Showing posts with label هنری. Show all posts
Showing posts with label هنری. Show all posts

Tuesday, June 17, 2014

تنوع، گناه تو ست. مگر نگفتم همیشه یک جور باش تا مورد لطف من باشی؟ ببین، خفه شو بابا

از جَوّ دانشگاه هنر، جوّ جمع‌های هنری هر چی نوشته‌م کم نوشته‌م؛ به عنوان دو نمونه "جمعیت"ای که باهاشون سر و کار داشته‌م... و بله با هم متفاوت اند ولی حالا کاری نداریم. خیلی چیزها رو من تو این‌جاها یاد گرفته‌م به هر دو صورت؛ هم مستقیم، هم مدل ِ ادب از که آموختی؟ از بی‌ادبان.
تو دانشگاه وضع عجیبی حاکمه. از خودم شروع کنم که چند ماه اول جداً نمی‌دونستم کجا م و چرا اون جا م. من تازه قبلش به جای دبیرستان، رفته بودم هنرستان و باید برام عجیب نمی‌بود ولی بود. احساس می‌کردم گیر دارم، زیادی براش بزرگ ام یا زیادی برام بزرگه. یا من از حلقوم دانشگاه پایین نمی‌رفتم یا دانشگاه از حلقوم من. وضع، مصداق "عجب وضع کسشری" بود.
دانشگاه جایی ست که در آن با تعدادی استاد سر و کار دارید. لُبّ مطلب همینه؛ اساتید. اون جا هم مثل هنرستان، اساتید با هم خوب نبودن و بعضاً همدیگر رو استاد نمی‌دونستند و جنگی دائمی برقرار بود. استادی می‌اومد دم در کلاس یه چیزی می‌گفت و وقتی می‌رفت این یکی استاد پشت سرش دهن‌کجی می‌کرد و شیشکی می‌بست یا یکی می‌اومد کارت نمایشگاهش رو با احترام تقدیم استاد پیشکسوت می‌کرد و همین که می‌رفت استاد پیشکسوت کارت رو نگاه‌نکرده می‌نداخت تو کشوی میز و رو به ما دانشجویان پوزخند می‌زد.
تو هنرستان حتی سر این که آبی و قرمز اصلی وَ بنفش ِ درست کدومه بین دبیران اختلاف نظر جدی وجود داشت. گروه ما قرمز اصلی‌ش قرمز گواش مارک پنتل بود ولی آبی اصلی رو با آبی پنتِل و مقداری سفید درست می‌کردیم و بنفش رو هم با بنفش ِ وینزور نیوتون وَ اضافه کردن سفید. گروه دیگه که سر کلاسای عربی و ریاضی و ادبیات فارسی و انگلیسی و تاریخ و جغرافی با هم یکی می‌شدیم، در رنگ‌شناسی تحت لوای خانومی موسوم به کلانتر قرار داشت که آبی پنتل رو آبی اصلی می‌دونست، و به بچه‌ها یاد داده بود بنفش رو با مخلوط کردن آبی و قرمز پنتل درست کنند که نتیجه‌ش می‌شد رنگ لجن‌مانندی که به قهوه‌ای می‌زد و تقریباً جزو دسته‌ی رنگ‌های مجهول قرار می‌گرفت. سر ژوژمان مشترک مبانی و طراحی هم دعوا بود. یکی از دبیرا می‌گفت این کار خوب نیست و آناتومی رو درست رعایت نکرده و باید بذاریدش کنار ولی همین که می‌رفت اون ور دبیر گروه خودی می‌خواست که بچه‌ها کاره رو بزنن به بورد.
در هر دو جا، گروه‌ها هر کدوم فقط استاد خودشون رو استاد می‌دونستن، یا اگر از رسته‌ی همیشه-متنفران بودن همه رو قبول داشتن غیر از استاد خودشون. نوچه‌پروری هم که قربونش برم شدیداً در جریان بود.
نمی‌دونم چرا اینا رو دارم می‌گم! حرف‌ام اصلاً اینا نیست. کلاً شروع کرده‌م تا از "بر کنار بودن" حرف بزنم، از "بیرون بودن" وَ این که به نظر من آدم چطور باشه بهتره.
من این اوضاع رو خیلی جاهای دیگه دیده‌م و حس کرده‌م و ذهن‌ام سوییچ کرده به زور و قدرت‌طلبی اساتید... تقریباً در هر سوراخی که آدمیزادگانی به‌ش دست یافته‌ن من‌جمله دنیای مجازی اوضاع مشابهی می‌بینی.
اصلاً این دانشگاه و اساتید چرا به وجود اومده‌ن؟ چرا این قدر روش تأکید هست؟ به نظرم این مکان‌ها و حالت کولونی‌مانندشون برای این هستند که آدما احساس تعلق کنند. خودشون رو از جمع بدونن. آدمایی مثل خودشون رو پیدا کنن و به توده‌ای بچسبند تا بزرگ‌ترش کنن تا در نهایت قهرمان بشن. آدمیان در این مکان‌ها باید رهبری کس یا کسانی رو بپذیرن وَ قبول کنند که باید تحت فرمول خاصی آموزش ببینند تا بدل به چیز خاصی بشن. قصد بالادستی‌ها ساختن یه جور کامیونیتی و ارگانیزیشن ِ در حال بالندگی ست تا هدف و نتیجه‌ی خاصی ازش به دست بیاد. لابد نیت خیلی‌هاش هم خیره ولی من خیری توش ندیده‌م و نمی‌بینم.
باید فریاد بلندی داشت و اعتراض رو تو کله‌ی طرف دعوا کوبید. باید جنس ناجور بود ولی همه جا هم سرک کشید.
اساتید همیشه رفتارم رو زننده برداشت کرده‌ن ولی به حول و قوه‌ی الهی همیشه دست خدا پشت‌ام بوده و مشکلی از بابت افتادن از واحد درسی یا واسه نمره‌ی قبولی دنبال سر این پوفیوزا دوییدن، برام پیش نیومده.
اساتید ابتدا به ساکن خیلی عیان میان‌مایگی‌شون رو ابراز می‌کنن و به‌ت شاکی می‌شن و این جور اوقات می‌دونید کی زورشون رو تأیید می‌کنه و چار تا ایراد هم اون اضافه می‌کنه و با استاد استاد کردن باعث می‌شه بالا بیاری؟ بلی، دانشجویان و همکلاسی‌ها. همونا که استقرار مسند قدرت رو مثل یک اصل پذیرفته‌ن و تخطی تو رو بر نمی‌تابند چون می‌تونه به موقعیت نیم‌بند اون‌ها هم آسیب بزنه.
اساتید چند راه پیش رو دارند تا همچین آدمی رو ادب کنند. اولی‌ش نمره ست. به‌ت نمره نمی‌دن چون می‌دونن اومدی دانشگاه تا یه روزی ازش خارج بشی وَ اگر نمره نگیری لنگ می‌مونی. پس به‌ت نمره نمی‌دن تا کم‌تر تقلا کنی یا از مریدان حضرت بگردی. راه دیگری که این حرومزاده‌ها خوب بلد اند اینه که ایگنورت کنن، نادیده بگیرنت تا احساس تحقیر کنی. از کار خوبی که رو دیوار زدی رد بشن و پای کار زشت و کثافت بغلی وایسن به به و چه چه کنن. (اینا رو باید اون دنیا پای پل صراط گیر بندازی و مجبورشون کنی یه هندونه رو درسته قورت بدن).
دنبال تجربه بودم و دوست داشتم روی هر چیزی می‌بینم کار کنم، تکنیک‌های جدید پیدا کنم و به جای جدید برسم ولی این رو به اسم پراکندگی تقبیح می‌کردن و هنوز هم اگر به‌شون رو بدی می‌کنند؛ تنوع زیادی در این آثار می‌بینیم وَ این خوب نیست. هر کاری باید امضای تو رو داشته باشه و امضات هم فقط باید یه چیز باشه.
این شده بود که خیلی از دانشجوها و نوچه‌های بالقوه راهش رو یاد گرفته بودن. کارهای تکراری و یکدستِ عین ِ هم تحویل می‌دادن و نمره‌ی خوب می‌گرفتن چون مؤلفه داشتند... "به همیشه یک جور شناخته شدن فکر کن. این برای خوب بودن و قهرمان شدن لازم است. استاد به تو آفرین خواهد گفت".
این جا لابه‌لای همین تارنماهای فکستنی هم یه عده مثل پیر خرابات مکتب باز کرده‌ن، تبلیغ می‌کنن تا به‌شون بگروی، متعلقات دنیای طبیعی رو صفر و یکی کرده‌ن و تا همرنگ نشی رات نمی‌دن. منتظر اند از تنهایی خسته شی یا از پوسیدن بهراسی و با پای خودت بری طرف‌شون.
به نظرم اونایی که بر شمردم همه راه‌های خوبی برای ادب شدن اند و اگر بخوای ادب شی خوب ادب می‌شی ولی نباید ادب شد، باید سر باز زد.

یکی از رفرنس‌های همیشگی من نامه‌ای ست که پل سزان به کامی پیسارو نوشته، در سال‌هایی که دو دوست از هم دور بودن و در سنین میانسالی.
سزان پس از سلام و احوالپرسی، اوایل نامه چیزی می‌نویسه با این مضمون که: کامی جان این روزها نقاش خوب زیاد می‌بینی. آری همه جا هستند و کارشان هم خوب است، مهارت دارند و بلیغ اند... ولی من این رو نمی‌خوام چون در من شوری ایجاد نمی‌کنن. من دنبال خوب نیستم. دنبال ذوق می‌گردم و جالب است بدانی که خیلی کم پیدا می‌کنم.
بعد از خوندن اون نامه فهمیدم که بالاخره اون کلمه‌ی گمشده‌م رو، اونی رو که نمی‌ذاره کامل از چیزهای قشنگ و ظاهراً درست خوش‌ام بیاد و همیشه جلوی شیفتگی سرراست و تحسین‌ام رو می‌گیره پیدا کرده‌م. ذوق در کنار کیفیت دو پیامبر من شدن. زیاد به این فکر کرده‌م که چطور خوب بودن مهم نیست و ذوقه که مهمه و این اصلاً چه معنی می‌ده؟ کسی به ذوق نامرئی تو کاری نداره، براش تره خرد نمی‌کنه، شاید اصلاً ذوق تو دیده نشه یا به تصویر و کلام در نیاد. فقط اگر خوب باشی و ثابت کنی که خوب ای تو رو موفق می‌دونن، به‌ت توجه می‌کنن، نمره می‌دن، پول و کار و خریدار گیرت می‌آد... باید در مسابقات متعدد خودت رو به داورها ثابت کنی. چطور بدون اینا باشی و راضی باشی؟
و جواب گنگ و مبهمش برام، دوام آوردن در بر کنار بودن بود. این که خوب ِ دیگران بودن رو از خودت دور کنی و به جمعیت و کامیونیتی اهمیت ندی و به جوایز و تشویق اعتنا نکنی. چیزهایی که می‌خوان تو رو خوب کنن و بعد مثل جاروبرقی بکشن طرف خودشون، دور کنی. به خودم می‌گفتم اگر نمره‌ی کم یا متوسطی می‌گیری بدون که کاری انجام دادی و خوشحال باش ولی اگر به‌ت بیست دادن و هورا کشیدن اون موقع شاکی شو برو بپرس چرا؟ چطور شد که من رو با خودتون یکی کردین؟ و اگر فهمیدی چرا، سعی کن شباهت‌ها رو حذف کنی و از راه دیگه بری. اگر هوراکش نداری و تأییدت نمی‌کنن راضی‌تر باش تا زمانی که تأییدت می‌کنن چون این خطر وجود داره که تبدیل به "خوب" بشی و بری تو دسته‌ی خوب‌هایی که شوری بر نمی‌انگیزند. این مهارت رو پیدا کن و تو خودت تقویت کن چون ذوق باید برای تو کافی باشه. زمانی که داری مثل سزان گوشه‌ای در تنهایی می‌میری باید خودت از خودت راضی باشی وَ نهایت رضایت اینه که بدونی دستِ‌کم بیش از نیمی از دنیا بالفعل و بالقوه از تو ناراضی بوده یا ابلهانه بابت نشناختن تو خسارت زیادی دیده. (خنده)

Thursday, June 20, 2013

در موزه‌ها چه می‌گذرد؟

دیروز داشتم کارهای جکسون پولاک علیه‌السلام رو می‌دیدم، یاد یکی از بارهایی که موزه‌ی هنرهای معاصر گنجینه‌ش رو به تماشای عموم گذاشته بود افتادم. اون سال خیلی به‌م خوش گذشت. با کاغذ و مقوا و رنگ می‌رفتم اون تو، آخر وقت می‌اومدم بیرون. حالا رفتار همه‌ی کارکنان و اینا هم خوب بود. یکی از کارکنان کشیک هم انگشت گذاشت رو دلیل اصلی موزه رفتن... ازم پرسید شما مجرد ای، درست اه؟
خلاصه یادم اه کارهای پیکاسو و متیس و تولوز و ون‌گوگ و ارنست و اینا رو رد می‌کردم و صورت می‌خراشیدم ولی دیگه جلوی کار پولاک که رسیدم منقلب شدم، گریه‌م گرفت. یه سطح فوق‌العاده بزرگ می‌دیدم پر از ضربه و حرکت و پاشیدگی، مثل یه آشفتگی ابدی قاب‌گرفته‌شده.
در برابر هنر انتزاعی من قشنگ بی‌طاقت می‌شم. درست پرتاب می‌شم به مرکز ماده و هستی. جایی که فرم‌ها حداقلی هستن و هیچ حرفی توشون زده نمی‌شه. انگار یه تونل به اعماق زمین جلوت باز می‌شه و می‌گه فقط این تو رو نگاه کن.
دیگه نگهبانا اومدن زیر بازوم‌و گرفتن بلندم کردن بردن نشوندن رو صندلی... از تو کافه برام آب‌قند آوردن که من اعتراض کردم آب‌قند چی اه؟ یه قهوه ترک می‌آوردی لاقل. همین شد که آب‌قند هم پس بردن.

Wednesday, June 12, 2013

آخ آخ در هنرستان‌های دخترانه چه می‌گذرد؟

دل‌ام می‌خواد جون و جسم‌ام رو بر دارم و کمپلت دوباره بر گردم به سال‌های هنرستان و سال‌های پیش از اون... فقط فکر خریدن کاغذ و پاستل و ذغال و مداد کنته باشم. می‌رفتم می‌شِستم یه گوشه تو پارک یا تو موزه‌ی معاصر و بدون این که فکر کنم نتیجه چی می‌شه، آیا قابل قبول واسه معلما و ناشرا و مشتریا و مخاطبا هست، فقط هر چی می‌دیدم یا فکر می‌کردم می‌کشیدم. تو خونه یه بار مامان‌ام‌و وای می‌سوندم ازش طرح بکشم، یه بار یکی از داداشام‌و. اون خواهرم‌و که در دسترس بود موقع سریال دیدن خفت می‌کردم و البته سراغ بابام نمی‌رفتم. دست و پا و چشم و دهن خودم هم بود که با نگاه به آینه می‌شد کشید. گلاب‌دونای چینی و دبه‌های ماست و ترشی و قندون و شیشه‌ی ادکلن و قاشق و چنگال و ملاقه کنار هم می‌چیندم و ازشون طراحی می‌کردم. یه بار خطی، یه بار با سایه‌روشن، دوباره یه بار خطی، یه بار سایه‌روشن... از یه مدتی به بعد فقط سیاه و سفید و اغلب روی کاغذ کاهی.
کارهام غلظت بالایی داشتن. حالا که می‌بینم‌شون می‌بینم تو هیچ چی حل نمی‌شدن، نه تو تعریف و ذهنیت‌ام از هنر، نه تو آرزوی پیکاسو شدن و تولوز شدن و ادگار دگا شدن، نه توی گرافیک، نه درآمد، نه تمجید و تحسین.
سر راه برگای خشک و شاخه‌های بی‌صاحب از رو زمین جمع می‌کردم تا وقتی رسیدم سر کلاس اگه شد "از چند زاویه" بکشم‌شون.
یادم اه یه روزی رفته بودیم پارک ایران‌شهر و رو چمن نشسته بودیم تا از ساختمون بزرگ آجری که می‌گفتن روزی انبار مهمات بوده و حالا امروزه بهِ‌ش می‌گن خانه‌ی هنرمندان طراحی کنیم. اون روز رو خوب به خاطر دارم. از خودم شاکی بودم که چرا درست روبروی ساختمون نشسته‌م و حالا چی‌کار کنم؟ چطور کل ساختمون‌و تو کاغذ جا بدم؟ با این حال جام رو عوض نکردم. از همون یک نما دو تا طراحی یه‌جور دارم روی کاغذ آ-سه‌ی معمولی، یکی با ذغال سیاه، یکی با مداد سیاه. اگر زمان اجازه می‌داد و برمون نمی‌گردوندن شاید یکی هم با قلم‌فلزی و آب‌مرکب سیاه می‌کشیدم و شاید یکی با پاستل سیاه و یکی هم با هاش‌ب ِی ِ سیاه. می‌شد ده ساعت بشینم از یک زاویه نگاه کنم ولی باز هم بخوام ادامه بدم... گفتم، غلظت بالا بود.
دوست‌ام مهشید اومد ازم کاتر و پاک‌کن بگیره. مداد طراحی رو نمی‌شه با مدادتراش تراشید. مادرش تازه فوت شده بود و بعد از مدتی نیومدن و زمزمه‌های ترک تحصیل و افسردگی اولین روزی بود که می‌اومد مدرسه. پاک‌کن و کاتر رو گرفت، چند ثانیه به هم نگاه کردیم و بعد بدون این که سؤالی کرده باشم با پوزخند گفت باورم نمی‌شه وقتی می‌رم خونه دیگه مادری نیست.

معلم‌مون کلی از اون طراحیا تعریف کرد، شب هم که تو خونه کارام‌و نشون دادم برادربزرگه‌م (امروزه معروف به برادر "قند"علی) خیلی ذوق کرد. گفت شاهکار کردی، اینا خیلی خوب اه. گفتم نه بابا، افتضاح اه، ازشون متنفر ام، و واقعاً هم تا مدت‌ها از اون دو تا طراحی متنفر بودم. فرداش قندعلی با یه جعبه مدادرنگی پنجاه‌تایی، یه پکیج کامل پاستل و آبرنگ، و یه جعبه پرگار دوازده‌تایی ِ کاردرست که به گواه لیبل‌اِش درست قبل از جدا شدن چک و اسلواکی تولید شده بود اومد خونه. قندعلی کلی بهِ‌م تأکید کرد؛ این تولید برتر یک کشور بزرگ صنعتی اه که حالا دیگه وجود نداره. فکر می‌کرد این دلیل خوبی برای فوق‌العاده‌گی و بی‌زمانی هدیه‌ش اه (البته بزنم به تخته واقعاً همین اه. من بعداً فهمیدم این چی واسه‌م خریده). بعد هم گفت ببین ونیز، اون دو تا طراحی‌ت خیلی من‌و تحت تأثیر قرار داد. باز بهِ‌ش تأکید کردم من از اونا متنفر ام بابا، این همه سال من شاهکار خلق کردم ندیدی حالا گیر دادی به اونا؟ الآن باهاش قهر ام وگرنه می‌رفتم یه‌دونه محکم می‌زدم پس کله‌ش خاطرات‌اِش زنده بشه.

توی یه سایتی روز تولدم رو وارد کردم، دیدم ماه تو شب تولدم تقریباً کامل شده بوده (یا شاید تازه داشته به سمت هلالی شدن می‌رفته! احتمالاً راست یا چپ بودن اون تورفتگی کوچیک که دایره‌ی کامل رو مخدوش کرده مشخص می‌کنه چی به چی اه)، و احتمالاً تو آسمون ابری ِ اواخر فصل پاییز نورش پیدا بوده. هم‌چنین متوجه شدم از عمرم هنوز که هنوز اه صد میلیون... نه ببخشید... یه میلیارد ثانیه نگذشته (میلیون به هزار برسه چی می‌گن؟ میلیارد؟ بلیون؟). خلاصه مال من نهصد و شصت و فلان میلیون ثانیه گذشته.
شاید عجیب باشه ولی به خاطر رُند نبودن ثانیه‌های عمرم، به این که بشه لااقل یه سری چیزا رو به حالت قبل بر گردونم امیدوار ام... فقط اگر این تنبلی‌زدگی بذاره، عقل معاش بذاره، قارّ و قورّ شکم بذاره، نگاه دیگران بذاره، حرفاشون... توقع خانواده، دوستان، جامعه، احتیاجات، عادات... این کمبود قناعت بذاره.

Monday, July 9, 2012

اَکَدِمی

هنرستان / مشاهدات شخصی / یک / داخلی
مهمان ویژه: عینک کائوچویی

آخرین واحد طراحی در هنرستان‌ها مشخصاً مربوط می‌شد به پرتره و آناتومی. من اول فکر می‌کردم وای چه سخت... حالا چه بدبختی‌ای بکشیم سر پرتره و آناتومی... ولی خیلی راحت‌تر از اونی که فکر می‌کردم پیش رفت و مثل واحدهای یک و دو و سه (زنگ مدرسه)، کارهام مورد توجه دبیر طراحی‌مون با بیش از بیست و یکی دو سال سابقه قرار گفته بودند و کلاً هر کاری می‌کردم اوکِی بود... با این که خودم شدیداً واقف بودم که کلاً چه کلاس‌های شوت و فاقد تخصص‌ای رو داریم از سر می‌گذرونیم.
بخش آناتومی که چه بخوام قربون‌اِش برم چه نه، منحصر شد به کشیدن دست‌ها و کف پاهای خود و اعضای خانواده؛ بدون این که خبر قابل عرضی از شکم، ران، زانو، آناتومی فرد رقصنده و فلان باشد. تنها سر اسکیس زدن بود که بدن‌ها رو کامل می‌کشیدیم و البته لازم به گفتن نیست که بدون مانتو و مقنعه.
و پرتره هم کم نمی‌آورد و "منحصر" بود به کشیدن ده بیست جفت چشم و مقادیری لب و بینی، هر کدوم به تنهایی... از همکلاسی‌ها (هر هفته)...
و کشیدن سر و گردن ایزابل آجانی و برخی هنرپیشه‌ها و همچنین چهره‌ی دوستانی که به نوبت می‌رفتند روی سکوی پای تخته روی صندلی می‌نشستند. قرار بود فقط تمرکز کنیم که "شبیه" بکشیم و چیز دیگری مهم نبود.
کلاس‌ها سر واحدهای تخصصی دو قسمت می‌شد که فضای بیش‌تری داشته باشیم ولی در نهایت همون فضای بیش‌تر هم تنها شامل سهم اضافه‌تری از میز (تنها یک سوم میزِ بیشتر به نسبت واحدهای عمومی) بود.
ما سر واحدهای عمومی می‌شنیدیم که در گروه دیگر هر هفته یکی از بچه‌ها مایوی یه‌تیکه می‌پوشد و سر کلاس مدل می‌شود، یعنی نزدیک‌ترین حالت به مدل برهنه. دبیر ما این کار را نکرده بود، شاید چون اول به ذهن خودش نرسیده بود. ما می‌شنیدیم ولی علاقه‌ای نشون نمی‌دادیم و هرگز حتی یک نفرمان پیشنهاد ندادیم که همچین کاری کنیم.
ما کلاس طبقه‌ی پایین بودیم که سر عمومی هم هر دو گروه همان جا بودیم. آن کلاس مثل آن یکی کلاس ِ آن طبقه و کلاس‌های طبقه‌ی همکف، طرف حیاط نبود.
پنجره‌های یکسره‌ی کلاس، رو به دیواری سیمانی و بلند و تیره و نمناک باز بود که از لبه‌ی پنجره‌ها تنها یک و نیم متر فاصله داشت. نصف بالایی دیوارهای کلاس رو موکت سبزی پر از سوزن ته‌گرد گرفته بود، با میزهای پهن قهوه‌ای. کلاس‌مون رخوت عجیبی داشت. خنک بود و به نظر می‌رسید غیر از در کلاس که به راهروی پهن سنگ‌پوش و خاکستری باز می‌شد روزنه‌ای به جایی نبود.
دبیرمان عینک کائوچویی بزرگی می‌زد و چون کلاس‌مون به دفتر نزدیک بود، بیشتر اوقات توی کلاس نبود. یا در راهرو بود یا دفتر، بنابراین زمانی که کسی می‌رفت روی صندلی ِ پای تخته می‌نشست و نگاه همه‌مون طبیعتاً متمرکز می‌شد روش، همین که خطوط اصلی در می‌اومد دیگه هر کسی سعی می‌کرد زودتر از هر کس دیگر اون رو بخندونه و همزمان به امر "سایه زدن" اقدام می‌کردیم. به نوعی هیچ سخت‌گیری‌ای از طرف دبیر مربوطه در کار نبود و تا آخر ترم تقریباً شیوه‌ها و مهارت‌ها در سطح اولیه‌ی هر کس باقی موند که در این مورد بعداً بیشتر توضیح داده می‌شه.

قبلاً هم به این مسئله پرداخته‌ام (کجا؟ شما نمی‌دونی) که با توجه به تحقیقات شخصی و میدانی ِ خودم؛ "الف تا ر"ها کلاً هوش و طرب بیش‌تر، خصوصیاتی درونی‌تر، شوخ‌تر، منطقی‌تر! و آسان‌گیرتر از دسته‌ی "سین تا ی"ها دارند. برای ما همان قدر بس بود، چون مایو یا شلوار در هنرآفرینی ما تأثیری نداشت. ما "نخورده مست" و در نتیجه "ندیده دیده" بودیم. هنر ما غوطه خوردن در فضا و متلک انداختن به مهشید بود که به نحو احسن انجام می‌دادیم.
ما حتی برای رضای خدا هم که شده جامون رو با هم عوض نمی‌کردیم تا "از زوایای دیگر" رو هم تمرین کنیم. من کل ترم پرتره رو در حالت سه‌رخ کشیدم و بغل‌دستی‌م که سر میز می‌نشست سه‌رخِ متمایل به روبه‌رو، ولی هر دومون اسکیس‌ها رو از سمت چپ بدن روشنک می‌زدیم.
هنوز هم در منازل، اتوبوس یا هواپیما من اصرار دارم چسبیده به دیواره‌ها بشینم و عکس‌هایی از خودم این ور و اون ور بگذارم که سه‌رخ یا نیم‌رخ هستند. آشناترین حالتی که یک چهره نزد من داره... و اولی الامر منکم...