Saturday, January 31, 2015

کاج

کاش سوار آن کشتی بودم که تو می‌رانی
شب‌ها آرزو می‌کنم خوابی را که می‌خواهم، ببینم
امروز باد شدیدی می‌آمد
باجه‌ی خودپرداز و خودسر و خودپسند آن وری رسیدش تمام شده بود (مگر ممکن است؟)، پول به کارت نمی‌رفت
(این جور وقت‌ها دوست دارم دست‌ام را به دیوار بگذارم و سرم را تکیه بدهم به دست وَ زاری‌کنان بگریم و یقه‌ی خودم را جر بدهم
ولی اگر این کار را بکنم همین مردم میکروبی و بوگندو که با دهان باز سرفه و عطسه می‌کنند وَ از تمدن فقط حق رأی را بلد اند، یهو سر خر را کج می‌کنند می‌آیند جلو می‌گویند این همه باجه‌ی دیگر هست
بابا من این باجه را انتخاب کردم و با من سرگرانی کرد
اگر این گریه ندارد پس چی گریه دارد؟)
باجه‌ی این وری تا من رسیدم دم‌اش یک پسر از این مهندس‌‌مانندها جلوتر رسید و چسبید به‌ش
همه چیز این کره‌ی خاکی دستمالی‌شده ست
منتظر ایستادم، باد داشت من را از زمین می‌کند
باد پیچید توی گوش‌ام و سر چرخاندم، خوشبختانه آفتاب چشم‌ام را زد
راه که می‌رفتم باد تصمیم‌اش را گرفته بود
مانتو می‌خواست از بغل فرار کند

حقوق‌ها زودتر از آن که فکر کنی از حساب‌ها فرار می‌کنند
حسابِ به ته‌رسیده احساس بدبختی خوبی به‌م می‌دهد
و پیروزمندانه به خودم می‌گویم تموم شد، تا قطره‌ی آخر بذل و بخشش کردی و از فردا باید گونی بپوشی
این یک لوپ است (مثلاً... وگرنه اصلاً لوپ چه کوفتی هست اصلاً؟)، که مثلاً قمرالملوک وزیری هم توش افتاده بود
هی می‌خواند، پول می‌گرفت، می‌داد به این و آن وَ سپس دست‌افشانی می‌کرد
می‌گویند در تنهایی و فقر مرد و فقط بقال‌های محل رفتند تشییع جنازه آن هم چون خرما آن زمان ارزان بوده
مردم می‌گویند کوه دماوند پیدا ست پس نتیجه می‌گیریم هوا تمیز است
خدایا مردم چرا این قدر خر اند؟ و ابله؟ و بی‌مقدار؟
این همه سال تکامل را نظاره کردی تا به جایی برسیم که "کوه پیدا ست، هوا تمیز شده، به به هوا بهاری شده؟"
برای من چه اهمیت دارد که کوه‌ها پیدا ست؟ من می‌خواهم راحت نفس بکشم
(بابا هر چی می‌خوام را به من نمی‌دهند ولی متأسفانه به بغل‌دستی‌م می‌دهند
تا ببینم و غصه بخورم (یارو قاطی کرده))
و روی آب‌دهن و ان‌دماغ هموطنان‌ام راه نروم
و طرف آشغال دست‌اش را محض رضای خدا یک بار بندازد توی سطل، شاید خوش‌اش آمد و ادامه داد

دوست دارم سوار یکی از آن برج‌های دوبی باشم
از آن بالا شهر بی‌هویتی را ببینم با منظره‌ای طبق فرمول
و همه‌ی این شیشه‌ها و فلزهای بی‌تاریخ که زیر آفتاب، لخت و یکدست اند
دورتر شن و ماسه ببینم وَ دریا
و فکر کنم چرا هر جا می‌رسم یکی قبل از من به‌ش چسبیده
تنها راه این است که مثل این کفش‌هایی که بندشان به هم گره خورده
مثل یک اثر ماندگار و جاودانی روی سیم برق کار گذاشته شوم
این کفش‌ها را آدم فضایی‌ها یا اعضای یک فرقه‌ی خاص با صرف وقت و انرژی زیادی روی محل مورد نظر کار می‌گذارند وگرنه آدم که دسترسی به آن جاها ندارد عزیز من
چه کسی می‌تواند یا می‌خواهد کفش خود را چنین جایی پرتاب کند؟
آن‌ها مانیومنت هستند
جای همه دقیق است و همه دوربین دارند وَ من هم یکی می‌شوم با دوربین تا از آن بالا تماشا کنم
ببینم بالاخره چی...
بله هنوز کلی سیم هست که اشغال نشده
ولی شرط می‌بندم مال محله‌ای که من نشان کرده‌ام اشغال شده

Wednesday, January 28, 2015

باید خورشید رو وقتی از رود گنگ بالا می‌آد ببینی

وقتی به مرگ فکر می‌کنم احساس‌ام از هر وقت دیگری واضح‌تر اه. به مرگ‌هایی که به نظرم خوب و درست می‌آن حسودی می‌کنم با این حال دوست دارم مرگ من به تعویق بیفته و به‌م فرصت بده تا کارام رو تموم کنم. دوست دارم مرگ‌ام خودخواسته باشه و سبک ولی یه عامل بیرونی داشته باشه. دوست ندارم خودم خودم رو بکشم. با کشتن مخالف ام، از دست اینایی که صحنه‌ی مرگ‌شون رو خونین و شنیع درست می‌کنن خیلی حرص می‌خورم. از اینا م که یه زهری قرصی چیزی می‌خورن و با دهن کف‌کرده از دنیا می‌رن تعجب می‌کنم. آیا این واقعاً آخرین تصویری ست که می‌خوای از خودت به جا بذاری؟ در مورد کثافت‌کاری شلیک گلوله هم که خودتون بهتر از بنده می‌دونید. این کارا هیچ صحیح نیست. اولاً بازمانده‌ها چه گناهی کرده‌ن که بیان خون و آب دهن و خرده پاش‌های مغز متلاشی آدم رو تمیز کنن؟ می‌خوای بمیری مثل آدم بمیر. اگر این شانس رو می‌داشتیم که یک جرم آسمانی به زمین اصابت کنه که عالی می‌شد ولی هنوز هم راه‌هایی هست... حتماً هست. مرگ خوب به چشم من با از هم پاشیدگی و ریز شدن مرتبط اه. سنت سوزاندن اجساد به نظرم متعالی می‌آد واس خاطر همین؛ که بدن رو از بین می‌بره و تبدیل به ذرات ریز می‌کنه. بعضی شبا از تصور این که مرگ من رو تبدیل به یه مشت غبار کنه که خارج از جو زمین تو هوا پخش بشه جوری مشعوف می‌شم که خواب از سرم می‌پره. بعضی وقتا که یادم می‌افته یه خدایی هم هست ازش می‌خوام من رو بر داره ببره سر یه کوه بلند و همون جا مولکول‌ها رو جدا کنه. این خودخواهی اه که بدن آدما رو بکنیم زیر خاک فقط برای این که بعداً بتونیم به قبرشون سر بزنیم یا فقط به این دلیل که سوزاندن رو بی‌حرمتی می‌دونیم. یه بار که از مدرسه اومده بودم جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم داشتم از شبکه‌ی چاهار یه تله تأتر انگلیسی می‌دیدم. یه مرد معروفی مرده بود و یه عده می‌خواستن طبق وصیت خودش جسدش رو بسوزونن. همسرش مخالف بود و می‌گفت اون یه چیزی واسه خودش گفته، من اجازه نمی‌دم این کارو بکنید. خلاصه همه نشسته بودن توی یه اتاق و جسد هم یه گوشه تو تابوت بود. نزدیکان متوفی مشغول بحث و جدل بودن و یه عده هم بلاتکلیف و منتظر بیرون وایساده بودن ببینن چی می‌شه. اتفاقاً من هم منتظر بودم ببینم چی می‌شه ولی از اون جایی که جلوی تلویزیون دراز کشیدن نوعی دعوت به خواب به حساب می‌آد قبل از این که آخرش رو ببینم خواب مرا در ربود و این یکی هم رفت قاطی باقی چیزایی که آخرش رو ندیده‌م.
به مردن از بیماری هم فکر کرده‌م ولی غیر از اون بخش‌هایی که هی سرفه می‌کنی و به نظر می‌آد خیلی حرفا واسه گفتن داری، زیاد مورد پسندم نیست چون بیماریا همه ناجور و عوضی اند. تحلیل رفتن در اثر بیماری حتماً درد داره و درد هیچ خوب نیست و مرگ رو زهرمار آدم می‌کنه. فشار هم خوب نیست. مرگ در اثر خفگی یا غرق شدن هم برام قابل هضم نیست ولی مثلاً در مواقع اضطرار یخ زدن بدک نیست. چیزی که کرخت کنه و بذاره بخوابی و تو خواب جان به جان‌آفرین تسلیم کنی مطلوب‌ترین مدل اه.
ولی اخیراً یه مدل سینمایی مرگ دیده‌م که بعد از مرگ قابل حسادت عوامل فیلم ملانکولیا گذاشته‌م تو لیست تا با تمرکز کردن، یونیورس رو به جهتی ببرم که نصیب‌ام کنه. مرگ فداکارانه کلاً مرگ درست و دلپذیری اه. مثلاً می‌خوان به عشق زندگی‌ت شلیک کنن و تو یهویی خودت رو می‌ندازی جلوی گلوله، به به... بعد یارو می‌آد دستت رو می‌گیره می‌گه آخه چرا؟ می‌گی زهرمار و چرا... دارم می‌میرما، حالا م باید سؤال تو رو جواب بدم؟ همین رو داری بگی؟ و بعد برای همیشه لب فرو می‌بندی. معلوم هم نیست اون که تیرش به آدم اصلیه نخورده چرا دوباره سعی نمی‌کنه طرف رو بکشه... به هر حال، مرگی که ازش خوش‌ام اومد مرگ جرج کلونی بود تو فیلم "جاذبه" که به شکل عجیبی درباره‌ی جاذبه‌ی جنسی جرج کلونی برای عموم زنان عالم نبود وَ درباره‌ی جاذبه‌ی زمین بود فکر کنم. دیدین که... حتی تمایلات آدما طبق مد پیش می‌ره. اگر اسم جرج کلونی بیاد یا دوربین علیرضا حقیقی رو نشون بده و خودزنی نکنی این شائبه پیش می‌آد که کلاً میل نداری و نمی‌دونی چی به چی اه.
بر گردیم به فیلم. البته فیلمنامه ما رو قانع نکرده بود که چنین مرگ فداکارانه‌ای واقعاً لازم باشه و خانوم ساندرا بولاک واقعاً در خطر مرگ ناشی از کمبود اکسیژن قرار داشته باشه (شرط می‌بندم منتقدان سینمایی‌مون یکی یه بار این رو گفته باشن) ولی هر چی بود حسادت من رو بر انگیخت. هی ساندرا بولاک می‌گفت نه این کارو نکن برای هر دو تامون اکسیژن هست ولی جرج می‌گفت نه بابا من خودم اصلاً دوست دارم این‌جا بمونم چون بی‌اندازه زیبا ست. اون پایین چی داره مگه؟ تو برو که دوست داری.
خودش رو از طناب رها کرد و همین طور که داشت دور می‌شد نگاش افتاد به زمین و آخرین جمله رو گفت و دل ما رو سوزوند.

Wednesday, December 24, 2014

از آبی تا سیاه

دیشب تولد فاطمه بود. سی هزار تومن فقط پول کیک دادیم. کی باور می‌کرد؟ یه زمانی به کیک پنج تومنی بی‌محلی می‌کردیم ولی حالا. از شیرینی‌فروشی‌هایی هم که اسم در کرده‌ن دیگه باید قسطی کیک خرید. جمعه‌ی قبل از تولدم که یک یک‌شنبه‌ای بود، متعلقات جمع شدن و برام کیک آوردن. ما واسه تولد اونا کیک می‌خریم، اونا واسه تولدای ما. فاطمه دو دیقه یه بار سن‌ام رو به رخ‌ام می‌کشید و می‌گفت دیگه سنی ازت گذشته و با ابروهاش شکلکای واقعاً بامزه‌ای در می‌آورد. بابا عروس‌مون واقعاً بامزه ست، من حتی گاهی از دست‌اش می‌خندم. دو سال از من کوچیک‌تر اه و بچه‌ی هفت‌ساله داره ولی من هنوز تو خیالات‌ام سیر می‌کنم و نسبت به سروتونین موجود در آرد گندم واکنش مثبت نشون می‌دم تا "دنیا بدونه". نسرین هم حالا دیگه دو تا بچه داره و چار سال از من کوچیک‌تر اه. حالا این چیزا که برا من مهم نیست؛ من از اونا نیستم که چهره‌م با سن تغییر کنه (الکی می‌گم. در آخرین عکسی که برای پاسپورت انداختم وقتی خودم رو دیدم جا خوردم و پنیک زدم)، مشکلی هم ندارم همیشه عمه‌ی این سه تا بچه‌ی خوشگل و بانمک باقی بمونم و همسر یه آدم فرهیخته و یک هنرمند جهانی پولدار نباشم... البته چرا راست‌اش یک کم مشکل دارم. به هر حال از لحاظ علمی بیست پنج درصد من تو هر کدوم از این بچه‌ها هست که می‌کنه به عبارتی هفتاد و پنج درصد و اگر واسه انتقال بیست پنج درصد باقیمونده هم راهی پیدا کنم دیگه هم خودم هم خدا هم طبیعت ازم راضی می‌شن چون وظیفه‌م رو در قبال "بقا" و "انتقال ژن" انجام داده‌م. با این حال به شکل نمایشی (یعنی مثلاً)، از یادآوری‌های فاطمه ناراحت می‌شدم و اون هم با لهجه‌ی خاصی دیالوگاش رو می‌گفت تا دور هم بخندیم.
متأسفانه مرور زمان باعث شده که هدیه‌ی تولد خریدن به دست فراموشی سپرده بشه (یعنی واسه من که دیگه نمی‌خرن انگار دیگه تو این سن قلب ندارم پس نمی‌شکنه)، حیف اگر دیگه کسی در این زمینه احساس اجبار نکنه و پا شه دست خالی بیاد. قاطعانه امیدوار ام این بدعت نامیمون تبدیل به "روند" نشه و سال دیگه شاهد افزایش دریافتی‌ها باشیم. بابا تو خارج مردم دیت هم که می‌رن هدیه می‌برن. ارزش پولی‌ش مهم نیست. بابا لامصب یه چیزی بیار بده بگو این رو واسه تو خریدم اصن دیویست تومن. تنها هدیه رو پارسا به‌م داد که یه نقاشی ِ به قول خودش "با جزئیات" بود از من. برای بار چندم گفت این دیگه آخرین نقاشی اه که برات می‌کشم، می‌دونی که فوتبال وقتی برای نقاشی نمی‌ذاره. می‌گم آره می‌دونم. تو مدرسه‌شون تو تیم فوتبال بازی می‌کنه و بازی‌های لیگ عنی ایران رو هم تا جایی که بتونه دنبال می‌کنه... این جوری که می‌شینه رو مبل پای فوق‌العاده‌ش رو می‌ندازه رو پای فوق‌العاده‌ش و وقتی داره تو تبلت‌اش فوتبال بازی می‌کنه گاهی یه نگاهی هم به تلویزیون می‌ندازه می‌گه ای بابا گل بزنین.

اون روز که تولدم بود دیدم فاطمه داره هی اشاره می‌کنه و می‌خواد یواشکی یه چیزی بگه. گفت نمی‌خوام پارسا بشنوه یادش بیاد. رفتم جلوش وایسادم گفتم چی؟ گفت یه روز از سر کار اومدم خونه دیدم پارسا خیلی ساکت شده، نه بازی می‌کرد نه ناهارش رو خورد نه باهام حرف می‌زد. نشسته بود جلوی تلویزیون ولی اصلاً به تلویزیون نگاه نمی‌کرد و خیره شد بود به پایین و گاهی به کوسن‌ها دست می‌کشید. ازش هم هر چی می‌پرسیدم چی شده جواب نمی‌داد. دیگه دیدم بعد یکی دو ساعت یه گوشه داره آروم واسه خودش گریه می‌کنه. هی ازش پرسیدم و دیگه طاقت نیاورد. به‌م گفت امروز معلم گوش‌ام رو کشیده چون سرخطی که داده بود رو کج نوشته بودم و سین‌هام گرد نبودن. نگاه کردم دیدم هنوز گوش‌اش قرمز مونده.
قایمکی دور از چشم پارسا رفته بود مدرسه با معلم صحبت کرده بود. گفته بود بچه‌ی من با تشویق بهتر یاد می‌گیره. مسلط برخورد کرده بود و فحش نداده بود و سر و صدا هم راه ننداخته بود. از این ور هم اصلاً از رفتار معلم جلوی پارسا انتقاد نکرده بود، گفته بود باید حرفاش رو گوش کنی و مشقات رو مرتب و درست تو دفترت بنویسی. آخرش هم یه جعبه شکلات خریده بود داده بود پارسا ببره سر کلاس به حالت آشتی‌کنون، تا دیگه جلوی معلم‌اش معذب نباشه. من نمی‌دونم این مدل برخورد برخورد درستی هست یا نه، فقط می‌دونم از من بر نمی‌آد وَ بعد از اعتراض شدید ممکن هست خوار مادر معلمه رو بیارم جلو چشماش و بعد بندازم‌اش تو کوره و خاکستر شدن‌اش رو به تماشا بنشینم وَ در این بین هی بگم خوب شد؟ حالا کی اشکات رو پاک می‌کنه؟
از وقتی شنیده‌م فقط به گوش پارسا فکر می‌کنم. گوشی که من بعد از این هفت سال هنوز با احتیاط لمس می‌کنم. همیشه ازش اجازه می‌گیرم بغل‌اش کنم یا ببوسم‌اش، می‌ترسم وقتی دست‌ام به‌ش می‌خوره آماده نباشه. حتی دل‌ام نمی‌آد لپ‌اش رو بگیرم. پوست‌اش اون قدر لطیف اه که می‌ترسم جاش بمونه. به گوش قشنگ همه‌ی بچه‌ها فکر می‌کنم و نمی‌فهمم چطور می‌شه گوش یه بچه رو محکم بگیری بکشی طوری که بعد از چند ساعت هنوز قرمز مونده باشه. چطور تونسته گوش پارسا رو بکشه؟ هر وقت حال بدی دارم به صورت پارسا فکر می‌کنم، به چشماش وَ واقعاً آروم می‌شم. حتی یک ذره شیطنت نامقبول تو چشماش نیست، فقط عمق می‌بینی. حالا شیطون هم که باشه... اصلاً به چه دلیل گوش بچه رو می‌کشید آشغالا؟ یعنی این طوری به حرف‌تون گوش می‌دن و راضی می‌شید؟ شاید هم راضی نه و ارضا. هر وقت کلمه‌ی معلم رو می‌شنوم یه سری کفتار جلوی چشمام ظاهر می‌شن که دارن با تصویر بچه‌های سربه‌زیر و بله‌قربان‌گو خودارضایی می‌کنن و تو گه غلت می‌زنن. اگر معلم ای بخون و رد شو برو و سر به سرم نذار چون یه چیز بدتر می‌گما.
به نظرم منظره‌ی چندش‌آور و کار تحقیرآمیزی اه. این که وایسی بالا سر یه بچه و یهو دست بندازی یه بخش از بدن‌اش رو بگیری، چه دلیلی جز تحقیر و آزار صرف داره؟ چه فرقی با کتک زدن و تعرض و شکنجه داره؟ چقدر باید فجیع باشه تا به عاملان‌اش بگیم وای خاک بر سرشون؟ اگر می‌خوای بچه کاری رو درست انجام بده چرا فقط آروم به بچه نمی‌گی بیش‌تر دقت کنه؟ معلم‌های وحشی رو درک نمی‌کنم. این همه عقده، این همه شکایت از حقوق پایین که هر وقت به رفتارشون اعتراض می‌کنی به رخ می‌کشن و در عوض ِ همون پایین بودن حقوق فکر می‌کنن می‌شه رفتار عوضی‌وارانه و نکبت‌شون رو تحمل کرد، این همه زار زدن، این معلم‌های توسری‌خور که برای تلافی عقده‌شون رو روی بچه‌ها خالی می‌کنن، این نفرتی که زیر پوست "آموزش و پرورش" می‌لوله و انگار عمیقاً از هر بچه‌ای متنفر اه، این مسخره‌بازیا که هر روز از یه گوشه شنیده می‌شه، این همه دست‌اندازی به بدن‌های بچه‌ها.
تا والدین نخوان تموم نمی‌شه. مردم نمی‌خوان، مردم راضی اند، مردم جلوی بچه بد معلم رو نمی‌گن. می‌بینید که، هنوز یک ولی پیدا نشده تا به "ساعت شش صبح بچه رو به زور سقلمه بیدار کردن و به زور کشوندن به مدرسه" اعتراض کنه. هر چی جا بیفته یا عادت بشه باید بپذیریم؟ تعرض فیزیکی فقط به قصد تحقیر انجام می‌شه و چیز دیگه‌ای توش نیست، همون طور که دیدن صورت خواب‌آلود و عدم آمادگی بچه‌ها یه جور تفریح برای روان‌های مریض اولیای مدرسه ست وگرنه توی روز بیست و چار ساعته، گل ساعت‌ها همیشه هدر می‌ره در حالی که همه انگار واسه بیدار کردن دانش‌آموزان بدبخت شاش دارن. بدو بدو، پا شو، صبح شد دیر شد ظهر شد. خب بشه. ای درد و مرض و مرگ... ای لعنت خدا و هفت آسمان بر واضع ساعت‌های تحصیلی و کاری. ای ادرار بر این دنیا، بر این مغزهای تعطیل و عفونت‌زده‌ی عادتی.

دیشب هم باز پارسا و ماهان مشغول تبلتاشون بودن. از هر چیزی که باعث بشه بچه سرش رو بندازه پایین و گردن‌درد بگیره و قوز کنه متنفر ام. از تبلت و آیفون و گوشی‌های جدید و مظاهر فن‌آوری عق‌ام می‌گیره. واقعاً باید رید به سر وفور تکنولوژی و عکس و کوفت و زهر مار. مرگ بر تک تک‌تون، مرگ بر شمای نوعی و شمای همگانی که تکنولوژی دوس داری و هر دیقه وایبر چک می‌کنی و بس که با دوربین دیجیتال عکس کسشر گرفتی فولدرات داره می‌ترکه... یه مشت زباله. اینا م که می‌آن این‌جا تولد بگیرن هر سری عکس می‌گیرن. بکراند ذهنی لازم رو برای ثبت تصویر خودم ندارم. لزوم‌اش رو نمی‌فهمم به خصوص وقتی توی نوعی یا هر کوفتی خود من رو نمی‌بینی، حاضر نیستی من واقعی رو ببینی یا بشناسی یا بفهمی، عکس می‌خوای چی کار کون‌به‌سر؟
به بچه‌ها گفته‌م این‌جا که می‌آین باید با هم بازی کنین و برام اتفاقات هفته‌تون رو تعریف کنین، تبلت تعطیل. چرا بچه‌های شیش هفت ساله باید تبلت داشته باشن؟ اصلاً سی‌ساله‌هاش چرا تبلت دارن؟ چه مرگ‌شون اه؟ جدی چه مرگ‌تون اه؟ به خاله بگین تا ماشه رو با خیال راحت بچکونه.
دو تایی وای می‌سن کنار هم و با صدا و لحن بامزه و جملات مشابه به‌م اعتراض می‌کنن می‌گن ما عاشق تبلتامون ایم وَ البته همون موقع هم نمی‌تونم در خفا قربون صدقه‌شون نرم. چون این رو گفته بودم از دست من ناراحت شدن گفتن حالا که این طور شد نقاشیایی که از سونیک و ماشین آتیش‌نشانی برات کشیدیم با خودمون می‌بریم. مجبور شدم نقاشیاشون رو دونه‌ای صد تومن بخرم. اگر بفهمن صد تومن چقدر بی‌ارزش شده دفعه بعد گرون‌تر به‌م می‌فروشن.

Tuesday, December 16, 2014

امشب... که باران غم‌ات از دیده می‌بارد

یه جمعیت زیادی جمع شده بود جلوی ورودی بنای کاهگلی‌رنگ که البته از خشت ساخته شده بود. جمعیت به شکل یک هرم انسانی در اومده بود چون همه کیپ هم روی پله‌ها وایساده بودن و تقریباً به هم فشار می‌آوردن تا بتونن برن تو ولی از طرفی جوری ایستاده بودن که یعنی مشکلی هم نداریم تا ابد این‌جا وایسیم. خوشحال بودم که مجبور نیستم قاطی اونا بشم و تا ابد وایسم تا بتونم ببینمش. یه راه مخفی بلد بودم. اون وسطا یه شکاف باریک بود، یه مسیر پلکانی که ختم می‌شد به پنجره‌ی چوبی منبت‌کاری‌شده که از پشتش می‌شد کف پشت بوم رو ببینی. نیم‌دایره‌های نخودی‌رنگ، مثل این که ماه رو حامله باشه ازش بیرون زده بودن. پنجره گاهی شش‌ضلعی گاهی یک هشت‌ضلعی بی‌نظیر بود. به هر حال ته پلکان قدیمی همین بود و راهی به پشت بوم نداشت. پشت بوم زیر آفتاب تفتیده شده بود ولی تنها بود، کسی به‌ش نرسیده بود. روی پله‌ای... چند تا مونده به آخر وایسادم نگاش کردم، آسمون پشتش رو. رفتم پایین و جمعیت رو دور زدم تا برسم به اون طرف بنا. دوباره از یه پلکان دیگه که قرینه‌ی اون یکی ساخته شده بود رفتم بالا و کمی هم اون یکی پنجره رو نگاه کردم.
گنبد و بادگیرهاش پیدا بودن. داشتم فکر می‌کردم هیچ چی بهتر از این نیست که خیال آدم راحت بشه.

Monday, November 17, 2014

مثل افتادن ظرف چینی، گریه کردن جلوی مونیتور

هر بار رفتم توالت، در چوبی دولنگه و کلون‌دارش رو بستم و خودم رو تو آینه‌ش دیدم فهمیدم غیر از کاشیای فیروزه‌ای قشنگ‌اش یه چیزی اون جا هست که با من مهربون نیست. یه نفر هست که نمی‌ذاره قشنگیام رو ببینم. تو آینه‌های خونه‌ی خودمون خوشگل‌تر از باقی آینه‌ها م و دماغ‌ام احتیاجی به عمل نداره ولی همین که می‌رم سفر یا تو آینه‌ی هتل خودم رو می‌نگرم می‌گم هیهات، این آینه چه دشمنی با من داره؟ یه خونه‌ای هست تو شمال که آینه‌ش با من مهربون اه، یه هتلی هست اون سر دنیا که توش خیلی خوب دیده می‌شم. شبا موهام رو می‌شُستم و با بدبختی اون همه طره‌ی پیچ و واپیچ رو خشک می‌کردم، وای می‌ستادم توش به خودم نگاه می‌کردم می‌گفتم دستت درد نکنه... چی ساختی نصفه‌شبی... کو که ببینه؟ فکر کردم ولی این جا همه دشمن اند. یه فیلمی تو وایبرش اومده بود و پلی کرد ببینیم. سگ رید تو وایبر و تبلت و آیفون که هر جا پا می‌ذاری کله‌ی مردم گیر کرده توش و انگشتاشون روش بالا پایین می‌ره. چند نفر دور هم نشسته بودن و کنارشون کوهی از کِش. یک عالمه کش تنگ و سفت انداخته بودن دور یه هندونه. منتظر اتفاق بودن. یکی دو تا کش دیگه اضافه کردن و هندونه ترکید پاشید هوا. عکس‌هایی هم که با اون گوشی انداخت همه نامهربون بودن چون تو وایبر اون گوشی یکی یه هندونه‌ی بی‌پناه رو ترکونده بود. فکر کردم زمانی این بلا رو سر چینیای لب‌پرشده آورده بودم. رو موکت کهنه‌ی خاکستری دونه دونه بشقابای قدیمی رو کوبوندم زمین و خردشون کردم تا ببینم وقتی می‌خورن به کاشی کف چه صدایی می‌دن. ده تا بیش‌تر نشد گرچه که اصلاً نشمردم. بعدش من رو بردن مثل ژاندارک بستن به ستون هال در حالی که هی می‌گفتم ای بابا کار اه دیگه، شده. چار طرف موکت رو گرفتن جمع کردن و فرستادن موزه‌ی تاریخ طبیعی. فرداش تو خواب سربازان کره‌ی شمالی من و علی‌مون رو با سه گلوله کشتن. هیچ درد نداره، فقط داغ می‌کنه... پس چون درد نداره ترس هم نداره ولی من از علی معذرت‌ام رو خواستم چون تقصیر من بود که اون رو کشتن.
اومدم بشینم تو تاکسی، عقب‌اش... چون جلوش یه یارو نشسته بود با موی دم اسبی بسته. سرم خورد به بالای در و گفتم آخ و نشستم درو بستم خودم رو کشیدم اون طرف پشت سر راننده، که بعدیای احتمالی بتونن سوار شن. راننده گفت خانوم مواظب باش وَ بعد بدون این که نفس تازه کنه دنباله‌ی مکالمه‌ش رو با معتاد گیس‌بلند صندلی کناری‌ش از سر گرفت. گفت من از خرمالو، انار، نارنگی و اینا بدم می‌آد. اصلاً از میوه‌های زمستونی بدم می‌آد. تو آینه‌ی ماشین خودم رو دیدم و فهمیدم باز ناخودآگاه قیافه‌ی متعجبی پیدا کرده‌م. آخه انار و نارنگی دوست نداری؟ پس چی دوست داری؟ یارو خُماره با اون صدای خسته و مکش مرگ مایی که پیدا کرده بود همین رو پرسید. راننده گفت موز. خماره با حالت متفکرانه‌ای گفت موز. راننده تکرار کرد موز و با دست موزی نامرئی رو نشون داد، دوباره خماره گفت موز و سرش رو تکون داد. چند بار به همین صورت به همدیگه گفتن "موز". خودم رو چسبوندم به پنجره و صورت رو در زاویه‌ی مناسب قرار دادم که تا جایی که می‌شه نور آفتاب رو جذب کنم. چه لذتی بالاتر از بستن چشم‌ها و نور نارنجی‌رنگ پشت پلک‌ها رو نوشیدن وَ داغی آفتاب رو حس کردن سراغ دارید؟ - خاصه در پاییز / + خاصه در پاییز.
آسمون شب، وسط راه تو جاده لبریز از ستاره بود. اون غبار الماس‌گون که کهکشان راه شیری لقب گرفته رو به وضوح می‌شد دید... زئوس، نوزاد پسرش هرکول را که توسط یک زن فناپذیر زاده شده بود در میان سینه‌های هرا قرار داد تا او شیر خدایی را بنوشد و در پایان فناناپذیر شود، پس از این که هرا از خواب بیدار می‌شود نوزادی را می‌بیند که در حال نوشیدن شیر است، زن از ترس کودک را از سینه‌اش به دوردست پرت می‌کند و فواره‌ای از شیر به آسمان پاشیده می‌شود که سرانجام نوار شیری‌رنگ و درخشانی پدید می‌آید که ما امروزه به آن راه شیری می‌گوییم، چرخش زمین رو، بالا اومدن ماه بزرگ قرمز رنگ از خط افق تا وقتی می‌رسه وسط آسمون کوچیک‌تر و زردِ گوگردی می‌شه و آدم رو یاد چیپس سیب‌زمینی گاززده می‌ندازه. وسط یونانی و سراج و مارک نافلر و کانتری و آهنگ تیتراژ اول و آخر آقای حکایتی و آموزش زبان آلمانی (عجیب ولی واقعی)، یه دونه ترَک هم از نامجو بود. همون اول تا گفت ای عشق خوش‌سودای ما، بچه‌ها زدن جلو. بدجوری داشت به‌م حال می‌داد، چون تازه خوشه‌ی پروین رو پیدا کرده بودم و هی از شیشه‌ی عقب و پنجره‌های دو طرف صور فلکی رو رصد می‌کردم. گفتم ئه نزن جلو بذ گوش کنیم. به‌م حمله شد که تو که نامجو گوش نمی‌دی. زدن رو یه آهنگ آلمانی اوبس اوبس و باهاش خودشون رو تکون دادن. بغلی‌م گفت پلویز، فشال‌ام افتاده... برام اوجولات می‌خلی؟ دل‌ام گرفت و گریستم و ریختم تو خودم. بعد پشیمون شدن خواستن دل‌ام رو به دست بیارن. خواستن آهنگه رو پیدا کنن... حالا مگه پیدا می‌شد؟
راننده گفت ما تو شمال درخت موز داریم و پرتقال، پرتقال شیرین. خماره کمی تعجب کرد گفت موز؟ راننده گفت آره موز، موزای کوچیک وَ با دستش مقیاسی معادل نصف یک وجب رو نشون داد. گفت امسال ولی نداریم. پرتقالامون رو سرما زد، موز که دیگه هیچ چی. خماره گفت ببین چی اه... از خاک و کود و فضولات چی به بار می‌آد. چشماش رو بست تا بتونه کلمات رو کوبنده ادا کنه. با غلظت بالایی که فقط می‌تونست متأثر از ایمان باشه گفت شّیرین‌ترین چیز عالم که پرتقال شیرین اه دیگه... از کود و فضولات عمل می‌آد وَ با دست پرتقال شیرین درشتی رو نشون داد. دو نفر ِ آخری سر چارراه ولیعصر به جمع‌مون اضافه شدن. راننده گفت رفتیم... کارت سوخت‌مون رو جا گذاشتیم پمپ بنزین. یهو یادم اومد بر گشتم. حالا یارو به من می‌گفت شیرینی بده تا کارت رو بدم. خماره گفت شیرینی؟ شیرینی چی هست؟ یعنی چی شیرینی؟ راننده گفت شیرینی دیگه، شیرینی. پونزده تومن دادم (دنده‌ش گیر کرد... تق) بعد دیدم صد تا م از کارت بنزین زده. طبق معمول برادرمون تکرار کرد؛ صد تا؟ چی به‌ش گفتی؟ به روش آوردی؟ درگیر نشدی؟ راننده گفت آره گفتم یه چیزایی. اولش نمی‌دونستم صد تا زده که. پول رو دادم اول، بعد دیدم... می‌دونستم که پونزده تومن به‌ش نمی‌دادم. خماره می‌خواست جزییات رو بدونه؛ چی گفتی به‌ش؟ چی کار کردی؟ راننده گفت هیچ چی... دادم دیگه. زنه پیاده شد و در حال رفتن پشت‌اش به ما بود که گفت آقا روش رمز بذار خودت رو راحت کن و صداش تو شلوغی خیابون محو شد. چند بار دیگه برادر خمارمون از جزییات پرسید. وسطاش گفت راست گفتا این. روش رمز بذار. راننده زیر لب گفت رمز گذاشته‌م بابا. پمپ بنزینیا رمز رو باز می‌کنن. تعجب کرد (هی با این حال‌اش تعجب می‌کرد... بابا راضی نیستیم به خدا)؛ رمزو باز می‌کنن؟ - آره دیگه باز می‌کنن. دیدم رمز من رو کرده چار تا نُه... هه‌ح. + آخه یعنی چی؟ چطوری باز می‌کنن؟ - نمی‌دونم دیگه ولی باز می‌کنن. نمی‌دونم چی کار می‌کنن ولی می‌تونن باز کنن.