Sunday, November 8, 2015

وَالله اکبر


و خدا بزرگ‌تر است
(از سلسله پست‌های سینمایی - قرآنی هارمونی ارگانیزیشن / 18+)

آدما چنان ساده حرف دل‌شون رو پنهان می‌کنن که روت نمی‌شه به روشون بیاری. این جور مواقع مثل قراردادهای صلح می‌مونن که در مقابل خشونت و انفجار و جنگ و کشتارِ پیش از خودشون (یعنی همون چیزایی که وجود خودشون رو ممکن کرده)، به قدری یواش اند که مضحک اند. هر صلحی یعنی یک پوزخند وسیع به وسعت کهکشان‌ها... جوری که دهان تبدیل به کهکشان می‌شه و اون قدر گوشه‌هاش کشیده می‌شه که از هم می‌دره و سپس چون غبار می‌پراکنه. علت مرگ؛ پوزخند به صلح. حتی بقال سر کوچه‌ی ما هم می‌دونه که صلحی در جهان نیست و هیچ صلحی جز دروغ نیست. دست دادنی در کار نیست مگر برای کش دادن دروغ. از پنهان کردن شروع کردم و دارم به کجا میرم. فرقی هم نکرد.

پنج سال از شروع جنگ داخلی در سوریه می‌گذره. حدوداً پنج سال. چه فرقی می‌کنه که دقیق‌اش رو بدونی؟ آهان می‌خوای حساب کنی پنج تا فصل بهار پنج تا تابستون پنج تا پاییز و پنج تا زمستون؟ نه اون قدرا آمار دقیق نیست.
فکر میکنی تو دل و مغز اون مردم چی می‌گذره؟ چی از سرشون گذشته؟ چی از روشون رد شده؟ تو دل بشار اسد چی؟ که همیشه و تا قبل از این که بفهمیم چه جلبی اه واس خودش، مثل این پسرخاله‌های کم‌رو و محجوب فامیل بود که تازه مدرک و کار و زن رو با هم یه‌جا گرفته‌ن و با وجود دراز بودن از فرط ادب و حیا تو چشم بزرگترای فامیل خیره نمی‌شن. تو دل اونایی که در می‌رن و وقتی زنده از تو قایق بادی بیرون می‌کشونندشون از خوشحالی این که بدبختیاشون هنوز ادامه داره و جسدشون به ساحل نرسیده زار می‌زنن. آدما مگه چی می‌خوان؟ یه چیزی باشه بخورن و یه جایی باشه بخوابن و یکی رو به عنوان جفت داشته باشن و پول و اگه شد پول‌اندوزی و آرامش نسبی و تفریح ارزون و گاهی آدرنالین. داره با ما چی کار می‌کنه؟ به جان خودش ما فرقی با حیوونا نداریم جز این که نطق می‌کنیم و گاهی فکر می‌کنیم، که اون هم زود خسته می‌شیم و سریع می‌زنیم رو کانال فکرهای اون مدلی (سکسی) و از این رهگذر تازه فلسفه هم می‌بافیم (می‌گی نه؟ واستا خودم یکی‌ش رو در ادامه رو می‌کنم). مرضی که خدا به‌ش گرفتار شده به نظرم صعب العلاج می‌آد؛ تماشای تقلا کردن جمعیتی که در نهایت پسندشون رکود و رخوت و حل شدن است و بس. صدایی می‌گه چرت نگو... که برو بابا.

اون روز دوباره تو اخبار نشون داد جایی در سوریه ویران شده. یه انفجاری رخ داده بود. دوربین داشت توی دود و خاکستر جلو می‌رفت که از کنار یه بقالی گذشت. چیپسا و پفکا بیرون مغازه داشتن زیر غبار و خاکستر دفن می‌شدن. شبیه صحنه‌های فیلم پیانیست شده بود. آدرین برادی که از اواسط فیلم به‌درستی و حقیقتاً و طبیعتاً فکر و ذکرش فقط پنهان شدن و پیدا کردن غذا ست هی به دنبال اغذیه مکان‌های خاکستری رو می‌جوره و پیش می‌ره. فیلم صحنه‌های گریه‌دار و سیاه و وحشتناک زیاد داره ولی به‌درستی (دومین و آخرین به‌درستی این پست) از فاز نظاره بیرون نمی‌آد و رویکردش به شکم و خوراکی چنان صادقانه و صمیمانه ست که نه تنها از پشت پنجره‌ش، غرایز و نیاز بشری رقت‌بار به نظر نمی‌رسن بلکه رویکردش به بشر بودن بیشتر از نگاهش به باقی مسائل (عشق از دست رفته و از دست دادن خانواده) بار دراماتیک داره. امیدوارانه‌ترین و قشنگ‌ترین صحنه‌ی فیلم اون جا ست که افسر آلمانی برای ابی دربازکن (برا باز کردن اون قوطی خیارشور غول‌پیکر) و نون می‌آره. ابی فوری از زور گرسنگی کاغذ دور نون رو جر می‌ده و می‌بینه یه چیز کاغذپیچ‌شده‌ی دیگه م هست. با دستایی که از دوری و کهنگی، کثیف و زمخت شدهن پاکت کوچیک رو می‌شکافه و ناگهان یه کپه مربای قرمز رنگ که بر خلاف فاز سخت زمان و مکان وَ همه‌ی چیزهای جامد موجود در صحنه مایع اه، مثل یه چیز لوکس و تزیینی و نالازم و ناگهانی و شادی‌بخش و شُل، با تلألویی مثل خورشید طلوع می‌کنه وسط فیلم و می‌ریزه بیرون. حالا اگر ایران بود و کارگردان ایرانی (هر کدوم‌شون، جز داریوش مهرجویی که جوهر سینما و روایت رو شناخته و الهی مستدام باشه)، می‌گفت چرا جنگ و کشتار و سیه‌روزی رو به شیرینی و مربا تقلیل بدیم؟ بابا مسئله جدی اَست... و بدین ترتیب اصلاً چنین صحنه‌ای ساخته نمی‌شد.
ابی (که می‌گن برای گرفتن حس بازی تو پیانیست دوست‌دخترش رو ول کرد و خونه و ماشین‌اش رو فروخت و حساب بانکی‌ش رو بست تا عملاً پاکباخته باشه و هیچ‌چیِ هیچ‌چی نداشته باشه و صاحب و مالک کسی یا چیزی نباشه و لم یلد وَ لم یولد) چقدر دیدنی این صحنه رو بازی کرده. در حالی که جا خورده، از خوشحالی چشماش رو می‌بنده و یه صدای خفیفی در می‌آره و بعد با عشق و لذت انگشتش رو فرو می‌کنه توی مربا. بیننده هم رفتار ابی رو تقلید می‌کنه؛ ناخودآگاه لبخنده رو می‌زنه و از هضم شعف وارده وا می‌مونه سپس می‌گریه و لنگی رو که از قبل تدارک دیده جلوی فیلم و ابی و رومن پولانسکی (که خودش اون روزای سیاه سیطرهی نازیسم و داداشاش فاشیسم و ریسیسم رو به چشم دیده) پهن می‌کنه. نون که خب نون هستش و جاش رو چشم ما ست ولی معادل عشق اه و قرار هست بساطی فراهم کنه تا گرسنگی رو برطرف کنه، لکن مربا این‌جا حکم ارگاسم رو داره که قبل‌اش اصلاً نمی‌دونی وجود داره و اگر وجود داره کجا ست و چی هست. یهو پرزنان از بالا روت فرود می‌آد و نقطه‌ی پایانی می‌ذاره بر خستگی‌های تن تکیده‌ی عشق (مثلاً).

جایی که بقالی باشه یعنی زندگی هم هست و دیدن از بین رفتن زردا و نارنجیا و پاکتای براق خوراکی‌های یه بقالی زیر توده‌ای از رنگ خاکستری به اندازه‌ی در هم شکستن یه محله دردآور اه. دوربین رسید به محل تجمع مردم. یکی از قشنگیای دنیا اون جا ست (دومین اون جا ست این پست رو شاهد هستیم) که حادثه‌ای پیش اومده و یه عده دارن سراسیمه می‌دوئن تا زنده‌ها رو نجات بدن. نهیلیسم نهادینه‌شده در درون‌ام فریاد می‌زنه که این نیز دروغی دیگر است، در نهایت پشیمانی ست، ولی علی‌رغم همه چیز حتی پوچی... قشنگ‌ترین است وَ مربوط‌ترین چیز به خدا، طوری که دوست دارم همیشه آدما رو تو این وضعیت ببینم؛ در حال دویدن برای نجات جان دیگری.
چند نفر اون جلوتر مشغول بودن و چند نفر عقب‌تر ایستاده بودن ببینن کسی زنده بیرون کشیده می‌شه؟ همه الله اکبر می‌گفتن. اول و آخر همه چیز می‌گیم الله اکبر. یعنی اگر رزمندگان اسلام خوشحال بشن که کاتیوشا خوب شلیک شده می‌گن الله اکبر و ترجمه‌ش می‌شه: توجه کن خدا بزرگ‌تر از این کاتیوشا ست. اگر همون کاتیوشا جایی که باید، فرود بیاد و همه چیز رو در هم بپاشه عزیزانی که از برخورد کشته نشده‌ن می‌گن الله اکبر که یعنی خدا از مرگ در اثر برخورد کاتیوشا بزرگ‌تر است، اگر حادثه‌ی بدی اتفاق بیفته و بمب بیفته وسط محله می‌گن خدا بزرگ‌تر از رنج و خون و ویرانی ست. اگر قذافی رو گرفته باشن می‌گن خدا بزرگ‌تر از سلطان است، بزرگ‌تر از انسان، بزرگ‌تر از انسانیت وَ بعد به شکل فجیعی اسیرشون رو لت و پار می‌کنن. خلاصه الله اکبر خیلی کاربرد داره. ما که از فشار خوشی یا بدبختی زیادی سنگین شدیم خودمون رو با الله اکبر سبک می‌کنیم و توپ رو می‌ندازیم تو زمین اون. می‌گیم یعنی ای بزرگ‌ترین، نشستیم ببینیم #چی‌کا می‌کنی.

خداوند سراسر قرآن اما اگرهای پشم‌ریزونی آورده ولی به چشم من سوزناک‌ترین‌شون جایی ست که می‌گه فرعون داشت غرق می‌شد و در آخرین لحظه (انگار فیلم اسپیلبرگ بوده) گفت موسی یاری‌ام کن ولی اگر می‌گفت خدایا یاری‌ام کن و ایمان می‌آورد نجات‌اش می‌دادیم. عجب... عزیز من، مسلم اه که تو به هر حال فرعون رو نجات نمی‌دادی و اینا همه‌ش بهانه ست. اون بیچاره عمرش به دنیا نبوده. حالا باهاش لج داری درست ولی این کون‌سوزیا برا چی اند آخه؟ شما (سعی دارم مؤدب باشم) صدها کودک مهاجرو طی این سال‌ها از آب سنگین دریا نجات ندادی. چرا؟ چون از اقیانوس بزرگ‌تر ای، بزرگ‌تر و بزرگ‌تر، خیلی بزرگ‌تر. بابت این همه بزرگی دستت هم درد نکنه ولی حالا اومدی چی می‌گی؟

یهو یه پسری از بیرون تصویر دویید اومد بین تماشاگران وایساد. موهاش و پشت‌موهاش رو که دو چیز مستقل بودن خیلی دقیق و تمیز سشوار کشیده بود و لَخت کرده بود و بعد با ژل و تافت شق و رق وایسونده بودشون. لباسش از اینا بود که اپل‌دار به نظر می‌آد و بدن بادی بیلدینگی‌ش رو به خوبی نمایش می‌داد، با این حال شدت انفجار باعث شده بود با پیژامه خمره‌ای راه راهش بدوئه بیاد. کمی مونده به فاجعه دست به کمر وایساد. محله‌شون بود و ممکن بود خونه‌ی اونا باشه که با انفجار نابود شده ولی الله اکبر... خدا از محله، خانه، سرپناه، زیبایی و زندگی بزرگ‌تر است و اگر بخواد اون موها رو براش نگه می‌داره ایشالله.
چقدر ساده و عجیب. رنج و بدبختی هر بخشی از آدمیان؛ مهاجرین، بی‌پول‌ها، زیادی پولدارای بدبخت، یتیم‌ها، فقرا، گداها (جفت‌اش دو تا ست)، معتادها، زندانی‌ها، بیمارها، جنگ‌زده‌ها... بعد از وقوع چنان به خودشون منحصر می‌شه که هر چقدر رحم و عاطفه و مروت هم خرج کنی و بخوای و بتونی کمک کنی باز اون رنج از بیرون جز نمایش به نظر نمی‌آد. به هر حال تو جدا ای و "داخل" نیستی و تماشاگر ای. اگر اون نمایش زیاد ناراحتت کنه می‌خوای زودتر صداش رو خفه کنی و مشغول نمایش خودت بشی. انگار هر کس برای بدبختی خاص خودش انتخاب می‌شه و فقط همین طوری اه که از بقیه جدا می‌شه.

تو پیانیست، خونواده‌های گتونشین هر چی دارن می‌آرن بیرون می‌فروشن تا نون و سیب‌زمینی بخرن. بی‌خانمان‌ها م سر یه قابلمه جوی پخته با هم می‌جنگن و به ذلت می‌افتن. ابی می‌رسه به برادرش و کمک می‌کنه بساط بی‌رونق‌اش رو جمع کنه. می‌پرسه چی فروختی امروز؟ برادره می‌گه فقط ابله داستایوفسکی (ساده نگذری. همین خودش یک دنیا حرف توش داره). زمانی هم از کنار دو نفر رد می‌شن که یکی‌شون همزمان با مشاهده‌ی در رفتن جون یکی زیر بار بدبختی، داره به اون یکی می‌گه من که دیگه به خدا باور ندارم... چون ما بشر ایم و طاقت حمل بار مسئولیت رو بر شانه‌های نحیف و شکننده‌ی انسانی‌مون نداریم. مدتی بعد، که ابی و خانواده‌ش منتظر نشسته‌ن که ببینن کجا می‌برن‌شون پدره می‌گه هر چی پول دارین در آرین. یه پسرک فروشنده رو که داره لای جمعیت قدم می‌زنه صدا می‌کنه و پولای جمع‌شده رو به‌ش می‌ده که فقط به یه شکلات مستطیل‌شکل کوچیک می‌رسه. یه نصفه تیغ از کیف پول‌اش در می‌آره و شکلاته رو شش قسمت می‌کنه و هر کدوم یه تیکه می‌خورن. دقایقی بعد موقع سرازیر شدن به سمت قطار و بعد به سمت اردوگاه، وسط صف ابی به خواهرش می‌گه مسخره ست که حالا دارم این رو می‌گم ولی کاش بیشتر می‌شناختم‌ات. خواهره می‌گه ممنون ام که گفتی (گریه). یه کم جلوتر یه افسر آشنا ابی رو از صف فشرده‌ی آدما می‌کشه بیرون و مثل گونی می‌ندازت‌اش یه گوشه و می‌گه فرار کن. ابی می‌خواد بر گرده که یارو به‌ش می‌گه دیوونه من جون‌ات رو نجات دادم، در رو ولی ندو. اون که داره هاج و واج به پدر و مادر و دو خواهر و برادرش نگاه می‌کنه که دارن به زور چپونده می‌شن تو قطار، تلوتلوخوران و مردد بر می‌گرده و از ایستگاه می‌ره بیرون و تو تنهایی و خلوتی خیابون می‌زنه زیر گریه. هی زار می‌زنه و راه می‌ره و نمی‌دونه به کجا می‌ره. ما هم این ور جلوی تلویزیون هر چقدر خودمون رو بزنیم کم زدیم. خوشبینانه فرض می‌کنیم و قطع به یقین ایم که حتماً همه اون آخرین لحظه به یاد هم بوده‌ن و انگار کنار هم بوده‌ن، چون خدای هر کس اون قدر راسخ و بزرگ و گسترده ست که همه جا رو افق تا افق پوشونده.

تو ویکی‌پدیای اشپیلمان خوندم که دیگه هرگز افراد خونواده‌ش رو نمی‌بینه و هیچ یک از اون‌ها جون سالم به در نمی‌برن...
که خب معلوم بود. نکنه از خلال ویکی‌پدیا منتظر معجزه بودی؟

Saturday, October 17, 2015

آقا می‌خوام تو جایزه‌ی ادبی داستان‌نویسی بهرام صادقی شرکت کنم... اذیت نکن بزن دست قشنگه رو

مقدمه
به نام خالق کشک و پشم
 
تا سال‌ها فکر می‌کردم خفن‌ترین نویسنده‌ی تاریخ الکساندر دوما ست که ده جلد ده جلد کتاب می‌نوشته و یک خطِش هم کسشر نبوده و اختیار تام و تمام به مترجم بزرگ تاریخ ذبیح‌الله منصوری داده بوده که داستان‌هاش رو نشر بده. اون موقعا البته به کسشر می‌گفتیم مزخرف ولی به مرور روی آدما باز می‌شه و هی بی‌تربیت‌تر می‌شن تا جایی که دیگه احتمال‌اش هست معلم و شاگرد هم سر درصد کسشر بودن گزاره‌ها با هم بحث کنن نه دیگر مشکلات گزاره‌ها. کتاب خیلی دوست داشتم و به کتابخونه‌ی برادرم وابسته بودم. فکر می‌کردم خب این این همه کتاب داره و تا آخر عمرم کم کم می‌خونم و بار دانش می‌گیرم.

به طور پیش‌فرض اقدام به خرید هیچ چیزی نمی‌کنم. غیر از کتابای نقاشی استادان هنر، شاید به عمرم سی تا کتاب هم نخریده باشم. بیشتر کتابایی که دارم به‌م به ارث رسیده‌ن. در مورد همه چیز همین ام، مثلاً خیلی دوست دارم علاوه بر قبلیایی که قسمت‌ام شدن کوکایین رو هم امتحان کنم ولی دست و دل‌ام به خریدش نمی‌ره. دیلر میلر نه می‌شناسم نه می‌خوام بشناسم، فقط منتظر ام بالاخره یه روز پای بساطش دعوت بشم و روی ماهش رو ببوسم. کتاب هم برام مثل مسکرات و دخانیات اه. مخالف سرسخت (و یکی از فعالانِ (از زیر لحافِ) لغوِ) هدر منابع طبیعی از طریق چاپ هر نوع مجله و روزنومه و کتاب ام. به نظرم تا کتابای تمام کتابخونه‌های دنیا خونده نشده‌ن احتیاجی به کتاب جدید نداریم. از کتابایی که ناگهان معروف می‌شن و همه حمله می‌کنن می‌خرن هم که کلاً با غرور و وقار خاص خودم می‌گذرم. اون مهجور-خوبا هم بالاخره یه جوری خودشون من رو پیدا می‌کنن. همیشه فکر می‌کنم هر چی قسمت‌ام باشه راهش رو به سمت‌ام باز می‌کنه. سعی من فقط به تمرکز معطوف می‌شه. آن چه سعی است من اندر طلب‌اش بنمایم... آن قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد.
 
فصل اول
در مدت زمان کوتاهی تعداد زیادی کتاب خوانده شد 
"فرازی از سخنان مادر مرحومه در مجلس ختم وی"

در ازای میرزابنویس (منشی) بودن اجازه داشتم به کتاب‌های کتابخونه‌ی خصوصی‌ش دست بزنم، گردگیری‌شون کنم و بخونم‌شون بدون این که مهم باشه کدوم کتاب برای سن من نوشته شده یا نه... و همیشه هم همون یا نه. برادرم اون زمان آشنایی با کار کودکان نداشت یا اگر هم داشت فکر می‌کرد خب کار کودکان است دیگر، ان شاء الله سلامت باشند و خوب کار کنند. تو این فیلم روسیا دیده بود داستایوفسکی ماستایوفسکی که علاوه بر نام خانوادگی فوق‌العاده، صاحب یکی از زیباترین اسامی دنیا (تئودور در بعضِ نسخ فئودور) نیز بود، یه دختر خیلی جوون رو که باید نون‌ببر مادر پیر سرمازده‌ش باشه نشونده جلوش اون سر میز چوبی کم‌عرض، تا بگه اون بنویسه. یه میز پایه‌کوتاه بی‌کیفیت تدارک دیده بود که می‌ذاشت جلوی من رو زمین (بابا من خواهرت ام) و بنده باید داستانی که اون می‌گفت رو می‌نوشتم. فرق‌مون با مدل روسی من‌جمله این بود که اون‌ها به دلیل برودت هوا همیشه دماغاشون قرمز بود و پنجره‌هاشون هاگرفته، دستکش‌های پشمی مستعمل دست‌شون و با قلم دوات می‌نوشتن و حضور منشی داستایوفسکی تو اون لباسای مدل قدیمی قابلیت ایجاد یک داستان عشقی داشت ولی من ده یازده ساله بودم و خودکار بیک دست‌ام بودم و هی تو اون حالت نشسته پام خواب می‌رفت. از این سر اتاق راه می‌رفت و خودش رو می‌رسوند اون سر اتاق و دستش رو می‌زد زیر چونه‌ش و بابت اون چار خط خزعبل یکریز فکر می‌کرد. اشتباه بزرگ علاقمندان به نویسنده شدن همین است و بس؛ این که فکر می‌کنن باید راه برن. بابا بگیر بشین و فقط شروع کن. بذار خودش تو رو جلو ببره. چیزی که براش زور بزنی و از پا خسته بشی اگر هم خوب در بیاد حال نمی‌ده که، نگو می‌ده، هر مدل خستگی و خستگی برا هر جور محتوایی که حال نمی‌ده... فقط خستگی باکیفیت حال می‌ده... بیا از من بپرس.
تو داستان‌اش (خدا رحم کرد بی‌خیال تموم کردن و چاپ‌اش شد. دست‌کم یک درخت به نفع بشریت) زندگی یه زن و مردی به تصویر کشیده می‌شد. البت می‌دونم و می‌دونید که درواقع تصویری در کار نبود و فقط کشیده شدن و ایجاد ساییدگی بود. من به خاطر خوش‌خطی و هوش بالا (قبلاً با خواهرم دوتایی ازم تست گرفته بودن ببینن که آیا از اونایی ام که ژنتیکی "راجع به" رو درست می‌نویسم یا مثل همکلاسی خواهرم تو دانشگاه رشته‌ی ادبیات انگلیسی می‌نویسم راجب وَ دیوانه است رو می‌نویسم دیوانست) برای این کار انتخاب شده بودم.
تو پرانتزی دیگر، برای یک بار برای همیشه و برای بار اول و آخر بگم که راجع به غلط املایی چی فکر می‌کنم؟ ^_^
(فکر می‌کنم دقت کردن اهمیت داره. به نظرم نوشتن، حتی اگر در خفا بنویسی و پاره‌ش کنی یا تو یه نرم‌افزار بنویسی و دلیت‌اش کنی، یه نوعی از ایجاد مسئولیت با خودش همراه داره. تو باید به صفحه‌ی سفید کاغذ، صفحه‌ی خالی ورد اهمیت بدی. به قشنگی‌شون و قشنگ موندن‌شون کمک کنی. اگر مخاطب داری، مخاطب نداری، محض انجام کار درست منظورت رو تمام و کمال تو کلمه‌ها جاری کنی و کلمات رو خوب نگاه کنی چون اونا ابزار تو اند و باید مثل قلم‌مو مواظب‌شون باشی (مثلاً). نباید کم بذاری، نباید زیاد بی‌حوصله بشی یا شونه خالی کنی چون اونا لایق عشق ورزیدن اند. غلط نوشتن یعنی تو خودت یک بار هم چیزی که نوشتی رو از نظر نگذروندی و براش وقت صرف نکردی تا مشکلات‌اش رو اصلاح کنی. اون قدر عجله داشتی (و عجله داشتن و سراسیمه بودن البته که به خودی خود بد نیست که قشنگ هم هست) که وقتی برای نگاهی گذرا نمونده بود تا متوجه بشی حتی رو جتی تایپ کردی یا موقع نوشتن رو کاغذ نقطه کم گذاشتی و حالا از مثال‌های بدتر می‌گذریم. این مدل عجله کار شیطان است؛ یعنی مثل داریوش اون قدر خمار بودی که متوجه نشدی دریچه رو خوندی دَربَچّه و هیچ کدوم از الاغای دور و برت هم تو اتاق ضبط و نودال و فنی نفهمیده‌ن این اشتباه رو وَ در پی تصحیح‌اش بر نیومده‌ن و ریده شده تو آهنگ به اون خوبی و متن نهیلیستی‌داداییستی‌ش. حالا آره، تو که داری خودت رو آماده می‌کنی دست‌به‌کامنت شی هم راست می‌گی... ولی فقط درصد کمی از غلط‌ها به چشم نمی‌آن و ماه‌ها بعد توسط نگارنده‌ها کشف می‌شن که حالا اونا عیب ندارن. ببین مجتبی، نه این که غلط املایی و نگارشی حرفت رو بی‌ارزش کنه ولی نشان‌دهنده‌ی منش و شخصیت سوراخداری ست که هر غلط دیگری هم ممکن هست ازش نشت کنه! گوییا دارم به وادی کسشر گفتن فرو می‌غلطم لذا دیگر کافی ست. نظرم بیان شد، خدا رو شکر نگفته نمردم. آقا اصن به من چه؟)

فصل دوم
یورگنی پتروف دو قدم عقب رفت و به میز تکیه داد. با خود اندیشید آیا سونیا لابروشِوسکا (مثلاً) او را خواهد بخشید؟ البته که نه

خلاصه سعیدمون دو تا اسم هم تو مایه‌های سهیلا و مرتضی و نه حتی در حد نادر و سیمین، برای شخصیتا گذاشته بود و اینا هی با هم گفتگوی درونی و بیرونی داشتن. بیچاره شدم و اون سال چون نوعی کودک کار شده بودم افت تحصیلی پیدا کردم و حتی سر امتحان هنر فضای خالی مینیمالی کشیدم و تحویل دادم چون دست‌ام کلاً خسته بود و حال نداشتم و سرم هم پر از خوشه‌های انگور. با هشت تا خط کوتاه و هر کدوم یه رنگ یه هشت‌ضلعی خالی کشیدم و با چند تا نقطه‌ی بنفش (بابا تو خجالت نکشیدی؟) یه خوشه انگور تو پیش‌زمینه... چون دست‌ام واسه اون در کار بود ولی از اون ور تو خیال خودم داستان خودم رو می‌نوشتم: "فصل رسیدن انگورها ست"، "خورشید طلایی بیرون می‌آد" و از این قبیل.
باز مونده‌م چطوری سر و ته پست رو جمع کنم. دیگه چقدر آب ببندم که طولانی بشه؟ خب بیکار بودم. کارا رو تحویل داده‌م و پول‌شون هم طبق معمول معلوم نیست کی می‌دن. می‌خواستم یه وقت مبسوطی رو امشب تلف کنم که کردم... خدا قبول کنه. تا دیداری دیگر بدرود و دو صد درود.

فصل سوم
ئه، فصل دوم چه زود تموم شد

اوج بامزگی رو شاهد هستیم.

Tuesday, October 6, 2015

پیاده می‌روم و همرهان سواران اند

باز شب شد و توی مستطیل سبز، زیر نور نورافکنا دارن فوتبال بازی می‌کنن، با ضربات سنگین و خفیف، افکارم.
هر بار که با پارسا تو خونه فوتبال بازی می‌کنم و توپ کم‌باد و کوچیک‌مون خوب شوت نمی‌شه و موقع بازی به هم گره می‌خوریم با هم حال و احوال و روبوسی می‌کنیم. من با لهجه (مهم نیست چه لهجه‌ای) می‌گم پدر مادر خوب ان؟ خاله عمو دایی خوب هستن؟ اون که صداش از خنده داره می‌لرزه می‌پرسه بچه‌ها خوب ان؟ پسرخاله دخترخاله‌ها خوب ان؟ این بهونه‌ی خوبی می‌شه که صورت عرق‌کرده‌ش رو حین روبوسی نمایشی حسابی ماچ کنم و صورت‌ام خیس بشه. بعضی وقتا م که حال شوخی کردن نداریم پارسا خودش رو می‌ندازه زمین و مصدوم می‌شه و خطاب به بازیکنای دیگه (من) می‌گه این دیگه فوتبال نیست آشغالبال شده، کثافتبال شده.
چیزی که مدام تو ذهن‌ام چرخ می‌زنه دستاورده. اگر من بودم حتماً توی فیلمام به جای گفتن هیشکی مث مو نمی‌تونه فلان کارو بکنه هی می‌گفتم مو دستاورد دوست دارُم وَ این جمله رو تبدیل به تکیه‌کلامی جهانی می‌کردم. دستاورد، ماحصل، چیزی که تو دست می‌آد، چیزی که توی دست حل می‌شه. اگر آخر روز موقع شست و شور با لباس زیر تمیز روبرو بشم یا فین کنم و چیز زیادی از دماغ‌ام نیاد بیرون حال‌ام گرفته می‌شه و قیافه‌ی بازنده‌ها رو به خودم می‌گیرم، انگار کاپ قهرمانی که به همه یکی یه دونه ازش داده‌ن فقط به من نرسیده. فلسفه‌ای دارم مبنی بر این که اگر کثیف نشده باشم پس چی رو تمیز کنم؟ چی رو بسابم؟ انگار هویتی ازش می‌گیرم... از همون به اصطلاح ان‌دماغا، ترشحات زبون‌داشته‌شده و بی‌قدر، چرک‌ها. مثل درد استخون‌ها بعد از یه روز کار یدی روی پروژه‌ی هنری، درد هوس‌های موندنی و زودنگذر، پیاده‌رَوی‌های کیلومتری... درد خرافات، ترس، انتظار. بزرگ‌ترین دستاوردام خنده‌دار و داغون به نظر می‌آن. توی ویترین‌شون نشسته‌ن و تکیه داده‌ن به مخده و قلیون کنار دست‌شون و سر تخته نرد تاس می‌ریزن و چایی هورت می‌کشن. بی‌خیال اند آقا، بی‌خیال. ولی خود بی‌خیالی مثل حجم هوای فرّار نفس نفس زدنای یه آهوی گریزون ازم دور وای می‌سته، بی‌خیالی جزو دستاوردام نمی‌شه.

از همه چی دست می‌کشی و جایی دور فرود می‌آی. توی جنگلی که برگ‌های درختای انبوهش از سبزی زیاد به سیاهی می‌زنه، خود بهشت. لئوناردِ کهن می‌خونه برام... جمله‌ی قبلی از شعرای اون نیست از سوره‌ی رحمان کش رفته‌م، اون چیز دیگه می‌خونه. باز هم جای شکرش باقی ست. قهوه می‌نوشم و به حیاط خالی و متروک خونه‌پشتی نگاه می‌کنم. قشنگ‌ترین خونه‌ی دنیا که جلوی چشمام داره پرپر می‌شه. باز دست تقدیر و تخدیر و تکذیب و تحقیر، من رو رد کرد و خوبه رو داد درست به بغل‌دستی‌م که همیشه ببینم‌اش، چنین نزدیک باشه، توی بغل‌ام... ولی به‌ش نرسم. تو اتاقامون سرک می‌کشم یه جوری که انگار مال خودمون نیستن. به لباس شلوار خواهرم نگاه می‌کنم که صبح‌ها که داره می‌ره سر کار در می‌آره و طاق‌باز پهن‌شون می‌کنه روی تخت. می‌بینم‌شون خنده‌م می‌گیره ولی خنده سریع جاش رو می‌ده به گریه، مثل همیشه. مشغول فکر کردن به تاریخی می‌شم که پشت این حرکت‌اش خوابیده، یا پشت آیین کله‌ی صبح تلویزیون روشن کردن‌اش که روزای تعطیل که نمی‌ره سر کار به جا می‌آره. چی زهرآگین‌تر از تلویزیون روشن سر صبح؟ اگر پشت هزار تا در باشم امواج مسموم‌اش به‌م می‌رسن و روزم رو خراب می‌کنن. مثل وقتی صبح زود تو بیمارستان نشستی توی نوبت و محکوم ای به تلویزیون روشن نگاه کنی، به زوال مغز و احساس بشر که حاضر نیست ساعتی به دور و برش نگاه کنه و لااقل تا بعدازظهر صبر کنه و بعد خودش رو در معرض امواج قرار بده.
از روز حمل و نقل قاب‌ها به نمایشگاه دستام درد می‌کنن و خوب نمی‌شن. یه جایی زیر پوست رویه‌ی دستام، بین غضروفای شکل‌دهنده به انگشتان... یه چیزی از جاش در اومده و داره به رگ و پی فشار می‌آره. ظاهراً قاب‌ها برام زیادی سنگین بوده‌ن و بد تو دستام گرفته بوده‌م‌شون. با خودم فکر کردم راه قابسازی تا نمایشگاه که زیاد نیست، خودم هم هی جابه‌جا‌شون می‌کنم و از این ور می‌دم اون ور و چیزی‌م نمی‌شه. یاعلی گفتم و بلندشون کردم. وقتی یه باری رو ذهن‌ام دارم هی خودم رو به دست کارای یدی می‌سپرم تا فشار بار فیزیکی از بار ذهنی خلاص‌ام کنه ولی همیشه اوضاع بدتر می‌شه و همزمان باید برای درد ذهن و درد فیزیکی بگریم. دیدم نمی‌تونم خونه‌ی خوب ولی خالی رو تاب بیارم و رفتم بیرون.
تو اتوبوس دو تومن دادم و چند تا بادکنک برا پارسا خریدم با یه تلنبه‌ی کوچیک که بتونه خودش بادشون کنه. همیشه بادکنکا رو حسابی تفی می‌کنه بعد می‌ده دست من می‌گه نتونستم، برام باد کن. بادکنک‌ها م نمی‌دونم در جریان هستید یا نه، کیفیت‌شون خیلی اومده پایین و بار دوم سوم بخوای بادشون کنی می‌ترکن. همیشه اونی که داره باد می‌کنه و توش فوت می‌کنه مقصر ترکیدن شناخته می‌شه در حالی که این طور نیست و اون آدم به عنوان مسئول باد کردن افتاده رو دور باد کردن و راه دیگه نداره. یه پسربچه روبروم نشسته بود و مامانش براش از همون بادکنکا خریده بود. از پسربچه اسمش رو پرسیدم ولی به‌م نگفت. داشت انگار با خودش حرف می‌زد. دستاش رو هی می‌مالید به پنجره‌ی کثیف اتوبوس و زهوار کثیف‌ترش. نگران بودم بعدش دستش رو بماله به چشم و صورت‌اش. گارد گرفته بودم و آماده بودم که اگر دست رو خواست ببره سمت صورت دستمال مرطوب از کیف‌ام در بیارم و بگم عزیزم اول دستات رو تمیز کن. مامانش به‌ش گفت اسمت رو به خاله بگو. گفت نه نمی‌گم، تو هم به‌ش نگو. با توجه به ظاهر مادره و این که داشت از روی موبایل قرآن می‌خوند چند تا حدس برا اسمش زدم و پسربچه هی گفت نه ولی از اصرار من خنده‌ش گرفت. خوشحال شدم که خندوندم‌اش. آخرین کار هر کسی تو این دنیا باید این باشه که یه بچه پیدا کنه و بخندونتش و بعد راحت سرش رو بذاره زمین. من هم احساس می‌کردم دارم آخرین سفر بین شهری‌م رو می‌رم و خبری که امروز به‌م می‌دن؛ دلخواه یا مخالف دل، می‌کشت‌ام. خانوم بغل‌دستی‌م هنوز به تکنولوژی روز مجهز نشده بود و داشت از روی کاغذ سوره‌ی یس رو می‌خوند. دل‌ام می‌خواست به‌ش بگم خانوم دارم می‌رم ثبت احوال برام دعا کن بعد بپرسه چرا محتاج دعا شدی دخترم؟ من هم اشک‌ریزون برا اون و حضار تعریف کنم چی شده. با سوره آشنا بودم و می‌دونستم آیه‌ی کن فیکون آخر همین سوره ست. می‌خواستم با یه صلوات آغاز به سخن کنم و برم منبر و توضیح بدم که بر خلاف تصور رایج، کن فیکون با چشم دیدنی نیست و یه حالته، با معجزه فرق داره و وقتی پیش بیاد می‌فهمی دست خودت هم تو کار بوده. ولی اگر شروع به تفسیر می‌کردم همین طلعت خانوم بر می‌گشت می‌گفت دخترم شما اول موهات رو بکن تو. یه ناستازیا کینسکی عقب اتوبوس نشسته بود و خیره شده بود به بیرون. کنارش هم یه ردیف ناستازیا نشسته بودن. اگر دقت کرده باشین همیشه اون‌هایی که ردیف آخر اتوبوس کنار هم نشسته‌ن به هم شبیه اند و آدم انتظار داره همه‌شون اعضای یه خانوار بزرگ باشن و با هم ایستگاه پیاده شن. من خودم بارها با همنشینام تو ردیف آخر احساس شباهت و فشردگی و نزدیکی زیادی کرده‌م و اگر یکی‌شون خواسته پیاده بشه گفته‌م کجا؟ حالا هستی دیگه. بشین با هم پیاده می‌شیم، زابه‌رامون نکن. هر بار ناستازیا کینسکی رو از نظر گذروندم دیدم اون هم داره من رو از نظر می‌گذرونه و بعد یهو با هم به بیرون نگاه می‌کردیم. از اونا بود که چشماش دارن لبخند می‌زنن ولی لب و لوچه‌شون آویزون مونده. بیا، این هم یه شباهت دیگه. اون قدر همه کله‌هاشون رو پایین می‌ندازن و تو موبایل و تبلت فرو می‌رن که اگر ببینم کسی مثل خودم داره به بیرون یا روبرو نگاه می‌کنه و غرق در افکارش شده چشم ازش بر نمی‌دارم تا باقی شباهت‌های رفتاری‌مون رو هم پیدا کنم.

رفتم تو ساختمون ثبت احوال و خودم رو به یه باجه رسوندم و سؤال‌ام رو از یک هموطن جنوبی پرسیدم. از پشت عینک ذره‌بینی‌ش خیره شد به من که خم شده بودم تا مطمئن بشم صدام از سوراخ شیشه رد می‌شه و به گوشش می‌رسه. بعد از لحظاتی خیرگی گفت شما چند سال داری؟ جواب دادم. تازگیا هر کی ازم می‌پرسه چند سال داری با شور و شعف جواب می‌دم و نمی‌گم به شما چه. به این می‌گن رد کردن مرز وَ لغزیدن به دره‌ی "پذیرش سندرم فضولی همگانی". بعد گفت سواد داری؟ فهمیدم از اونا ست که جر واجر شده تا تونسته این شغل رو در اختیار بگیره برا همین می‌خواد دونه به دونه‌ی مراجعین رو با زیاده‌خواهی و ثبت رکوردِ بیش‌ترین زمان مشغول بودن با ارباب‌رجوع جر واجر کنه. گفتم آره فک کنم، چطور؟ انگشت‌اش رو برد طرف یه کاغذ که چسبونده بود رو شیشه‌ی حائل. گفت این‌جا رو بخون. مشغول خوندن شدم. گفت نه بلند بخون. گفتم بابا من که گفتم سواد دارم، چرا این جوری می‌کنی؟ با اشاره به کاغذنوشته گفتم این که جواب من نشد مرد حسابی. گفت پس برو طبقه‌ی بالا پیش خانوم مقدم. خداحافظی کرده و رهسپار شدم. موقع بیرون رفتن شنیدم داره به یکی می‌گه مادرجان چند سال داری؟ من هم که یه روز کامل بود که جلوی وسوسه‌ی کندن زخم لُک‌شده‌ی صورت‌ام طاقت آورده بودم وسط بازی کندم‌اش. حالا قرمزیا حتماً سه تا شده. وقتی فقط خودم باشم هیچ وقت نمی‌فهمم چه شکلی ام.