Saturday, November 10, 2018

من، آن کبوتری که از دهان تو آب می‌خورَد

شخصی، طبیعت‌محور


دوست‌ام خبر مرگ نابه‌هنگام یکی از نزدیکان جوان‌اش را داد. در غربت که خودش یک زمستان واقعی ست باید تک و تنها بار ببندد برود یک شهر دیگر، در خاکسپاری شرکت کند صورت‌اش را به صورت‌های داغ اعضای فامیل بچسباند و بعد دوباره تنها برگردد خانه. اینجا که بود یک بار هم با هم بیرون نرفتیم، حتی تا ونک و حالا که رفته ساکن غربت شده تازه از طریق فیسبوک و اینستا و غیرو صمیمی شده‌ایم... نه خیلی حالا البته، چند سالی هست، و نه خیلی تازه، مدت‌ها. یک بار آمد محل کارم (آن موقع دوران خریت‌ام بود و در یک دفتر نشر کار می‌کردم) عکس‌هایی را که گرفته بود نشان‌ام بدهد. یادم هست از لباس‌های روی بند عکس گرفته بود، و من گفتم برایش چای بیاورند و خودم هم یک ساقه طلایی داشتم باز کردم تعارف کردم. هنوز که هنوز است می‌گوید ساقه طلایی به من دادی... حالا من توقعی نیستم ولی انگار خودش با شکلات مرسی آمده بود. حالا از زمانی که نزدیک بود و هفته‌ای یک بار در کلاس طراحی همدیگر را می‌دیدیم بیشتر می‌شناسم‌اش. دوست داشتم دست‌ام می‌رسید و یک ضماد از روغن‌های گرم وَ معطر به عطر تابستان‌های وطن روی قلب‌اش می‌گذاشتم و یک حریر دستبافت زنان محلی روی صورتش می‌کشیدم که اشک‌هایش را جذب کند. جای این‌ها را ناچار استیکرها پر می‌کنند... آن هم که اشتباهی استیکرِ لبخند رضایت فرستادم.
عکسی از درختان پشت پنجره‌اش فرستاد و نوشت این هم برای تو. نوشتم: بگردم چقدر قشنگ شده‌ن، و تازه با دیدن درختان تصویر مرگ و زندگی پیش چشمان‌ام واقعی شد و گریه‌ام گرفت. چقدر زیبا هستند؛ دو روح بلند و بزرگوار که از بدنه‌ی خیس و تیره‌شان قطرات درشت طلا آویخته‌اند. پائیز همه جا زرد و طلایی نیست. پائیزِ درخت اینجاییِ من خشک و چروکیده است. خبری از زرد درخشان نیست. قهوه‌ای پلاسیده و سبز افسرده. نوک برگ‌هایش می‌سوزند و در خلال گذر به زمستان همه‌شان دانه دانه می‌افتند و درخت لخت می‌شود. چنان برهنه که من را می‌ترساند. آن قدر خشک و خالی که شک برم می‌دارد؛ نکند این درخت دیگر جوانه نزند. خیلی می‌ترسم. یکی از ترس‌های واقعی و ملموس‌ام این است که دیگر جوانه زدن‌اش را نبینم و بدون خداحافظی برود.
همیشه به چیزی نیاز دارم که بدان چنگ بزنم و اگر چیزی نباشد جای خالی را ترس پر می‌کند. یک زمانی که خیلی تحت فشار بودم (آری فشار، چون هنوز نمی‌دانستم باید جوانی‌ام را درست خرج کنم و درست‌اش این نیست که فکر و خیال کنم و به حرف دیگران اهمیت بدهم)... آن موقع‌ها شبکه‌ای به نام فارسی وان وجود داشت. یک سریالی را شروع کرد به دادن. سریال کلمبیایی بود و خیلی زود ربط پیدا کرد به مراکش و از قسمت دوم سوم مثلاً در مراکش و بین خانواده‌های مسلمان عرب می‌گذشت و این جالب بود. به این سریال درپیت وابسته شده بودم و یک شب که صدای آهنگ تیتراژش را شنیدم و بلند شدم تا از اتاقم بروم بیرون و به هال برسم، این فکر از سرم گذشت که اگر این سریال تمام شود من چه کار کنم؟ این خیلی برای خودم عجیب بود و فکر کردم شاید از شدت تنهایی آسیب مغزی دیده‌ام. این همه سریال‌های خوب و شرلوک هولمز و پوآرو و کیف انگلیسی و روزگار قریب به سرم نینداخته بود که اگر تمام شوند من چه کار کنم. شاید مرگ را نزدیک می‌دیدم و شاید به‌سادگی به این دلیل بود که پخش کلمبیایی‌ها یک سال طول می‌کشید و من هم خوش‌ام آمده بود برای بطالت‌ام برنامه‌ی بلندمدت داشته باشم. ولی به هر حال درپیت بود. گاهی آدم می‌فهمد خودش هم خودش را خوب نشناخته. حتی یک بار خواستم حرف‌اش را پیش بکشم و درباره‌اش با کسی حرف بزنم و چون کسی را نداشتم به دندانپزشک‌ام که داشت آماده می‌شد دندانم را عصب‌کشی کند گفتم فلان سریال رو می‌بینید؟ گفت از همون سریالا که طرف دنبال پدرش می‌گرده؟ نع. من این خزعبلات رو نمی‌بینم، چی ئه همه‌ش یا پدر دنبال پسرش می‌گرده یا پسر دنبال پدر... دهنت رو باز کن.
شکر خدا قبل از این که سریال حتی به نیمه برسد دیگر برایم مهم نبود و دنبال نمی‌کردم (طبق معمول) ولی آن احساس چند هفته‌ای که؛ چیزی هست، حتی یک چیز بی‌ربط، ولی چیزی دارم که من را به چیزهایی وصل می‌کند و حس وابستگی به من می‌دهد، هنوز گوشه‌ی مغزم هست.

حال ببینیم درخت اینجاییِ من کی‌ست

فکر می‌کنم صاحب‌اش هستم. مطمئن ام که این طور است. ندیده‌ام کسی به او رسیدگی کند یا حتی یک نفر به او خیره شود. هیچ چشم منتظری در بالکن‌های حیاطی که او درش هست نیست. هیچ چشمی به او دوخته نمی‌شود جز چشم من. هیچ آغوشی را ندیده‌ام که او را بغل کند. هیچ دستی بر تنه‌اش کشیده نشده و هیچ حوری‌پری دامن‌پوشی هرگز در این سی سال زیرش ننشسته است. محبوب دست‌نخورده‌ی من که در رویا چراغانی‌اش می‌کنم و بساط چای و آش رشته کنارش پهن می‌کنم و در گوش‌اش نجوا می‌کنم و بینی‌ام را به چهره‌ی زبر و صمغ‌آلودش می‌چسبانم و بوی تند پوسته‌اش را نفس می‌کشم.
زمستانِ گذشته همان "ترس خشک شدن" غالب شده بود و هر روز با نوحه‌سرایی سر بقیه را می‌خوردم و ده دقیقه یک بار از مادرم به عنوان یک متخصص، می‌پرسیدم این درخت خشک شده یا نه؟ و بعد زوزه می‌کشیدم.
برف شدیدی که آمده بود شاخه‌ی درخت حیاط خودمان را شکانده بود و بعد از آب شدن برف‌ها و در مجاورت باد سرد و خشک، ظاهر درختان تبدیل به اسکلت شده بود. از نگاه تیز همسایه‌ها معلوم بود می‌خواهند درخت را بکنند. یک شب با چهارپایه و کارد و کاتر و مشمع و متر و کِش (بله، کِش) رفتم پایین و روی چهارپایه‌ی لق ایستادم و با سختی شاخه‌ی شکسته را جدا کردم و محل شکستگی را با پلاستیک پوشاندم و دور پلاستیک کش انداختم. شاخه سنگین بود، به زحمت کشیدم بردم بیرون توی کوچه گذاشتم و برگ‌های حیاط را جارو کردم تا آسیب درخت و به‌هم‌ریختگی‌ها همسایه‌ها را جری‌تر نکند و سر درخت عقده نکنند. سنگینی نگاه‌های "آخی طفلکی، ما که بالاخره این رو می‌زنیم می‌ندازیم"مانندی را از توی تاریکی بالکن طبقه‌ی اول احساس می‌کردم. مو و لباس و جیب‌هایم را تکاندم. درخت خاصی بود که هیچ کجا مثل‌اش را ندیده بودم و اسمش را نمی‌دانستم. بهارها شکوفه‌هایی به رنگ ارغوانی روشن می‌داد و شکل برگ‌هایش شبیه برگ‌های نیلوفر آبی بود در اندازه‌ی کوچک. شکوفه‌ها که می‌ریخت (عجوزه‌ها از این باران رنگین با عنوان کثیف‌کاری یاد می‌کردند)، برگ‌های تازه و شفاف‌اش سفت می‌شد و از مادگی به‌جامانده از شکوفه‌ها غلاف در می‌آورد. غلاف‌های نازک و کوچکی شبیه به غلاف نخودفرنگی. این غلاف‌ها نارنجی بودند و انگار درخت‌مان عروس می‌شد و هزار گوشوار نارنجی گوش می‌کرد. بعد غلاف‌ها دو سه سانت قد می‌کشیدند و عروس شبیه چلچراغ می‌شد و بعد آویزها کم‌کم آب از دست می‌دادند و شبیه اصغر آقا می‌شدند تا این که کامل خشک می‌گردیدند و نوبت کثیف‌کاری دوم می‌رسید. آن شب هم غلاف‌های خشک و نارنجی همه جا در من ریخته بودند و شته‌های یخزده توی گوشم رفته بودند. از تنه‌اش عکس گرفتم و با متر قطر تنه را اندازه زدم. می‌خواستم فردا همسایه‌ها را تهدید کنم که این درخت فلان سانت قطر تنه‌اش است و اگر درخت را بزنید به شهرداری گزارش می‌دهم. فکر می‌کردم با این کار جلوی قطع شدن‌اش را می‌گیرم. فردا تهدیدم را در قالب یک نقشه به‌شان منتقل کردم و گفتم به یکی از نمایندگان مجلس هم در تلگرام پیغام داده‌ام و قطر تنه و عکس‌ها را فرستاده‌ام و به‌ش هشدار داده‌ام که چنین دسیسه‌ای در جریان است. این کار را کرده بودم، نماینده (علی آقا) قول داد کسی را بفرستد برای شنیدن حرف‌های من و بازدید درخت. همان طور که حدس می‌زدم آن شخص هرگز نیامد. شاید جایی در میانه‌ی راه به یکی از دره‌های تهران سقوط کرد یا شاید هرگز از منزل راه نیفتاد. یکی از بیرون، شاید که نه حتماً به این حرکت شاذ من می‌خندد. شاید خودم هم بخندم ولی این یک سِیر است که اگر می‌خواهی به خودت و دیگران ثابت کنی چیزی برایت اهمیت دارد باید آن را طی کنی. باید کارهایی انجام بدهی که گاهی از هر نظر خنده‌دار و مسخره و بیش از حد است. چاره‌ای نیست. اگر قرار است پیگیری کنی باید پیگیر باشی.

دردشان چه بود

می‌خواستند باغچه را کوچک کنند و درِ اصلی را ریموت بگذارند تا بشود درِ اختصاصی پارکینگ، و یک درِ کوچک جدید مخصوص رفت و آمد در دیوار درست کنند، کاملاً شبیه یکی از کارهای مش‌مهدی در فیلم اجاره‌نشین‌ها؛ به‌ش گفتند یه پنجره اینجا کار بذار، و او هم با کلنگ دیوار خانه را سوراخ کرد.
درخت مزاحم بود. همین که نقشه‌شان این بود و درخت در نقشه زیادی بود قلب‌ام را می‌شکست. گفتم موافق نیستم، و اگر هم در جدید بگذاریم و کسی از جایی که حالا دیوار است وارد شود یک تغییر مسیر جزئی کسی را نمی‌کشد. داخل می‌شویم و وقتی به باغچه رسیدیم کافی ست یک قدم را کج بگذاریم و لبه‌ی باغچه را رد کنیم و سپس به راه خود ادامه دهیم. مهندسین عربده کشیدند که نه، راه باید مستقیم باشد. آری، عُموم به راه‌های مستقیم علاقه دارند، می‌خواهند بعد از وارد شدن مستقیم پیش بروند. بحث‌ها به نتیجه نمی‌رسیدند. آخرین حرف‌ام این بود که تا بهار صبر کنیم. فکر می‌کردم اگر درخت شکوفه کند دل سیاه این‌ها نرم خواهد شد.

آخر یک روز درخت را زدند. من تازه از خواب بیدار شده بودم و منگ بودم. صداهایی شنیدم و دویدم پشت پنجره. تا پنجره را باز کنم و فریاد بکشم؛ نزن گوساله، یک حرامی درخت را با اره برقی انداخت. در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن و این یکی از انواع‌اش بود. دلم می‌خواست غش کنم و سر بر شانه‌ی کسی بگذارم های های گریه کنم، ولی در این رنج هم تنها بودم. با بدبختی و درد لباس بیرون پوشیدم و لرزان لرزان خودم را رساندم پایین. خیلی دیر بود و تازه کارگری که درخت را انداخته بود شاکی بود که چرا من این جوری شلوغ کرده‌ام و دائم توی تنه‌ی پُر و زیبای مرحوم را نشان می‌داد و می‌گفت ببین، خشک شده بوده، پوک شده!
سر آن یکی درخت مرحوم حیاط هم همین را گفتند. اواخر دهه‌ی هفتاد مرد میانسال همسایه که همیشه با صورت گل‌انداخته و شادی زیرپوستی از باکو می‌آمد، این بار با زنش از مکه آمد و همین که رسید انگار کک به تنبان‌اش افتاده بود... بدو بدو درخت عرعر حیاط را که زیبا و گرد و سایه‌گستر بود و تمام سال حیاط را از رشته‌های نگین‌دارش فرش می‌کرد، هرس کرد ولی جوری هرس کرد که تقریباً چیزی ازش نماند و فرداش هم طوفان شد و درخت ترک خورد و افتاد و وقتی بریدندش، گفتند از درون خالی شده بود. چون خارج از باغچه بود جای‌اش را هم موزائیک کردند تا ماشین‌ها راحت‌تر آمد و شد کنند... آخر نزدیک در بود، خوش‌آمدگوی مهربان و چشم‌نواز من. این خود درد مضاعفی بود چون تا وقتی ریشه در دسترس بود اندک امیدی هم بود ولی همه چیز زیر موزائیک دفن شد. من هنوز آن موزائیک را مثل سنگ قبری نشان‌کرده به بچه‌های‌مان که آن زمان‌ها نبودند نشان می‌دهم و یادی از درختی می‌کنم که سال‌ها مثل یک دوست، یک شاهد آنجا بود و دریغ که یک عکس هم ازش نداریم. مرد همسایه، روز بعدش و قبل از این که هنوز وقت‌اش شده باشد ریسه‌ها و پارچه‌ی خوش‌آمدگویی ورودش از مکه را جمع کنند سکته‌ی مغزی کرد و کاملاً کج و معوج شد و تا پایان عمر (همین پارسال) دیگر نتوانست باکو برود، فکر کند و حرف بزند و حتی وقتی پسرش جلوی روی‌اش سکته‌ی قلبی کرد و مرد نفهمید چه خبر است و واکنشی نشان نداد... و من که خبر موثق ندارم ولی حدس می‌زنم این همه به خاطر نوعی نفرین درختی ست. یعنی ترتیب حوادث این طور شد که؛ از مکه آمد، درخت را هرس کرد، درخت افتاد، حاجی فلج مغزی شد.
این بار هم که این یکی درخت را زدند، چند روز بعدش گردنبند طلای کت و کلفت زن همسایه را که شخصاً رفته بود عزرائیل آورده بود بالا سر درخت، جلوی در از گردن‌اش کشیدند بردند. درست نبود خوشحال بشوم ولی شدم (تقریباً بندری می‌زدم) چون خوشحالی‌ام که دست من نیست. من خوشحال بودم و راست‌اش را بگویم هنوز هم هستم و تا ابد خوشحال خواهم بود. انتقام سختی که کائنات پس از قطع درخت (چه تر، چه خشک، چه از درون خالی و پوک) از مسببان می‌گیرد مایه‌ی خرسندی و قوت قلب من است، چه اگر من توان‌اش را ندارم جلوی این‌ها را بگیرم و زمانی سن‌ام کم بود و حالا هم حرف‌ام برو ندارد و گیر پیران خودرئیس‌پندار افتاده‌ام، چوب خدا هم بی‌صدا ولی کاری فرود می‌آید و به کمر این‌ها می‌زند. این دیگر چوب نیست البته، خنجر است ولی الهی صد هزار مرتبه شکرت.

در آ که در دل خسته توان در آید باز

زمستان پارسال هم، سر این درخت خونه‌پشتی طاقت‌ام طاق شد و رفتم زنگ درشان را زدم. در را باز کردند و چند قدم رفتم تو. خانه جنوبی ست. راهرو گشاد و دلباز بود و نور روز از شیشه‌های نما به داخل نفوذ کرده بود. بعد از فضای ورودی دو سه تا پله‌ی پهن و کوتاه وجود داشت و یک صفه که به در شیشه‌ای طبقه‌ی اول می‌رسید. مرد چهل‌ساله‌ی جذابی از لای در شیشه‌ای منتظر بود ببیند در را برای چه کسی باز کرده. درواقع جذاب را مطمئن نیستم ولی با بازیگر سریالی که همان موقع‌ها به طور هفتگی از یکی از شبکه‌ها دنبال می‌کردم مو نمی‌زد. همان چهره، همان دندان‌ها، همان موها، همان ریش سیبیل خالی و غیر یکدست، همان قد متوسط، همان فرم بدن، همان نگاه، همان لبخند، همان تورفتگی‌های کنار لبخند و چال صورت، همان ابروها، همان اخم نمایشی، همان چانه و دماغ، همان پیشانی، همان مدل لباس پوشیدن، همان بادی لنگوئیج. خیلی عجیب بود و نزدیک بود نعره بزنم. من هیچ‌وقت ساکنین این حیاط را ندیده بودم و فکر می‌کردم ارواح در خانه زندگی می‌کنند که هیچ وقت پیداشان نیست و آشغال‌های حیاط را سال تا سال جارو نمی‌کنند ولی حالا انگار رفته بودم دم در سریال و آن داخل هم ماجراهای سریال در جریان بود. با تی‌شرت خاکستری و شلوار گرمکن گشاد سرمه‌ای، شانه‌های بالاداده برای نشان دادن سوز اواخر زمستان، دهان باز و لبخند مبهوت سینمایی و دست‌هایی که از آرنج خم گردیده و مردد جلوی سینه قفل شده بودند برای تعجب ناشی از دیدن غریبه‌ای که ناگهان وسط فیلمنامه ظاهر شده... باید اسکار بازیگری می‌گرفت. من هم جا خورده بودم و دهان‌ام باز مانده بود و نزدیک بود بگویم سیمون تو اینجا چی کار می‌کنی؟ عینکی شدی؟ ولی به خودم مسلط شدم. گفتم همسایه‌ی کوچه‌بغلی هستم ولی نزدیک‌تر از آن چه فکر می‌کنید. شماره پلاک دادم. شناخت و گفت آهان ساختمان آقای ساسونیان... من با پسرهاشون همبازی بودم. معلوم شد خودش هم از قدیمی‌های محله است و بعدتر توضیح داد فرزند کسانی ست که ساکن قدیمی این خانه بوده‌اند ولی بعد در محله جا‌به‌جا می‌شوند و خودش بعد از ازدواج دوباره به این خانه برگشته و مستأجر است. یک دختر کوچک و یک پسر کوچک‌تر به صحنه اضافه شده بودند و از دم در به حرف‌های پدرشان که دمپایی پوشیده بود (همان دمپایی سیمون) و چند قدم به پله‌ها نزدیک شده بود گوش می‌دادند. از توی خانه آشوب خانه‌تکانی و حجم پرده‌های بازشده و بوی تاید و شوینده و روشنایی مخصوص دم سال نو پیدا بود ولی درخت من در چشم‌انداز نبود. معطل نکردم و در چند جمله به‌ش فهماندم تنها دلخوشی من این درخت حیاط شما ست و منظره‌اش جواهر ما ست و خیلی دوست‌اش داریم و نگران ایم خشک شود. با لبخند مجهول سیمون‌مانندش گفت نه ما به‌ش آب می‌دیم، حواس‌مون هست، این درخت یه خرده دیر جوونه می‌زنه... آدم شریفی بود که فکر نمی‌کرد به من چه، به تو چه، به اون چه. نگرانی‌ام را درک کرده بود پس یعنی به من حقی برای نگرانی داده بود و بهتر از همه این که داشت دلداری می‌داد. آن قدر محکم و مطمئن دلداری داد که درجا احساس نگرانی از من دور شد و امید برگشت. کسی داشت با اطمینان به من می‌گفت درخت‌ام سبز می‌شود فقط کمی کند است. شاید مثل خودم. کند و با تأخیر. شاید مشکوک به ماندن یا رفتن، تردیدِ این که سبز بشود یا برای همیشه بخوابد... می‌فهمیدم‌اش. با این حال آن دلداری برای من کافی نبود و با جملات متفاوتی دو سه بار دیگر همان حرف‌های نگران ام و توروخدا مواظب‌اش باشید را زدم. باز هم کافی نبود و وقتی آمدم بیرون، جلوی همان در برای سبز شدن‌اش سمنو نذر کردم.

بیا که در تن مرده روان درآید باز

بهار آمد و ده روز مانده به پایان سال، جوانه زد. یعنی یک روز نگاهم به‌ش افتاد و گفت سلام من برگشتم، و من گریستم. آری آدم فرهیخته‌ای مثل من هم می‌تواند احساساتی بشود. بعد یک شب با نسرین و حمید نشستیم توی ماشین، حمیج هیراج گوش دادیم و خودمان را به تجریش رساندیم. از انتهای بازار سمنو خریدم و همان روبروی سمنوفروشی، دم خروجی صحن امامزاده صالح پخش کردم و سه تا برای همسایه‌ها و یکی هم برای خود سیمون اینا آوردم. سیمون خودش نبود، هیچ کس دیگر هم نبود و دخترش تحویل گرفت. دختر خردسال‌اش چشم و ابروی یک زن سی‌ساله را داشت. کلاً خانواده‌ی عجیبی هستند. حالا باید زنه را دید...

بعد از عید، از محل درخت قطع‌شده‌ی حیاط خودمان و باقیمانده‌ی تنه‌اش که آن قدر محکم بود که نتوانستند با بیل و کلنگ و لگد و ارّه برقی بیرون بیاورندش (چی شد؟ اون که پوک بود) و بعد قصد کردند دورش نفت بریزند تا پوک شود (خداوندا) و این یکی را هم از درون خالی کنند ولی نشد... آری، از همان جا صد ساقه‌ی جوان محکم جوشیده، همان‌هایی که سال‌ها پاجوش‌های ظریف درخت اصلی بودند ولی به خود اجازه نمی‌دادند در برابر بزرگترشان قد علم کنند. به راستی طبیعت را چه سرّی ست؟

با گران شدن دلار و ملار و تمام اقلام دیگر پول مادرخرج به تعویض یا کارگذاری در نرسید و باغچه تمام و کمال سر جای‌اش ماند و حتی اگر عدالت قرار بود (تمام و کمال) اجرا شود باید همه جا باغچه می‌شد و همگی در آن دفن می‌شدند... لیک اکنون که محبوب در مراجعه است و این ور هم پدر در قامت فرزند بازگشته است، و نوید نابودی جهان در چنگال طبیعت از میلیون‌ها سال پَس طنین‌انداز است، با دل قرص مادرخوانده‌ی درختان پشت پنجره‌ی دوستم در برلین هم شده‌ام. با شاخه‌هایی زرین در پائیز. ریشه‌های‌شان در خاک، حتماً نزدیک ریشه‌های درخت من، ریشه‌های خود من و ریشه‌های دوست من. اصلاً همین ریشه است که لبّ تمام مطالب است.

Monday, July 30, 2018

اجانین باید ما را راهبر گردند

کار از کار گذشته، جایی را نمی‌توان دید
ما راه را گم کرده‌ایم
اجانین باید ما را راهبر گردند
تا همیشه سرگردان‌مان کنند
.     .      .      .      .      .
آنان بسیار اند؛ پس ما را به کجا می‌کشانند؟
از سرود ماتم‌زای‌شان چه می‌توان فهمید؟
آیا جنی از خودشان را به خاک می‌سپارند؟
یا عفریته‌ای ست که ازدواج می‌کند؟


"تسخیرشدگان" (جن‌زدگان) کتاب محبوب من از نویسنده‌ی محبوب‌ام است. بار اول سال هفتاد و نه که خیلی جوان بودم کتاب را خواندم. تا مدت‌ها از کتاب فقط یک اسم (واروارا پتروونا)، پیچیدگی خوشایندش و یک حال هوای درست و دقیق که در تمام کتاب موج می‌زد، به یادم مانده بود. امسال تصمیم گرفتم دوباره کتاب را بخوانم چون همیشه مطمئن بودم بر من تأثیر گذاشته است ولی فراموش کرده بودم چطور. آن قدر جذاب است که تازه انگار بار اول است کتاب را می‌خوانم و آن قدر نافذ بوده است که حتی می‌توانم رویکرد شخصی خودم را در نوشتن یا فکر کردن، در متن نگاه و برداشت‌های نویسنده از اشخاص و اطراف تشخیص بدهم. طنز و مطایبات داستایوسکی در نظرم بی‌نظیر است و توی خال می‌زند. کتاب با شرح حال و توصیف وجنات یک شخص آغاز می‌شود. شخصی که از قضا انگار در طول زمان میلیون‌ها بار تکثیر شده و بدون این که حتی مجبور باشیم دقت کنیم بسیاری نمونه از او امروز دور و بر خودمان می‌بینیم؛ خواهید دید که چقدر آشنا ست (و کرور کرور مصادیق عینی).
این طنز ظریف، مستقیم و شیرین را با هم بخوانیم:
(متن را از کتاب تسخیرشدگان، ترجمه‌ی علی‌اصغر خبره‌زاده، مؤسسه‌ی انتشارات آسیا، چاپ اول، شهریورماه۱۳۴۳ برداشته‌ام.)



قسمت اول

فصل اول
۱
مختصری در شرح احوال و زندگانی استپان تروفی‌موویچ ورخووِنسکی بزرگوار

پیش از این که شرح و توصیف حوادث تازه و عجیبی که در شهر ما اتفاق افتاده و تا امروز کسی به کم و کیف آن پی نبرده است، آغاز نمایم، چون از هنر داستان‌سرایی بهره‌ای ندارم ناگزیر ام شمئه‌ای از حالات و زندگانی «استپان تروفی‌موویچ ورخوونسکی» بزرگوار و هنرمند شهر خودمان را بیان نمایم. این جزئیات به جای مقدمه‌ی این داستان به شمار می‌رود و حکایتی را که قصد دارم نقل کنم از آن بسیار فاصله دارد. باید تذکر داد که «استپان تروفی‌موویچ» در شهر ما همیشه یک نقش خاص را بازی کرده بود؛ بدین معنی که او خود را چون یک قهرمان ملی می‌دانست و با عشق و علاقه‌ی مفرط این نقش خود را دوست می‌داشت، به حدی که به نظر می‌رسید بی‌وجود آن نمی‌تواند زندگی کند. از این مطلب نباید چنین نتیجه گرفت که من می‌خواهم او را با یک هنرپیشه‌ی تئاتر مقایسه کنم. خداوند مرا از این لغزش مصون دارد، زیرا بیش از حد تصور به او احترام می‌گذارم. شاید خوی نقش بازی کردن برایش عادت شده بود، یا روشن‌تر بگوییم، تمایلی بود که از اوان کودکی در او راه یافته بود و در نتیجه می‌خواست همیشه نقشی را به عهده گیرد و بازی کند، البته نقشی پسندیده و شرافتمند. مثلاً او بسیار دوست می‌داشت که خود را همچون «یک مرد خطرناک سیاسی» و «تبعیدی» تصور و قلمداد کند؛ این دو صفت برایش چنان درخشندگی مقدسی داشتند که یک‌باره او را مجذوب خویش کردند و اندک اندک مرتبه‌ی اعزاز و اکرام‌اش را بالا بردند و پس از گذشتن سالیان دراز چنین نتیجه شد که او گمان برد که شخصیت‌اش به مقامی بس رفیع و جاذبه‌انگیز ارتقاء یافته است. در یک داستان انتقادی انگلیسی که یک قرن پیش منتشر شده، «گولیور» نامی، پس از بازگشت از کشور «لیلی‌پوت‌ها» که بلندی اندام آن‌ها از [ده سانتی‌متر] تجاوز نمی‌کرده است، به این عادت دچار می‌شود که خود را چون غولی بپندارد و هنگامی که در خیابان‌های لندن گردش می‌کرده، علی‌رغم میل باطنی خویش به عابران و درشکه‌چی‌ها پرخاش می‌نموده که از سر راه او دور شوند تا در زیر دست و پایش نابود نشوند: او همیشه تصور می‌کرده است که میان کوتاه قدان به سر می‌برد و همچون غولی به شمار می‌رود. مردم ریشخندش می‌کردند و ناسزایش می‌گفتند و حتی درشکه‌چی‌های قوی‌هیکل، غول را با شلاق می‌زدند؛ آیا چنین رفتاری شایسته بود؟ تنها نیروی عادت موجب شده بود که این توهم ایجاد گردد. همین عادت گریبانگیر «استپان تروفی‌موویچ» ما شد و تقریباً او را به همین مرحله رسانیده بود. و شاید بتوان ادعا کرد که آثار و بروزات عادت او بی‌ضرر و بی‌آزارتر بود، زیرا او مردی بود شریف و نجیب.
در عین حال باید بگوییم که بالاخره مردم، اندکی در همه جا، او را فراموش کرده بودند اما حقیقتاً نمی‌توان ادعا کرد که هرگز سرشناس نبوده است. بی هیچ شک و تردید، او سابقاً از زمره‌ی مردان مشهور و فعال بوده، مردانی که نماینده و معرف پر افتخار نسل پیش بوده‌اند؛ زمانی، هر چند که مدت‌اش بسیار کوتاه بود و فقط یک لحظه به طول انجامید، برخی از مردمان عجول نام‌اش را در ردیف کسانی چون «چادایف»، «بیلنسکی»، «گرانوفسکی» و «هرزن» ذکر نمودند و این شهرت از کشور بیگانه شروع گردید.
اما فعالیت «استپان تروفی‌موویچ» پس از «بروز حوادث ناگوار» در همان لحظه‌ای که آغاز شده بود پایان یافت؛ بعداً دانسته شد که نه تنها «حوادث ناگوار» بلکه حتی «حوادثی» هرگز وجود نداشته است. با کمال تعجب از یک منبع کاملاً موثق فهمیدم که برعکس عقیده‌ی عموم مردم، نه تنها «استپان تروفی‌موویچ» به ایالت ما تبعید نشده بود، بلکه هرگز پلیس هم در تعقیب او نبوده است. نیروی تخیل تا به این حد می‌تواند پیش برود.

«استپان تروفی‌موویچ» در سراسر زندگانی‌اش، با سادگی یقین داشت که در بعضی محافل او را چون موجودی خطرناک می‌دانند و ناچیزترین رفتارش را کمین کرده، آن را دنبال می‌کنند و مراقب هستند و هر یک از سه فرمانداری که در بیست سال اخیر یکی پس از دیگری در رأس ایالت ما قرار گرفته بودند، به هنگام ورود در مورد او عقاید قبلی داشتند و از او ناراحت بودند؛ این عقاید از مقامات بالا به آن‌ها تلقین شده بود و این امر به هنگام دست به دست شدن قدرت محسوس‌تر بود. هرگاه شخصی به وسیله‌ی مدارک غیر قابل انکار برای «استپان تروفی‌موویچ» بزرگوار ثابت می‌نمود که ترس و هراس‌اش بی‌مورد است، او این تذکر را توهین تلقی می‌کرد. با این وجود، او مردی با ذکاوت و صاحب قریحه و حتی بهتر بگوییم اهل بحث و مطالعه و تحقیق بود... هر چند که در زمینه‌ی تحقیق کار مهمی انجام نداده بود حتی به نظر می‌آمد که در این راه هیچ گام بر نداشته است. اما در کشور ما روسیه اغلب برای محققان چنین مسئله‌ای اتفاق می‌افتد.
«استپان تروفی‌موویچ» پس از بازگشت از کشورهای بیگانه، با جلال و جبروت کرسی‌ئی را در دانشگاه اشغال کرد: گمان می‌کنم، فرصت نیافت که به جز چند سخنرانی در مورد اعراب، سخنرانی‌های دیگر ایراد کند؛ و همچنین فراغتی یافت و از عقیده‌ی موفقیت‌آمیز اتحاد دِه‌ها و قصباتِ آلمانی‌شهر «هانو» در سال‌های ۱۴۱۳ تا ۱۴۲۸ با صراحت دفاع نمود و همچنین در این مورد اوضاع و حوادث بسیار ناچیز و نادر و ناشناخته‌ای را که اتفاق افتاده بود و هرگز چیزی از آن عاید نمی‌شد، بیان داشت. ابراز این عقیده، برخی از طرفداران نژاد اسلاو آن زمان را ناراحت کرد و چنین نتیجه شد که از میان آنان مخالفین بی‌شمار سرسختی برای او به وجود آید. پس از این که کرسی خود را از دست داد، (به‌عنوان انتقام، و برای این که خود را بهتر بشناساند) در یک مجله‌ی ماهانه و بسیار مترقی ترجمه‌هایی را از «دیکنس» منتشر کرد و عقاید «ژرژ ساند» را ترویج نمود، و یک بررسی و تحقیق بسیار عمیق در علل نجابت ذاتی شوالیه‌های گمنام اعصار نامعلوم و مطالبی نظیر آن را آغاز کرد. اما در عین حال از یک فکر و عقیده‌ی بسیار وسیع و عالی و مترقی گفتگو می‌کرد. بعداً چنین می‌گفتند که انتشار دنباله‌ی این بررسی و بحث سریعاً قدغن گردید و حتی مجله‌ی مذکور به خاطر انتشار قسمت اول این بحث به اشکالاتی دچار شد. از این‌ها گذشته، چنین اتفاقی کاملاً امکان داشت. در آن ایام، چیزهای عجیب و غریبی دیده می‌شد. اما درباره‌ی این مسئله‌ی مورد بحث ما بسیار محتمل است که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد و نویسنده شخصاً فراموش کرده که بحث خود را ادامه دهد و تمام کند. از طرف دیگر، گفتارهای مربوط به اعراب‌اش را می‌بایست قطع می‌کرد، زیرا شخصی (محتملاً یکی از دشمنان مرتجع‌اش) نامه‌ای را که او به کسی نوشته بود و معلوم نبود که در آن از چه «حوادثی» بحث شده، غفلتاً به دست آورده بود. نتیجتاً از او توضیح خواستند. من از این موضوع چیزی نمی‌دانم اما چنین شایع بود که در همین ایام در «سن‌پترزبورگ» یک جمعیت سری «علیه طبیعت و دولت» را کشف کرده بوده‌اند؛ این جمعیت سی عضو داشت و قصد داشتند که نظم موجود را بر هم زنند. حتی این اشخاص خود را آماده می‌کردند تا اثر «فوریه» Fourrier را ترجمه کنند.
بر حسب اتفاق در این هنگام در «مسکو» منظومه‌ای از «استپان تروفی‌موویچ» و به خط او به چنگ آمد که شش سال قبل، هنگام جوانی در برلین آن را سروده و در گروهی که از دو طرفدار هنر و یک دانشجو تشکیل یافته بود، دست به دست می‌گشت. این منظومه امروز روی میز تحریر من است؛ آن را از «استپان تروفی‌موویچ» در سال گذشته، نه در سال‌های قبل دریافت کردم؛ او با خط خویش آن را مزین و به من اهداء نموده و در یک تیماج قرمز لفاف کرده است. از این‌ها گذشته، این منظومه از فخامت و حتی از هنر خالی نیست. موضوع آن تازه و عجیب است، اما در آن زمان (یعنی در سال‌های ۱۸۳۰ تا ۱۸۴۰) بسیاری در این زمینه شعر سروده بودند. برایم دشوار است که موضوع آن را نقل کنم و حقیقت را بگویم، از آن چیزی درک نمی‌کنم. موضوع آن کنایه‌ای ست شاعرانه و دراماتیک که قسمت دوم «فاوست» را به خاطر می‌آورد. قهرمانان این منظومه عبارت اند از یک دسته زن خواننده که به دنبال آنان یک دسته مرد خواننده روان است، و به دنبال آن‌ها یک دسته خوانندگان که نمی‌دانم از چه جنس و «جوهری» اند و بالاخره یک دسته ارواح آوازه‌خوان که هنوز حیات به آنان ارزانی نشده‌است، اما بسیار خواهان زیستن می‌باشند. تمام خوانندگان چیز مبهمی را زمزمه می‌کنند. زمزمه‌ی آنان اغلب لعن و نفرین است اما آمیخته با نیش و هزل. منظره ناگهان عوض می‌شود و ما در یک «جشن و سرور زندگانی» شرکت می‌کنیم، که حتی حشرات به آوازه‌خوانی در آمده اند: یک سنگ‌پشت پدیدار می‌گردد و چند جمله‌ی قصار و قاطع به [زبان] لاتین بیان می‌کند و بالاخره یک سنگ هم (یعنی یک شییء کاملاً بیجان) آوازی می‌خواند. به طور کلی، همه بدون درنگ و پی در پی می‌خوانند و اگر احیاناً صحبتی به میان آید تنها برای ناسزا گفتن و دشنام دادن است، اما همیشه با اختلاف قابل توجهی این امر واقع می‌گردد.
بالاخره باز صحنه عوض می‌شود، منظره‌ی عجیبی را می‌بینیم، مرد جوانی «متمدن» در میان تخته‌سنگ‌ها پرسه می‌زند. مرد جوان شاخه‌های علف را می‌چیند و در برابر تعجب شدید یک پری، آن را می‌مکد. پری علت و فلسفه‌ی این کار را می‌پرسد. او جواب می‌دهد، به این علت که در این شاخه‌ها نیروی اضافی حیات را می‌یابد و فراموشی را در شیره‌ی نباتات می‌جوید؛ علاوه بر آن بزرگ‌ترین آرزویش این است که هرچه زودتر عقل و شعور را از دست بدهد (به نظر می‌آید، کاملاً آرزویی زائد است). بعد تازه‌جوان بسیار زیبایی هویدا می‌گردد که بر اسب سیاهی سوار است و گروه انبوهی در پی او روان اند. تازه‌جوان «مرگ» را مجسم می‌کند و تمام جمعیت ملتزمان رکاب اوی اند، زیرا خواهان مرگ اند. و بالاخره صحنه‌ی آخر پدیدار می‌شود: برج «بابل» است که معلوم نیست کدام قهرمانانی ساختن آن را به انجام می‌رسانند و سرود «امید تازه» را می‌خوانند؛ هنگامی که به منتهی‌الیه آن می‌رسند این مکان مقدس را رها می‌کنند و با شتابی خنده‌آور آن‌جا را ترک می‌کنند و جای خود را به بشریت پیروز واگذار می‌نمایند، و در همان لحظه بشریت زندگانی تازه‌ای را که بر اساس درک تازه‌ی جهان بنیاد شده است، آغاز می‌کند.
این منظومه است که آن را خطرناک تشخیص داده بودند. سال گذشته به «استپان تروفی‌موویچ» پیشنهاد کردم تا آن را انتشار دهد، زیرا در زمان ما این منظومه کاملاً عادی و بی‌ضرر به نظر می‌رسد، اما او این پیشنهاد را با نارضائی و ناراحتی رد کرد. عقیده‌ی من در مورد عادی و بی‌ضرر بودن این منظومه برایش خوش‌آیند نبود و حتی حدس می‌زنم به همین علت بود که تقریباً دو ماه به من روی خوش نشان نداد. و آن‌گاه، ناگهان تقریباً مقارن همین زمان، منظومه‌ی فوق‌الذکر را منتشر کردند؛ بدین ترتیب که در یک کشور بیگانه در یک مجله‌ی انقلابی و کاملاً بدون اطلاع «استپان تروفی‌موویچ» چاپ شد. او ابتدا وحشت کرد، با شتاب نزد فرماندار رفت و حتی برای تبرئه‌ی خویش نامه‌ای به «سن‌پترزبورگ» نوشت که با عزت نفس توأم بود؛ دو بار این نامه را برایم خواند، اما آن را نفرستاد، نمی‌دانست برای کی بفرستد. خلاصه، مدت یک ماه بیهوده ناراحت بود، اما مطمئن ام که در نفس خویش از این موضوع بسیار بر خود می‌بالید. با این شماره‌ی قیمتی مجله که همان روز برایش فرستاده بودند، تقریباً همیشه می‌خوابید، آن را در زیر تشک‌اش مخفی کرده بود و به خدمتگار اجازه نمی‌داد رختخواب‌اش را مرتب کند.
هر چند که هر روز در انتظار رؤیت تلگراف مبهمی بود، همچنان حالت مناعت و سرفرازی خویش را حفظ می‌کرد. در این هنگام بود که با من بر سر صلح و صفا آمد و این امر بر رأفت و عطوفت زائدالوصف باطنی‌اش که از هر گونه حس بغض و کینه مبری بود، دلالت داشت.


۲
قصد ندارم ادعا کنم که «استپان تروفی‌موویچ» هیچ‌گاه ناراحتی و تشویش نداشته است، اما اکنون مطمئن ام که او تا هنگامی که می‌خواست می‌توانست مطالعات‌اش را درباره‌ی اعراب ادامه دهد، به شرط این که هیچ‌کس حق نداشته باشد توضیحات بی‌شمار و مفصل از وی بخواهد. با این وجود راه افتخارآمیز را برگزید و با عجله برای همیشه پذیرفت که نردبان ترقی‌اش به واسطه‌ی «بروز حوادث ناگوار» در هم شکسته است.