Wednesday, January 16, 2019

اتوبوس شاد

قسمت دوم

قبلاً هم از این اتوبوس‌ها سوار شده بودم. می‌دانستم "شاد بودن" یکی از الزامات و اصول اولیه‌ی بودن در این اتوبوس‌ها ست. همه باید وسط باشند و برقصند، همه (خیلی عجیب است ولی واقعاً می‌آیند سراغ آدم و می‌خواهند همه را بلند کنند ببرند وسط انگار عروسی اقوام است و کفر می‌شود اگر نرقصی). اولین بار اواخر دهه‌ی هفتاد در یک سفر به قمصر کاشان با این پدیده مواجه شدم و تا مدت‌ها هضم چنین چیزی برایم دشوار بود. همان اول‌های مسیر دو تا دختر هفده هیجده ساله که ظاهراً برای این کار استخدام شده بودند بلند شدند گفتند همه خودتون رو معرفی کنید. باز هم خیلی عجیب است ولی برای این کار یک میکروفون هم تدارک دیده بودند. همه باید بلند می‌شدند می‌رفتند پای تخته (نزدیک محل اتصال راننده به جاده) میکروفون را می‌گرفتند خودشان را معرفی می‌کردند، سن و شغل‌شان را می‌گفتند و بعد بر می‌گشتند سر جای‌شان می‌نشستند. هنوز متولیان امر عقل‌شان نرسیده بود که می‌شود مثل حالا هر کس سر جای خودش بلند شود و اسم و رسم‌اش را فریاد بزند. دخترها که بانی این کار بودند خودشان را این طوری معرفی کردند؛ من الناز هستم، یک مسافر. آن وقت‌ها یک سریال واقعاً مزخرف و بدساختی از تلویزیون پخش می‌شد به اسم مسافر. مال سیروس مقدم بود و مثل باقی سریال‌هایی که ساخته بود و تا قبل از پایتخت ساخت، همه درش مضحک و افتضاح و قلابی بازی می‌کردند. در اواسط سریال ابوالفضل پورعرب که معتاد و خلافکار بود درگیر عشق می‌شد و "به خاطر دختره" تصمیم به ترک اعتیاد می‌گرفت. وقتی در گروه معتادان می‌خواستند خودشان را معرفی کنند به خودشان می‌گفتند مسافر و این مثل تکیه‌کلام‌های نقی معمولی مد شده بود و از قضا نزدیک‌ترین تعبیر به آدم‌هایی بود که در اتوبوس تور یکروزه‌ی قمصر کاشان حضور داشتند.

سه چهار ساعت طول کشید همه بروند پشت میکروفون خودشان را معرفی کنند. بعد از مراسم معارفه، راننده با اشاره‌ی دخترها یک شیش و هشتی گذاشت و یهو آن دو دختر آمدند وسط، یعنی با آهنگی که از ضبط راننده در حال پخش بود شروع کردند رقصیدن و جلو آمدن. من که خب طبیعتاً باور نمی‌کردم و چشم‌هام چهار تا شده بود ولی به نظر می‌آمد بقیه هم که جزو نرمال‌های شادی‌پسند محسوب می‌شدند و خلاف جریان نبودند، معذب هستند و متوجه نمی‌شوند باید چه عکس‌العملی نشان بدهند؛ به رقاص‌ها نگاه کنند و دست بزنند، ماشالله بگویند و بشکن بزنند یا خودشان هم بلند شوند؟ با الان فرق داشت که هموطنان سریع فاز دیسکو را می‌گیرند و می‌ریزند وسط راهروی تنگ اتوبوس (یا هر جایی، شما بگو توالت عمومی اصلاً). هر جا صدایی بلند شود و کسی برقصد سریع شلوغ می‌شود. این دخترها یک ده دقیقه‌ای رقصیدند و بعد نشستند. طی سفر و رسیدن به قمصر چندین بار بلند شدند رقصیدند و کم کم روی‌شان باز شد و بعضی‌ها را بلند کردند آوردند وسط. هر بار پرده‌ها را می‌کشیدند تا از بیرون دیده نشوند، بعد اقدام به شادی می‌کردند. انگار عملیاتی در جریان بود و تعهد تام به انجام‌اش داشتند. روی بقیه هم باز شد. هر حرکتی در جمع انسانی سریع مورد تقلید قرار می‌گیرد و البته میل به قاطی شدن و یکدست شدن هم دخیل است. طبق معمول آن‌هایی که به زور می‌آیند وسط دیر به پوزیشن اولیه بر می‌گردند و حالا که خودشان بالاخره بلند شده‌اند می‌خواهند باقی نخاله‌های عبوس را هم بلند کنند و به نوعی خود در نقش مجلس گرمکن می‌روند. یک استاد دانشگاه (به گفته‌ی خودش)، که ظاهر و باطن شبیه مجید قناد بود بلند شده بود می‌رقصید و چون با خواهرش جلوی ما نشسته بودند احساس همسایه بودن و خودمانی بودن می‌کرد و به من که خودم را با یک مجله‌ی سینمایی استتار کرده بودم و مثل حشره به شیشه‌ی چسبناک پنجره چسبیده بودم گیر داده بود که بلند شم و دائم این جمله را تکرار می‌کرد که من که یک عمر مطالعه کردم و دانشگاه رفتم و استاد دانشگاه شدم به کجا رسیدم؟ ول کن این مجله رو. همین تأکیدش روی دانشگاه باعث شد من اصلاً به دانشگاه رفتنش هم شک کنم و در طول سفر زیر ذره بین گرفتم‌اش و متوجه حالات صمدمانند بسیاری در او شدم...

گفتن ندارد که همیشه هم در بازگشت‌ها یخ همه حسابی آب شده و آب تا زیر دماغ بالا آمده و مسخره‌بازی و شوخی دستی و خودمانیّت به تمام اعضاء تسرّی پیدا کرده و دیگر هر چند نفر گعده‌ی رقص مخصوص خودشان را دارند و به حدی شادی موج می‌زند که آدم اُوردوز می‌کند. چند بار دیگر هم که با آن اتوبوس‌ها که آقایی به اسم متقی اداره‌شان می‌کرد رفتیم شمال همان مراسم را با همان مجلس گرمکن‌های قبلی دیدیم. آیا مبدع گمنام این وضعیت آقای متقی بود؟ درود به شرف‌اش.


در اتوبوس ماسوله رقص و شادی از همان نیمه شب و در حالی که هنوز در بافت شهری به سر می‌بردیم آغاز شد. صدای بلند کسی که بعدها فهمیدم بهنام بانی ست داشت پرده‌ی گوش‌مان را می‌درید... واقعاً لذت غیر قابل وصفی ست. یک خانمی از همان ابتدا از عقب نعره می‌زد؛ صداش رو کم کنین. شاید بدبخت میگرنی چیزی داشت. معلوم نبود، البته که مهم هم نبود. یک ساعت یک بار صدای متضرع و تشنج‌آلودش به جلو می‌رسید ولی کسی وقعی نمی‌گذاشت. انگار توی چاه افتاده بود و کمک می‌خواست و رهگذران سیامستی که از سر چاه می‌گذشتند متوجه وخامت اوضاعش نبودند. شاید اگر توی یک ماشین سواری باشیم و چند نفر هم بیشتر در ماشین نباشند و یکی به صدای بلند ضبط اعتراض کند بقیه یک حرکتی یا اهن و اوهونی از خودشان نشان بدهند در حدی که یعنی ما صدای اعتراض شما را شنیدیم و به‌ش فکر می‌کنیم. ولی "جمعیت"، برعکس آن‌چه واقعاً باید باشد همیشه از حالت انسانی خارج می‌شود، به نوعی همه جور صدا، مخالفت و اعتراض را می‌بلعد و اگر کسی واقعاً از فرط عصبیت تلف شود باز جشن بیکران جمعیت مختل نمی‌شود. این خانم هم تقصیر خودش بود. این جور وقت‌ها اگر فاز جمع را نگیری و یا بدتر، وارد فاز اعتراض بشوی و اجازه بدهی جَو روی اعصابت برود خیلی زجر می‌کشی و هی سردردت بیشتر می‌شود. باید خودت را در اقیانوس شادی رها کنی آن وقت حتی شاید (به فرض محال) بتوانی وسط آن غائله بخوابی. به هر حال نه آن زمان نه هرگز کسی "صدایش" را کم نکرد. من اعتراض نکردم. هرگز در مجامع عمومی به چیزی اعتراض نمی‌کنم. خوب یا بد، عادت‌ام است. صمٌ بکم، یا لذت می‌برم یا در سکوت رنج می‌کشم، ولی اعلام نمی‌کنم. طبیعتاً موافق برحق بودن ذاتی "اکثریت" نیستم، ولی اول این که حوصله‌ی جر و بحث ندارم و نمی‌خواهم الکی اوقات خودم و دیگران را تلخ کنم، و دیگر این که می‌ترسم جر و بحث طرف مقابل را جری‌تر کند و دنبال آزار بیشتر باشد. دلیل آخر این که چون من هم به‌مانند یک پیشرو، یک آوانگارد باتجربه؛ که عمری با جامعه و سلایق جامعه گلاویز بوده‌اند ولی ناگهان خفیف و گذری شده‌اند، اینک در میانسالی تابش انوار کورکننده‌ای از خضوع و فروتنی و اصالت محض و چیزهای قشنگ دیگر در پاپ همه‌پسند و شیش و هشت‌های دوزاری دیده‌ام، پس شل کرده بودم و با طیب خاطر گوش می‌دادم و بدم هم نمی‌آمد.

کلهم حتی به نظرم ایده‌ی درخشانی ست که فقط از مغز یک ایرانی آشنا با فلسفه‌ی قِر می‌تواند ساطع شود. از بین آشناها و دوست موست‌ها و دخترهای فک و فامیل چند نفر رقاص و اهل حال می‌آوریم در اتوبوس که مجلس را گرم، و جذب توریست کنند. هر کس یک بار با اتوبوس‌های ما دیسکو را تجربه کند دیگر ول‌مان نمی‌کند، همه‌ی سفرها را می‌آید. حالا که در کشور دیسکو نداریم توی اتوبوس‌ها می‌ریزیم وسط مسط. آن اوایل احتمالاً ریسک بالایی هم داشته، ممکن بوده کسی اعتراض کند یا گیر بدهد یا تهدید کند که می‌رود خبر می‌دهد. آن معرفی اولیه احتمالاً به این خاطر است که متولیان امر ظاهر افراد را ببینند و قدری از پیشینه‌شان بدانند و یک برداشت ضمنی از روحیات و خط قرمزهای‌شان کسب کنند. زیر سایه‌ی دست توانمند و ذهن پویای ایرانی، الحق کار تمیز و دقیقی از آب در آمده و اکنون به جایی رسیده که مو لای درزش نمی‌رود و به چنان درجه‌ای از پختگی، که انگار پیش از این، هیچ چیز نبوده است و الگویی وجود نداشته است. هیچ وقت ندیده‌ام در این سفرها کسی به کلیت ماجرا اعتراض کند (جز همان گاهی به صدای بلند ضبط) و بخواهد زیر کاسه کوزه‌ی این بساط بزند. در این اتوبوس‌ها خانم‌های محجبه یا چادری از خودمان هستند یا اگر نباشند با جمعیت کنار می‌آیند و پرتقال نارنگی پوست می‌گیرند و آقایانی که با این موضوع راحت نیستند بیرون را نگاه می‌کنند (آن هم که اتوبوس‌دارها می‌گویند پرده‌ها را بکشید، و باید به پرده خیره شد). حتی با این که به نظر می‌رسد مردم ما روی جان و امنیت‌شان خِعیلی حساس هستند و از آمار بالای تلفات جاده‌ای باخبر اند و همواره شاکی اند که چرا کسی فکری به حال این معضل نمی کند و هیچ چیز سر جایش نیست، وقتی پای شادی در میان باشد اعتراضی به مثلاً ناامنی‌ای که این قضیه ایجاد می‌کند و عواقبی که می‌تواند داشته باشد ندارند. از آنجا که تصور عمومی بر این است که جایی که بحث رقص و شادی باشد پای هیچ آخوندی در میان نیست، پس اگر زد و تصادف کردیم و توی دره افتادیم و مردیم هم مهم نیست. هیچ کس به خودش اجازه نمی‌دهد با "شعف و شادی مردم" مقابله کند. شادی مردم موضوع مقدسی ست که شوخی‌بردار نیست، اصل و اساس تمام جمع شدن‌ها ست. غلط کرده‌ای با همه کس و کارت که در مهمانی و جمع‌ها یک گوشه نشسته‌ای یا خودت را با نوشیدنی و غذا سرگرم کرده‌ای که نرقصی. مردم باید تحت هر شرایطی شاد باشند و افسرده‌ها و ناراحت‌ها و بی‌حوصله‌ها هم که همه می‌دانیم؛ باید بروند بمیرند. این مدل "شادی" یکی دو بار هم در هواپیماها به صورت آزمایشی اجرا شده (تنها تپه‌ی نریده هم فتح شد؟ گریه‌ی شدید) و اگر این یک جا هم باب شود و جزو روتین قرار بگیرد دیگر جدی جدی شاید خودکشی آخرین راه ما معذب‌ها باشد. رگ خودت را با تیغ بزنی و بعد جسد مسدت را بکشانی وسط مسط و در حال رقصیدن تمام خون بدنت را از دست بدهی و بمیری. دور خودت می‌چرخی و خون از رگ‌ها فواره می‌زند و شاد و سرخوشانه روی سر و کله‌ی تمام هموطنان رقاص می‌پاشد. آن‌ها هم مثل فیلم‌های مخملبافی با دهان‌های باز و خندان به حالت اسلوموشن خون تو را می‌نوشند و سرخوش‌تر می‌شوند. زیبا نیست؟ گور پدرَت کشته‌ی راه شادی می‌شوی. ولی فکر کن همین مردم بشنوند در اتوبوس راهیان نوری که تصادف کرده دعا پخش می‌شده. شکی نیست که تقصیر تصادف را گردن ضبط می‌اندازند و با قلدری شلوار طرف را روسری می‌کنند و طومار زندگی کسانی را که اجازه داده‌اند بچه‌شان وارد چنین فاز خطرناکی بشود به هم می‌پیچند.
ولی در بازگشت به "شادی مردم" می‌بینیم که در این جای خاص بحث امنیت بالکل منتفی ست. برخوردها با همه چیز، سیاسی و فرقه‌ای ست. غیراخلاقی بودن این مسئله هم؛ که از تعداد هر چند معدودی که واقعاً با سر و صدای زیاد مشکل دارند سلب آسایش می‌شود، نیز به درک می‌باشد. خوبیت ندارد وقتی قاطی یک عده هستی بیشتر از سایرین نگران بندری زدن راننده و جان خودت باشی. میل و خواسته و جان تو که از "شادی مردم" عزیزتر نیست. گم شو گور پدرَت بیا وسط برقص (دومین و آخرین گور پدر این پست). ما همه با هم هستیم یعنی همین. زشت است وقتی همه می‌خواهند شادی کنند تو بلند شی بگی این کار یعنی ایجاد مزاحمت کردن، نقض حریم دیگران، بعدش هم خطر دارد و شاید راننده حواسش پرت شود یا خلبان موقع قر ریز دادن دستش اشتباهی بخورد به یک دکمه‌ای (به هر حال بعید است چنین وضعیتی "اصلاً" باعث حواس‌پرتی نشود). نه، چنین حقی نداری. اگر همه قرار شد بمیرند تو هم باهاشان می‌میری. اگر نه، باز هم امکان دارد که تو یک نفر بمیری بقیه راحت شوند. چرا باید به امنیت و جان و زندگی فکر کنی؟ دعای توسل نیست که، شادی ست، می‌فهمی؟ شادی کاملاً حق دارد بدون اجازه به تمام وجوهات زندگی یورش برده و در همه فرو برود.


در همان دقایق آغازین سفر که حس دلپذیر "پذیرش حال عموم" داشت از تمام سوراخ‌های‌مان بیرون می‌زد و عِطر شادی همه جا پیچیده بود، رقص یک آقای بسیار بانمک پنجاه ساله چشم من را گرفت. موهایش تقریباً سفید شده بود و قد متوسط رو به پایینی داشت، با یک شکم برآمده و کاملاً گرد که همخوانی عجیبی با صورت گرد و پر عطوفت و عینک گرد و بزرگش داشت. کنار یک دختر خیلی جوان نشسته بود که ظاهراً از اقوامش بود. قر کمر نمی‌گذاشت بنشیند. کمی نشسته خودش را تکان داد و بعد ناگهان بلند شد و کنار دسته‌ی صندلی خودش شروع کرد رقصیدن. آستین‌های لباس بافتنی سبز مغز پسته‌ای‌اش را تا آرنج بالا کشیده بود تا راحت‌تر حرکات را اجرا کند. انگشت شست و سبابه‌اش را به هم چسبانده بود و باقی انگشتان را به حالت عشوه در هوا تاب می‌داد. با ظرافت و کوبندگی حرکات موجدار را اجرا می‌کرد و آن قدر به‌ش خوش می‌گذشت که خنده از لب‌اش محو نمی‌شد. بعضی‌ها موقع رقصیدن اخمو و جدی و تلخ اند انگار تقصیر ما ست و ارث پدرشان را خورده‌ایم ولی ایشان خیلی هپی و اوکی بود و با ناز و اطوار طنازانه‌ای قر می‌داد. دست را به حالت موجی از بالای سر می‌آورد پائین، بعد دست را می‌گذاشت به کمر و چرخشی‌ها را اجرا می‌کرد، راست جدا چپ جدا. وقتی دست‌اش به حالت خمیدگی آرنج می‌رسید ناگهان حرکت را تنش‌آلود و سریع می‌کرد و همزمان شکم را بالا می‌داد و کمر راست می‌کرد، مثل سربازی که پا جفت می‌کند. انگار می‌خواست بگوید شهین جون نیستی ببینی چه محکم و شق و رق می‌رقصم. جدیت و لبخند رضایتی که به لب داشت خیلی خنده‌دار بود و آن قدر قشنگ که نمی‌شد نگاه نکرد. به مامانم که داشت خوابش می‌برد تأکید کردم دیدن این رقص زیبا را از دست ندهد. اتوبوس را فقط نورهای قرمز و آبی چراغ‌های کم‌نور شبانه روشن کرده بود و واقعاً شبیه دیسکوهایی شده بود که توی فیلم‌ها دیده‌ایم. یک پسری از آن عقب‌ها بلند شد برود سمت راننده و داشت به دور و بری‌هایش می‌گفت که دارد فلش خودش را می‌برد بگذارد توی ضبط. از زمان کاست تا سی‌دی تا دی‌وی‌دی تا فلش و احتمالاً تا زمان فیبر نوری راه دور، همواره یک عده مدعی هستند سلکشن خودشان از بقیه بهتر است و بقیه حالی‌شان نیست توی سلکشن چه آهنگ‌هایی باید ریخته شود و حتی وسط عیش هم دارند سر سلکشن کل‌کل می‌کنند. تمام این تکنولوژی‌ها و اپ‌ها و شبکات اجتماعی انگار بستری ست برای نشان دادن و هوا کردن سلکشن‌ها و عملاً به هیچ درد دیگری نخورده است و نخواهد خورد. سر سلکشن جاده‌ای حرف و حدیث بسیار است. من خودم برای جاده با سلکشنِ خیلی قدیمی‌های ابی و گوگوش، فرامرز اصلانی، ناله‌های داریوش و شقایق هر جا می‌رم باز هم غریب ام و غربت‌خوانی سیاوش قمیشی موافق‌تر ام. به مناظر وسیع طبیعت نگاه می‌کنی و به مرگی که زیر خاک خفته است و در انتظار تو ست می‌اندیشی، قلبت مچاله می‌شود و از درون زار می‌زنی و کبود می‌شوی. با بی‌کلام که اصلاً موافق نیستم. مطب دکتر که نیامده‌ایم که یک ساعت عرّ و عور سازهای زهی را تحمل کنیم... باید حرفی برای گفتن وجود داشته باشد. من حیث المجموع ولی سکوت را ترجیح می‌دهم. بعضی‌ها برعکس دنبال تهییج نالازم گوش با ریتم‌های قر و قنبیلی دوزاری هستند؛ شهرام صولتی، بعضی از معین‌ها و ستارها و بیژن‌ها و شهره و ناهید و بقیه. گفتن ندارد که سلکشنی که یکی از این تهی‌مغزان بدسلیقه توش باشد به درد رفتن تا دم جوب هم نمی‌خورد چه برسد به جاده.

پسره در مسیرش با این آقاهه برخورد کرد. می‌خواست ازش رد بشود که آقا راهش را بست. در حالی که داشت با لبخند عشوه می‌آمد و سرش را به راست و چپ تکان می‌داد دستانش را بالای سر قلاب کرد و در حالی که قلاب را مدل هندی‌ها حرکت می‌داد یک قر نشستنکی انجام داد یعنی در حال قر نشست و بلند شد. من که کف‌ام بریده بود و در درون از شدت خنده متلاشی بودم. با این حرکت به پسره فهماند که اینجا عوارضی ست، باید برقصی وگرنه نمی‌ذارم رد شی. پسره که بعداً فهمیدم از "لیدرهای اتوبوسی" ست و با حال مریض برای حمایت از دوستش پوریا که لیدر این سفر بود آمده، گردنش را با گردنبند طبی بسته بود برای همین نمی‌توانست سرش را به هیچ جهتی خم کند یا بچرخاند، و به خاطر فشار گردنبند صورتش متورم و فک پایینش محکم به بالایی قفل شده بود. پوست صورتش حالتی شبیه خشکی و سوختگی از سرما داشت و مثل لبو قرمز بود و یک هدبند هم بسته بود. پیدا بود هم گردنش گرفته هم سرما خورده هم باد کرده هم تب دارد هم احتمال دارد سکته کند و کلاً حالش نزار است، ولی خدا خیرش بدهد، بعد از چند لحظه سردرگمی ناگهان تصمیمش را گرفت و شروع کرد با این آقاهه رقصیدن، و چه رقصی. همچین زوج مناسبی هرگز ندیده بودم. خیلی به هم می‌آمدند و کوتاه و بلند بودن‌شان در این امر مؤثر بود چون زمانی که داشتی به کمر چرخان پسره نگاه می‌کردی دست و صورت آقای خندان هم جلوی چشمت بود، پس چیزی از قلم نمی‌افتاد. هیچ کدام هم جاذبه‌ی ظاهری خاصی نداشتند و حواس آدم به چهره یا لباس‌شان پرت نمی‌شد برای همین حرکات‌شان خیلی خوب پیدا بود. آقا با شور و هیجان می‌رقصید و گاهی پاهایش را از زانو خم می‌کرد به پشت و بعد می‌کوبید کف اتوبوس (این مدل رقص را من فقط در کودکان پنج تا ده سال دیده‌ام) ولی پسره نرم و معتدل و باباکرمی می‌رقصید. کمی که گذشت دیدم آقا خم شده و با بشکن و بالا انداز از پایین به سمت کمر این پسره قر پرتاب می‌کند، پسر هم که قدش بلند بود حسابی حرفه‌ای می‌رقصید و کمرش را تاب می‌داد و برای دور خود چرخیدن در آن یک چس جا با دست از سقف و صندلی‌ها کمک می‌گرفت. دلم می‌خواست تمام نشود. رقص دوتایی و هماهنگی‌شان خیلی به نظرم زیبا آمد چون همیشه وقتی دو نفر کنار هم می‌رقصند بدترین و زننده‌ترین حالت این است که هر کدام کار خودشان را بکنند و از سر غرور حاضر نباشند به هم پاس بدهند، هر کس بخواهد خودش گل بزند و کاری به نتیجه‌ای که تیم می‌گیرد نداشته باشد. آقاهه با دست‌های گشوده و طی یک مانور هواپیمایی بلند شد و چرخید و با پیچ و تاب از پشت در آغوش پسره جای گرفت و پسره هم حرکاتش را با این شکل جدید هماهنگ کرد. کاش فیلم گرفته بودم. متأسفانه با تمام شدن آهنگی که در جریان بود نمایش به پایان رسید و پسره از بالا کله‌ی آقاهه را ماچ کرد و رخصت گرفت و رد شد.

Thursday, January 10, 2019

اتوبوس شاد

قسمت اول

پارسال همین وقت سال، کمی پیش و پس، با مامانم رفتیم ماسوله. این گونه از اتفاق برای ما اغلب در زمستان می‌افتد. مثل تمام "زیر خط بورژوایی"های جهان، کل سال را قصد داریم برای تفنن و تنوع و ایجاد یک سری عکس و خاطرات دم‌دستی برای گذران روزهای بی‌اتفاق عمر، برویم سفر داخلی و هی نشده تا این که سرانجام زمستان فرا می‌رسد و دچار رخوتی دوچندان می‌شویم، رخوتی که پشت‌اش پیشینه‌ای یک‌ساله دارد فلذا کمی خجالت‌آور است. یکهو میل به جهش و خود را با برنامه و سفری نشان دادن فشار می‌آورد و به حالت انفجاری یک نقطه‌ی نزدیک و ارزان را انتخاب می‌کنیم و راه می‌افتیم. چون ماشین نداریم و گواهینامه هم نداریم، اگر یکی از برادرهای ماشین‌دارم نیاید برویم، خودمان دوتایی بلیط اتوبوس تهیه می‌کنیم و سفرهای یکی دو روزه می‌رویم...

در این گونه سفرها خواهرم نمی‌آید. خدا را شکر از سیزده به درِ هفتاد و شش هفت به بعد تقریباً هیچ وقت با هم سفر نمی‌رویم یعنی یک زمانی رسیده بود که انباشت بیست سال تجربه بالاخره بالا زد و باعث شد بدانیم که هر چه به لحاظ تعداد در سفر کمتر باشیم خون و خونریزی هم کمتر است. من البته تا پارک لاله هم با این نمی‌روم. "این" کارمند است و برای کمتر از گرجستان و مالزی و استانبول و دوبی مرخصی نمی‌گیرد و دوست دارد با دوست‌های خودش یا زنداداش آرایشگرم سفر برود و دو سه روز وقت داشته باشد تا "قشّنگ" آرایش کند و قریب به هزار دست لباسی را که همراه خودش برده بپوشد و دو هزار عکس از خودش بگیرد. یکی از معدود موجودات خانواده و طایفه است که یک عکس استودیویی قاب‌شده از خودش روی کمد اتاقش گذاشته. فکر می‌کنم (مطمئن ام) بیزاری من از لباس خریدن و عکس گرفتن تقصیر اوست چون همیشه یکی از این آدم‌ها در محیط کافی ست تا تمام پتانسیل‌های موجود را هورت بکشد. امکانات و فضا واقعاً جوابگوی بیشتر از یکی، از این گونه نیست. حتی اگر آدم اهل رقابتی بودم و می‌خواستم رقابت کنم هم قطعاً بازنده می‌شدم، به‌علاوه این خطر حتمی وجود می‌داشت که همگی زیر تلی از لباس‌های بی‌مصرف و بدلیجات رنگ به رنگ دفن شویم، چون همان خارج از رقابت هم یکی دو بار که یک تیشرت معمولی یا وقتی موی بلند داشتم کِش سر، یا دمپایی روفرشی برای خودم خریدم، تا رسیدم خانه آدرس پرسید و رفت عین همان‌ها را برای خودش خرید و اگر هم پیدا نمی‌کرد می‌آمد خریدهایم را از چنگ‌ام در می‌آورد. مثلاً یک بار قدیم‌ها که داشتم توی خیابان می‌لرزیدم رفتم بالاجبار یک کاپشن برای خودم خریدم. در بازگشت به منزل آدرس پرسید و رفت بخرد ولی آن رنگی که من خریده بودم پیدا نکرد و در بازگشتِ دوباره به منزل آن را مال خودش کرد و بی‌شوخی هر بار خواستم چیزی را که خودم خریده‌ام بپوشم التماس کردم به‌م بدهد و وقتی برگشتم به‌ش پس دادم. گاهی از بعضی چیزها مثل سوئی‌شرت سه چهار تا با رنگ‌های مختلف می‌خرد و انبار می‌کند. برای همین من خیلی می‌ترسم و هر وقت می‌خواهم لباس بخرم به این فکر می‌کنم که حتی کمدهای اتاق من، و اتاق مادرم در خانه‌ی سر کوچه هم از کفش و لباس‌های او در حال ترکیدن است و اصلاً جا ندارم لباس بخرم و در این بی‌جایی مصلحت نیست، و همان مانتو و کاپشن ده سال پیش‌ام که جیب و زیربغلش را رفو کرده‌ام خوب است. این شده که من و آن یکی خواهرم مثل تهیدستان با لباس‌های مندرس یا هزار بار دیده‌شده می‌گردیم و در مجالس و مهمانی‌ها که وی مثل دختر هفده‌ساله‌ی پر شر و شوری که تازه دارد جهان را کشف می‌کند و چشمانش می‌درخشند هر پانزده دقیقه یک بار لباس و گل سر و زینت‌آلات عوض می‌کند، شبیه عمه اقدس و خاله‌بزرگه‌ی جاسنگین ایشان به نظر می‌آئیم.

...آن بار هم سایت تخفیفان را بالا پایین می‌کردم که دیدم روی بلیط سفر یک روزه‌ی ماسوله تخفیف خورده. قیمتش خیلی خوب به نظر می‌آمد. بعداً در طول سفر متوجه شدیم این تخفیف به معنای این است که ناهار پای خودمان است و وقتی گروه را بردند رستوران هر کس الویه و کوکو نیاورده بود و خواست غذای رستوران بخورد خودش پول غذای خودش را می‌دهد. سفر یکِ نیمه‌شب آغاز می‌شد. اسنپ گرفتیم و خودمان را رساندیم میدان آرژانتین. راننده حسابی ماشینش را گرم کرده بود و نمی‌دانم چه تمهیدی اندیشیده بود که فقط گرم نبود بلکه ماشین مثل سونا شده بود و مملو از قطرات بخار داغ بود و همان بوی کپک‌مانند و زننده‌ی سونا و بدن‌های پخته را هم می‌داد. خودش یک آستین‌کوتاه نازک قهوه‌ای پوشیده بود و یک کاپشن نایلونی را هم مثل کمربند دور کمرش جاساز کرده بود برای مواقعی که شاید مجبور شود از سونا بیرون برود. سر و صورت و سر کم‌مویش عرق کرده بود. تا مقصد نیم ساعتی راه بود و من و مادرم مجبور شدیم در همان حالت نشسته تا جایی که دایره‌ی عمل داشتیم و دست‌مان کش می‌آمد از تن هم لباس در آوریم که موقع پیاده شدن خیس نباشیم. وضعیت عجیبی بود. پراید محقری که در یک شب زمستانی در خیابان‌های خالی برای خودش می‌رود و ازش بخار بلند می‌شود.


اسم‌مان را دم در اتوبوس جاده‌پیما به پوریا نامی گفتیم. از روی زنگ صدا، صدایش را شناختم؛ تلفنی با خودش صحبت کرده بودم و وقتی گفتم از روی سایت تخفیفان شماره‌ی شرکت را برداشته‌ام گفت نه پس، خو از کجا می‌خواستی برداری؟ این هم به هر حال یک جورش است. اسم ما دو تا را علامت زد و سوار شدیم. مادرم چون پادرد دارد (همیشه تأکید می‌کند پادرد که نه، پاهاش ضعف می‌رود و سنگین می‌شود و زانوها زق زق می‌کنند و راه رفتن سختش است. علائم تنگی کانال نخاعی) موقع سوار شدن به اتوبوس همیشه باید با دو دست میله‌های دو طرف را بگیرد و باسن را تا حد امکان عقب بدهد تا بتواند پاهای سنگین‌شده‌اش را بلند کند و برود بالا. اگر با هم باشیم همیشه من می‌دوم اتوبوس را نگه می‌دارم تا برسد و می‌گویم اول او برود بالا و طی این مراحل یک حفاظی دورش ایجاد می‌کنم تا وسط بالا رفتن کسی با عجله نخواهد سوار شود و نرود خودش را بکوبد پشت مادرم و بیندازدش.
تا سوار شدیم یک جایی جلو ملوها پیدا کردیم نشستیم. خانوادگی این جوری ایم و تقریباً غیر ممکن است سوار اتوبوس جاده‌پیما بشویم و زیادی عقب برویم مگر این که مجبورمان کنند از در پشتی سوار شویم که نفهمیم چی شد. عقب‌ها جای ما نیست. من خودم در تمام اتوبوس‌ها اغلب سمت راست و ردیف‌های جلو یا میانه می‌نشینم. خودم را روانشناسی کرده‌ام و فکر می‌کنم این کارم ناشی از هراس دائمی، روحیه‌ی نگهبانی، نجوشیدن، کم‌توقعی یا اصلاً بی‌توقعی مفرط از بشر و خالق بشر و مافیها ست. از طرفی از همان دوران مدرسه احساس می‌کردم عقب رفتن در تمام ردیف‌ها چه ردیف‌های نیمکت چه صندلی‌های اتوبوس کار اشتباه و آنورمالی ست و آدم را از حالت خودکنترلی خارج می‌کند. باید جلو و در بطن مسئله یا در دیدرس باشی و بتوانی روی همه چیز و خودت کنترل داشته باشی و بهتر ببینی و بشنوی و از کلیت فضا جدا نشوی. مضاف بر این، بیشترِ حرف زدن‌ها و شلوغ کردن‌ها و دیوانه‌بازی‌ها و خلاف‌ها آن عقب‌ها اتفاق می‌افتند برای همین "عقب" یا "ته" همیشه تا حدودی برای من ترسناک هم هست. چند باری در مدرسه عقب را امتحان کردم و از سر و صدا و پرت و پلاها و شوخی‌های رکیک دخترعقبی‌ها دوّار سر گرفتم. عقب نشستن یعنی دور از چشم بودن، قاطی شر شدن و بیشتر در معرض دیوانه‌ها بودن. اگر جلو باشی به وضعیت حاضرباش نزدیک‌تر ای و راه گریز بیشتری داری. این را فراموش نکن سرباز.

هوا تاریک بود و هر کسی مشغول بغل‌دستی خودش بود تا ظرفیت اتوبوس تکمیل شود و تمام ثبت‌نام کرده‌ها بیایند و راه بیفتیم. جلوی من و مادرم دو زن نشسته بودند و پیدا بود با هم غریبه اند. سرشان را محکم چسبانده بودند به پشتی صندلی و گاهی یک حرکت‌ها و صداهای خفیفی که مثلاً از تعارف کردن تخمه یا سلام کردن برای سر صحبت را باز کردن خبر می‌داد از سمت‌شان می‌آمد. در صندلی‌جفتی بغل دست ما هم دو زن نشسته بودند. یکی‌شان میانسال و نزدیک شصت بود با موهای بلوند و صورت سرخ و سفید و بشاش. حتی وقتی چشمانش بسته بود صورتش بشاش بود. پیدا بود همین چند وقت پیش از یک مسئولیت سنگینی مثلاً زفت کردن دو تا بچه، کارمندی یا چیزی شبیه این‌ها آزاد شده و خیلی انرژی مثبت دارد و یک پکیج کامل آرامش درونی به وی هدیه شده است. مانتو و شالش را که تمام مدت باز و رها اطرافش افتاده بودند با نارنجی و فسفری ست کرده بود. این ست نارنجی فسفری مخصوص کسانی ست که دست‌کم سالی یک بار استانبول و دوبی می‌روند و علی‌رغم سن و سال، سرحال و باشگاه‌برو هستند و به خودشان می‌رسند. یعنی ممکن است طرف نرود یا نرفته باشد و هیچ کدام این‌ها نباشد ولی ست نارنجی فسفری با رگه‌هایی از سرخابی در طرح تیشرت، برای زن ایرانی با موهای بلوند و هایلایت، فرمول استانبول و دوبی است. حتی خواهرم که عموماً از این رنگ‌ها نمی‌پوشد موقع سفرهای "خارجِ نزدیک" به فسفری و سرخابی و نارنجی شبرنگی متمایل می‌شود. بالاخره طرف می‌تواند چند سال فرمول را رعایت کند تا آخرش بالاخره تبدیل به چیزی بشود که فرمول‌ها برایش فراهم کرده‌اند.
آن یکی زن هم همان سن و سال را داشت و با این که او هم روی فرم بود و "بچه‌های باشگاه" از دهنش نمی‌افتاد و شال‌ومانتو-باز بود ولی پیدا بود که دخانیات و احتمالاً الکل سایه‌های تیره‌ای روی صورتش انداخته، گونه‌هایش را آویزان و دور چشم‌هایش را کدر و دندان‌هایش را زرد کرده‌ است. پوستش مثل دوستش نمی‌درخشید برای همین از یک مدل آرایش عجله‌ای و متشتت کمک گرفته بود و بنا بر آن طرز عجیب و غریبی رژ لب زده بود که طی آن ناشیانه یک لب دیگر پایین و بالای لب اریجینال‌شان می‌کشند و این طور به چشم می‌آید که دور لب‌شان را دواگلی مالیده‌اند. از همان اول زیاد با وجود این خانم در کنار خودمان حال نکردم و نگاهم را آن طرف نمی‌انداختم چون این جور ناجوری‌های آرایشی و ظاهری عصبی‌ام می‌کنند و نباید زیاد چشمم به‌شان بیفتد چون احساس اضطرار شدید می‌کنم که مثلاً با دستمال دور لب طرف را تمیز کنم یا اگر موهایش به هم ریخته و بیگودی‌پیچیده و فر خورده و کوتاه و بلند است با قیچی اضافه‌هایش را بزنم، و چون نمی‌توانم این کارها را بکنم و می‌دانم که مطلقاً به من مربوط نیست، خیلی به‌م فشار می‌آید و باید صحنه را ترک کنم. برعکس، این زن که حالات بیقراری هم داشت خیلی علاقه داشت با ما حرف بزند چون دوستش چشمانش را بسته بود و تقریباً خواب بود (با لبخندی که صورتش را کاملاً پهن کرده بود) و این هم پیدا بود از آن‌ها نیست که ساکت سر جایش بنشیند. با کوچک‌ترین صدا یا حرفی که از کسی ساطع می‌شد سرش را تند و محکم به عقب اتوبوس می‌انداخت و انگار کسی او را صدا زده باشد راه می‌افتاد می‌رفت بالای صندلی‌ها با این و آن حرف می‌زد. بالاسر صندلی جلویی ما هم رفت و بعد از یکی دو دقیقه چیز جالبی کشف کرد چون جیغ کشید و سریع یک قدم به سمت صندلی ما برداشت تا داستان را جلو جلو تعریف کند. خیلی خودمانی و بدون آن که لازم بداند مقدمه بچیند یا خودش را معرفی کند، انگار که دارد برای فک و فامیل و آشناهایش چیزی تعریف می‌کند با دست اشاره کرد به جلویی‌ها گفت این دو تا بدون این که اصلاً همدیگه رو بشناسن یا دیده باشن، اتفاقی نشسته‌ن کنار هم و فهمیده‌ن که دقیقاً هم‌سن هم اند و اسم‌شون هم یکی ئه. یکی از آن دو تا که روی صندلی بیرونیِ کنار راهروی وسط اتوبوس نشسته بود و سرش را چرخانده بود عقب و به سختی از بالای شانه‌ی چپ‌اش ما را می‌دید با لحن دقیق و شمرده و صدای آرام انگار دارد معمایی را می‌شکافد گفت اسم من فرانک ئه اسم ایشون هم فرانک ئه، من پنجاه سالم ئه ایشون هم دقیق پنجاه سالش ئه، من مجرد ام ایشون هم مجرد ئه، من کارمند ام ایشون هم کارمند ئه، دقیقاً هم هم‌قد ایم، هر دو هم تو خونه مجردی تو سهروردی زندگی می‌کنیم. آن یکی فرانک که کم کم خودش را انداخته بود روی این یکی فرانک و کله‌اش از کنار صندلی هویدا شده بود با صدای آرام‌تری که با بستن چشم‌ها به حالت تصدیق همراه شده بود همه‌ی این‌ها را تأیید کرد. من که نیم‌خیز شده بودم و به خاطر دل گوینده چنان دقت‌ام را به کار گرفته بودم انگار آخر پوآرو ست و قرار است همه چیز معلوم شود، بی‌اراده گفتم عجب، چقدر جالب. واقعاً هم جالب بود. این روزها آن قدر سرنوشت کم‌کار است که این همه تشابهات نشان می‌داد واقعاً چرخ کائنات برای این دو عزیز چرخیده و یکی درست عین خودشان به‌شان ارزانی داشته. من حتی داشتم خودم را هم در این دو می‌دیدم. زنان مجرد پا به سن گذاشته‌ای که قد متوسط و استخوان‌بندی ظریف و صورت‌های باریک و تجرد و بچه‌دار نشدن، نمی‌گذارد سن اصلی‌شان دیده شود. برای خودشان تنها و بی‌حاشیه زندگی می‌کنند و سفر می‌روند. البته من به هیچ عنوان آدم ظریف و صورت‌باریکی نیستم ولی صورتم سن واقعی‌ام را لو نمی‌دهد. خواهرهایم هم همین طور هستند. در پنجاه سالگی نهایتاً چهل ساله به نظر می‌رسند و منِ سی و شش ساله نهایتاً سی و یکی دو به نظر می‌آیم و اگر سال‌ها بعد روزی برای پر کردن تنهایی وسیع و ابدی‌ام بخواهم با اکیپ بروم ماسوله، و در یک اتوبوس تاریک و پر از غریبه کنار کسی بنشینم که هم‌اسم و هم‌قد و هم‌سن و هم‌مسلک من است قطعاً ذوق می‌کنم و قطره اشکی هم شاید فشاندم.

Saturday, November 10, 2018

من، آن کبوتری که از دهان تو آب می‌خورَد

شخصی، طبیعت‌محور


دوست‌ام خبر مرگ نابه‌هنگام یکی از نزدیکان جوان‌اش را داد. در غربت که خودش یک زمستان واقعی ست باید تک و تنها بار ببندد برود یک شهر دیگر، در خاکسپاری شرکت کند صورت‌اش را به صورت‌های داغ اعضای فامیل بچسباند و بعد دوباره تنها برگردد خانه. اینجا که بود یک بار هم با هم بیرون نرفتیم، حتی تا ونک و حالا که رفته ساکن غربت شده تازه از طریق فیسبوک و اینستا و غیرو صمیمی شده‌ایم... نه خیلی حالا البته، چند سالی هست، و نه خیلی تازه، مدت‌ها. یک بار آمد محل کارم (آن موقع دوران خریت‌ام بود و در یک دفتر نشر کار می‌کردم) عکس‌هایی را که گرفته بود نشان‌ام بدهد. یادم هست از لباس‌های زنانه روی بند عکس گرفته بود، و من گفتم برایش چای بیاورند و خودم هم یک ساقه طلایی داشتم باز کردم تعارف کردم. هنوز که هنوز است می‌گوید ساقه طلایی به من دادی... من توقعی نیستم ولی انگار خودش با شکلات مرسی آمده بود. حالا نسبت به زمانی که نزدیک بود و هفته‌ای یک بار در کلاس طراحی همدیگر را می‌دیدیم بیشتر می‌شناسم‌اش. دوست داشتم دست‌ام می‌رسید و یک ضماد از روغن‌های گرم وَ معطر به عطر تابستان‌های وطن روی قلب سردشده‌اش می‌گذاشتم و یک حریر دستبافت زنان محلی روی صورتش می‌کشیدم که اشک‌هایش را پاک کند. جای این‌ها را ناچار استیکرها پر می‌کنند... آن هم که اشتباهی استیکرِ لبخند رضایت فرستادم.
عکسی از درختان پشت پنجره‌اش فرستاد و نوشت این هم برای تو. نوشتم: بگردم چقدر قشنگ شده‌ن، و تازه با دیدن درختان تصویر مرگ و زندگی پیش چشمان‌ام واقعی شد و گریه‌ام گرفت. چقدر زیبا هستند؛ دو روح بلند و بزرگوار که از بدنه‌ی خیس و تیره‌شان قطرات درشت طلا آویخته‌اند. پائیز همه جا زرد و طلایی نیست. پائیزِ درخت اینجاییِ من خشک و چروکیده است. خبری از زرد درخشان نیست. قهوه‌ای پلاسیده و سبز افسرده. نوک برگ‌هایش می‌سوزند و در خلال گذر به زمستان همه‌شان دانه دانه می‌افتند و درخت لخت می‌شود. چنان برهنه که من را می‌ترساند. آن قدر خشک و خالی که شک برم می‌دارد؛ نکند این درخت دیگر جوانه نزند. خیلی می‌ترسم. یکی از ترس‌های واقعی‌ام این است که دیگر جوانه زدن‌اش را نبینم و بدون خداحافظی برود.
همیشه به چیزی نیاز دارم که بدان چنگ بزنم و اگر چیزی نباشد جای خالی را ترس پر می‌کند. یک زمانی خیلی تحت فشار بودم (آری فشار، چون هنوز نمی‌دانستم باید جوانی‌ام را درست خرج کنم و درست‌اش این نیست که فکر و خیال کنم و به حرف دیگران اهمیت بدهم)... آن موقع‌ها شبکه‌ای به نام فارسی وان وجود داشت. یک سریالی را شروع کرد به دادن. سریال کلمبیایی بود و خیلی زود ربط پیدا کرد به مراکش و از قسمت دوم سوم مثلاً در مراکش و بین خانواده‌های مسلمان عرب می‌گذشت و این جالب بود. به این سریال درپیت وابسته شده بودم و یک شب که صدای آهنگ تیتراژش را شنیدم و بلند شدم تا از اتاقم بروم بیرون و به هال برسم، این فکر از سرم گذشت که اگر این سریال تمام شود من چه کار کنم؟ این خیلی برای خودم عجیب بود و فکر کردم شاید از شدت تنهایی آسیب مغزی دیده‌ام. این همه سریال‌های خوب و شرلوک هولمز و پوآرو و کیف انگلیسی و روزگار قریب به سرم نینداخته بودند که اگر تمام شوند من چه کار کنم. شاید مرگ را نزدیک می‌دیدم و شاید به‌سادگی به این دلیل بود که پخش کلمبیایی‌ها یک سال طول می‌کشید و من هم خوش‌ام آمده بود برای بطالت‌ام برنامه‌ی بلندمدت داشته باشم. ولی به هر حال درپیت بود. گاهی آدم می‌فهمد خودش هم خودش را خوب نشناخته. حتی یک بار خواستم حرف‌اش را پیش بکشم و درباره‌اش با کسی حرف بزنم و چون کسی را نداشتم به دندانپزشک‌ام که داشت آماده می‌شد دندانم را عصب‌کشی کند گفتم فلان سریال رو می‌بینید؟ گفت از همون سریالا که طرف دنبال پدرش می‌گرده؟ نع. من این خزعبلات رو نمی‌بینم، چی ئه همه‌ش یا پدر دنبال پسرش می‌گرده یا پسر دنبال پدر... دهنت رو باز کن.
شکر خدا قبل از این که سریال به نیمه برسد دیگر برایم مهم نبود و دنبال نمی‌کردم (طبق معمول) ولی آن احساس چند هفته‌ای که؛ چیزی هست، حتی یک چیز بی‌ربط، ولی چیزی دارم که من را به چیزهایی وصل می‌کند و حس وابستگی به من می‌دهد، هنوز گوشه‌ی مغزم هست.

حال ببینیم درخت اینجاییِ من کی‌ست

فکر می‌کنم صاحب‌اش هستم. مطمئن ام که این طور است. ندیده‌ام کسی به او رسیدگی کند یا حتی یک نفر به او خیره شود. هیچ چشم منتظری در بالکن‌های حیاطی که او درش هست نیست. هیچ چشمی به او دوخته نمی‌شود جز چشم من. هیچ آغوشی را ندیده‌ام که او را بغل کند. هیچ دستی بر تنه‌اش کشیده نشده و هیچ حوری‌پری دامن‌پوشی هرگز در این سی سال زیرش ننشسته است. محبوب دست‌نخورده‌ی من که در رویا چراغانی‌اش می‌کنم و بساط چای و آش رشته کنارش پهن می‌کنم و در گوش‌اش نجوا می‌کنم و بینی‌ام را به چهره‌ی زبر و صمغ‌آلودش می‌چسبانم و بوی تند پوسته‌اش را نفس می‌کشم.
زمستانِ گذشته همان "ترس خشک شدن" غالب شده بود و هر روز با نوحه‌سرایی سر بقیه را می‌خوردم و ده دقیقه یک بار از مادرم به عنوان یک متخصص، می‌پرسیدم این درخت خشک شده یا نه؟ و بعد زوزه می‌کشیدم.
برف شدیدی که آمده بود شاخه‌ی درخت حیاط خودمان را شکانده بود و بعد از آب شدن برف‌ها و در مجاورت باد سرد و خشک، ظاهر درختان تبدیل به اسکلت شده بود. از نگاه تیز همسایه‌ها معلوم بود می‌خواهند درخت را بکنند. یک شب با چهارپایه و کارد و کاتر و مشمع و متر و کِش (بله، کِش) رفتم پایین و روی چهارپایه‌ی لق ایستادم و با سختی شاخه‌ی شکسته را جدا کردم و محل شکستگی را با پلاستیک پوشاندم تا هوا نکشد و دور پلاستیک کش انداختم. شاخه سنگین بود، به زحمت کشیدم بردم بیرون توی کوچه گذاشتم و برگ‌های حیاط را جارو کردم تا آسیب درخت و به‌هم‌ریختگی‌ها همسایه‌ها را جری‌تر نکند و سر درخت عقده نکنند. سنگینی نگاه‌های "آخی طفلکی، ما که بالاخره این رو می‌زنیم می‌ندازیم"مانندی را از توی تاریکی بالکن طبقه‌ی اول احساس می‌کردم. مو و لباس و جیب‌هایم را تکاندم. درخت خاصی بود که هیچ کجا مثل‌اش را ندیده بودم و اسمش را نمی‌دانستم. بهارها شکوفه‌هایی به رنگ ارغوانی روشن می‌داد و شکل برگ‌هایش شبیه برگ‌های نیلوفر آبی بود در اندازه‌ی کوچک. شکوفه‌ها که می‌ریخت (عجوزه‌ها از این باران رنگین با عنوان کثیف‌کاری یاد می‌کردند)، برگ‌های تازه و شفاف‌اش سفت می‌شد و از مادگی به‌جامانده از شکوفه‌ها غلاف در می‌آورد. غلاف‌های نازک و کوچکی شبیه به غلاف نخودفرنگی. این غلاف‌ها نارنجی بودند و انگار درخت‌مان عروس می‌شد و هزار گوشوار نارنجی گوش می‌کرد. بعد غلاف‌ها دو سه سانت قد می‌کشیدند و عروس شبیه چلچراغ می‌شد و بعد آویزها کم‌کم آب از دست می‌دادند و شبیه اصغر آقا می‌شدند تا این که کامل خشک می‌گردیدند و نوبت ریزش دوم می‌رسید. آن شب هم غلاف‌های خشک و نارنجی همه جا در من ریخته بودند و شته‌های یخزده توی گوشم رفته بودند. از تنه‌اش عکس گرفتم و با متر قطر تنه را اندازه زدم. می‌خواستم فردا همسایه‌ها را تهدید کنم که این درخت فلان سانت قطر تنه‌اش است و اگر درخت را بزنید به شهرداری گزارش می‌دهم. فکر می‌کردم با این کار جلوی قطع شدن‌اش را می‌گیرم. فردا تهدیدم را در قالب یک نقشه به‌شان منتقل کردم و گفتم به یکی از نمایندگان مجلس هم در تلگرام پیغام داده‌ام و قطر تنه و عکس‌ها را فرستاده‌ام و به‌ش هشدار داده‌ام که چنین دسیسه‌ای در جریان است. این کار را کرده بودم، نماینده (علی آقا) قول داد کسی را بفرستد برای شنیدن حرف‌های من و بازدید از درخت. همان طور که حدس می‌زدم آن شخص هرگز نیامد. شاید جایی در میانه‌ی راه به یکی از دره‌های تهران سقوط کرد یا شاید هرگز از منزل راه نیفتاد. یکی از بیرون، شاید که نه حتماً به این حرکت شاذ من می‌خندد. شاید خودم هم بخندم ولی این یک سِیر است که اگر می‌خواهی به خودت و دیگران ثابت کنی چیزی برایت اهمیت دارد باید آن را طی کنی. باید کارهایی انجام بدهی که گاهی از هر نظر خنده‌دار و مسخره و بیش از حد است. چاره‌ای نیست. اگر قرار است پیگیری کنی باید پیگیر باشی.

دردشان چه بود

می‌خواستند باغچه را کوچک کنند و درِ اصلی را ریموت بگذارند تا بشود درِ اختصاصی پارکینگ، و یک درِ کوچک جدید مخصوص رفت و آمد در دیوار درست کنند، کاملاً شبیه یکی از کارهای مش‌مهدی در فیلم اجاره‌نشین‌ها؛ به‌ش گفتند یه پنجره اینجا کار بذار، و او هم با کلنگ دیوار خانه را سوراخ کرد.
درخت مزاحم بود. همین که نقشه‌شان این بود و درخت در نقشه زیادی بود قلب‌ام را می‌شکست. گفتم موافق نیستم، و اگر هم درِ جدید بگذاریم و کسی از جایی که حالا دیوار است وارد شود یک تغییر مسیر جزئی کسی را نمی‌کشد. داخل می‌شویم و وقتی به باغچه رسیدیم کافی ست یک قدم را کج بگذاریم و لبه‌ی باغچه را رد کنیم و سپس به راه خود ادامه دهیم. مهندسین عربده کشیدند که نه، راه باید مستقیم باشد. آری، عُموم به راه‌های مستقیم علاقه دارند، می‌خواهند بعد از وارد شدن مستقیم پیش بروند. بحث‌ها به نتیجه نمی‌رسیدند. آخرین حرف‌ام این بود که تا بهار صبر کنیم. فکر می‌کردم اگر درخت شکوفه کند دل سیاه این‌ها نرم خواهد شد.

آخر یک روز درخت را زدند. من تازه از خواب بیدار شده بودم و منگ بودم. صداهایی شنیدم و دویدم پشت پنجره. تا پنجره را باز کنم و فریاد بکشم؛ نزن گوساله، یک حرامی درخت را با اره برقی انداخت. در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن، من خود به چشم خویشتن دیدم که جان‌ام می‌رود. دلم می‌خواست به پشت بیفتم و غش کنم و سر بر شانه‌ی کسی بگذارم های های گریه کنم، ولی در این رنج هم تنها بودم. با بدبختی و درد لباس بیرون پوشیدم و لرزان لرزان خودم را رساندم پایین. خیلی دیر بود و تازه کارگری که درخت را انداخته بود شاکی بود که چرا من این جوری شلوغ کرده‌ام و دائم توی تنه‌ی پُر و زیبای مرحوم را نشان می‌داد و می‌گفت ببین، خشک شده بوده، پوک شده!
سر آن یکی درخت مرحوم حیاط هم همین را گفتند. اوایل دهه‌ی هشتاد مرد میانسال همسایه که همیشه با صورت گل‌انداخته و شادی زیرپوستی از باکو می‌آمد، این بار با زنش از مکه آمد و همین که رسید انگار کک به تنبان‌اش افتاده بود... بدو بدو درخت عرعر حیاط را که زیبا و گرد و سایه‌گستر بود و تمام سال حیاط را از رشته‌های نگین‌دارش فرش می‌کرد، هرس کرد ولی جوری هرس کرد که تقریباً چیزی ازش نماند و فرداش هم طوفان شد و درخت ترک خورد و افتاد و وقتی بریدندش، گفتند از درون خالی شده بود. چون خارج از باغچه بود جای‌اش را هم موزائیک کردند تا ماشین‌ها راحت‌تر آمد و شد کنند... آخر نزدیک در بود، خوش‌آمدگوی مهربان و چشم‌نواز من. این خود درد مضاعفی بود چون تا وقتی ریشه در دسترس بود اندک امیدی هم بود ولی همه چیز زیر موزائیک دفن شد. من هنوز آن موزائیک را مثل سنگ قبری نشان‌کرده به بچه‌های‌مان که آن زمان‌ها نبودند نشان می‌دهم و یادی از درختی می‌کنم که سال‌ها مثل یک دوست، یک شاهد آنجا بود و دریغ که یک عکس هم ازش نداریم. مرد همسایه، روز بعدش و قبل از این که هنوز وقت‌اش شده باشد ریسه‌ها و پارچه‌ی خوش‌آمدگویی ورودش از مکه را جمع کنند سکته‌ی مغزی کرد و کاملاً کج و معوج شد و تا پایان عمر (همین پارسال) دیگر نتوانست باکو برود، فکر کند و حرف بزند و حتی وقتی پسرش جلوی روی‌اش سکته‌ی قلبی کرد و مرد نفهمید چه خبر است و واکنشی نشان نداد... و من که خبر موثق ندارم ولی حدس می‌زنم این همه به خاطر نوعی نفرین درختی ست. یعنی ترتیب حوادث این طور شد که؛ از مکه آمد، درخت را هرس کرد، درخت افتاد، حاجی فلج مغزی شد.
این بار هم که این یکی درخت را زدند، چند روز بعدش گردنبند طلای کت و کلفت زن همسایه را که شخصاً رفته بود عزرائیل آورده بود بالا سر درخت، جلوی در از گردن‌اش کشیدند بردند. درست نبود خوشحال بشوم ولی شدم (تقریباً بندری می‌زدم) چون خوشحالی‌ام که دست من نیست. من خوشحال بودم و راست‌اش را بگویم هنوز هم هستم و تا ابد خوشحال خواهم بود. خوب‌شان شد. انتقام سختی که کائنات پس از قطع درخت (چه تر، چه خشک، چه از درون خالی و پوک) از مسببان می‌گیرد مایه‌ی خرسندی و قوت قلب من است، چه اگر من توان‌اش را ندارم جلوی این‌ها را بگیرم و زمانی سن‌ام کم بود و حالا هم حرف‌ام برو ندارد و گیر پیران خودرئیس‌پندار افتاده‌ام، چوب خدا هم بی‌صدا ولی کاری فرود می‌آید و به کمر این‌ها می‌زند. این دیگر چوب نیست البته، خنجر است ولی الهی صد هزار مرتبه شکر.

در آ که در دل خسته توان در آید باز

زمستان پارسال هم، سر این درخت خونه‌پشتی طاقت‌ام طاق شد و رفتم زنگ درشان را زدم. در را باز کردند و چند قدم رفتم تو. خانه جنوبی ست. راهرو گشاد و دلباز بود و نور روز از شیشه‌های نما به داخل نفوذ کرده بود. بعد از فضای ورودی دو سه تا پله‌ی پهن و کوتاه وجود داشت و یک صفه که به در شیشه‌ای طبقه‌ی اول می‌رسید. مرد چهل‌ساله‌ی جذابی از لای در شیشه‌ای منتظر بود ببیند در را برای چه کسی باز کرده. درواقع جذاب را مطمئن نیستم ولی با بازیگر سریالی که همان موقع‌ها به طور هفتگی از یکی از شبکه‌ها دنبال می‌کردم مو نمی‌زد. همان چهره، همان دندان‌ها، همان موها، همان ریش سیبیل خالی و غیر یکدست، همان قد متوسط، همان فرم بدن، همان نگاه، همان لبخند، همان تورفتگی‌های کنار لبخند و چال صورت، همان ابروها، همان اخم نمایشی، همان چانه و دماغ، همان پیشانی، همان مدل لباس پوشیدن، همان بادی لنگوئیج. خیلی عجیب بود و نزدیک بود نعره بزنم. من هیچ‌وقت ساکنین این حیاط را ندیده بودم و فکر می‌کردم ارواح در خانه زندگی می‌کنند که هیچ وقت پیداشان نیست و آشغال‌های حیاط را سال تا سال جارو نمی‌کنند ولی حالا انگار رفته بودم دم در سریال و آن داخل هم ماجراهای سریال در جریان بود. با تی‌شرت خاکستری و شلوار گرمکن گشاد سرمه‌ای، شانه‌های بالاداده برای نشان دادن سوز اواخر زمستان، دهان باز و لبخند مبهوت سینمایی، دندان‌های درشت و دست‌هایی که از آرنج خم گردیده و مردد جلوی سینه قفل شده بودند برای تعجب ناشی از دیدن غریبه‌ای که ناگهان وسط فیلمنامه ظاهر شده... باید اسکار بازیگری می‌گرفت. من هم جا خورده بودم و دهان‌ام باز مانده بود و نزدیک بود بگویم سایمون تو اینجا چی کار می‌کنی؟ عینکی شدی؟ ولی به خودم مسلط شدم. گفتم همسایه‌ی کوچه‌بغلی هستم ولی نزدیک‌تر از آن چه فکر می‌کنید. شماره پلاک دادم. شناخت و گفت آهان ساختمان آقای ساسونیان... من با پسرهاشون همبازی بودم. معلوم شد خودش هم از قدیمی‌های محله است و بعدتر توضیح داد فرزند کسانی ست که ساکن قدیمی این خانه بوده‌اند ولی بعد در محله جا‌به‌جا می‌شوند و خودش بعد از ازدواج دوباره به این خانه برگشته و مستأجر است. یک دختر کوچک و یک پسر کوچک‌تر به صحنه اضافه شده بودند و از دم در به حرف‌های پدرشان که دمپایی پوشیده بود و چند قدم به پله‌ها نزدیک شده بود گوش می‌دادند. از توی خانه آشوب خانه‌تکانی و حجم پرده‌های بازشده روی زمین و بوی تاید و شوینده و روشنایی مخصوص دم سال نو پیدا بود ولی درخت من در چشم‌انداز نبود. معطل نکردم و در چند جمله به‌ش فهماندم تنها دلخوشی من این درخت حیاط شما ست، منظره‌اش جواهر ما ست و خیلی دوست‌اش داریم و نگران ایم خشک شود. با لبخند مجهول‌اش گفت نه ما به‌ش آب می‌دیم، حواس‌مون هست، این درخت یه خرده دیر جوونه می‌زنه... آدم شریفی بود که فکر نمی‌کرد به من چه، به تو چه، به اون چه. نگرانی‌ام را درک کرده بود پس یعنی به من حقی برای نگرانی داده بود و بهتر از همه این که داشت دلداری می‌داد. آن قدر محکم و مطمئن دلداری داد که درجا احساس نگرانی از من دور شد و امید برگشت. کسی داشت با اطمینان به من می‌گفت درخت‌ام سبز می‌شود فقط کمی کند است. شاید مثل خودم. کند و با تأخیر. شاید مشکوک به ماندن یا رفتن، تردیدِ این که سبز بشود یا برای همیشه بخوابد... می‌فهمیدم‌اش. با این حال آن دلداری برای من کافی نبود و با جملات متفاوتی دو سه بار دیگر همان حرف‌های نگران ام و توروخدا مواظب‌اش باشید را زدم. باز هم کافی نبود و وقتی آمدم بیرون، جلوی همان در برای سبز شدن‌اش سمنو نذر کردم.

بیا که در تن مرده روان درآید باز

بهار آمد و ده روز مانده به پایان سال، جوانه زد. یعنی یک روز نگاهم به‌ش افتاد و گفت سلام من برگشتم، و من گریستم. بعد یک شب با نسرین و حمید نشستیم توی ماشین، حمیج هیراج گوش دادیم و خودمان را به تجریش رساندیم. از انتهای بازار سمنو خریدم و همان روبروی سمنوفروشی، دم خروجی صحن امامزاده صالح پخش کردم و سه تا برای همسایه‌ها و یکی هم برای خود سایمون اینا آوردم. سایمون خودش نبود، هیچ کس دیگر هم نبود و دخترش تحویل گرفت. دختر خردسال‌اش چشم و ابروی یک زن سی‌ساله را داشت. کلاً خانواده‌ی عجیبی هستند. حالا باید زنه را دید...

بعد از عید، از محل درخت قطع‌شده‌ی حیاط خودمان و باقیمانده‌ی تنه‌اش که آن قدر محکم بود که نتوانستند با بیل و کلنگ و لگد و ارّه برقی بیرون بیاورندش (چی شد؟ اون که پوک بود) و بعد قصد کردند دورش نفت بریزند تا پوک شود (خداوندا) و این یکی را هم از درون خالی کنند ولی نشد... آری، از همان جا صد ساقه‌ی جوان محکم جوشیده، همان‌هایی که سال‌ها پاجوش‌های ظریف درخت اصلی بودند ولی به خود اجازه نمی‌دادند در برابر بزرگترشان قد علم کنند. به راستی طبیعت را چه سرّی ست؟

با گران شدن دلار و ملار و تمام اقلام دیگر پول مادرخرج به تعویض یا کارگذاری در نرسید و باغچه تمام و کمال سر جای‌اش ماند و حتی اگر عدالت قرار بود (تمام و کمال) اجرا شود باید همه جا باغچه می‌شد و همگی در آن دفن می‌شدند... لیک اکنون که محبوب در مراجعه است و این ور هم پدر در قامت فرزند بازگشته است، و نوید نابودی جهان در چنگال طبیعت از میلیون‌ها سال پیش و پَس طنین‌انداز است، با دل قرص مادرخوانده‌ی درختان پشت پنجره‌ی دوست‌ام در برلین هم شده‌ام. با شاخه‌هایی زرین در پائیز. ریشه‌های‌شان در خاک، حتماً نزدیک ریشه‌های درخت من، ریشه‌های خود من و ریشه‌های دوست من. اصلاً همین ریشه است که لبّ تمام مطالب است.