برم یا در سکوت رنج می‌کشم، ولی اعلام نمی‌کنم. طبیعتاً موافق برحق بودن ذاتی "اکثریت" نیستم، ولی اول این که حوصله‌ی جر و بحث ندارم و نمی‌خواهم الکی اوقات خودم و دیگران را تلخ کنم، و دیگر این که می‌ترسم جر و بحث طرف مقابل را جری‌تر کند و دنبال آزار بیشتر باشد. دلیل آخر این که چون من هم به‌مانند یک پیشرو، یک آوانگارد باتجربه؛ که عمری با جامعه و سلایق جامعه گلاویز بوده‌اند ولی ناگهان خفیف و گذری شده‌اند، اینک در میانسالی تابش انوار کورکننده‌ای از خضوع و فروتنی و اصالت محض و چیزهای قشنگ دیگر در پاپ همه‌پسند و شیش و هشت‌های دوزاری دیده‌ام، پس شل کرده بودم و با طیب خاطر گوش می‌دادم و بدم هم نمی‌آمد.

کلهم حتی به نظرم ایده‌ی درخشانی ست که فقط از مغز یک ایرانی آشنا با فلسفه‌ی قِر می‌تواند ساطع شود. از بین آشناها و دوست موست‌ها و دخترهای فک و فامیل چند نفر رقاص و اهل حال می‌آوریم در اتوبوس که مجلس را گرم، و جذب توریست کنند. هر کس یک بار با اتوبوس‌های ما دیسکو را تجربه کند دیگر ول‌مان نمی‌کند، همه‌ی سفرها را می‌آید. حالا که در کشور دیسکو نداریم توی اتوبوس‌ها می‌ریزیم وسط مسط. آن اوایل احتمالاً ریسک بالایی هم داشته، ممکن بوده کسی اعتراض کند یا گیر بدهد یا تهدید کند که می‌رود خبر می‌دهد. آن معرفی اولیه احتمالاً به این خاطر است که متولیان امر ظاهر افراد را ببینند و قدری از پیشینه‌شان بدانند و یک برداشت ضمنی از روحیات و خط قرمزهای‌شان کسب کنند. زیر سایه‌ی دست توانمند و ذهن پویای ایرانی، الحق کار تمیز و دقیقی از آب در آمده و اکنون به جایی رسیده که مو لای درزش نمی‌رود و به چنان درجه‌ای از پختگی، که انگار پیش از این، هیچ چیز نبوده است و الگویی وجود نداشته است. هیچ وقت ندیده‌ام در این سفرها کسی به کلیت ماجرا اعتراض کند (جز همان گاهی به صدای بلند ضبط) و بخواهد زیر کاسه کوزه‌ی این بساط بزند. در این اتوبوس‌ها خانم‌های محجبه یا چادری از خودمان هستند یا اگر نباشند با جمعیت کنار می‌آیند و پرتقال نارنگی پوست می‌گیرند و آقایانی که با این موضوع راحت نیستند بیرون را نگاه می‌کنند (آن هم که اتوبوس‌دارها می‌گویند پرده‌ها را بکشید، و باید به پرده خیره شد). حتی با این که به نظر می‌رسد مردم ما روی جان و امنیت‌شان خِعیلی حساس هستند و از آمار بالای تلفات جاده‌ای باخبر اند و همواره شاکی اند که چرا کسی فکری به حال این معضل نمی کند و هیچ چیز سر جایش نیست، وقتی پای شادی در میان باشد اعتراضی به مثلاً ناامنی‌ای که این قضیه ایجاد می‌کند و عواقبی که می‌تواند داشته باشد ندارند. از آنجا که تصور عمومی بر این است که جایی که بحث رقص و شادی باشد پای هیچ آخوندی در میان نیست، پس اگر زد و تصادف کردیم و توی دره افتادیم و مردیم هم مهم نیست. هیچ کس به خودش اجازه نمی‌دهد با "شعف و شادی مردم" مقابله کند. شادی مردم موضوع مقدسی ست که شوخی‌بردار نیست، اصل و اساس تمام جمع شدن‌ها ست. غلط کرده‌ای با همه کس و کارت که در مهمانی و جمع‌ها یک گوشه نشسته‌ای یا خودت را با نوشیدنی و غذا سرگرم کرده‌ای که نرقصی. مردم باید تحت هر شرایطی شاد باشند و افسرده‌ها و ناراحت‌ها و بی‌حوصله‌ها هم که همه می‌دانیم؛ باید بروند بمیرند. این مدل "شادی" یکی دو بار هم در هواپیماها به صورت آزمایشی اجرا شده (تنها تپه‌ی نریده هم فتح شد؟ گریه‌ی شدید) و اگر این یک جا هم باب شود و جزو روتین قرار بگیرد دیگر جدی جدی شاید خودکشی آخرین راه ما معذب‌ها باشد. رگ خودت را با تیغ بزنی و بعد جسد مسدت را بکشانی وسط مسط و در حال رقصیدن تمام خون بدنت را از دست بدهی و بمیری. دور خودت می‌چرخی و خون از رگ‌ها فواره می‌زند و شاد و سرخوشانه روی سر و کله‌ی تمام هموطنان رقاص می‌پاشد. آن‌ها هم مثل فیلم‌های مخملبافی با دهان‌های باز و خندان به حالت اسلوموشن خون تو را می‌نوشند و سرخوش‌تر می‌شوند. زیبا نیست؟ گور پدرَت کشته‌ی راه شادی می‌شوی. ولی فکر کن همین مردم بشنوند در اتوبوس راهیان نوری که تصادف کرده دعا پخش می‌شده. شکی نیست که تقصیر تصادف را گردن ضبط می‌اندازند و با قلدری شلوار طرف را روسری می‌کنند و طومار زندگی کسانی را که اجازه داده‌اند بچه‌شان وارد چنین فاز خطرناکی بشود به هم می‌پیچند.
ولی در بازگشت به "شادی مردم" می‌بینیم که در این جای خاص بحث امنیت بالکل منتفی ست. برخوردها با همه چیز، سیاسی و فرقه‌ای ست. غیراخلاقی بودن این مسئله هم؛ که از تعداد هر چند معدودی که واقعاً با سر و صدای زیاد مشکل دارند سلب آسایش می‌شود، نیز به درک می‌باشد. خوبیت ندارد وقتی قاطی یک عده هستی بیشتر از سایرین نگران بندری زدن راننده و جان خودت باشی. میل و خواسته و جان تو که از "شادی مردم" عزیزتر نیست. گم شو گور پدرَت بیا وسط برقص (دومین و آخرین گور پدر این پست). ما همه با هم هستیم یعنی همین. زشت است وقتی همه می‌خواهند شادی کنند تو بلند شی بگی این کار یعنی ایجاد مزاحمت کردن، نقض حریم دیگران، بعدش هم خطر دارد و شاید راننده حواسش پرت شود یا خلبان موقع قر ریز دادن دستش اشتباهی بخورد به یک دکمه‌ای (به هر حال بعید است چنین وضعیتی "اصلاً" باعث حواس‌پرتی نشود). نه، چنین حقی نداری. اگر همه قرار شد بمیرند تو هم باهاشان می‌میری. اگر نه، باز هم امکان دارد که تو یک نفر بمیری بقیه راحت شوند. چرا باید به امنیت و جان و زندگی فکر کنی؟ دعای توسل نیست که، شادی ست، می‌فهمی؟ شادی کاملاً حق دارد بدون اجازه به تمام وجوهات زندگی یورش برده و در همه فرو برود.


در همان دقایق آغازین سفر که حس دلپذیر "پذیرش حال عموم" داشت از تمام سوراخ‌های‌مان بیرون می‌زد و عِطر شادی همه جا پیچیده بود، رقص یک آقای بسیار بانمک پنجاه ساله چشم من را گرفت. موهایش تقریباً سفید شده بود و مثل من قد متوسط رو به پایینی داشت، با یک شکم برآمده و کاملاً گرد که همخوانی عجیبی با صورت گرد و پر عطوفت و عینک گرد و بزرگش داشت. کنار یک دختر خیلی جوان نشسته بود که ظاهراً از اقوامش بود. قر کمر نمی‌گذاشت بنشیند. کمی نشسته خودش را تکان داد و بعد ناگهان بلند شد و کنار دسته‌ی صندلی خودش شروع کرد رقصیدن. آستین‌های ژیلت سبز مغز پسته‌ای‌اش را تا آرنج بالا برده بود تا راحت‌تر حرکات را اجرا کند. انگشت شست و سبابه‌اش را به هم چسبانده بود و باقی انگشتان را به حالت عشوه در هوا تاب می‌داد. با ظرافت و کوبندگی حرکات موجدار را اجرا می‌کرد و آن قدر به‌ش خوش می‌گذشت که خنده از لب‌اش محو نمی‌شد. بعضی‌ها موقع رقصیدن اخمو و جدی و تلخ اند انگار تقصیر ما ست و ارث پدرشان را خورده‌ایم ولی ایشان خیلی هپی و اوکی بود و با ناز و اطوار طنازانه‌ای قر می‌داد. دست را به حالت موجی از بالای سر می‌آورد پائین، بعد دست را می‌گذاشت به کمر و چرخشی‌ها را اجرا می‌کرد، راست جدا چپ جدا. وقتی دست‌اش به حالت خمیدگی آرنج می‌رسید ناگهان حرکت را تنش‌آلود و سریع می‌کرد و همزمان شکم را بالا می‌داد و کمر راست می‌کرد، مثل سربازی که پا جفت می‌کند. انگار می‌خواست بگوید شهین نیستی ببینی چقدر محکم و شق و رق می‌رقصم. جدیت و لبخند رضایتی که به لب داشت خیلی خنده‌دار بود و آن قدر قشنگ که نمی‌شد نگاه نکرد. به مامانم که داشت خوابش می‌برد تأکید کردم دیدن این رقص زیبا را از دست ندهد. اتوبوس را فقط نورهای قرمز و آبی چراغ‌های کم‌نور شبانه روشن کرده بود و واقعاً شبیه دیسکوهایی شده بود که توی فیلم‌ها دیده‌ایم. یک پسری از آن عقب‌ها بلند شد برود سمت راننده و داشت به دور و بری‌هایش می‌گفت که دارد فلش خودش را می‌برد بگذارد توی ضبط. از زمان کاست تا سی‌دی تا دی‌وی‌دی تا فلش و احتمالاً تا زمان فیبر نوری راه دور، همواره یک عده مدعی هستند سلکشن خودشان از بقیه بهتر است و بقیه حالی‌شان نیست توی سلکشن چه آهنگ‌هایی باید ریخته شود و حتی وسط عیش هم دارند سر سلکشن کل‌کل می‌کنند. تمام این تکنولوژی‌ها و اپ‌ها و شبکات اجتماعی انگار بستری ست برای نشان دادن و هوا کردن سلکشن‌ها و عملاً به هیچ درد دیگری نخورده است و نخواهد خورد. سر سلکشن جاده‌ای حرف و حدیث بسیار است. من خودم برای جاده با سلکشنِ خیلی قدیمی‌های ابی و گوگوش، فرامرز اصلانی، ناله‌های داریوش و شقایق هر جا می‌رم باز هم غریب ام و غربت‌خوانی سیاوش قمیشی موافق‌تر ام. به مناظر وسیع طبیعت نگاه می‌کنی و به مرگی که زیر خاک خفته است و در انتظار تو ست می‌اندیشی، قلبت مچاله می‌شود و از درون زار می‌زنی و کبود می‌شوی. با بی‌کلام که اصلاً موافق نیستم. مطب دکتر که نیامده‌ایم که یک ساعت عرّ و عور سازهای زهی را تحمل کنیم... باید حرفی برای گفتن وجود داشته باشد. من حیث المجموع ولی سکوت را ترجیح می‌دهم. بعضی‌ها برعکس دنبال تهییج نالازم گوش با ریتم‌های قر و قنبیلی دوزاری هستند؛ شهرام صولتی، بعضی از معین‌ها و ستارها و بیژن‌ها و شهره و ناهید و بقیه. گفتن ندارد که سلکشنی که یکی از این تهی‌مغزان بدسلیقه توش باشد به درد رفتن تا دم جوب هم نمی‌خورد چه برسد به جاده.

پسره در مسیرش با این آقاهه برخورد کرد. می‌خواست ازش رد بشود که آقا راهش را بست. در حالی که داشت با لبخند عشوه می‌آمد و سرش را به راست و چپ تکان می‌داد دستانش را بالای سر قلاب کرد و در حالی که قلاب را مدل هندی‌ها حرکت می‌داد یک قر نشستنکی انجام داد یعنی در حال قر نشست و بلند شد. من که کف‌ام بریده بود و در درون از شدت خنده متلاشی بودم. با این حرکت به پسره فهماند که اینجا عوارضی ست، باید برقصی وگرنه نمی‌ذارم رد شی. پسره که بعداً فهمیدم از "لیدرهای اتوبوسی" ست و با حال مریض برای حمایت از دوستش پوریا که لیدر این سفر بود آمده، گردنش را با گردنبند طبی بسته بود برای همین نمی‌توانست سرش را به هیچ جهتی خم کند یا بچرخاند، و به خاطر فشار گردنبند صورتش متورم و فک پایینش محکم به بالایی قفل شده بود. پوست صورتش حالتی شبیه خشکی و سوختگی از سرما داشت و مثل لبو قرمز بود و یک هدبند هم بسته بود. پیدا بود هم گردنش گرفته هم سرما خورده هم باد کرده هم تب دارد هم احتمال دارد سکته کند و کلاً حالش نزار است، ولی خدا خیرش بدهد، بعد از چند لحظه سردرگمی ناگهان تصمیمش را گرفت و شروع کرد با این آقاهه رقصیدن، و چه رقصی. همچین زوج مناسبی هرگز ندیده بودم. خیلی به هم می‌آمدند و کوتاه و بلند بودن‌شان در این امر مؤثر بود چون زمانی که داشتی به کمر چرخان پسره نگاه می‌کردی دست و صورت آقای خندان هم جلوی چشمت بود، پس چیزی از قلم نمی‌افتاد. هیچ کدام هم جاذبه‌ی ظاهری خاصی نداشتند و حواس آدم به چهره یا لباس‌شان پرت نمی‌شد برای همین حرکات‌شان خیلی خوب پیدا بود. آقا با شور و هیجان می‌رقصید و گاهی پاهایش را از زانو خم می‌کرد به پشت و بعد می‌کوبید کف اتوبوس (این مدل رقص را من فقط در کودکان پنج تا ده سال دیده‌ام) ولی پسره نرم و معتدل و باباکرمی می‌رقصید. کمی که گذشت دیدم آقا خم شده و با بشکن و بالا انداز از پایین به سمت کمر این پسره قر پرتاب می‌کند، پسر هم که قدش بلند بود حسابی حرفه‌ای می‌رقصید و کمرش را تاب می‌داد و برای دور خود چرخیدن در آن یک چس جا با دست از سقف و صندلی‌ها کمک می‌گرفت. دلم می‌خواست تمام نشود. رقص دوتایی و هماهنگی‌شان خیلی به نظرم زیبا آمد چون همیشه وقتی دو نفر کنار هم می‌رقصند بدترین و زننده‌ترین حالت این است که هر کدام کار خودشان را بکنند و از سر غرور حاضر نباشند به هم پاس بدهند، هر کس بخواهد خودش گل بزند و کاری به نتیجه‌ای که تیم می‌گیرد نداشته باشد. آقاهه با دست‌های گشوده و طی یک مانور هواپیمایی بلند شد و چرخید و با پیچ و تاب از پشت در آغوش پسره جای گرفت و پسره هم حرکاتش را با این شکل جدید هماهنگ کرد. کاش فیلم گرفته بودم. متأسفانه با تمام شدن آهنگی که در جریان بود نمایش به پایان رسید و پسره از بالا کله‌ی آقاهه را ماچ کرد و رخصت گرفت و رد شد.

Thursday, January 10, 2019

اتوبوس شاد

قسمت اول

پارسال همین وقت سال، کمی پیش و پس، با مامانم رفتیم ماسوله. این گونه از اتفاق برای ما اغلب در زمستان می‌افتد. مثل تمام "زیر خط بورژوایی"های جهان، کل سال را قصد داریم برای تفنن و تنوع و ایجاد یک سری عکس و خاطرات دم‌دستی برای گذران روزهای بی‌اتفاق عمر، برویم سفر داخلی و هی نشده تا این که سرانجام زمستان فرا می‌رسد و دچار رخوتی دوچندان می‌شویم، رخوتی که پشت‌اش پیشینه‌ای یک‌ساله دارد فلذا کمی خجالت‌آور است. یکهو میل به جهش و خود را با برنامه و سفری نشان دادن فشار می‌آورد و به حالت انفجاری یک نقطه‌ی نزدیک و ارزان را انتخاب می‌کنیم و راه می‌افتیم. چون ماشین نداریم و گواهینامه هم نداریم، اگر یکی از برادرهای ماشین‌دارم نیاید برویم، خودمان دوتایی بلیط اتوبوس تهیه می‌کنیم و سفرهای یکی دو روزه می‌رویم...

در این گونه سفرها خواهرم نمی‌آید. خدا را شکر از سیزده به درِ هفتاد و شش هفت به بعد تقریباً هیچ وقت با هم سفر نمی‌رویم یعنی یک زمانی رسیده بود که انباشت بیست سال تجربه بالاخره بالا زد و باعث شد بدانیم که هر چه به لحاظ تعداد در سفر کمتر باشیم خون و خونریزی هم کمتر است. من البته تا پارک لاله هم با این نمی‌روم. "این" کارمند است و برای کمتر از گرجستان و مالزی و استانبول و دوبی مرخصی نمی‌گیرد و دوست دارد با دوست‌های خودش یا زنداداش آرایشگرم سفر برود و دو سه روز وقت داشته باشد تا "قشّنگ" آرایش کند و قریب به هزار دست لباسی را که همراه خودش برده بپوشد و دو هزار عکس از خودش بگیرد. یکی از معدود موجودات خانواده و طایفه است که یک عکس استودیویی قاب‌شده از خودش روی کمد اتاقش گذاشته. فکر می‌کنم (مطمئن ام) بیزاری من از لباس خریدن و عکس گرفتن تقصیر اوست چون همیشه یکی از این آدم‌ها در محیط کافی ست تا تمام پتانسیل‌های موجود را هورت بکشد. امکانات و فضا واقعاً جوابگوی بیشتر از یکی، از این گونه نیست. حتی اگر آدم اهل رقابتی بودم و می‌خواستم رقابت کنم هم قطعاً بازنده می‌شدم، به‌علاوه این خطر حتمی وجود می‌داشت که همگی زیر تلی از لباس‌های بی‌مصرف و بدلیجات رنگ به رنگ دفن شویم، چون همان خارج از رقابت هم یکی دو بار که یک تیشرت معمولی یا وقتی موی بلند داشتم کِش سر، یا دمپایی روفرشی برای خودم خریدم، تا رسیدم خانه آدرس پرسید و رفت عین همان‌ها را برای خودش خرید و اگر هم پیدا نمی‌کرد می‌آمد خریدهایم را از چنگ‌ام در می‌آورد. مثلاً یک بار قدیم‌ها که داشتم توی خیابان می‌لرزیدم رفتم بالاجبار یک کاپشن برای خودم خریدم. در بازگشت به منزل آدرس پرسید و رفت بخرد ولی آن رنگی که من خریده بودم پیدا نکرد و در بازگشتِ دوباره به منزل آن را مال خودش کرد و بی‌شوخی هر بار خواستم چیزی را که خودم خریده‌ام بپوشم التماس کردم به‌م بدهد و وقتی برگشتم به‌ش پس دادم. گاهی از بعضی چیزها مثل سوئی‌شرت سه چهار تا با رنگ‌های مختلف می‌خرد و انبار می‌کند. برای همین من خیلی می‌ترسم و هر وقت می‌خواهم لباس بخرم به این فکر می‌کنم که حتی کمدهای اتاق من، و اتاق مادرم در خانه‌ی سر کوچه هم از کفش و لباس‌های او در حال ترکیدن است و اصلاً جا ندارم لباس بخرم و در این بی‌جایی مصلحت نیست، و همان مانتو و کاپشن ده سال پیش‌ام که جیب و زیربغلش را رفو کرده‌ام خوب است. این شده که من و آن یکی خواهرم مثل تهیدستان با لباس‌های مندرس یا هزار بار دیده‌شده می‌گردیم و در مجالس و مهمانی‌ها که وی مثل دختر هفده‌ساله‌ی پر شر و شوری که تازه دارد جهان را کشف می‌کند و چشمانش می‌درخشند هر پانزده دقیقه یک بار لباس و گل سر و زینت‌آلات عوض می‌کند، شبیه عمه اقدس و خاله‌بزرگه‌ی جاسنگین ایشان به نظر می‌آئیم.

...آن بار هم سایت تخفیفان را بالا پایین می‌کردم که دیدم روی بلیط سفر یک روزه‌ی ماسوله تخفیف خورده. قیمتش خیلی خوب به نظر می‌آمد. بعداً در طول سفر متوجه شدیم این تخفیف به معنای این است که ناهار پای خودمان است و وقتی گروه را بردند رستوران هر کس الویه و کوکو نیاورده بود و خواست غذای رستوران بخورد خودش پول غذای خودش را می‌دهد. سفر یکِ نیمه‌شب آغاز می‌شد. اسنپ گرفتیم و خودمان را رساندیم میدان آرژانتین. راننده حسابی ماشینش را گرم کرده بود و نمی‌دانم چه تمهیدی اندیشیده بود که فقط گرم نبود بلکه ماشین مثل سونا شده بود و مملو از قطرات بخار داغ بود و همان بوی کپک‌مانند و زننده‌ی سونا و بدن‌های پخته را هم می‌داد. خودش یک آستین‌کوتاه نازک قهوه‌ای پوشیده بود و یک کاپشن نایلونی را هم مثل کمربند دور کمرش جاساز کرده بود برای مواقعی که شاید مجبور شود از سونا بیرون برود. سر و صورت و سر کم‌مویش عرق کرده بود. تا مقصد نیم ساعتی راه بود و من و مادرم مجبور شدیم در همان حالت نشسته تا جایی که دایره‌ی عمل داشتیم و دست‌مان کش می‌آمد از تن هم لباس در آوریم که موقع پیاده شدن خیس نباشیم. وضعیت عجیبی بود. پراید محقری که در یک شب زمستانی در خیابان‌های خالی برای خودش می‌رود و ازش بخار بلند می‌شود.


اسم‌مان را دم در اتوبوس جاده‌پیما به پوریا نامی گفتیم. از روی زنگ صدا، صدایش را شناختم؛ تلفنی با خودش صحبت کرده بودم و وقتی گفتم از روی سایت تخفیفان شماره‌ی شرکت را برداشته‌ام گفت نه پس، خو از کجا می‌خواستی برداری؟ این هم به هر حال یک جورش است. اسم ما دو تا را علامت زد و سوار شدیم. مادرم چون پادرد دارد (همیشه تأکید می‌کند پادرد که نه، پاهاش ضعف می‌رود و سنگین می‌شود و زانوها زق زق می‌کنند و راه رفتن سختش است. علائم تنگی کانال نخاعی) موقع سوار شدن به اتوبوس همیشه باید با دو دست میله‌های دو طرف را بگیرد و باسن را تا حد امکان عقب بدهد تا بتواند پاهای سنگین‌شده‌اش را بلند کند و برود بالا. اگر با هم باشیم همیشه من می‌دوم اتوبوس را نگه می‌دارم تا برسد و می‌گویم اول او برود بالا و طی این مراحل یک حفاظی دورش ایجاد می‌کنم تا وسط بالا رفتن کسی با عجله نخواهد سوار شود و نرود خودش را بکوبد پشت مادرم و بیندازدش.
تا سوار شدیم یک جایی جلو ملوها پیدا کردیم نشستیم. خانوادگی این جوری ایم و تقریباً غیر ممکن است سوار اتوبوس جاده‌پیما بشویم و زیادی عقب برویم مگر این که مجبورمان کنند از در پشتی سوار شویم که نفهمیم چی شد. عقب‌ها جای ما نیست. من خودم در تمام اتوبوس‌ها اغلب سمت راست و ردیف‌های جلو یا میانه می‌نشینم. خودم را روانشناسی کرده‌ام و فکر می‌کنم این کارم ناشی از هراس دائمی، روحیه‌ی نگهبانی، نجوشیدن، کم‌توقعی یا اصلاً بی‌توقعی مفرط از بشر و خالق بشر و مافیها ست. از طرفی از همان دوران مدرسه احساس می‌کردم عقب رفتن در تمام ردیف‌ها چه ردیف‌های نیمکت چه صندلی‌های اتوبوس کار اشتباه و آنورمالی ست و آدم را از حالت خودکنترلی خارج می‌کند. باید جلو و در بطن مسئله یا در دیدرس باشی و بتوانی روی همه چیز و خودت کنترل داشته باشی و بهتر ببینی و بشنوی و از کلیت فضا جدا نشوی. مضاف بر این، بیشترِ حرف زدن‌ها و شلوغ کردن‌ها و دیوانه‌بازی‌ها و خلاف‌ها آن عقب‌ها اتفاق می‌افتند برای همین "عقب" یا "ته" همیشه تا حدودی برای من ترسناک هم هست. چند باری در مدرسه عقب را امتحان کردم و از سر و صدا و پرت و پلاها و شوخی‌های رکیک دخترعقبی‌ها دوّار سر گرفتم. عقب نشستن یعنی دور از چشم بودن، قاطی شر شدن و بیشتر در معرض دیوانه‌ها بودن. اگر جلو باشی به وضعیت حاضرباش نزدیک‌تر ای و راه گریز بیشتری داری. این را فراموش نکن سرباز.

هوا تاریک بود و هر کسی مشغول بغل‌دستی خودش بود تا ظرفیت اتوبوس تکمیل شود و تمام ثبت‌نام کرده‌ها بیایند و راه بیفتیم. جلوی من و مادرم دو زن نشسته بودند و پیدا بود با هم غریبه اند. سرشان را محکم چسبانده بودند به پشتی صندلی و گاهی یک حرکت‌ها و صداهای خفیفی که مثلاً از تعارف کردن تخمه یا سلام کردن برای سر صحبت را باز کردن خبر می‌داد از سمت‌شان می‌آمد. در صندلی‌جفتی بغل دست ما هم دو زن نشسته بودند. یکی‌شان میانسال و نزدیک شصت بود با موهای بلوند و صورت سرخ و سفید و بشاش. حتی وقتی چشمانش بسته بود صورتش بشاش بود. پیدا بود همین چند وقت پیش از یک مسئولیت سنگینی مثلاً زفت کردن دو تا بچه، کارمندی یا چیزی شبیه این‌ها آزاد شده و خیلی انرژی مثبت دارد و یک پکیج کامل آرامش درونی به وی هدیه شده است. مانتو و شالش را که تمام مدت باز و رها اطرافش افتاده بودند با نارنجی و فسفری ست کرده بود. این ست نارنجی فسفری مخصوص کسانی ست که دست‌کم سالی یک بار استانبول و دوبی می‌روند و علی‌رغم سن و سال، سرحال و باشگاه‌برو هستند و به خودشان می‌رسند. یعنی ممکن است طرف نرود یا نرفته باشد و هیچ کدام این‌ها نباشد ولی ست نارنجی فسفری با رگه‌هایی از سرخابی در طرح تیشرت، برای زن ایرانی با موهای بلوند و هایلایت، فرمول استانبول و دوبی است. حتی خواهرم که عموماً از این رنگ‌ها نمی‌پوشد موقع سفرهای "خارجِ نزدیک" به فسفری و سرخابی و نارنجی شبرنگی متمایل می‌شود. بالاخره طرف می‌تواند چند سال فرمول را رعایت کند تا آخرش بالاخره تبدیل به چیزی بشود که فرمول‌ها برایش فراهم کرده‌اند.
آن یکی زن هم همان سن و سال را داشت و با این که او هم روی فرم بود و "بچه‌های باشگاه" از دهنش نمی‌افتاد و شال‌ومانتو-باز بود ولی پیدا بود که دخانیات و احتمالاً الکل سایه‌های تیره‌ای روی صورتش انداخته، گونه‌هایش را آویزان و دور چشم‌هایش را کدر و دندان‌هایش را زرد کرده‌ است. پوستش مثل دوستش نمی‌درخشید برای همین از یک مدل آرایش عجله‌ای و متشتت کمک گرفته بود و بنا بر آن طرز عجیب و غریبی رژ لب زده بود که طی آن ناشیانه یک لب دیگر پایین و بالای لب اریجینال‌شان می‌کشند و این طور به چشم می‌آید که دور لب‌شان را دواگلی مالیده‌اند. از همان اول زیاد با وجود این خانم در کنار خودمان حال نکردم و نگاهم را آن طرف نمی‌انداختم چون این جور ناجوری‌های آرایشی و ظاهری عصبی‌ام می‌کنند و نباید زیاد چشمم به‌شان بیفتد چون احساس اضطرار شدید می‌کنم که مثلاً با دستمال دور لب طرف را تمیز کنم یا اگر موهایش به هم ریخته و بیگودی‌پیچیده و فر خورده و کوتاه و بلند است با قیچی اضافه‌هایش را بزنم، و چون نمی‌توانم این کارها را بکنم و می‌دانم که مطلقاً به من مربوط نیست، خیلی به‌م فشار می‌آید و باید صحنه را ترک کنم. برعکس، این زن که حالات بیقراری هم داشت خیلی علاقه داشت با ما حرف بزند چون دوستش چشمانش را بسته بود و تقریباً خواب بود (با لبخندی که صورتش را کاملاً پهن کرده بود) و این هم پیدا بود از آن‌ها نیست که ساکت سر جایش بنشیند. با کوچک‌ترین صدا یا حرفی که از کسی ساطع می‌شد سرش را تند و محکم به عقب اتوبوس می‌انداخت و انگار کسی او را صدا زده باشد راه می‌افتاد می‌رفت بالای صندلی‌ها با این و آن حرف می‌زد. بالاسر صندلی جلویی ما هم رفت و بعد از یکی دو دقیقه چیز جالبی کشف کرد چون جیغ کشید و سریع یک قدم به سمت صندلی ما برداشت تا داستان را جلو جلو تعریف کند. خیلی خودمانی و بدون آن که لازم بداند مقدمه بچیند یا خودش را معرفی کند، انگار که دارد برای فک و فامیل و آشناهایش چیزی تعریف می‌کند با دست اشاره کرد به جلویی‌ها گفت این دو تا بدون این که اصلاً همدیگه رو بشناسن یا دیده باشن، اتفاقی نشسته‌ن کنار هم و فهمیده‌ن که دقیقاً هم‌سن هم اند و اسم‌شون هم یکی ئه. یکی از آن دو تا که روی صندلی بیرونیِ کنار راهروی وسط اتوبوس نشسته بود و سرش را چرخانده بود عقب و به سختی از بالای شانه‌ی چپ‌اش ما را می‌دید با لحن دقیق و شمرده و صدای آرام انگار دارد معمایی را می‌شکافد گفت اسم من فرانک ئه اسم ایشون هم فرانک ئه، من پنجاه سالم ئه ایشون هم دقیق پنجاه سالش ئه، من مجرد ام ایشون هم مجرد ئه، من کارمند ام ایشون هم کارمند ئه، دقیقاً هم هم‌قد ایم، هر دو هم تو خونه مجردی تو سهروردی زندگی می‌کنیم. آن یکی فرانک که کم کم خودش را انداخته بود روی این یکی فرانک و کله‌اش از کنار صندلی هویدا شده بود با صدای آرام‌تری که با بستن چشم‌ها به حالت تصدیق همراه شده بود همه‌ی این‌ها را تأیید کرد. من که نیم‌خیز شده بودم و به خاطر دل گوینده چنان دقت‌ام را به کار گرفته بودم انگار آخر پوآرو ست و قرار است همه چیز معلوم شود، بی‌اراده گفتم عجب، چقدر جالب. واقعاً هم جالب بود. این روزها آن قدر سرنوشت کم‌کار است که این همه تشابهات نشان می‌داد واقعاً چرخ کائنات برای این دو عزیز چرخیده و یکی درست عین خودشان به‌شان ارزانی داشته. من حتی داشتم خودم را هم در این دو می‌دیدم. زنان مجرد پا به سن گذاشته‌ای که قد متوسط و استخوان‌بندی ظریف و صورت‌های باریک و تجرد و بچه‌دار نشدن، نمی‌گذارد سن اصلی‌شان دیده شود. برای خودشان تنها و بی‌حاشیه زندگی می‌کنند و سفر می‌روند. البته من به هیچ عنوان آدم ظریف و صورت‌باریکی نیستم ولی صورتم سن واقعی‌ام را لو نمی‌دهد. خواهرهایم هم همین طور هستند. در پنجاه سالگی نهایتاً چهل ساله به نظر می‌رسند و منِ سی و شش ساله نهایتاً سی و یکی دو به نظر می‌آیم و اگر سال‌ها بعد روزی برای پر کردن تنهایی وسیع و ابدی‌ام بخواهم با اکیپ بروم ماسوله، و در یک اتوبوس تاریک و پر از غریبه کنار کسی بنشینم که هم‌اسم و هم‌قد و هم‌سن و هم‌مسلک من است قطعاً ذوق می‌کنم و قطره اشکی هم شاید فشاندم.