Tuesday, October 6, 2015

پیاده می‌روم و همرهان سواران اند

باز شب شد و توی مستطیل سبز، زیر نور نورافکنا دارن فوتبال بازی می‌کنن، با ضربات سنگین و خفیف، افکارم.
هر بار که با پارسا تو خونه فوتبال بازی می‌کنم و توپ کم‌باد و کوچیک‌مون خوب شوت نمی‌شه و موقع بازی به هم گره می‌خوریم با هم حال و احوال و روبوسی می‌کنیم. من با لهجه (مهم نیست چه لهجه‌ای) می‌گم پدر مادر خوب ان؟ خاله عمو دایی خوب هستن؟ اون که صداش از خنده داره می‌لرزه می‌پرسه بچه‌ها خوب ان؟ پسرخاله دخترخاله‌ها خوب ان؟ این بهونه‌ی خوبی می‌شه که صورت عرق‌کرده‌ش رو حین روبوسی نمایشی حسابی ماچ کنم و صورت‌ام خیس بشه. بعضی وقتا م که حال شوخی کردن نداریم پارسا خودش رو می‌ندازه زمین و مصدوم می‌شه و خطاب به بازیکنای دیگه (من) می‌گه این دیگه فوتبال نیست آشغالبال شده، کثافتبال شده.
چیزی که مدام تو ذهن‌ام چرخ می‌زنه دستاورده. اگر من بودم حتماً توی فیلمام به جای گفتن هیشکی مث مو نمی‌تونه فلان کارو بکنه هی می‌گفتم مو دستاورد دوست دارُم وَ این جمله رو تبدیل به تکیه‌کلامی جهانی می‌کردم. دستاورد، ماحصل، چیزی که تو دست می‌آد، چیزی که توی دست حل می‌شه. اگر آخر روز موقع شست و شور با لباس زیر تمیز روبرو بشم یا فین کنم و چیز زیادی از دماغ‌ام نیاد بیرون حال‌ام گرفته می‌شه و قیافه‌ی بازنده‌ها رو به خودم می‌گیرم، انگار کاپ قهرمانی که به همه یکی یه دونه ازش داده‌ن فقط به من نرسیده. فلسفه‌ای دارم مبنی بر این که اگر کثیف نشده باشم پس چی رو تمیز کنم؟ چی رو بسابم؟ انگار هویتی ازش می‌گیرم... از همون به اصطلاح ان‌دماغا، ترشحات زبون‌داشته‌شده و بی‌قدر، چرک‌ها. مثل درد استخون‌ها بعد از یه روز کار یدی روی پروژه‌ی هنری، درد هوس‌های موندنی و زودنگذر، پیاده‌رَوی‌های کیلومتری... درد خرافات، ترس، انتظار. بزرگ‌ترین دستاوردام خنده‌دار و داغون به نظر می‌آن. توی ویترین‌شون نشسته‌ن و تکیه داده‌ن به مخده و قلیون کنار دست‌شون و سر تخته نرد تاس می‌ریزن و چایی هورت می‌کشن. بی‌خیال اند آقا، بی‌خیال. ولی خود بی‌خیالی مثل حجم هوای فرّار نفس نفس زدنای یه آهوی گریزون ازم دور وای می‌سته، بی‌خیالی جزو دستاوردام نمی‌شه.

از همه چی دست می‌کشی و جایی دور فرود می‌آی. توی جنگلی که برگ‌های درختای انبوهش از سبزی زیاد به سیاهی می‌زنه، خود بهشت. لئوناردِ کهن می‌خونه برام... جمله‌ی قبلی از شعرای اون نیست از سوره‌ی رحمان کش رفته‌م، اون چیز دیگه می‌خونه. باز هم جای شکرش باقی ست. قهوه می‌نوشم و به حیاط خالی و متروک خونه‌پشتی نگاه می‌کنم. قشنگ‌ترین خونه‌ی دنیا که جلوی چشمام داره پرپر می‌شه. باز دست تقدیر و تخدیر و تکذیب و تحقیر، من رو رد کرد و خوبه رو داد درست به بغل‌دستی‌م که همیشه ببینم‌اش، چنین نزدیک باشه، توی بغل‌ام... ولی به‌ش نرسم. تو اتاقامون سرک می‌کشم یه جوری که انگار مال خودمون نیستن. به لباس شلوار خواهرم نگاه می‌کنم که صبح‌ها که داره می‌ره سر کار در می‌آره و طاق‌باز پهن‌شون می‌کنه روی تخت. می‌بینم‌شون خنده‌م می‌گیره ولی خنده سریع جاش رو می‌ده به گریه، مثل همیشه. مشغول فکر کردن به تاریخی می‌شم که پشت این حرکت‌اش خوابیده، یا پشت آیین کله‌ی صبح تلویزیون روشن کردن‌اش که روزای تعطیل که نمی‌ره سر کار به جا می‌آره. چی زهرآگین‌تر از تلویزیون روشن سر صبح؟ اگر پشت هزار تا در باشم امواج مسموم‌اش به‌م می‌رسن و روزم رو خراب می‌کنن. مثل وقتی صبح زود تو بیمارستان نشستی توی نوبت و محکوم ای به تلویزیون روشن نگاه کنی، به زوال مغز و احساس بشر که حاضر نیست ساعتی به دور و برش نگاه کنه و لااقل تا بعدازظهر صبر کنه و بعد خودش رو در معرض امواج قرار بده.
از روز حمل و نقل قاب‌ها به نمایشگاه دستام درد می‌کنن و خوب نمی‌شن. یه جایی زیر پوست رویه‌ی دستام، بین غضروفای شکل‌دهنده به انگشتان... یه چیزی از جاش در اومده و داره به رگ و پی فشار می‌آره. ظاهراً قاب‌ها برام زیادی سنگین بوده‌ن و بد تو دستام گرفته بوده‌م‌شون. با خودم فکر کردم راه قابسازی تا نمایشگاه که زیاد نیست، خودم هم هی جابه‌جا‌شون می‌کنم و از این ور می‌دم اون ور و چیزی‌م نمی‌شه. یاعلی گفتم و بلندشون کردم. وقتی یه باری رو ذهن‌ام دارم هی خودم رو به دست کارای یدی می‌سپرم تا فشار بار فیزیکی از بار ذهنی خلاص‌ام کنه ولی همیشه اوضاع بدتر می‌شه و همزمان باید برای درد ذهن و درد فیزیکی بگریم. دیدم نمی‌تونم خونه‌ی خوب ولی خالی رو تاب بیارم و رفتم بیرون.
تو اتوبوس دو تومن دادم و چند تا بادکنک برا پارسا خریدم با یه تلنبه‌ی کوچیک که بتونه خودش بادشون کنه. همیشه بادکنکا رو حسابی تفی می‌کنه بعد می‌ده دست من می‌گه نتونستم، برام باد کن. بادکنک‌ها م نمی‌دونم در جریان هستید یا نه، کیفیت‌شون خیلی اومده پایین و بار دوم سوم بخوای بادشون کنی می‌ترکن. همیشه اونی که داره باد می‌کنه و توش فوت می‌کنه مقصر ترکیدن شناخته می‌شه در حالی که این طور نیست و اون آدم به عنوان مسئول باد کردن افتاده رو دور باد کردن و راه دیگه نداره. یه پسربچه روبروم نشسته بود و مامانش براش از همون بادکنکا خریده بود. از پسربچه اسمش رو پرسیدم ولی به‌م نگفت. داشت انگار با خودش حرف می‌زد. دستاش رو هی می‌مالید به پنجره‌ی کثیف اتوبوس و زهوار کثیف‌ترش. نگران بودم بعدش دستش رو بماله به چشم و صورت‌اش. گارد گرفته بودم و آماده بودم که اگر دست رو خواست ببره سمت صورت دستمال مرطوب از کیف‌ام در بیارم و بگم عزیزم اول دستات رو تمیز کن. مامانش به‌ش گفت اسمت رو به خاله بگو. گفت نه نمی‌گم، تو هم به‌ش نگو. با توجه به ظاهر مادره و این که داشت از روی موبایل قرآن می‌خوند چند تا حدس برا اسمش زدم و پسربچه هی گفت نه ولی از اصرار من خنده‌ش گرفت. خوشحال شدم که خندوندم‌اش. آخرین کار هر کسی تو این دنیا باید این باشه که یه بچه پیدا کنه و بخندونتش و بعد راحت سرش رو بذاره زمین. من هم احساس می‌کردم دارم آخرین سفر بین شهری‌م رو می‌رم و خبری که امروز به‌م می‌دن؛ دلخواه یا مخالف دل، می‌کشت‌ام. خانوم بغل‌دستی‌م هنوز به تکنولوژی روز مجهز نشده بود و داشت از روی کاغذ سوره‌ی یس رو می‌خوند. دل‌ام می‌خواست به‌ش بگم خانوم دارم می‌رم ثبت احوال برام دعا کن بعد بپرسه چرا محتاج دعا شدی دخترم؟ من هم اشک‌ریزون برا اون و حضار تعریف کنم چی شده. با سوره آشنا بودم و می‌دونستم آیه‌ی کن فیکون آخر همین سوره ست. می‌خواستم با یه صلوات آغاز به سخن کنم و برم منبر و توضیح بدم که بر خلاف تصور رایج، کن فیکون با چشم دیدنی نیست و یه حالته، با معجزه فرق داره و وقتی پیش بیاد می‌فهمی دست خودت هم تو کار بوده. ولی اگر شروع به تفسیر می‌کردم همین طلعت خانوم بر می‌گشت می‌گفت دخترم شما اول موهات رو بکن تو. یه ناستازیا کینسکی عقب اتوبوس نشسته بود و خیره شده بود به بیرون. کنارش هم یه ردیف ناستازیا نشسته بودن. اگر دقت کرده باشین همیشه اون‌هایی که ردیف آخر اتوبوس کنار هم نشسته‌ن به هم شبیه اند و آدم انتظار داره همه‌شون اعضای یه خانوار بزرگ باشن و با هم ایستگاه پیاده شن. من خودم بارها با همنشینام تو ردیف آخر احساس شباهت و فشردگی و نزدیکی زیادی کرده‌م و اگر یکی‌شون خواسته پیاده بشه گفته‌م کجا؟ حالا هستی دیگه. بشین با هم پیاده می‌شیم، زابه‌رامون نکن. هر بار ناستازیا کینسکی رو از نظر گذروندم دیدم اون هم داره من رو از نظر می‌گذرونه و بعد یهو با هم به بیرون نگاه می‌کردیم. از اونا بود که چشماش دارن لبخند می‌زنن ولی لب و لوچه‌شون آویزون مونده. بیا، این هم یه شباهت دیگه. اون قدر همه کله‌هاشون رو پایین می‌ندازن و تو موبایل و تبلت فرو می‌رن که اگر ببینم کسی مثل خودم داره به بیرون یا روبرو نگاه می‌کنه و غرق در افکارش شده چشم ازش بر نمی‌دارم تا باقی شباهت‌های رفتاری‌مون رو هم پیدا کنم.

رفتم تو ساختمون ثبت احوال و خودم رو به یه باجه رسوندم و سؤال‌ام رو از یک هموطن جنوبی پرسیدم. از پشت عینک ذره‌بینی‌ش خیره شد به من که خم شده بودم تا مطمئن بشم صدام از سوراخ شیشه رد می‌شه و به گوشش می‌رسه. بعد از لحظاتی خیرگی گفت شما چند سال داری؟ جواب دادم. تازگیا هر کی ازم می‌پرسه چند سال داری با شور و شعف جواب می‌دم و نمی‌گم به شما چه. به این می‌گن رد کردن مرز وَ لغزیدن به دره‌ی "پذیرش سندرم فضولی همگانی". بعد گفت سواد داری؟ فهمیدم از اونا ست که جر واجر شده تا تونسته این شغل رو در اختیار بگیره برا همین می‌خواد دونه به دونه‌ی مراجعین رو با زیاده‌خواهی و ثبت رکوردِ بیش‌ترین زمان مشغول بودن با ارباب‌رجوع جر واجر کنه. گفتم آره فک کنم، چطور؟ انگشت‌اش رو برد طرف یه کاغذ که چسبونده بود رو شیشه‌ی حائل. گفت این‌جا رو بخون. مشغول خوندن شدم. گفت نه بلند بخون. گفتم بابا من که گفتم سواد دارم، چرا این جوری می‌کنی؟ با اشاره به کاغذنوشته گفتم این که جواب من نشد مرد حسابی. گفت پس برو طبقه‌ی بالا پیش خانوم مقدم. خداحافظی کرده و رهسپار شدم. موقع بیرون رفتن شنیدم داره به یکی می‌گه مادرجان چند سال داری؟ من هم که یه روز کامل بود که جلوی وسوسه‌ی کندن زخم لُک‌شده‌ی صورت‌ام طاقت آورده بودم وسط بازی کندم‌اش. حالا قرمزیا حتماً سه تا شده. وقتی فقط خودم باشم هیچ وقت نمی‌فهمم چه شکلی ام.

Monday, September 7, 2015

کُلُّ مَن علیها فان

و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام

و هر چه در آن است فناپذیر و مسخره است
و تنها یک ذات است که شکوهمند و ماندنی ست

چند وقت پیش فیلم اینتراستلار رو دیدم و از اون موقع مچاله م. البته چند وقت بعدش هم فیلم پیانیست رو دوباره دیدم و باز مچاله شدم. نمی‌دونم چرا پیش خودم شرمنده م که هر بار فیلم می‌بینم یه پست ازش در می‌کنم، ولی فیلم و سینما هم حکم پناه رو برام داره هم مأمن قصه ست هم از هر چیز دیگه واقعی‌تر.
چند وقت (سومین چند وقتِ این پست رو شاهد هستیم) قبل از این که اینتراستلارو ببینم داشتیم با نوشین و استادمون کیوان از خانه هنرمندان پیاده بر می‌گشتیم. شب بود و حال‌مون خوب بود و هوا گرم بود. یه بادِ آخرای بهارمانند از زیر آستین آدم می‌رفت تو و از جاگردنی در می‌اومد. بعد از مدت‌ها بود که داشتیم با هم حرف می‌زدیم. این سال‌ها نشده بود استاد رو ملاقات کنیم. این جور موقعا اگر نیرو و انرژی متقابلی در بین باشه آدم خودش رو مثل بدن نیمه‌سوخته‌ای حس می‌کنه که داره از زیر خاکسترا در می‌آد و با امثال خودش محشور می‌شه و انواع پمادهای شفابخش از چپ و راست به سمت آدم پرتاب می‌شن. همیشه سر کلاسا ازمون می‌پرسید چی دارید که تعریف کنید؟ پس مثل همیشه از چیزایی که شنیدیم و دیدیم و دوست داشتیم حرف به میون اومد. وسطای راه ماجرایی رو تعریف کرد. گفت یه روز که از خواب پا شدم دیدم یکی از دوستام یه قطعه آهنگ از هانس زیمر برام فرستاده. گوش دادم و خیلی روم تأثیر گذاشت. چند بار گوش دادم و با حال و هوایی که به‌م داد چند خطی نوشتم. بعد که نوشته رو برای دوست‌ام فرستادم جواب داد که چه خوب جریان فیلم رو توی این چند خط منعکس کردی. نگو اون قطعه، موسیقی اینتراستلار بوده و دوست فرستنده گمان کرده استادمون فیلم رو دیده و حالا به این شکل درش آورده. خلاصه استاد فاش می‌کنه که فیلم رو ندیده‌م و شباهت‌ها اتفاقی اند و این همه احتمالاً به دلیل انتقال درستی ست که هانس زیمر با موسیقی‌ش از مفهوم و شکل و درونمایه‌ی فیلم به دست داده (مثلاً).
حین راه رفتن اون چند خط رو از روی دفترچه برامون خوند. نوشین چون فیلم رو دیده بود هی بال بال می‌زد که وای چقدر شبیه، وای خدا خود خودش ئه. من هم ندید ذوق کرده بودم. واژه‌های قشنگی توی اون شعرمانند بود. راجع به رفت وَ بعد برگشت بود. راجع به دوری و امید و این که ما بالاخره باز هم رو پیدا می‌کنیم. یه خطش رو خوب یادم مونده: "دیدار دوباره‌ی ما / بر این خاک بی‌حاصل" این رو که شنیدم اون قدر تکان خوردم که در درون‌ام شروع به جلوه دادن به حالتی کردم که می‌شه به‌ش گفت گریستن.

وقتی فیلم رو می‌دیدم من هم شوکه بودم. موسیقی‌ش چیز عجیبی شده و انگار درست از لحظه‌ی مرگ آغاز می‌شه. مثل یک کِش کلفت می‌مونه. تو رو می‌بره پایین و بعد یقه‌ت رو می‌گیره با قدرت می‌کشونه بالا ولی تو پرتاب نمی‌شی، به جاش هی کش می‌آی چون محکم به مبدأ چسبیدی. باز بر می‌گرده و جمع‌ات می‌کنه. یه نوری رو اون دور دورا نشون‌ات می‌ده. وقتی درست وسط دایره وایسادی همه چیز رو دور و برت می‌ترکونه و دوباره جمع می‌کنه... جوری که از خودت می‌پرسی خدایا چند بار این مسیرو رفته‌م؟ آهنگساز خودش هم قشنگ گیر کرده بین چند تا نت. داره صدا می‌زنه و گاهی صداش فریاد می‌شه. داره هوای سنگین اطراف رو انگولک می‌کنه تا راهی پیدا کنه. +
حالا نمی‌خوام اغراق کنم ولی واقعاً این جور فیلما و ایده‌ها فیلم نیستند، به قصد زیر و رو کردن ساخته می‌شن. دم سازنده‌هاشون گرم، هنوز پس امیدی هست. هر جور فیلم این مدلیِ فضایی و بین ستاره‌ای و فرورفته در چاله‌های زمانی که خودبه‌خود خدا ست، حتی اگر کارگردان وایسه جلوت مثل روزنامه از رو فیلم‌نامه بخونه... ولی من رو خوشحال هم می‌کنه. بی‌محلی به فناپذیری زمین رو در اعماق وجودم یه جور فضیلت می‌دونم، فکر کردن به‌ش درگیرم می‌کنه و به‌م آرامش می‌ده.
از اوایل فیلم غرق اشک شدم و تا آخر بند نیومد. تازگیا فیلم دیدن باعث می‌شه آب بدن‌ام کم بشه و با آستین خیس از جلو تلویزیون بلند شم. خانواده برعکس، منتظر بود فیلم زودتر تموم بشه و تا می‌رفت رو تبلیغ کنترل رو از زیر دست‌ام می‌کشیدن و هفتصد تا شبکه‌ی به‌دردنخور رو چک می‌کردن. بابا یه بار ما دی‌وی‌دی یه فیلمی رو نخریدیما... اگه گذاشتین ببینیم. برا من هم از طرفی وحشتناک بود و از طرفی رویایی. می‌دیدم که تو می‌تونی مدت کوتاهی غایب باشی ولی دیگران یه عمر چشم به راهت باشن. در عرض مدت کوتاهی (دومین مدت کوتاهی که در این پست شاهد هستیم) می‌شه تمام زندگی‌ت و خوشیا و ناخوشیا از جلوی چشمات بگذرن. در این‌جا متیو مک‌کانه‌هی به درستی نشون می‌ده که؛ غیر گریه مگه کاری می‌شه کرد؟ می‌شینه به گریه و حالا گریه نکن کی گریه کن. فیلمه آتیش زد به قلب‌ام. جداً له شدم و احساس کردم خیلی چیزا رو فهمیده بودم و حالا دلایل‌اش رو دارم می‌فهمم. بدون دلیل هم قبول کرده بودم ولی حالا یه شکل دیگه شده بودن. فهمیدم اون کسی که گاهی خیلی واضح و روشن تو مغزم می‌گه برو یا نرو، این کارو بکن یا نکن، در بالکن رو باز نکن پشه می‌آد، در چاه حموم رو بر ندار سوسک می‌آد... خودم بوده‌م که از آینده‌ی دور پر زده‌م اومده‌م نشسته‌م رو شاخه دارم خود امروزم رو نگاه می‌کنم. فهمیدم اینا تصادف نیست یا فقط خیال نیست. احساس کردم یه وقتایی من و ما ناتوان از به کار بستن اون چیزی که فهمیدیم یا می‌دونیم خودمون رو به در و دیوار می‌زنیم. دنبال انکار می‌گردیم، و کنار همه‌ی این تقلاها پیری انگار جز گرد زمان نیست. جایی بدن ما معلق تو فضا افتاده و داره مای امروز رو با سرعت به طرف خودش می‌کشونه. فقط یه چیز نگه‌ت می‌داره و اگر عاشق نباشی کارت ساخته ست... تا ابد سرگردون می‌مونی. نه نابود می‌شی نه می‌میری، فقط می‌پوسی و پوسیده باقی می‌مونی تا عبرت سایرین بشی. صلوات.

Tuesday, August 4, 2015

شب فراگیر است

مامان‌ام چند تا فلفل سبز تند برام آورده بود و گذاشته بودم‌شون کنار خیارا. یه بار اومدم یکی‌شون رو با غذا بخورم و محتاطانه یه گاز ریز از دُمش زدم و کباب شدم. تنها راه خلاص شدن از سوزش تندی ماست اه ولی ماست نداشتم (این رو از پاکستانیا یاد گرفته‌م. در زمان‌های مشخصی سر میز دور هم می‌شینن و با آداب مخصوصی زبون و حلق و مِری خودشون رو هی با غذای تند می‌سوزونن و با ماست خنک می‌کنن. اون وسط هیچ طعم و مزه‌ای از چیزی موسوم به غذا به انسان یا مغز انسان منتقل نمی‌شه). 
حسابی که سوختم، آبی که خورده بودم زورکی اثر کرد. امروز بعد از اتفاقات اخیر ازش پرسیدم این فلفلا چی بود دادی من؟ گفت ئه... آره خودم همه‌ش رو ریختم دور ولی گفتم تو چون تند دوست داری چند تا برات بیارم. اونا ولی تند نبودند، به قصد کشت آمده بودند. پنجشنبه‌ای بعد از سالیان سال خورش محبوبی بار گذاشته بودم که در خونواده‌ی ما معروف به خورش مقوی ست چون ظاهراً اغلب افراد خونواده بعد از خوردنش نفخ می‌کنن برا همین فکر می‌کنن غذا مقوی بوده. تاریخچه‌ش بر می‌گرده به بی‌بی رباب دختردایی مادرم که اولین بار اهالی فامیل این خورش رو خونه‌ی اون دیدن و شناختن وَ بعد از امتحان کردن‌اش بی‌بی رو گذاشتن رو تخت روان چند دور دور حیاط خونه‌ی خیابون نواب‌شون گردوندن و بی‌بی هی خندید و چادریزدی‌ش رو باز و بسته کرد و گفت قلب‌ام گرفت بس کنین. چیز خاصی هم نیست؛ گردن گوسفند یا ماهیچه یا هر گوشت ترد دیگه‌ای رو می‌ذاری با لوبیا قرمز می‌پزه و بعد از پختن گوشت و لوبیا، رب و ادویه و لوبیا سبز سرخ‌شده هم به‌ش اضافه می‌کنی و وقتی لوبیا سبز هم پخت و آب خورش غلیظ شد یعنی آماده ست. با وجود سادگی و اختصار مواد، چیز خیلی لذیذی از آب در می‌آد و در کنار پلو سرو می‌شه، ولی بیچاره اسم نداره یا ما اسمش رو نمی‌دونیم.
تو دمپختک‌ام هم چند تا تیکه سیب‌زمینی بزرگ انداخته بودم و دم‌کنی گذاشته بودم و حالا وایساده بودم که تا خواهرم از حموم بیاد و برنج هم دم بکشه چی کار کنم. این جور وقتا جوگیر می‌شم و به خودم می‌گم ای کدبانوی دّریجه یّک، ای گوهربانو که از هر انگشتت یه هنر می‌ریزه ببین چی تو یخچال داری که بی‌استفاده مونده، بیارش و یه چیزی از توش در بیار تا بعدش به خودت افتخار کنی. چشم‌ام افتاد به فلفلا. یک آن از نظرم گذشت که اینا رو می‌ذارم خشک بشه و بعد پودرش می‌کنم که بشه یه چیزی تو مایه‌های پاپریکا و یه ذره‌ش رو هر بار می‌ریزم تو خورش مرغی چیزی تا تند شه. متأسفانه کسی نبود به‌م بگه "مریض ای؟"
فلفلا رو سر و دم زدم و با کارد لاشون رو باز کردم و تخماشون رو در آوردم و چیندم کف بشقاب. یه ریزه از یکی از نصفه‌ها بریدم. تا اومدم بذارم تو دهن بخار تندش زبون و لثه و همه جا رو سوزوند برا همین منصرف شدم. فکر کردم با نخوردن اون ریزه فلفل جستم و جون در به در بردم ولی ناگهان احساس کردم لب و بالای لب‌ام ورم کرده. دست‌ام رو شستم و یه خیار خنک در آوردم گاز زدم که سوزش داخلی رفع بشه و ته خیارو هی می‌مالیدم دور لب‌ام، نگو این طوری داشتم مولکول‌های تند و آتشین رو به گستره‌ی وسیع‌تری می‌کشوندم. با خوردن خیار از سوزش داخلی کم شد ولی سوزش به بیرون و روی سطح پوست منتقل شده بود. هی با دست آب می‌زدم به دک و دهن غافل از این که خود دست جرثومه‌ی فساد شده و داره از مزایای خودی بودن برا پنهان کردن فساد و تِباهی سود می‌جویه. التهاب رسیده بود دم بینی‌م و یک کم دماغ‌ام رو سوزوند. آخرش تسلیم شدم و چند تا تیکه یخ در آوردم و گذاشتم رو زبون و یکی هم می‌مالیدم رو محل سوزش. دیدم افاقه نکرد. یخ‌های بیشتری از قالب در آوردم و ریختم تو دستمال و به شکل کاسه گرفتم دست‌ام و هی لب و لوچه رو می‌کردم تو کاسه و در می‌آوردم. یخ‌ها گرم می‌شدن و پارچه هم کم کم خیس می‌شد. خیسی پارچه و سردی یخ‌ها باعث شد سینوسا فعال بشن و مجبور بشم هی دماغ رو بکشم بالا، در نتیجه نم پارچه وارد بینی شد و مخاط رو درگیر خودش کرد. این که تندی با نم و خیسی پارچه پیش می‌رفت بالاخره متوجه‌ام کرد که دستا عامل اصلی انتقال اند. دستام حسابی به شیره‌ی غلیظ بدنه‌ی داخلی فلفلا آغشته بود و با شستن، عاری از مولکول‌های سوزان نشده بود. به درماندگی کسی بودم که به رادیواکتیو آلوده شده و می‌خواد با آب دست و بال‌اش رو بشوره و خلاص بشه، با این حال اشتباه بعدی رو هم مرتکب شدم و رفتم پای روشویی آب سرد رو با دست به داخل بینی هدایت کردم. یهو انگار آتیش گرفته باشم از راه بینی شروع کردم سوختن. یعنی راه نفس خودم رو سوزونده بودم. آخه تو که دست فلفلی تو دماغت می‌کنی چه توقعی داری؟
گاهی خدا رو صدا می‌زدم ولی این راه چاره نبود. رفتم قالبای یخ بیشتری ریختم تو پارچه و کل دماغ رو گذاشتم توش. با خودم فکر کردم الان سوزش همین طوری تا چشم و کف سر و مغز پیش می‌ره و از اون جا م می‌زنه به نخاع و تا آخر عمر (یعنی تنها یک روز پس از شروع روند سوختن) باید بسوزم. هنرمند بزرگ دوران داکتر هارمونی کجا و چگونه مرد؟ در آشپزخانه، در اثر سوزش ناشی از بخار و شیره‌ی فلفل. یادش گرامی. حالا به خبر بعدی توجه فرمایید. اورانگوتان بالغی از باغ وحشی در آنگولا فرار کرد. کسری ناجی گزارش می‌دهد...
گاهی پارچه‌ی پر از یخ رو که می‌آوردم بالا خیسی‌ش می‌گرفت به پلک چشم‌ام و فوری با بازوم (تنها محل دورمانده از آلودگی) خشک‌اش می‌کردم. ساعتی این وضع اسفناک‌ام ادامه داشت. خواهرم هنوز تو حموم بود و این فیلمه که جانی دپ بازی می‌کرد هم تموم نمی‌شد. فیلمه رو قبلاً دیده بودم ولی تمام جزییاتش یادم نمی‌اومد. می‌دونستم آخر فیلم معلوم می‌شه قاتل و شخصیت مزاحم، خود جانی دپ اه و ذهن‌اش اون شخصیت رو خلق کرده. انبوهی از این فیلم‌ها که آخرش معلوم می‌شه قاتل و مزاحم همون شخصیت اصلی فیلم اه ساخته شده و من هم همه رو دیده‌م. دیگه این جور فیلما رو از همون سکانس اول تشخیص می‌دم ولی باز هم می‌شینم پاش چون دونستن دلیل نمی‌شه که از دیدن و دنبال کردن دست بکشی. اگر قرار بود هر فیلمی آخرش رو حدس می‌زنم نبینم دیگه هیچ فیلمی نباید ببینم. هیچ چی برام تازگی نداره و دست همه‌ی فیلما برام رو شده. بهرام بیضایی فکر می‌کرد سگ‌کشی رو خیلی پیچیده و خفن ساخته ولی من همون اول فیلم که میترا حجار به بیسکوییت گاز می‌زد و به مژده شمسایی می‌گفت نامزد کرده‌م، فهمیدم با شوهر همین مژده خانوم (ناصر معاصر) نامزد کرده و آخر فیلم که همه از تعجب هیع کشیدن و یه عده جلوی پرده‌ی نقره‌ای سینه می‌زدن و پلاکارد گرفته بودن که استاد بیضایی حمایتت می‌کنیم، داشتم با آرامش بادوم‌زمینی می‌جوییدم. یه بار هم یه گیگ بامزه‌ای دیدم. یارو به یکی می‌گه شروع کرده‌م دارم بایبل رو می‌خونم، یکی بر می‌گرده به‌ش می‌گه "آخرش مسیح کشته می‌شه" و قضیه رو اسپویل می‌کنه.
سوزش لب‌ام قطع شده بود و اثری از قرمزی هم نبود و این نوید زندگی دوباره بود. خیال‌ام داشت راحت می‌شد که پس بالاخره سوزش بینی‌م هم قطع می‌شه و زنده می‌مونم یا لااقل با این وضع خفت‌بار نمی‌میرم. گفتم برم یه قاشق برنج بخورم تا هم ببینم دم کشیده یا نه، هم شاید رو رفع سوزش تأثیر داشته باشه. برنج داغ بود و بخارش رفت تو بینی‌م و سوزش بیشتر شد. دیگه گریه‌م گرفت و رو به آسمون (سقف آشپزخونه) فریاد زدم ااااااااکه‌هییییییییی وَ سپس همراه با هق‌هق بلندی صورت‌ام رو پشت دستام پنهان کردم. چه غلطی بود کرده بودم؟ به تیکه‌های بلند و نازک فلفل تو بشقاب نگاه می‌کردم. چه رنجی بردم و داشتم می‌بردم برا همچین چیز ناچیزی. از دست‌شون ناراحت بودم ولی نمی‌تونستم هم مجازات‌شون کنم. اخلاقی نبود. چه راحت دمار آدم در می‌آد. تا یک ربع بعدش که یه تیکه‌ی قلنبه گوشت گردن نخوردم گریه‌م قطع نشد.
سوزش بینی‌م تا شب رفع شد ولی انگشتام نه، تازه یادشون افتاده بود خودنمایی کنن. در کمال تعجب فردا شب بود و باز هم داشت یکی از همون فیلمای "قاتل همان مقتول است و شما م مثلاً تا آخرش نمی‌فهمین" می‌داد. یا فستیوال پخش تلویزیونی این ژانر سینمایی بود یا شاید هم این من ام که این جور فیلما رو جذب می‌کنم. انگار تو انگشتام سوزن فرو کرده بودن. حالا که سر و صداها خوابیده بود انگشتا داشتن مظلوم‌نمایی می‌کردن، انگار نه انگار که مقصر اصلی اونا ن. هر بار که یه تیکه ناخن یا پوست دور ناخن رو با دندون می‌کندم دهن‌ام از تندی فلفل می‌سوخت. هزار بار شسته شده بود ولی هنوز اثر داشت. خودم رو می‌دیدم که شیزوفرن شده‌م و پلیس بالاخره بعد از دو ساعت فهمیده قاتل فیلم خودم ام و من رو گرفته برده پاسگاه. ازم اثر انگشت می‌گیرن. جای اثر انگشتا از تندی فلفل موجود در بافت پوست (#علمی #تخصصی #ماجرایی)، آتیش می‌گیره... رو به سرباز وظیفه می‌گم هیچ نترس ولی رو به دوربین با لبخند می‌گم پودر فلفل تند دست‌ساز هارمون، سوزناک‌ترین در نوع خود.