Wednesday, August 2, 2017

شش ماه پیش، سه ماه پیش، دو هفته پیش

فتوحات
طبیعت همه رو گیج کرده؛ روشن، زنده و بی‌بدیل. اوایلِ عصر توی مرتع ایستاده بودم و داشتم عکس و فیلم می‌گرفتم. یه گاو باردار در آستانه‌ی وضع حمل توی طویله بود و با صدای خیلی بلندی ماغ می‌کشید. بقیه از طویله بیرون شده بودند. زیر بارون تند و ریز گاوها منظم به صف وایساده بودن و این پا اون پا می‌کردن و از دور گاو مادر رو دلداری می‌دادن تا گوساله به دنیا بیاد. یه سگ بزرگ نگهبانی‌شون رو می‌داد و یک کم که نزدیک شدم اومد طرف‌ام پارس کرد. در رفتم. اون طرف از زیر سطح مرداب صدای قورقور هزاران قورباغه می‌اومد و پشت پرچین در مرتع مسطح و وسیع کناری تعداد زیادی گوسفند و بزغاله علف می‌خوردن و گاهی صدای تکون خوردن زنگوله‌ی سرسلسله‌شون می‌اومد. دورتر چند مرغ با خروس‌شون همراه چند اردک و یه دونه غازشون بازیگوشانه از زیر سیم خاردار می‌رفتن تو و دو قدم اون طرف‌تر می‌اومدن بیرون و توی خاکسترهای به جا مونده از آتش می‌پلکیدن و صدا می‌کردن. خیلی قشنگ و هوس‌انگیز بود. حتی بودن در اون فضا هوس‌اش رو نمی‌خوابوند و هنوز تموم نشده دل آدم براش تنگ بود. این طراوت باز هم جا داشت که سبک‌تر بشه. ناگهان صداها زیاد شد. انگار گروه موسیقی یهو بپیچن توی کوچه. صدای زنگوله‌ها و بع‌بع گله‌ی خوشحال‌ترین موجودات تاریخ با هوهوی چوپان آمیخته شد و مثل ابر پف‌آلودی فرو ریخت.
رد صدا رو دنبال کردم. دیدم از میان انبوه درختان که از کوهپایه تا دامنه و از دامنه تا قله رو پوشونده‌ن یک عالمه گوسفند و بزغاله روی خط اریبی می‌دویدند، افتاده بودن توی سراشیبی و سرعت‌شون هر لحظه بیشتر می‌شد و قشنگ این طور بود که رفقا سر شوق اومده‌ن و جست و خیزکنان در باب کیفیت بازگشت به خونه با هم حرف می‌زنن و می‌خندن. زنگ زنگوله‌ها از گوش می‌رفت تو و مغز رو در آغوش شاد و لطیف و مخملین‌اش می‌فشرد... هدیه‌ی بشر عصر نوسنگی به رواق اکنون. چوپان‌شون هم شنگول شده بود و انگار روی هوا می‌پرید. با سرعت پایین می‌اومد و تشویق‌شون می‌کرد که بدوند... اون قدر رفاقتی و سرخوشانه که اگر به یک مریخی تازه‌وارد می‌گفتی یک طرف این ماجرا غذای طرف مقابل است قطعاً باور نمی‌کرد و سیم‌هاش اتصالی می‌کرد می‌سوخت.

توی درخت‌ها گم بودن و فقط چند ثانیه پیدا می‌شدن. از کوه درخت‌پوش پایین می‌اومدن و می‌رسیدن به مرتع کناری و در نقطه‌ای که از دیدرس من دور بود به گله‌ی قبلی که مشغول چریدن بود اضافه می‌شدن... اونا هم اصلاً سرشون رو از روی علف‌ها بلند نمی‌کردن. بی‌تفاوتی‌شون آدمیزادی و خنده‌دار بود. تا یکی از تازه از راه رسیده‌ها نمی‌اومد بزنه رو شونه‌شون بگه بعععع اینا سرشون رو بالا نمی‌کردن بگن ئه اومدین؟ تصاویر و صداها قشنگ بود و اشک آدم رو در می‌آورد. محو تماشا بودم و وقتی یادم افتاد فیلم بگیرم که دیگه به آخراش رسیده بود و غلغله‌ی اصلی تموم شده بود. با دمپایی بودم و به سختی راهم رو از بین تاپاله‌ها و سرگین‌های خیس و علف‌های بلند و شبدرهای پر آب به سمت پرچین پیدا کردم. پرچین که با شاخه‌های نازک و تیره و آبدیده‌ی درخت ساخته شده بود محکم و عظیم و چندلایه و خیلی بلندتر از اونی بود که از دور به نظر می‌اومد و بدون ابزار و پاپوش مناسب حتی نمی‌شد به‌ش نزدیک شد چون کنارش جوی باریک و عمیقی از گِل درست شده بود. متوجه شدم پرچین واقعاً مرز بارز و مشخص و نفوذناپذیری می‌سازه و این که امیلی برونته و جین آستین و اینا هی می‌گن پرچین دامن‌اش را پاره کرد و پای اسب‌اش را سوراخ کرد و پاشنه‌ی کفش‌اش را فلان کرد الکی نیست. از همون جا محض تسکین خودم قدری از چراگاه فیلم گرفتم. عشق زیادم به این گوسفندهای کپل و مرفه شمال که با عموزاده‌های نسبتاً تندخو و عصبی‌شون (ساکن کویر و کوهستان) توفیر داشتند، برام تازگی داشت. یک پیرمرد هفتاد هشتاد ساله دستاش رو پشت کمرش قفل کرده بود و برای بار میلیاردُم (تخمین زدم) با سر پایین و طمأنینه‌ی بالا و حالت متفکرانه‌ی اقلیدسی وسط این بهشت راه می‌رفت و گوسفندهای خوشگل‌اش رو نظاره می‌کرد. هیجان مخرب ما شهرنشین‌ها رو نداشت و آرامش و تسلط مخصوص "صاحب بودن" در حرکات و وجنات‌اش دیده می‌شد. پیدا بود که از تماشا خسته نیست. افسوس‌خوران به خودم یادآوری کردم که فردا این ساعت اینجا نیستم تا ورود شاد گله رو دوباره ببینم. چیزی تا این حد تکراری باز دور از دسترس ایستاد. چون در فیلم گرفتن تعلل کرده بودم همون جا جمله‌ی "زیبایی اسیر قاب نمی‌شه" رو ساختم.
دم رفتن که تخم مرغ و تخم اردک و پنیر گرم محلی زده بودیم زیر بغل‌مون خانوم میزبان طی یک فروپاشی لحظه‌ای گفت بچههای خودمون گوشت و تخم اردک اینا که اصلاً، شیر و پنیر هم فقط شیر و پنیر پگاه و کاله می‌خورن، اینا رو نمی‌خورن.
بله، همه قدردان تکنولوژی و هموژنیزه و چربی یک و نیم درصد و کشتارگاه مخفی هستیم، کی نیست؟


گنج عزلت که طلسمات عجایب دارد
می‌خواستیم از ده بریم شهر و اون جا هم از خاله‌ها خداحافظی کنیم و برگردیم. باباحسین رفته بود توالت و منتظر بودیم بیاد. نمی‌دونم چطور با اون کمر خمیده‌ی نود درجه و پاهای بی‌جون هنوز می‌تونست از توالت ایرانی استفاده کنه ولی به هر حال تنهایی و با تکیه به عصای چوبی‌ش رفته بود توالت که کنار در ورودی بود. قبلاًها توالت‌شون بالای آغل گوسفندها بود. موقع توالت رفتن خیلی می‌ترسیدم چون باید آفتابه به دست از وسط گوسفندهای بی‌اعصاب و بزغاله‌ها رد می‌شدم و یک سراشیبی خاکی رو بالا می‌رفتم، یه در آهنی سنگین زنگ‌زده و پاره و بدون چفت و بست رو که لولاش قیژ هشت‌ریشتری تولید می‌کرد با مشقت هل می‌دادم و کنار می‌زدم تا روی مقطع مستطیل یک هرم توخالی موزاییکی جای پا پیدا کنم. دیواره‌های ذوزنقه‌شکل این هرم درون‌ریز با شیب تندی به یک سوراخ کوچک در سطح زیرین می‌رسید. بوی تند و تیز فضولاتِ مانده که بنا بر مهندسی خاص این گونه مکان‌ها بعد از طی مسافتی یک متری روی کپه‌های خاک و کاه خشک می‌ریخت (به‌علاوه‌ی درِ پاره و ویوی منحصربه‌فرد اون سوراخ)، مانع از تمرکزی می‌شد که انجام عمل ادرار و دفع به‌ش نیاز داره ولی چاره‌ای نبود و تازه استفاده از آفتابه خود چالش دیگری بود. به این فکر می‌کردم که تحمل یکی دو روزه‌ی این وضع چیزی نیست وَ به هر حال که ما فردا پس‌فردا می‌ریم ولی یک عمر زندگی کردن با این شرایط هم احتمالاً نمی تونه عادی‌ش کنه. حالا بعد از گذشت سی سال دیگه گوسفند و بزی در کار نبود (حتی خر پیر مدت‌ها بود مرده بود) و توالت هم به دم در منتقل شده بود، با شلنگ و در قفل‌شونده ولی همچنان دور از استانداردهای من.

دیگه کسی دبه دبه آب از چشمه نمی‌آره، همه‌ی خونه‌های ده صاحب چاه آب شده‌ن، در دوردست هم سدّی زده شده و چشمه بیشتر از ده سال می‌شه که کاملاً خشک افتاده و گویا همین هم کافی نبوده، چاه‌ها هی عمیق‌تر شده‌ن و سفره‌های آب زیرزمینی رو تا آخرین قطره هورت کشیده‌ن، درختان اگر که ریشه‌های بلند و جوان نداشته‌ن هر چی پایین رفته‌ن به آب نرسیده‌ن و خشکیده‌ن، زمستون‌ها دیگه سخاوتمندانه قله‌ها رو از برف سفیدپوش نکرده و بهارها سیلاب راه نمی‌افته و زمین هم به گفته‌ی لئوناردو دی‌کاپریو گرم‌تر شده. دیدن مسیل خشکی که روزگار رونق و زندگی‌ش در یادها مونده هر بیننده‌ای رو متزلزل می‌کنه (ولی تاریخ نشون داده که چنین فاجعه‌ای لزوماً بیننده رو به فکر وا نمی‌داره)... خصوصاً دیدن درخت کهنسال شاتوت که وقف رهگذران بود و ریشه‌هاش از چشمه آب می‌خورد و اولین کسی بود که وقتی از زیر طاقی رد می‌شدیم و به لب چشمه می‌رسیدیم به‌مون سلام می‌کرد، و سبز و پهناور و کوتاه و خوشمزه و بخشنده بود و همه می‌تونستن ازش بخورن و باز هم شاتوت‌های شاخه‌های پایینی‌ش تموم نشه، که به خاطر این برداشت بی‌رویه و اجتناب‌ناپذیر از آب خشک شد. حالا محل چشمه شبیه یک گودال عمیق عریض و طویل با کف سنگچین‌شده ست و چون کلاً چه در شهر و چه روستا مردم چیزی به اسم سطل آشغال ندارن و نمی‌شناسن، این بستر سنگی عزیز و پیر که روزی ماهیان بر شیب‌اش می‌لغزیدند و قورباغه‌ها از لبه‌هاش لیز می‌خوردند، موج‌های فصلی پرشتاب ازش می‌گذشت و از درخت‌های سبز حاشیه سان می‌دید امروز پسماندهای بشری و لباس‌های پاره و تپه‌های آجر و سیمان که پیشگوی ساخت و سازهای جدید و ترسناک اند و در صدر اون‌ها بیشمار بطری‌های خالی پلاستیکی به خودش می‌بینه. این که درختان این طور خشک بشن درد داره درست مثل این که یک آشنای عزیز جلوی چشم‌هات از دست بره. اونی که درختی رو خشک می‌کنه (دو روز یه بار یه سطل آب پاش می‌ریختی نمی‌مردی) یا می‌زنه می‌ندازه مرتکب گناه بزرگی می‌شه و وجدان جمعی هیچ وقت نمی‌بخشدش چون سال‌ها زمان برده که یک درخت بالنده بشه و در این گذار بر معاشران و مشاهدان عمری سپری شده، هر کسی از کنارش رد شده و اون رو دیده حقی از اون برای خودش قائل شده و هر کس سبزی و سایه‌ش رو درک کرده انتظار داره باز هم برگرده و اون تصویر رو ببینه و میوه‌ای اگر بود بخوره. توی کتابی که اخیراً خوندم (تنها کتابی که در چند سال گذشته دست گرفتم و به پایان رسوندم) زن کشیش روستا بعد از مرگ کشیش درخت قدیمی حیاط رو قطع و تمام ساکنان روستا رو عزادار می‌کنه. جنبنده‌ای نیست که از دستش ناراحت نباشه و لعنتش نکنه و اون رو یک مجرم بی‌ارزش و کم‌عقل ندونه. باز یاد قالیباف افتادیم.
عجیب این که بابا هم خشک شده بود. از لاغری و کم‌آبی مفرط پوستش به استخوان چسبیده بود و فرم اسکلتش بدون هیچ اضافاتی به وضوح دیده می‌شد. می‌گفتن اصلاً آب نمی‌خوره. غذاش در کل مقدار مختصری نون و ماست بود که با آرواره‌هاش خمیر می‌کرد و می‌بلعید. به خاطر آسیب شدید ریه به علت سرطان (سلام به سیگاری‌ها... جاتون خالی) سخت نفس می‌کشید و تمام مدت خواب دهانش به قطر یک پیاله باز بود. این خودش باعث شده بود جریان مداوم هوا مجرای حلق و گلو و نای رو زخمی و نازک و شکننده کنه. در آخرین دیدار من سعی کردم نوه‌بازی در بیارم و به‌ش آب بدم ولی دو قلپ که خورد به سرفه افتاد و با چشم‌های تار و ضعیف و آبی‌کمرنگش نگاه تشرباری به من انداخت. سر راه آب زرشک خریده بودم. پرسیدم آب زرشک می‌خورین؟ با صدای گرفته داد زد نههههههه، که معنی‌ش این بود که پا شو برو پی کارت تا با ترکه نزدمت. زنِ بابا با خنده گفت داری باهاش مصاحبه می‌کنی؟ خبرنگار شدی؟ مامانم از تو اتاق گفت بابا که ترشی نمی‌خوره. یهو یادم اومد. اسم دشمن رو آورده بودم. خانوادگی ترش‌گریز اند. هیچ کدوم آبلیمو آبغوره و سرکه و زرشک و این طور چیزا نمی‌خورن. جلوی هر گونه ترشی زره و سپر می‌پوشن و اگر فی‌المثل یک قطره سرکه به سمت غذاهاشون پرتاب بشه باهاش مثل اسید برخورد می‌کنن.

مثل آدم‌های فیلم‌ها چند بار در لانگ شات به افق نگاه کردم و بعد در کلوزآپ یک کم دست‌های سفت و مفاصل سنگی و استخونی‌ش رو فشار دادم، زدم پشتش و به خیره شدنش به روبرو، خیره شدم چون نیازی نداشت کسی باهاش حرف بزنه. فقط باید همراهش مداقه می‌کردی. یه روزی با همین دست‌ها و پاها تر و فرز از درخت‌های بلند می‌رفت بالا و برامون سه من چغاله و آلوچه و زردآلو می‌چید تا ببریم، آلبالو از درخت می‌کند و مشتش رو می‌گرفت توی چشمه که آب از سر آلبالوها بگذره و بعد تو کاسه‌ی دستاش تعارف‌مون می‌کرد، گردوی تر می‌شکوند، خاک رو شخم می‌زد و همه می‌گفتن مریض‌شدنی نیست و از اول تا حالا دکتر نرفته. حالا به خزان ناگزیری زل زده بود که بهار نمی‌شد. کمتر از دو ماه بعد سر خاکش گریه کردیم و شربت گلاب و سوروک خوردیم. با این که از هم دور بودیم ولی باهاش پیوندی داشتم که فقط مربوط به نسب خانوادگی نبود. فرم و حال وزین و بی‌گفتگویی داشت، مثل همون صاحب بودن و سوار بودن. احساسش می‌کردم و حسرت درک کردنش رو می‌خوردم. همه‌ی واسطه‌های زود-مرده رو کنار زده بودم و عدل به این فکر می‌کردم که اگر اون، که زندگی و یکجانشینی رو شوق‌انگیز یافته بود (سه ازدواج و یک طلاق و نُه فرزند و یک ایل نوه و نتیجه و نبیره) نبود وَ علی‌رغم همه چیز تصمیم به پیروی از غریزه و نسل‌پروری نمی‌گرفت من هم نمی‌بودم و این قطعاً برای من حیف بود، در حالی که اگر جای ما عوض می‌شد و من اول بودم می‌گفتم با این وضع توالتا و گرمایش زمین تنها کاری که نباید بکنیم تولید مثل و زدن چاه است.

Saturday, March 4, 2017

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است

چون از قریه‌ی مرتفع ابیانه به در شدیم و با خدم و حشم از هجوم تلألو استخر پاکیزه و آب شفاف و درختان بلند نشاط‌‌آور و نوای باد در اندک برگ‌های به شاخه‌مانده‌ی زبان‌گنجشک وَ خوانندگی مرغان ناپیدا ولی خوش‌صدا زنده برون آمدیم، رو سوی نطنز گذاردیم. در آن صبح روشن، آفتاب در اوج و سرما به‌غایت بود و ناهمخوانی این هر دو خود موجد زیبایی مضاعفی شده بود. مسیری که آمده بودیم را حالا بر می‌گشتیم و هر چه در رفت سمت راست‌مان بود حالا در برگشت سمت چپ افتاده بود ولی عیناً همان نبود. زاویه‌ها کار خود را کرده بودند و تصویر جهان تازه گردیده بود. اندکی متعجب ماندیم. چون به مرز دو روستایی که همچون دو انسان همسان در کنار هم در حضیض دره‌ای سفیدپوش قرار یافته بودند رسیدیم اندک نان و پنیری که همراه داشتیم با چای خوردیم. لختی به تنفس و نظاره ایستادیم. جلوتر به دل دشت وسیعی رسیدیم که بوته‌های کوچک خار تپه‌های کم‌ارتفاع آن را به هیبت خارپشتانی غول‌آسا آراسته بودند. برفی سبک و خشک باریدن گرفت و چون غبار نمک بر تن خارپشت‌ها می‌نشست و از آن جهت که با وزش باد به گاه فرود مایل می‌شد به دوایری که با شعاع کوچک به دور بوته‌خارها شکل گرفته بودند وارد نمی‌گشت و بدین سان منظره‌ای بدیع پدید آورده بود. در مه نمک‌پاش تپه‌های دورتر که به دامنه‌های سنگریزه‌ای و قیرگون می‌رسیدند اسب‌هایی وحشی و زیبا دیدم که به رنگ قهوه‌ی دم‌کشیده بودند و یال چون ابریشم‌شان مانند بال‌های عقابی بلندپرواز آرام می‌رقصیدند و بر پیشانی‌شان کرک نرم چون پر قوش فکل شده بود. گویی اسبانی بودند که پرنده حمل می‌کردند. همراهان را صدا زدم تا ببیند. جملگی ندیدند و گفتند مالیخولیای آنی بر من حادث شده است. این بار چندم بود که به وهم و هذیان منتسب می‌شدم. پروا نیست. من اسب دیدم. حتی اگر تصویری دروغین بود که از منشور آسمان بر پهنه‌ی زبر دشت انعکاس کرده بود، تصوری راستین بود. تصمیم گرفتم به گاه میانسالی به آن نقطه باز گردم و عمارتی منفرد در میانه‌ی دشت بسازم و اسب‌های رمیده را فرا گرد آورم و صاحب شوم و هر روز با هم به گردش برویم. با این امید به سمت نطنز پیش رفتیم.
نطنز بسیار سفت و استوار می‌نمود و مانند تخته‌سنگی عظیم و سپید و محکم بود که بر سطح آن شهری بنا شده است. به دیدار مسجدش رفتیم. درختی با تنه‌ای زرد و قطور وَ قدی آسمان‌فراز در ورودی‌اش دیدم. انگشت حیرت گزان داخل رفتیم. پرنده پر نمی‌زد. حتی کس نبود که در درگاه طلب سکه نُماید. مسجد دیوارهای‌اش گچی، و بسیار قدیمی بود. در خلوتی‌اش چرخ زدیم و از پله‌های کم‌عرض‌اش بالا رفتیم. قطعاً مسجد جایگاه خدا ست و قدیم آن را خدای‌خانه می‌گفتند. در محراب و شبستان و دالان‌اش حضور خدا چون وزن هوایی متراکم و غلیظ حس می‌شد. به وجود خدا دست زدیم و تورفتگی‌اش را لمس کردیم. عجیب بود. یکی از همراهان مبادرت به آواز کرد که با نیشگون ساکت‌اش کردیم.
چون وقت نیست و امروز به عمارت ییلاقی شاهعباس که با چشمه‌سار و ردیف سپیدارهای موزون و درختان کهن احاطه شده است دعوت ایم، و چاپار بالای سر من وا ایستاده است تا به محض تمام شدن سفرنوشت آن را لوله کند و فی‌الفور رهسپار چهلستون گردد تا مقال را محض برنهادن مصحفی به نام این بنده‌ی حقیر، (برای آراستیده شدن به نگارینه‌ها) تقدیم خوشنویس و کتاب‌ساز نماید، از وصف باغ‌های وسیع آن اطراف و درختان بی‌شمار گردو که در انتظار بهار از همیشه تشنه‌تر بودند و غل‌غل چشمه‌هایی که از مدخلی ناپیدا می‌جوشیدند و از زیر دیوارهای کوتاه کاهگلی می‌گذشتند وَ بازار شلوغ کوی همجوار جاده‌ی اصلی و سایه‌های تند و کشدار درختان در آفتاب تیز صبح زمستان می‌گذرم، چرا که به‌راستی هم وصف بیهوده است و بشر دو پا خود می‌تواند به سیاحت رود و چشم از دیدن زیبایی‌های سرزمین مصفای مادری و ملک لایزال اِران غنی سازد و خاک تر بر سر آن کس که آن چه خود بهترش را صاحب است ز بیگانه تمنا دارد. حتی بزمجه‌های دوزیست کویر لوت هم به هر چه تو از شرق و غرب و زیر و زبر گویی شرف دارند. می‌گذرم.
باری اکنون اصفهان را گویم و تمام کنم که اندک توان بهجامانده نیز در شرح و وصف مصرف شود. سرزمینی وسیع، بر هامون نهاده با آب و هوایی خوش که نقل از ناصر خسرو هر جای‌اش به قصد چاه و قنات نمی‌دانم ده ذرع چقدر گود کنی به آب تمیز و خنک می‌رسی. باغ‌های مصفا و درختان سبز حتی در زمستان. این چه سرّی ست که زیبایی هر چیز در جوار درختان دو صد چندان است، ندانم. شاید چون برگ درختان سبز در نظر هوشیار هر ورق‌اش دفتری ست معرفت کردگار. باری، بسیار شنیده بودیم که پیروان عیسی مسیح سلام الله علیه در بخشی از شهر سکنی دارند و کلیسایی بزرگ و چشم‌نواز در آن بخش بنا کرده‌اند. رهسپار شدیم. کف کوی را برای ترمیم کنده بودند ولی گذر ممکن شد. رسیدیم و چند سکه‌ای دادیم و داخل شدیم. طراوت مُلکِ آبادِ جی اسپهان به روحیه‌ی ارمنیان رنج‌دیده‌ی جوغا ساخته بود و کاری نبوده بود که برای درخشش روح پاک پدر پسر روح القدس، در تزیین و رنگ‌آمیزی نمازخانه‌ی آن نکرده گزارده باشند. یکی از همراهان سقف باشکوه را می‌نگریست و از روی البسه بر پهلوان‌اش خنج می‌کشید و دور خود می‌چرخید و حیران آن مقدار بچرخید که بر زمین افتاد و در دم زانوان‌اش زخمی شد و گویی آن زخم خدایگان هنر را خوش آمد چون مرحمتی کرد و زهد خام وی در لحظه شفا یافت و از هجوم ناگهانی ایمان عربده‌ای کشید و از هوش شد. بسی خنده رفت. ما هم که ندید بدید صورت خود را بر کاشی‌های هفت‌رنگ دیوارها می‌مالیدیم و بر بافته‌های نفیس و زیبایی که از میزهای چوبی گوشه و کنار نمازخانه آویزان بود بوسه می‌زدیم و عطر متراکم و انبوه در راه ماندگانِ حضرت را استشمام می‌کردیم. پر از حیرت و خالی از نخوت بیرون آمدیم و چون گرسنگی غالب گشته بود پی خوراک‌خانه شتافتیم.
شب دیدیم تا فردا طاقت نیاوریم. شبانه به نقش جهان شدیم و در پرتو نور فانوس‌ها در برابر عظمت خردکننده‌ی بناها که چفت و بست شده بودند قدری بر سر و صورت خود کوفتیم و خونین و خسته برگشتیم خوابیدیم.
در روشنی آفتاب از کنار زاینده‌رود که چون چادری سنگین و فیروزه‌ای بر موج‌های ضعیف بدن زاینده‌ی رود پهن بود گذشتیم و در ساختمان پل‌های آجری و آن چه صنعت در ساخت آن‌ها رفته بود نگریستیم. از ستور فرود آمدیم و از گوشه‌ی مسجد سلطانی وارد نقش جهان شدیم. در پهنه‌ی آبی آسمان و بستر زمین زردفام، نقش جهان چون یاقوتی که در انگشتر مطلا کار گذاشته باشند خودنمایی می‌کرد. حتی ما با این قد کوتاه به اذن خدا و جرقه‌ی کشف و شهودی، یک نظر از بالا دیدیم که چگونه کوه‌ها و کوی‌ها و خاک زمین و سنگفرش‌ها و درختان، نوازشگرانه این درّ چهارگوش را در میان خود تنگ گرفته‌اند و انگار سدی ساخته‌اند تاعطر و بوی این همه نقش گل و لاله نپرّد. اگر جایی هست که عقل باید برسرزنان داخل رود همانا آغوش هنر است که گردآورنده‌ی نبوغ و حواسّ است و آن چه سخت و جامد است و کلام ملکوت بر نمی‌انگیزاند هنر به قلم سبک و روانِ مهر بر می‌انگیزد و در آن تناسبات دقیق و درخشان نعوذ بالله اگر هر کس دیگر را هم بنشانی به معراج می‌رسد.
بعد از عالی‌قاپو و شاهکارهای ظریف و اسلیمی‌های تودرتوی نقش‌بسته بر طاق و ایوان و دیوارش و پس از آن که باز چون دیوانگان افساربریده تمام اندرون مسجد بزرگ سلطانی را گردش کردیم و با انگشت جان و مردمک چشم لبه‌های مقرنس‌های بی‌بدیل‌اش را کاویدیم و با چند مسافر غریب چشم‌بادامی در مرکز گنبد ایستادیم و به انعکاس بلند کلمات یواش‌مان گوش سپردیم، به سمت مسجد شیخ لطف‌الله روان شدیم، مانند کودکانی که آن لقمه‌ی غذا که بیشتر دوست می‌دارند کنار بشقاب نگه دارند و سر آخر با لذتی دوچندان ببلعند تا مزه‌اش تا ساعتی بماند. ما به این سن رسیده‌ایم هنوز چنین می‌کنیم.
مسجد شیخ بر صفه‌ای سنگی بنا شده‌ست. از پله‌های بلندش به زحمت بالا رفتیم و کاش چنان زحمت می‌طلبید که می‌مردیم و به داخل نمی‌رسیدیم، چون هجوم آن احساس و درد خوش انتظار که سی سال در ما انباشته شده بود به اتفاق شکوه نقش کاشی‌های معرق و نورافشانی یگانه‌ی داخل مسجد که از سر معماری شگرف و پنجره‌های آجری مشبک‌اش موجود بود، نزدیک بود قلب را از ازدحام خوشی منفجر کند. همراهان زیر بغل مرا گرفتند تا گنبدخانه بردند. آن‌جا دیگر فهمیدم معمار بنا، استادکار محمدرضا اصفهانی که خود اکنون بهیقین ساکن باغ فردوس است قصد جان زیارت‌کنندگان را داشته است وگرنه آن همه زیبایی منطقی نبود. قدری به ما آب خوراندند و خوشبختانه خلوت بود و خود را بر زمین رها کردم و غلت زدم و گریستم. حتی گوش از کیفیت سکوت آن فضا حیران بود. سپس رفتیم پایین در نمازخانه‌اش. آنجا را هم زیارت کردیم و دیگربار در سعی صفا به مروه‌اش به گنبدخانه شتافتیم و اسماعیل تشنه را سیرابی و سیرمانی حادث نمی‌شد. به واقع باید بخار می‌بودی و در هوای‌اش چون ذرات غبارآلود نور حل می‌شدی تا خلاص شوی. از آن جهت هنوز در بند و اسیر ایم تا گاه دیگر باز به پای ساحت بلندش صورت ساییم و گرسنگی فروکش کند، تا دور که می‌شویم از نو زنجیرمان کشیده شود و باز و باز و باز. چه وضع است؟

زیادتی بیهده بود و موجب افتراق لذت‌مان شد لکن جمله بگفتیم که نگویند نگفت...
بکش به غمزه که این‌اش سزای خویشتن است