Showing posts with label پارسا. Show all posts
Showing posts with label پارسا. Show all posts

Tuesday, May 13, 2014

یه جوری عکس می‌گیرم ازت صفا کنی، تا عمر داری یادت بمونه، خیالت راحت

دو هفته پیش زن برادرم برای تولد خواهرم ما رو دعوت کرده بود خونه‌شون چون ما م برای تولد زن برادرم اون‌و دعوت کردیم خونه‌مون، ولی اون نیومد و اون روز هم ما کیک گرفتیم بردیم وَ خواهرم با اصرار مرغ کنتاکی سفارش داد. برگزار کردن جشن تولد کار دشواری شده از این جهت که همه از روتین خسته ند و می‌خوان کار جدید بکنن. دیگه اولین گزینه هیچ وقت این نیست که "مثل آدم بشینیم اگر خواستن جشن بگیرن و دعوت‌مون کردن یه کادو بگیریم بریم".
بعضیا م چون "حوصله‌ی مهمون اومدن" ندارن آدم رو دعوت می‌کنن کافه یا رستوران و اون جا یه چیزی می‌دن آدم می‌خوره و بعد کیک رو می‌آرن می‌بُرَن. هنوز فقط تولد بچه‌ها ست که دور میز و تو خونه برگزار می‌شه. اگر از اون کلاه بوقیای کاغذی هم باشه که چه بهتر.
عروس‌مون اون روز مرخصی گرفته بود و مونده بود خونه. خبر داده بود سبزی‌پلو ماهی درست کرده‌م و کیک خریده‌م و منتظرتون ام. هی به خواهرم گفتم بابا تا بخوایم منتظر مامان بشیم دیر می‌شه بیا زودتر بریم، گفت نه. گفتم به جهنم که نه، تولد خودت اه الاغ وَ نشستم پای تلویزیون. خلاصه تا بریم دیر شد.
هر وقت قرار اه بریم خونه‌شون پارسا می‌شینه منتظر و هی زنگ می‌زنه به باباش خبر می‌گیره. تمام شماره‌های مربوط به مامان و باباش رو خیلی دقیق حفظ کرده و هر وقت لازم بدونه زنگ می‌زنه. اگر موقع درست کردن شیرقهوه به جای این که مستقیم از شیر جوشیده و داغ استفاده کنم، از آب جوش برای حل کردن شکر و قهوه کمک بگیرم دیگه مثل قبلنا نمی‌ره بغض‌کرده و دست به سینه بشینه رو مبل بگه زنگ بزن به بابام. بغض می‌کنه و خودش می‌ره تلفن رو بر می‌داره زنگ می‌زنه مغازه، می‌گه بیا من‌و ببر. اگر علی بگه مشتری دارم، با گریه می‌گه خب مشتریات‌و بپیچون بیا من‌و ببر.
رسیدیم دم خونه‌شون، بوی خوب ماهیه اومد. البته از همون جا معلوم بود جای زعفرون تو زردچوبه غلتونده. خونه رو به یه ضرب و زور و دردسری پیدا کردن و خریدن. از اون اوکازیون‌ها ست که چند تا پله می‌خوره می‌ره پایین، برای همین پنجره‌شون پیدا ست. رفتم از پشت پنجره دست تکون بدم دیدم پارسا گوشی به دست، داره برام پیغام می‌ذاره؛ سلام عمه شیرین. سه ساعت اه منتظرت ام، گوشی رو بر دار. لای پنجره باز بود، صداش کردم شنید. فوری گوشی رو قطع کرد، داد زد ای بابا تو که این‌جا ای. وایسا اومدم.
اولین باری که به من گفت عمه، تو ماشین‌شون بودم، داشتن من‌و می‌رسوندن خونه‌ی دوست‌ام. پارسا وایساده بود رو پام ولی باز سرش به سقف نرسیده بود. یهو مامانش گفت عمه گفتن رو یادش داده‌ما. پارسا که حرف اون رو شنید بر گشت نگام کرد، با لهجه‌ی اصیل عربی به من گفت عمَّه و همه‌مون زدیم زیر خنده. احتمالاً چون صدای اَ براش راحت‌تر بود و احتیاج به کشیدن نداشت. بعد هم اون قدر سرمون گرم قربون صدقه رفتن شد که نفهمیدیم کی انگشت بچه رفت لای پنجره‌ی ماشین.
ما خونواده‌ی بچه‌ندیده‌ای بودیم. قریب به سی سال از تشکیل خونواده می‌گذشت و هیچ کدوم از ماها ازدواج نکرده بود. خرس گنده‌های اول دوم سومی هم جدا نشده بودن برن دنبال زندگی خودشون. من همیشه با ترس و لرز به این فکر می‌کردم که تا آخر عمرمون قاتی هم وول می‌زنیم تا دنیا به آخر برسه. به همین جهت با تصمیم قبلی، سلسله دعاهای مؤثری رو آغاز کردم و هر شب خدا رو به جد و آباد رسول اکرم قسم دادم تا گشایشی بشه، وَ بالاخره یه روز داداش‌ام با شناسنامه‌ی یه دختر غریبه اومد خونه، گفت من دارم می‌رم این‌و بگیرم. من و خواهرم اول فکر کردیم ساعت خوش اه و کلی خندیدیم چون عکس شناسنامه‌ش خیلی بد بود، در حدی که جریان اصلاً طبیعی به نظر نمی‌رسید.
عکس شناسنامه‌ی کی بد نیست؟ من یکی از کابوس‌هام این اه که عکس شناسنامه‌م رو یکی ببینه. تو نوجوانی شناسنامه رو به زور ِ ثبت احوال عکس‌دار می‌کنی و چون بچه ای و گرم ای حالی‌ت نیست که داری سرنوشت فایل‌های اداری و دانشگاهی‌ت رو به بدترین شکل رقم می‌زنی. بعد هی قیافه‌ت در جهت پیشرفتِ نسبی تغییر می‌کنه ولی توی شناسنامه همون قورباغه‌ی بلوغ‌زده باقی می‌مونی چون حالا کی حال داره پا شه بره عکس عوض کنه؟ یکی رو می‌شناسم که مرد جاافتاده و طاسی شده ولی عکس شناسنامه‌ش یه پسر سیزده ساله‌ی خوش بر و رو با موهای موجدار مشکی اه... که خب حالا اون یه چیزی.
خلاصه بعد که دیدیم داره با ما شوخی نمی‌کنه عصبانی شدیم، گفتیم نمی‌ذاریم این‌و بگیری، این چی اه؟ این همه سال صبر کردیم واسه این؟ برامون توضیح داد که اولاً به ما مربوط نیست، بعدش هم دختره اون شکلی نیست. ما رو برد پای کامپیوتر یه سی‌دی گذاشت توش و قیافه‌ی امروزی‌ش رو نشون‌مون داد که باعث شد یه کم آروم بشیم ولی نه کاملاً. سر حلقه خریدن خواهرم یواشکی از دور نیمرخش رو دید و اومد خونه به من گفت نه، بد نیست. مُد خونواده‌ی ما "یواشکی" اه. نمی‌تونیم مثل آدم بریم جلو سلام علیک کنیم و طرف‌و ببینیم. 

پارسا مثل یه میزبان سنتی به جای این که در رو با آیفون باز کنه دمپایی پوشید از پله‌ها اومد بالا درو باز کرد. با خنده و خوشرویی گفت بفرمایین. خم شدیم بوسش کردیم. چه کار دیگه‌ای می‌شه در مقابل زیباترین و لطیف‌ترین موجود دنیا کرد؟
نسبت به بوسیدن موضع سفت و سختی داره و اجازه نمی‌ده کسی ببوستش. اگر حالش خوب باشه و بوسش کنی تذکر می‌ده ولی اگر خسته باشه، رد بوس رو با دست پاک می‌کنه بعد با فریاد تذکر می‌ده. می‌گه من از بوس بدم می‌آد از شوخی هم بدم می‌آد. من‌و بوس نکنین، شوخی هم باهام نکنین. همیشه به‌ش می‌گم آخه چطوری می‌تونم تو رو بوس نکنم؟ می‌گه اگر من نخوام و بوس‌ام کنی به من بی‌احترامی کردی. این جوری که حرف می‌زنه دیگه واقعاً می‌خوام محکم بگیرم ماچش کنم.
ولی وقتی می‌ری خونه‌شون دیگه آزاد ای هر چقدر می‌خوای بوسش کنی. چون میزبان می‌شه، خیلی مهربون می‌شه و می‌خواد حتماً به همه خوش بگذره. همه چی رو هم مثل عموبزرگا برگزار می‌کنه... کیک و شیرینی دستت باشه می‌گه ای بابا این چه کاری بود؟ لازم نبود.
یک کم که نشستیم طبق معمول به من گفت بیا بریم تو اتاق بازی کنیم. اول برام پیغامی رو که روی تلفن‌شون گذاشته بودم پخش کرد. گفت این پیغام‌و تو برای من گذاشتی. گفتم آره زنگ زده بودم، تو مثل این که خواب بودی. هی آروم صداش زده بودم بعد خدافظی کرده بودم. بعد برای بار چندم عکسای روی میز رو نشون‌ام داد. گفت این من ام؛ عکس خودش در روز تولد با تاریخ و ساعتِ زیرش، که لای پارچه‌ی سبز بیمارستان پیچیدنش و اصلاً شبیه خودش نیست، عکسای مامان و باباش... و باز هم چند تا عکس از خودش. هر بار دونه دونه برام توضیح می‌ده.
هر کاری برای بچه‌ها انجام بدی تو ذهن‌شون حک می‌شه. هر حرفی بزنی ضبط می‌کنن. هر بار لباسی رو که براشون هدیه بردی بپوشن می‌گن تو این‌و برام خریدی یا اگر قولی داده باشی، ساعتی یه بار یادآوری می‌کنن. این به نظرم بخشی از محبت کردن بچه‌ها ست. حتماً براشون آدم خاصی هستی که حرفات رو یادشون می‌مونه یا روی کارات دقیق می‌شن.
عروسکاش هم دوباره نشون داد و یادآوری کرد هر کدوم رو چه کسی براش خریده. گفت می‌خوای آلبوم عکسای عروسی مامان بابام‌و ببینی؟ گفتم آره بیار ببینم. نشست رو زمین تا از زیر کمد آلبوم‌و بیاره بیرون. کمکش کردم و آلبوم‌و در آوردیم. خیلی سنگین بود. همیشه جایی که بابت محصول‌شون الکی ازت پول زیاد بگیرن، چیزی تحویل می‌دن که بیخودی سنگین اه و دست و کمرت رو می‌شکونه. انگار اگر آلبوم ِ اون چار تا عکس قزمیتی که از مراسم عروسی مردم می‌ندازن این‌قدر سنگین نباشه نقص غرض می‌شه، یا یارو می‌ره پس می‌ده می‌گه وزنش برای ما سبک اه و تو فامیل افت داره.
اول گذاشتیم روی زمین ولی پارسا دوست داشت راحت ورق بزنه. گفتم بده من نگه دارم تو ورق بزن، گفت نه. پاهاش رو دراز کرد آلبوم رو گذاشت رو پاش ولی چون سنگین بود دوباره هلش داد رو زمین و اریب نگه داشت. یادم افتاد مدت‌ها ست این عکسا رو ندیده‌م. ازم پرسید تو هم اون موقع بودی؟ گفتم آره معلوم اه که بودم. گفت من هم اون موقع بودم؟ دل‌ام غنج رفت براش. گفتم نه عزیزم تو نبودی. گفت اون عمه و اون عمه و اون عمو و اون عمو هم بودن؟ گفتم آره همه بودن. گفت یعنی عزیز هم بود؟ گفتم آره بابا همه بودیم. آه ظریفی کشید. به عکسا نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. معلوم بود یه حسرتی تو دلش هست که چرا اون روز نبوده تا از نزدیک عروسی رو ببینه یا سوار ماشین عروس بشه. گفت ولی تو این عکسا که نیستین. گفتم خب این آلبوم فقط مخصوص مامان بابات اه. عکسای ما تو آلبومای دیگه ست.
اولش گفت بابام تو همه‌ی عکسا خیلی خسته ست. اون روز خیلی خسته بوده. راست می‌گفت، برادرم تو عکسای عروسی‌ش کاملاً خواب اه، چشماش فقط باز اند ولی به جایی نگاه نمی‌کنن. برای جبران خستگی یه لبخند مسخره و خنده‌داری رو لباش نشونده که وضعیت رو مضحک‌تر هم کرده. در عوض زنش حسابی شاد و قبراق به نظر می‌رسه و بر اوضاع تسلط کافی داره.
پارسا سر هر عکس جریان اون عکس رو تعریف می‌کرد؛ این ماشین پژویی که می‌بینی ماشین بابام نبوده، مال یکی دیگه بوده. دستاش رو برد بالا گفت بعد هم بابام باهاش تند رفته، تازه جریمه‌ش هم کرده‌ن. گفتم آره خبر دارم. پژو مال دختر ِ خاله‌ی رییس خواهرم بود و ما تا مدت‌ها از خودمون می‌پرسیدیم چی شد که قبول کرد ماشین‌و قرض بده؟ خاله‌هه گفته بوده این ماشین‌و دخترم تازه هفته‌ی پیش خریده و اتفاقاً این که ماشین عروس بشه رو به فال نیک می‌گیرم، بخت دخترم هم باز می‌شه. در جریان هستید که، در ایران به صورت بالقوه بخت تمام دختران بسته ست مگر این که خلافش ثابت بشه وَ خلافش هم فقط از یک راه ثابت می‌شه. دو سه ماه بعد از عروسی فهمیدیم برادرم سرعتش بالا بوده دوربینا ازش عکس انداخته‌ن در نتیجه ماشین از همون اول بسم‌الله صاحب جریمه‌ی پرداخت‌نشده شده و دختره به جای آغوش بخت، افتاده تو دردسر.
تو یه عکسی عکاس دسته‌گل رو گذاشته بود روی دامن لباس، و عروس داشت از بالا به دسته‌گل نگاه می‌کرد. سطح ایده‌پردازی فیلمبرداران و عکاسان عروسی نمی‌دونم چرا انقدر لوس و عصر حجری اه و هیچ وقت بالا نمی‌ره. پارسا گفت مامان‌ام از دسته‌گلش خوشش نمی‌اومده برا همین انداخته‌تش زمین. گفتم نه این افه‌ی عکاس بوده، اگر خوشش نمی‌اومد که تو عکسای دیگه نمی‌گرفت دستش. چند تا عکس بعد، باز همین افه اجرا شده بود. پارسا گفت مامان‌ام دوباره خوشش نیومده از دسته‌گل، پرتش کرده رو زمین. گفتم آره فکر کنم دیگه حق با تو باشه. گفت مامان‌ام تو عروسی‌ش خیلی خوشگل شده، لباسش هم قشنگ اه ولی لباس بابام خوب نیست. گفتم چرا؟ گفت من از لباس براق خوش‌ام نمی‌آد. گفتم براق نیست که. گفت چرا، ببین... انگشتش رو گذاشت روی یه بخش کوچیک از کت باباش که احتمالاً به خاطر نور فلاش دوربین سفید شده بود و برق می‌زد.

Saturday, March 8, 2014

کی اه که ندونه در اصل باید بگیم قایم‌باشک؟

پارسا گفت بیا قایم‌موشک بازی کنیم گفتم نمی‌شه تو خونه. این نوعی ورزش هوازی و مناسب فضاهای باز اه. گفت چرا خوب هم می‌شه من می‌تونم برم تو کابینت تو یخچال زیر میز تو بیای پیدام کنی. گفتم باشه بازی کنیم ولی کابینت و اینا نه، جای دیگه قایم شو. من وسط آشپزخونه رو به گاز وایسادم به شمردن اون رفت قایم شد. همه جا رو گشتم پیداش نکردم ولی صداش که گفته بود بیا، از سمت اتاقا اومده بود. وقتی بالاخره دیدمش، دیدم تو اتاق خواهرم درست وایساده بود رو به در، تو کنج دیوار پشت میزتوالت، و کله‌ش پیدا بود. بار اول که اتاق رو چک کرده بودم اون من‌و دیده بود ولی من ندیده بودمش چون داشتم پایین رو نگا می‌کردم و رو زمین و روی تخت دنبالش می‌گشتم. بهترین نوع استتار رو اجرا کرده بود. یه جایی راحت و آروم وایساده بود و خودش رو خم یا مچاله نکرده بود و چون میز هم‌قد خودش بود فک کرده بود کامل پنهان شده. نگام به‌ش افتاد دیدم لبخندزنان و با نوعی نگرانی فوق‌العاده دیدنی زل زده به من و داره بی‌صدا می‌خنده. گفتم دیدمت و صدای خنده هم اضافه شد. گفت حالا تو قایم شو. رفت تو آشپزخونه درست جایی که من وایساده بودم وایساد و ده بیست سی چل کرد. رفتم تو اتاق کناری که برقش خاموش بود و وایسادم پشت در.
صداش‌و می‌شنیدم که داره حرفای من رو تکرار می‌کنه. یه نگاهی تو هال انداخته بود و می‌گفت خب این جا که نیست... این جا م که نیست. اتاق وسط رو گشت گفت این جا م که نیست. رفت اتاق‌ام رو نگا کرد و چون پیدام نکرد تعجب کرد، گفت ای بابا این جا م که نیست. صدای در حموم اومد. بعد معلوم بود ناامید شده چون با این که صدای من از این طرف رفته بود که گفته بودم بیا، دوباره رفت تو هال وَ شنیدم که داره تو دستشویی رو نگاه می‌کنه. بعد من‌و صدا زد گفت کجا ای؟ برای این که نترسه و فک نکنه ناپدید شده‌م بلند گفتم بیا من این جا م. باز اومد طرف اتاق و این دفعه برقش رو روشن کرد. چیزی ندید، برق‌و خاموش کرد، رفت دوباره سراغ اتاقای دیگه. گفتم پارسا من این جا م و دست‌ام‌و از پشت در دراز کردم که ببینه. یک کم طول کشید ولی بالاخره دست من‌و دید و اومد پیدام کرد.
گفت حالا دوباره من قایم می‌شم. به‌ش گفتم دیگه فقط همین یه بار. رفتم خم شدم رو میز آشپزخونه سرم‌و گذاشتم رو دست‌ام، چشم گذاشتم شمردم. مطمئن بودم می‌ره درست سر جای من پشت در اتاق وای می‌سه. یک کم نمایشی دنبالش گشتم و بعد رفتم سر وقت اتاق برق‌و روشن کردم. رفتم پشت درو نگا انداختم دیدم پشتش به من اه و روش رو کرده به سمت کنج اتاق. با این که برق‌و روشن کرده بودم انگار متوجه نشده بود من اومده‌م یا شاید هم عمداً واکنشی نشون نمی‌داد که پیداش نکنم. بچه‌ها فک می‌کنن وقتی چشماشون رو می‌بندن کسی اونا رو نمی‌بینه و تا وقتی چشما بسته ست اونا قایم می‌مونند.
هر بار از پشت که می‌بینمش داره راه می‌ره یا یه جا وایساده دل‌ام ضعف می‌ره و می‌خوام بپرم همون جوری از پشت بغلش کنم ولی گفتم می‌ترسونمش. آروم تق تق زدم به در. یهو بر گشت و جیغ کشید. جیغش به راحتی نمره‌ی بیست رو از من سختگیر می‌گیره. همزمان با جیغ زدن می‌خنده، حتی چشماش هم می‌خنده و اگر ترسی هم در کار باشه ظاهراً ازش لذت می‌بره ولی درواقع جیغش پیازداغ ماجرا ست. دهنش رو تا آخر باز می‌کنه و نمی‌دونم از چی ولی یه چیزی تو جیغ زدن هست که حسابی ازش کیف می‌کنه. به امید شنیدن همین جیغ هی می‌آد ما رو می‌ترسونه ولی ما آدم بزرگا خوب می‌دونیم اگر جیغ بزنیم چه گندی از آب در می‌آد... ولی اون مثل باقی بچه‌ها جیغش خنده‌ی پرصدا ست، آدم هم گوشش کر می‌شه هم عمیقاً شاد می‌شه.
برای این که محکم‌کاری کرده باشم و جلوی ترس‌های احتمالی رو در آینده بگیرم گفتم هر وقت قایم می‌شی روت باید به سمتی باشه که از اون جا ممکن اه پیدات کنن. نباید پشتت به بیرون باشه. یه جوری قایم شو که کسی رو که داره می‌آد پیدات کنه ببینی.
همچنان می‌خندید، گفت یه بار دیگه قایم شو، دیگه آخرین بار اه. رفت مثل من سرش‌و گذاشت رو میز آشپزخونه یه پاش هم گذاشت جلوی اون یکی پاش شمرد. این دفعه رفتم پشت دیوار آشپزخونه وایسادم و شمردنش که تموم شد و پرسید حالا بیام؟ گفتم بیا. دنبال صدا اومد. پاورچین اومد جلو گفت خب این جا رو ببینیم. گردنش رو به قول خودش مدل گردن‌زرافه‌ای آورد جلو من‌و دید. دستاش‌و زد به کمرش گفت ئه این جا بودی؟

Thursday, February 20, 2014

بنیامین کی ست؟

دیروز پارسا اون قدر از یکی از هم‌کلاسیاش به اسم بنیامین بد گفت که آخرش گریه‌ش گرفت. اول با هیجان شروع کرد تعریف کردن که چی کارا می‌کنه و اینا، یه جاهایی هم می‌خندید. ما هی گفتیم خب به معلم‌تون بگو، به بابات بگو، اگر لازم اه بیایم باهاش صحبت کنیم، محلش نذار و از این حرفا ولی آخرش گفت بابام باهاش دست داده، با هم دوست شده‌ن، من چی بگم؟ سرش‌و با دستاش گرفت رو شکم خوابید رو مبل گریه کرد.
پارسا می‌گه که: این بنیامین همه‌ش هل می‌ده، تف می‌کنه تو چشم و صورت آدم، هی به من گیر می‌ده. اون روز اون من‌و موقع لباس پوشیدن هل داد بعد هم افتاد رو دماغ‌ام.
گفتیم به معلم‌تون بگو، گفت گفته‌م. به مامانش هم گفته‌ن ولی مامانش هم عین خودش اه.
یک کم ازش سؤال پرسیدیم معلوم شد مادرش همکار مربی‌شون خانوم خورشیدی اه، وقتایی که اون نمی‌آد به جاش این می‌آد سر کلاس. پارسا می‌گفت اون بغل من می‌شینه، هی حرف می‌زنه، شلوغ می‌کنه ولی خانوم خورشیدی هی به من می‌گه پارسا بشین، پارسا ساکت. می‌خواد باهام حرف بزنه هی می‌زنه رو دست من. به‌ش می‌گم بی‌ادب من‌و نزن.
خواهرم گفت ببین بعضیا این‌جوری ان، می‌خوان حرف بزنن هی با دست‌شون می‌زنن به آدم.
پارسا گفت بابا دست‌ام کتلت شد انقد زده رو دست‌ام.
خواهرم گفت می‌خوای بیام مدرسه باهاش صحبت کنم؟ پارسا گفت اگر بیای تو رو ببینه می‌خنده می‌گه سلام سلام. اون روز دیدم به بابام گفت سلام سلام، با بابام دست داد بابام ازش می‌پرسید حالت چطور اه؟
بعد دستاش‌و تکون داد، فریاد زد: با هم دوست شده‌ن. البته پارسا تمام حرفاش رو با داد و فریاد می‌گه، وقتی عصبانی می‌شه صداش بلندتر هم می‌شه.
طبیعتاً گفتیم خب بابات که نمی‌دونه، به‌ش بگو این چی کار می‌کنه. گفت اگر بگم می‌گه این که پسر خوبی اه، به من سلام کرد باهام دست داد. گفتیم شب تو خونه به‌ش بگو. گفت می‌ره به خانوم خورشیدی می‌گه، اون هم عاشق بنیامین اه می‌فهمین؟، خیلی دوسش داره، عاشقش اه. یه بار به خانوم خورشیدی گفت من می‌خوام شمشیربازی کنم، خانوم خورشیدی یه خط‌کش آهنی بزرگ به‌ش داد. اون هم اومد طرف من هی خط‌کش‌و تکون می‌داد تو هوا. من خانوم خورشیدی رو صدا کردم اون هم داد زد بنیامین چی کار می‌کنی؟ چی کار می‌کنی؟

Tuesday, May 7, 2013

بی‌تعارف

هفته‌ای دو یا سه روز داداش‌ام پارسا رو می‌آره تا من نگه‌ش دارم. همین که پاش‌و می‌ذاره تو، می‌دوئه می‌آد تو اتاق‌ام. اول اگه عروسکی، ماشینی چیزی خریده باشه نشون‌ام می‌ده یا اگه جایی‌ش زخم یا قرمز شده باشه. هر جریان مهمی رو همون اول تعریف می‌کنه، یا اگه خواب دیده باشه.
اگه تو تخت‌ام باشم می‌پره رو تخت چراغ بالاسرم‌و روشن می‌کنه، با تشر می‌گه مهمون دعوت کردی اون وقت گرفتی خوابیدی؟ به‌ش می‌گم من که تو رو دعوت نکرده‌م که، تو هر وقت خواستی می‌تونی بیای. داد می‌زنه: ولی من مهمون تو ام. می‌گم نه عزیزم، تو خودت صاب‌خونه ای... صدای هوار زدن در می‌آره.
هر چی بیش‌تر تعارف الکی می‌کنم بیش‌تر عصبانی می‌شه آخرش هم می‌گه نخواب دیگه پاشو بیا پیش من. دست‌ام‌و می‌کشه می‌بره.

Sunday, April 21, 2013

مرگ در می‌زند

امروز رفتم آب تنگ ماهیا رو عوض کنم دیدم بزرگه که خالای سیاه داره پوریا (نام‌گذاری از پارسا)، مثل شناگرا اومده ولو شده رو آب (به پهلو البته) و مُرده. به نوعی هنوز داشت دهنش تکون می‌خورد ولی احساس می‌کردم سفیدی‌ش به کبودی می‌زنه. بدو بدو رفتم آب تنگ‌و عوض کردم. دیشب برای بار چندم یک کم سبزی خشک و جوی پرک‌شده پودر کردم ریختم تو تنگ. فکر کردم از همون مرده. از هول‌ام یادم رفت شیر رو بذارم رو مدل دوشی برای همین فشار آب هی می‌خورد بهِ‌ش و پس‌واروش می‌کرد. چار پنج بار آب ریختم و خالی کردم. به خودم گفتم لحظات آخر یه ماهی قرمزو ندیده بودی که اون هم دیدی و از این به بعد گه‌گاه سر این هم باید بشینی گریه کنی.
می‌خواستم بندازمش تو توالت بره ولی دیدم از من ساخته نیست. تنگ‌و گذاشتم سر جاش تا یکی که اومد بگم ماهیه رو ور داره. نیم ساعت پیش دوباره نگام افتاد دیدم داره تو تنگ می‌چرخه. این دو تا رو دو روز مونده به نوروز با پارسا خریدیم. اون گفت بخرم وگرنه من که از ماهی قرمز متنفر ام و اعتقادی به لزوم حضور ماهی قرمز در روز عید نوروز ندارم چون از عید نوروز هم بله، به‌شدت متنفر ام و همین طور از کلیه‌ی متعلقات نوروز معاصر.
پارسا اسم بزرگه رو گذاشت پوریا (اسم دوست نامرئی‌ش هم همین اه) اسم کوچیکه رو گذاشت سَریا... البته من نمی‌دونم سریا اصلاً چی یا کی هست و چه معنی می‌ده تا بگم با سین نوشته می‌شه یا ث یا صاد.

Wednesday, March 27, 2013

آخرش همه رو ساندیس‌خور می‌کنن

پارسا تو مغازه یه پاکت دیده (معروف به بسته‌ی شانسی که یعنی معلوم نیست توش چی اه)، روش عکس انگری‌برد داشته و بعد به خواهرم گفته این‌و برام بخر دیگه. کیک تولدش انگری‌برد، لباس انگری‌برد، آویز ِ انگری‌برد... خودش هم همیشه آمادگی داره واسه اخمو و عصبانی بودن، مثل این پرند‌ه‌ها.
اومدن خونه و باز کردش. دیدیم توش یه ساندیس کوچولو اه، یه چسب نواری نقره‌ای که فقط پنج شش دور چسب داشت و یه سی‌دی از کارتون‌های تام و جری که این بچه‌ی پنج‌ساله هم همه رو این‌قدر دیده سکانسا رو حفظ شده. لااقل کاش پلنگ‌صورتی بود خودم ور می‌داشتم.
نشسته بود برامون سخنرانی می‌کرد. اول عصبانی شد بغض کرد که پس کو انگری‌برد؟ بهِ‌ش گفتم ببین این مثل اون جعبه‌هه بود که دیدیم روش عکس باب‌اسفنجی بود ولی توش پر از اسفنج ظرف‌شویی.
آخرای سخنرانی صداش رو آورده بود پایین یواشکی می‌گفت تازگیا اینا دارن خیلی بچه‌ها رو گول می‌زنن. من این‌و خریدم که توش انگری‌برد باشه ولی می‌بینید که اینا بود.