Thursday, July 23, 2015

بوی زندگان و مردگان شهر

همه تعریف ونیز رو شنیده‌ن و دیده یا ندیده اون رو زیباترین شهر دنیا می‌دونن یا اگر نه یکی از زیباترین. اون رو شهری می‌دونن که روی آب بنا شده که البته این طور نیست، تمام بناهاش روی زمین سفت و محکم و پی سنگ و ساروج ساخته شده‌ن و آب از یه طرف می‌خوره به‌شون. خیلی زیبا ست و واجب است هر سال زیارت شود ولی بالاتر از همه بوش... بوش متضمن هر آن چیزی ست که توش بوده و هست. گاهی بوش رو می‌شنوم و یادش می‌کنم، مثل امروز. وقتایی که بعد از ظهر می‌رم تو حموم و چند ساعتی از ریخته شدن هر گونه آبی گذشته و حموم خشک اه و بوی آب چند ساعت مونده از قعر گسترده‌ی چاه می‌آد تو مسیر باریک آب‌رو و از اون جا بیرون می‌زنه... این بو من رو یاد ونیز می‌ندازه، یاد بوی آب سبز ساکن و کدری که تو کوچه‌کانال‌هاش وایساده و داره خزه‌ها رو تو خودش حل می‌کنه. یه جور بوی ساهاری که اون قدرا تیز و زننده نیست، انگار هشداردهنده ست. بوی آرامش و سکوت یه شهر زنده و خاموش که از طرف آب به اقیانوس وصل شده. اون آبِ زیاد و بلاتکلیف تو گودی اطراف یه خشکی قرار گرفته و ریشه زده و اسمش شده آدریاتیک که برای علاقمندان بگم که همین آدریا می‌ره می‌رسه به مدیترانه و از اون جا م به اقیانوس اطلس. خدایی اون قدر کلمه‌ی مدیترانه زیبا ست که بعید نیست بذارمش رو بچه‌م. آدریا و مدیترانه و اطلس و آریزونا نام چارقلوهای داکتر هارمونی. دیگه آناتولی و نور و جبل‌الطارق و بحرالمیت رو یکی دیگه باید بزاد چون چار تا بیش‌تر رو نمی‌کِشم.

توریست بودن اجتناب‌ناپذیر ولی همیشه توریست موندن یه جور نفرین اه. این که بری تو شهر رویاهات ولی فقط یه تیکه‌ش رو سیاحت کنی، فرصت دیدن بناهای کمتر معروف و قشنگ و خلوت‌اش رو به خاطر جدول زمانی سفر و هول زدن برای دیدن باقی شهرها و جاها از دست بدی، نتونی تو فصل‌های مختلف ببینی‌ش، نتونی توش زندگی کنی یا باهاش دوست شی. یه سر می‌زنی و جاهایی که بقیه می‌رن می‌ری. این لمس مختصر تن شهر (عبارت هشت‌ریشتری مختص علاقمندان تشبیه همه چیز به تن و زن) خیلی عذاب‌ام می‌ده.
الآن گشتم دیدم ونیز ظاهراً در لاتین معنای هبه و بخشش می‌ده. شاید چون اولین ساکنانش پناهندگان بوده‌ن و فکر می‌کرده‌ن اون خشکی بی سر و صدا وَ اون منبع تمام‌نشدنی برا استخراج نمک، از طرف دریا به‌شون بخشیده شده.
وقتی می‌ری ونیز انگار همین روی زمین رفته باشی فضا. امواج نامرئی گرانش همه جای شهر حس می‌شه. انگار به محض ورود یه نخ از تو به سمت بالا رشد می‌کنه و اون قدر می‌ره تا برسه به دست اون نیروی جهان‌آرا. این طوری روی اون همه پل و کانال می‌لغزی و مسیر هتل رو گم نمی‌کنی.
هیچ عجیب نیست که اولین چیزی که همین که از ایستگاه ترن بیرون می‌آی می‌بینی آب باشه. آدم تعجب می‌کنه که اون جا اون قدر بی‌محابا و ساده و بی‌حصار به آب نزدیک اه؛ جوری که مثلاً اگر بخوای از خوشحالی بدویی بری بپری تو بغل اونی که برای خوشامدگویی اومده یهو با هم می‌افتین تو آب، چون تو ونیز فاصله‌ی بشر از هر نقطه تا آب از فاصله‌ی هر جور اینرسی حرکتی انسانی تا وقوع حادثه، کمتر اه. #علمی
بالای پله‌های ایستگاه، درست روبه‌روت گنبد سبز کلیسای سن سیمون پیکولو رو می‌بینی که همیشه یه تابلوی بزرگ تبلیغاتی هم زیرش نصب شده. جالب این‌جا ست که به طور طبیعی و تا زور نکنن کسی اون پل بزرگه رو که ایکی ثانیه می‌رسونتت دم در کلیسا رد نمی‌کنه بره اون ور وَ اغلب همه چمدون به دست خرت خرت می‌رن طرف میدون سن مارکو. پارسال شنیدم در ونیز برای کشیدن چرخ چمدون روی سنگفرش و ایجاد آلودگی صوتی، واسه توریستا جریمه در نظر گرفته‌ن. باید چمدون رو بذاری رو کولت ببری یا خلاصه یه کاری کنی چرخاش تو ونیز صدا نده چون بیچاره‌های ساکن در ونیز واقعاً جون‌شون به لب‌شون رسیده. هر چی کافی‌نت‌ها با عکسای بزرگ سلبریتی‌های سوار بر گاندالو و میک جگر و زنش رو عرشه ما رو می‌کشن تو و جیب‌مون رو واسه پونزده دقیقه سرچ کردن می‌زنن و فروشنده‌ها جاسوییچی چینی می‌کنن تو پاچه‌ی ما توریستا، باز ساکنین محلی می‌بینن برای انتقام کافی نیست و بیش‌تر از اینا جا داره.
به منظور زجرکش کردن تنبل‌ها (ما که نه، ما زرنگ و تیز و بز ایم) هیچ کدوم از هتلا صبحانه‌ی رایگان و آسانسور نداره چون ممکن هست به جیب‌شون و به ساختمون فشار بیاره. باید چمدون رو باز بندازی رو کولت و چند طبقه ببری بالا. باز هم کافی نیست و همیشه توالتاش روز اول خراب می‌شن و آب مثل آبشار توش جریان داره و بند نمی‌آد. اغلب (منظور همون یه بار است) باید بری مرد تأسیسات‌چی رو خبر کنی که اگر ونیزی اصیل باشن قیافه و انگلیسی‌شون شبیه خود انگلیسیا ست... البته بعد از اون که یک شبانه‌روز سعی کردی با حوله جلوی سیلی که می‌ریزه تو توالت رو بگیری و با صداش خواب "کارناوال رو داره سیل می‌بره" دیدی.
در پی یافتن هتل ممکن هست وارد جاهایی بشی که شبیه باشگاه دانشجویی بسکتبالیست‌های کمبریج در قرون وسطی باشه یا اون قدر پلکان‌اش بلند و بالا، که هر چی بری نرسی انگار که توی یه هرم چوبی اسیر شدی یا جوری پنجره‌ها و روزنه‌های رو به نورش خاک و غبار گرفته باشه انگار لای زردی کتاب تاریخ قدم می‌زنی یا اون قدر قهوه‌ای و قدیمی و تمیز و براق که انگار آدمای توش هم عتیقه باشن، اون قدر که گالیله رو از نزدیک دیده باشن. سلام چطور ای؟ گالیله چه خبر؟

وایساده بودیم بیرون یه رستوران دریایی و داشتیم خرچنگی رو نگاه می‌کردیم که پشت شیشه‌ی ویترین توی سینی بزرگی از یخ برفک‌شده گذاشته بودنش و هنوز دهنش و چنگکاش داشت تکون می‌خورد. هی می‌گفتیم ای وای هنوز زنده ست نفس می‌کشه وَ همزمان اشک می‌ریختیم و تو سر خودمون می‌زدیم و از فاجعه عکس می‌گرفتیم که یهو صاحب رستوران که جوان خوشتیپی بود دست به جیب اومد بیرون و با لبخند پرسید موزلم فرام موروکو؟ من البته همین که هواپیما از مرز رد می‌شه کشف حجاب می‌کنم ولی ظاهراً رو پیشونی‌م نوشته مسلمان. بعد دوست‌ام رو دید گفت او مای گاد آر یو فرام ایزرائیل؟ من رو مراکشی و دوستام رو اسراییلی و ایرانی تشخیص داده بود. گفتیم آره بیکار بودیم و گفتگوی تمدن‌ها تشکیل دادیم و شما م بیا ببینیم بالاخره در محل تأسیس اولین بانک اوراق قرضه‌ی دنیا، معضل خاورمیانه به همت ما چاهار خاورمیانه‌ای حل می‌شه یا نه. رفتیم تو و دیدیم طبق معمولِ هتلا و رستوران‌ها دیوارا به جای کاغذ با پارچه‌های قشنگ سوزن‌دوزی‌شده تزیین شده و نقاشی‌های بزرگ و قدیمیِ نصب‌شده در محل از تجارت و داد و ستد مردم روزگاران گذشته روی قایقا و درست وسط آب حکایت داره. می‌گفت از یازده سالگی اون جا زندگی می‌کنه و به اوضاع عادت کرده و حالا م تازه سیلاب از کف رستوران عقب نشسته. ما که تا دقایقی پیش برای خرچنگه ناراحت بودیم خواستیم خرچنگ بخوریم که به معضل دیگر ونیز آگاه شدیم. اون جا همه‌ی ماهی میگو خرچنگا مونده و کهنه و یخزده ن و تو ویترینیام فقط مال ویترین اند (جلب توریست). اون دریای عظیم ماهی خوردنی نداره و ظاهراً کلاً ماهی نداره جز یه مدل ماهی کوچولو که ظاهراً اون قدر ناچیز اند که حتی اسم خاصی هم ندارن و با عنوان تیپیکال ونتزیا (به معنای: فقط ونیز از اینا داره) ازشون یاد می‌شه. خلاصه فهمیدیم تو بزرگ‌ترین شهر روی آب جهان نباید ماهی میگو خورد چون می‌میری یا جوری مونده هستن و بوی بد می‌دن و با خوردنش سردی‌ت می‌کنه که تو راپله‌ی هتل بالا می‌آری (از مشاهدات). دکتر هم اصلاً ندارن و تا هزار یورو پرداخت نکنی تنها حکیم ونیز (معروف به ابن سینای ایتالیا) سوار بر تنها آمبولانس ونیز به بالینت نمی‌آد. اینا حقایق صد در صدی هستن و کاش تو که می‌خوای به زودی یه سفر بری اون‌جا باور کنی و شوخی نگیری.
اون جا دورتادور همه چی رو آب گرفته و فرض کن بارون شدید هم بیاد و از بالا خیست کنه و از پایین هم شلپ شلپ تو آب راه بری. انقد از این که بارون سیل‌آسای ونیز رو می‌بینم خوشحال بودم که همچون یه قناری جوگیر نغمه‌ای ساز کرده بودم و اون وسطاش هم مث بلبل می‌خندیدم. حسابی رو اعصاب دوستام رفته بودم و به عنوان مسبب نزول بارون می‌خواستن خرخره‌م رو بجوئن که موفق نشدن حال آن که اگر دست من بود می‌گفتم پشت‌بندش برف هم بیاد. نفری یه چتر چینی خریدیم و لحظاتی بعد، از شدت بوران و بالا بودن کیفیت محصولات چینی، چترها برعکس شدن و شکستن. همون بهتر چون فضا دلی بود و چتر قاعده‌ی بازی رو به هم می‌زد. شبیه قیامت بود ولی مثل وقتایی که تو مایوکنارِ کارتون باب اسفنجی زیر آب بارون می‌آد، همه‌ی شاه‌ماهی‌ها و دوزیست‌ها و دل‌دریاییا با آغوش باز بندری می‌زدن. بالاخره عزم رو جزم کردیم و وسط سیل آسمونی از پل بزرگه رد شدیم، به در کلیسای سیمونِ تنها سوک سوک کردیم و تندی بر گشتیم همون ور اصلی توریست‌پذیر و شلوغ. برا این که عقده‌ای نشیم چارپایه‌های مخصوص تردد در سیلاب رو برامون سر پا کردن و یه دور هم رو تخته‌ها رفتیم سن مارکو و این بار از دور باز با قشنگ‌ترین کلیسای دنیا چشم تو چشم شدیم. جوری سرد بود که انگار پیشونی‌نوشت‌ام بوده این جوری بلرزم ولی مثل سگ داشت خوش می‌گذشت و یادش هنوز می‌تونه کاری کنه زوزه بکشم.

یه سالن اپرای بزرگ داره که اسمش درست شبیه اسم خود ونیز نوشته می‌شه. به‌ش می‌گن فُنیس که معنای ققنوس می‌ده. تو ورودی، دیوارا با پارچه‌های نازکی که ققنوسای طلایی رو روی زمینه سرخ آتشی‌رنگ نمایش می‌ده پوشونده شده. لوچیانو از اعضای باصفای شهرداری، که به دلیل همجنسگرا بودن و بوس نخواستن از طرف رفیق مشترک خاورمیانه‌ای‌مون مأمور شده بود اون جا رو به‌مون نشون بده گفت جالب این‌جا ست (به انگلیسی البته می‌شه Jaalib is here that) که این مکان دو سه بار آتیش گرفته بوده و باز از نو ساخته شده. یعنی می‌خواست بگه ظاهراً اسم مکان روی تقدیرش تأثیر داشته. لوچیانو کجای کار ای که اسم و رسم و لقب و فامیلی روی صدر تا ذیل مردم و مکان‌ها و گیاهان و حتی خوراکیا تأثیر مستقیم داره.
بله، از دیگر معضلات ونیز این هست که همه از آدم بوس می‌خوان. اگر به گداهایی که حین لم دادن‌شون رو نیمکت ازت پول می‌خوان پول ندی می‌گن لاقل ماچ بده. اگر ماچ هم ندی می‌پرسن اهل کجا ای؟ می‌گی ایران و در ادامه می‌گن یادمون می‌مونه ایرانیا نامهربون اند و حتی بوس هم نمی‌دن. آقا تا حالا حتی از محلی‌های ونیز و حومه کسی به تو بوس داده که ایرانی نداده؟ می‌ری هتل اتاق بگیری، می‌بینی بعد از سه ساعت توضیح مکتوب و کروکی اتاقا رو کشیدن و به جای ما ضربدر گذاشتن و رسم چارت قیمت با خودکار بیک آبی، طرف مظلوم گیر آورده و می‌خواد اتاق رو گرون بده... حالا داری به حالت بریم که رفتیم می‌آی بیرون که یهو یاروی چپل چوله اقدام به مصافحه و روبوسی می‌کنه. بابا مگه پسرخاله‌مون ای؟ یا ازت می‌پرسن چمدونت سنگین اه؟ تا پایین پله‌ها کمک می‌خوای؟ اگر بگی آره لطفاً، سریع به لپ‌شون اشاره می‌کنن. خلاصه معلوم نی از آب و هوا ست یا چی که همه اون جا با شدت و حدت وَ بر اساس نوعی عزم ملی منطقه‌ای بوس می‌خوان و علاوه بر یهو افتادن تو کانال بی‌حصار و غرق شدن، مورد تهاجم بوس‌خواهی واقع شدن هم خطر بالقوه‌ای در ونیز محسوب می‌شه.
از دیگر معضلات و بدعهدی‌های ونیز و زمونه (با هم)، یکی هم این که تا تو شهر ساکن ای و چشمات پر از اون قشنگیا ست و هر طرف ماسک‌های بی‌نظیر دست‌ساز و عروسکای فوق‌العاده و مجسمه‌های شیشه‌ای گرون و ممتاز می‌بینی و بارها مسیرهای سنگی رو می‌ری و می‌آی و به ترکیب معماری جدید با همه‌ی اون قدیمی‌خوبا خیره می‌شی، همه چیز به نظرت عادی و همیشگی می‌رسه. حتی اون قدر می‌بینی که احساس می‌کنی از همه‌ی اون صحنه‌ها و مغازه‌ها و منظره‌ها عکس داری و شکر خدا از هر چی یه دونه خریدی و تو خورجینت گذاشتی ولی همین که دور می‌شی و پات می‌رسه به دیار خودت تازه می‌فهمی اون چار تا فسقل خریدت شوخی حقیری بیش نیست و هیچ دردی دوا نمی‌کنه و تازه می‌شینی گریه می‌کنی که آه و فغان، تو چه رویای رنگینی بودم و بیدار شدم.

دو بار ونیز رو رفته‌م و هر بار با یاد و خاطره‌ی ونیز گفتنای برادرم قلب‌ام لوله شد که چرا خودش باهام نیست. آخرای نوجوونی چارشنبه روزی تو سنگر نشسته بوده که خبر تولد خواهر یکی از همسنگرا توسط اون پاکت‌نامه‌های مخصوص جنگ که روش تصویر دو تا لاله‌ی سَرخَم داشت، به‌ش می‌رسه. همسنگر ضمن معرفی زبان انگلیسی به عنوان یکی از زبان‌های زنده‌ی دنیا می‌گه می‌خواد اسم خواهرش رو بذاره ونزدی. برادرم از این کار خوشش می‌آد و در بازگشت این فن رو روی من اعمال می‌کنه. ونزدی به دلیل تلفظ نادرست قلب می‌شه به ونیزدی. طی سال‌ها این اسم رو کوتاه کرد و چند باری به‌م قول داد تا ونیز زیر آب نرفته من رو ببره. البته خودش تا همین ترکیه م نرفته ولی هر بار کارت تلفن می‌خرید هی زنگ می‌زد می‌گفت فلان جا م برو دو روز دیگه می‌ره زیر آب. آخه برادر من کشتی‌مون. سی سال اه داری همین رو می‌گی. ما زیر آب می‌ریم که ونیز نمی‌ره، نترس.
سفر اول که می‌خواستیم از دوست‌مون خدافظی کنیم و نصفه شب سوار ترن بشیم، تو سرما با دماغای قرمز و چشمای خیس وایساده بودیم رو یه پل پهن و داشتیم آخرین نگاها رو می‌نداختیم. نمی‌دونستیم دوباره کی بشه بیایم. حتی اگر ویزای طولانی‌تر بدن یه جایی پولات تموم می‌شه و ناچار ای زودتر بر گردی. حرف از کارناواله شد که چند ماه پیشش برگزار شده بود، از اون ور هم تازه فیلم در بروژ در اومده بود و صحنه‌های آخرش از جذابیت ماسک‌های ونیزی‌طور بهره برده بود. الکی گفتیم فلانی ما داریم می‌ریم بروژ. گفت چرا؟ گفتیم می‌گن قشنگ و توریستی اه و فیلمش هم که در اومده. به من گیر داده بود که من می‌دونم، واس خاطر چیز دیگه ست که می‌خوای بری. کسی چیزی گفته؟ اصرارش اشارات عجیب و گیر سه‌پیچ با خود داشت. گفتم اصن تو فیلم رو دیدی؟ کالین فارل بازی کرده. اصن می‌شناسی‌ش؟ یه سینما تو شهرتون نیست. همچین با تأکید گفت آف کورس آی نو کالین فارل که ترسیدم الان سر یه بازیگر هالیوودی هل‌ام بده بیفتم تو آب و دوستام هم همچین به خنده بیفتن که فرصت نکنن نجات‌ام بدن. عذر خواستم و از بحث کناره گرفتم. ما همون بحث نکنیم زنده‌تر ایم.
سفر دوم تو یه شبِ پیاده‌روی رفتیم کلاب از این رقص الکیا کردیم و آبروی آریایی رو خریدیم و چند تا مرد مست گل دادن دست‌مون. داشتیم قدم‌زنان در می‌رفتیم که از یه جاهای بی نام و نشون و خلوتی سر در آوردیم. یه زنه زده بود زیر آواز سوپرانو و داشت واسه خودش حال می‌کرد. برای تکمیل اکسسوار صحنه بطری آب من رو هم که ساعتی پیش طبق رفتار معمول‌ام با بطری‌های آب گمش کرده بودم تو دهن یه سگ ولگرد دیدیم. ناگهان از گوشه‌ای بخار عظیمی بلند شد و پیشگوی اعظم ردابلندی همچین جست و از آب بیرون اومد. گفت شرط می‌بندم شما از دیار فارس اومدین و یکی به نام مهندس‌دکتر اَمَدی‌نِگادا رییس‌جمهورتون اه. گفتیم بلی صحیح است. گفت پول کشورتون هم بی‌ارزش اه و به عبارتی هر یک یوروی اتحادیه‌ی اروپا معادل هزار و پونصد تای شما ست. گفتیم بلی این نیز صحیح است. گفت بشینین همین جا کنار این فواره و خوب همه جا رو نگاه کنین که دیگه گیرتون نمی‌آد. پول کشورتون بیشتر از اون چه فکرش رو بکنید بی‌ارزش می‌شه و قوانین ویزا سخت‌تر می‌شه و سفارشات تصویرگری روز به روز کمتر می‌شه و درآمدتون به همون نسبت تا چند پله زیر شاخص خط فقرِ اعلام‌شده توسط وزارت فلان‌تون پایین می‌آد و... خواهش کردیم که ای پیر بس کن و بر ما رحم آور و سفر رو زهرمارمون نکن. گفت زهرمارتون شده. هنوز گرم اید حالی‌تون نیست. یکی یه آبنبات چینی داد دست‌مون و هوهوکنان غیب شد. مرگ بر چین و چینی، درود بر غرب

به یاد ونیز
تهران / هارمونی اورگانیزیشن ترند / 2015

Sunday, June 28, 2015

حالا می‌بینی بد به کی می‌گن

این وقت سال که رسانه‌ها یادمون می‌ندازن شعبده‌باز صحنه‌ها مایکل جکسون دیگه زنده نیست، دوست دارم ازش حرف بزنم و دریغ و دو صد دریغ خودم رو ابراز کنم. البته نه برای مرگش چون از اون ناراحت نیستم. هنرمند هم مثل آدمای دیگه، به یه جایی که می‌رسه پی شفا ست و اصلاً نیازمند شفا. برای بعضی مرگ‌شون همون شفاشون می‌شه، برای بعضیا تغییر یا یه چرخش بزرگ وَ بعضیا م شفا رو نمی‌خوان و پس می‌زنن، زندگی شِبه‌نباتی رو انتخاب می‌کنن و کم کم جزغاله می‌شن و آبرو حیثیت هنرشون به فنا می‌ره، حالا اسم نمی‌برم... پیری ذهن و روح غیر از سرتاسر دنیا، در این‌جا هم آتش عظیمی ست که به جون هنرمند می‌افته.
چیزی که ناراحت‌ام می‌کنه نه مرگش که زندگی‌ش اه. زندگی سخت و دردناکش... همونی که خودش رو عذاب می‌داد ولی جلوی چشم دیگران می‌شد رقص و موسیقی و جادو.
ظاهراً اولین بار در دهه‌ی هشتاد فاش می‌کنه که پدرش چه بلاهایی سرش می‌آورد. دهه‌ی هشتاد می‌شه آغاز دهه‌ی سوم زندگی‌ش. حتماً باید سخت باشه تو بیست و چند سالگی به دنیا اعلام کنی تا حد مرگ کتک می‌خوردی و یه ظالم زورگو هر وقت هوس می‌کرده طرفت تف می‌نداخته و می‌زده تو سرت و قیافه و بینی پهنت رو مسخره می‌کرده. اون روز دوباره فیلمی که توش اینا رو می‌گفت می‌دیدم و اشکام بند نمی‌اومد. رفتم سرچ کردم عکسای باباهه رو دیدم و دیدم ای وای چه غول تشن بی‌ریخت و بی‌اعصابی هم هست. چطور یک آفریقایی‌تبار می‌تونه دماغ پهن رو مسخره کنه؟ این تبار خاص به بزرگی بینی شناخته می‌شن ولی به مایکل که بچه بوده می‌گفته دماغ تو به من نرفته. این دماغ رو از من نداری، به طرف مادری‌ت رفتی. آخه بی همه چیز این چه حرفی بوده به بچه می‌زدی؟ خود مایکل تو فیلم می‌گفت وقتی به یه بچه همچین چیزی می‌گی انگار دیگه کشته باشی‌ش. وقتی بچه بودم و این حرفا رو می‌شنیدم می‌خواستم بمیرم. واسه همین من از گل نازک‌تر به بچه‌هام نگفته‌م چون نمی‌خواستم احساسی که من به پدرم داشتم به من داشته باشن. این یه جورایی یعنی این که من در کودکی مرده‌ام و تو طول زندگی‌م فقط سعی کرده‌م از گزند بیشتر در امان بمونم و این تن رو با هر بدبختی شده بکشونم دنبال خودم. می‌گفت هنوز هم پدرم رو ببینم از ترس سکته می‌کنم. هیچ وقت نفهمید من چقدر ازش می‌ترسم. هنوز با هم که روبرو می‌شیم برادرام زیر بغل‌ام رو می‌گیرن نیفتم و گاهی از ترس بالا می‌آرم. می‌گفت اگر یه روز بگن دیگه بچه‌ای روی کره‌ی زمین نیست خودم رو از طبقه‌ی چارم می‌ندازم پایین می‌کشم.

سر همین چیزا، از نگاهای مردم، خجالتی بودن، جوشای صورتش و توجه رسانه‌ها رنج می‌کشیده و از یه زمانی به بعد که می‌شده اول جوانی‌ش خودش رو با دارو تسکین می‌داده و می‌خوابونده. این جور مصائب رو خوب می‌فهمم و درک می‌کنم برای همین عزادار هر آدمی می‌شم که کودکی‌ش سوخته یا به قول گفتنی ربوده شده. می‌گن تو هر سنی از کودکی که باشی و فشار زیادی به‌ت وارد بشه، تحقیر بشی یا به هر دلیل اعتماد به نفست رو از دست بدی، دیگه تو همون سن می‌مونی. بزرگ نمی‌شی. رشد می‌کنی ولی همون بچه‌ی پنج شیش ساله باقی می‌مونی. این وسط به خاطر معروف بودن از بچگی، مردم هم همه جا می‌شناختنش و جلو می‌اومدن و راجع به ریخت و قیافه‌ش نظر میداده‌ن و اوضاع رو هی بدتر می‌کرده‌ن. این شد که کودک باقی موند. حتی تو بازسازی صحنه‌ی اتاقی که توش مرد یه عروسک هم رو بالش بود.
هنوز هم از این هیولاها زیاد ان. با بچه‌های کلاس پارسا اینا که رفتم پارک دیدم دو سه تا پسر تپل تو کلاس‌شون دارن. اولاً که مقصر/هیولای اصلی پدر و مادر بی‌اعتنای این بچه‌ها هستن ولی از اون ور هم بچه‌های دیگه اینا رو خیکی صدا می‌زدن. مادر یکی‌شون که رو چمن کنار من نشسته بود وقتی پسرش از اون دور می‌گفت مامان به من می‌گن خیکی با خنده می‌گفت اون قدر هم این علیرضا به این که به‌ش بگن خیکی حساس اه، هی هر شب سر میز می‌گه مامان من دیگه رژیم می‌گیرم. یک‌بند می‌خندید و از حساسیت بچه‌ش به این کلمه می‌گفت ولی نمی‌رفت بچه‌ی بیچاره رو دلداری بده. خب نامسلمون تو اگر آدم ای، اگر شعور داری و مسئولیت سرت می‌شه دو ماه به غذای بچه نظارت کن درست بشه. اگر نه دیگه چرا می‌خندی آشغال؟

بر گردیم به مایکل. به مناسبت روز سالمرگش رفتم سراغ ویدئوهاش و اول اونی رو دیدم که شادترین و خوشگل‌ترین مایکل دنیا توش با ذوق و خنده آهنگ می‌خونه. آدم ذوق‌مرگ می‌شه یه همچین نشاطی می‌بینه. +
انگار از بزرگ شدن خودش خوشحال و راضی اه و قبل از اجرا هم یکی دو تا دختر پیدا شده‌ن به‌ش گفته‌ن وای چه خوش‌قیافه ای، قربون اون دندونای ردیفت.
بعد می‌رم سراغ اجرای تاریخ‌سازش. +
اجرایی که می‌گن وقتی زنده از تلویزیون پخش شد آمریکا رو لرزوند و همه چی رو به قبل و بعد از خودش تقسیم کرد و بیننده‌هاش هرگز بعد از دیدن اجرا اونی نموندن که بودن.
بعد می‌رم سراغ سکسی‌ترین ویدئوکلیپ مایکل که اتفاقاً مارتین اسکورسیزی خودمون ساخته: بد

من اولین بار مایکل جکسون رو تو برنامه‌ی شبیخون دیدم. عاشق اون برنامه بودم چون برای مایی که دسترسی به خیلی چیزا نداشتیم شبیخون‌های فرهنگی غرب رو از تلویزیون خودمون نمایش می‌داد یعنی همون چیزایی که تشنه‌ی دیدنش بودیم. همون چند دقیقه رو می‌بلعیدیم و توش آدما رو شناسایی می‌کردیم. برادرم هر سری می‌گفت وایسین الان مایکل جکسون رو نشون می‌ده که برک می‌زنه. از سر آشنایی ناقص با همین شبیخون‌ها کم کم باب شد که تو تمام عروسیا یهو می‌گفتن راه باز کنین فلانی می‌خواد برک بزنه. یهو یه پسر لاغر با زیرپوش گشاد یا آستین رکابی می‌اومد و همراه با دوبس دوبس ارگ، اداهای مکانیکی در می‌آورد. تا چند سال بعد هم هر وقت خونه‌ی عروس دوماده می‌رفتی مهمونی، محکوم بودی فیلم عروسی و برک زدن مجتبی و داوود و کامبیز رو نگاه کنی که دارن وسط حیاط و زیر ریسه‌ی چراغا یا تو قسمت مردونه‌ی سالن با دست‌شون موج مکزیکی رو بازسازی می‌کنن یا مثل زامبیا خودشون رو کج و کوله می‌کنن و به‌ش می‌گن برک زدن.
بعد فیلمای اصلی می‌رسید و چشم‌مون به جمال خودش، سلطان رقص برک روشن می‌شد. جل‌الخالق... ظاهراً می‌رفت جلو ولی در واقع داشت می‌اومد عقب. هر کی می‌دید تشنج می‌کرد و صدایی حاکی از تعجب شدید در می‌آورد. راستش مایکل جکسون یکی از اونا بود که من خیلی ازش می‌ترسیدم و حاضر نبودم چارچشمی اجراش رو ببینم. به خاطر شایعات به نظرم می‌رسید بدن و چهره‌ی طبیعی نداره و انگار چند تا اوستاکار با همکاری هم ساخته‌نش. عکسی هم از قدیماش ندیده بودیم. برادرم فقط می‌گفت این یه مرد سیاه بوده و حالا به مرور خودش رو یه زن سفید کرده. می‌پرسیدیم چه جوری؟ می‌گفت با عمل جراحی. پشت صحنه‌ی کنسرتش، بخشی از ویدئوی بیلی جین پخش می‌شد، این از فرصت استفاده می‌کرد می‌گفت عکس این دو تا زنه رو می‌بینین؟ اینا رو دیده خوشش اومده، بعد تصمیم گرفته خودش رو یه زن این شکلی کنه. یادم هست هی خیره می‌شدم ببینم پستون داره یا نه. می‌دیدم چیزی معلوم نیست، می‌گفتم این زن نیست برادرم اصرار می‌کرد چرا خره زن شده... و من هی نگران می‌شدم که علاوه بر لباس رویی که باد داشت می‌بردش زیرپوشش هم در آره و ما مجبور شیم بزنیم جلو. آخرش یه بار این اتفاق افتاد، یقه‌ی زیرپوش گشادش رو گرفت با دست کشید و من خیال‌ام راحت شد که نه، هیچ چی نیست.
سال‌ها بعد از اون تشنج اولیه با الهام همکلاس شدم که از مشهد اومده بودن تهران. پدرش تاجر بود و سفرای زیادی رفته بود. تو یکی از سفراش به مسکو، رفته بود کنسرت مایکل و عکس‌هایی تهیه کرده بود. همین باعث شده بود الهام فک کنه صاحاب شاخه‌ی خاورمیانه‌ی مایکل جکسون اه. می‌گفت من خیلی دوسش دارم و همه‌ی کلیپاش رو حفظ ام و این مال من اه. من فکر می‌کردم چون از تهران دور بوده هنوز عاشق مایکل جکسون مونده چون دیگه عشق به مایکل در تهران که منسوخ شده بود، گفتیم باشه مال تو. می‌گفتم آخه چطور این رو دوست داری؟ یه جوری اه. می‌گفت نه پس، بیام این پسره‌ی زاغول بی‌نمک دی‌کاپریو رو دوست داشته باشم؟ مایکل عشق من اه و خوشگل خوشگلا ست.
من چون اون زمان آشنایی و تخصص نداشتم زیاد بحث نمی‌کردم. حتی ستایشگر هنرش هم نبودم. ولی همیشه شگفت‌زده بودم. از اون صدای زیباش و زوزه‌های گاه و بیگاهی که می‌کشید خوش‌ام می‌اومد. با خودم می‌گفتم ولی چطور این طور شده؟ بعدها ماهواره اختراع شد و من هم کم کم با جهانیان آشنا شدم. دیدم بابا خیلی بیشتر از اون چه فکر می‌کردم زحمت کشیده و هنرآفرینی کرده. غیر از این، می‌دیدم که اون همه زرق و برق و اضافات و شلوغ‌بازیا وقتی به چشماش نگاه می‌کنی کمرنگ می‌شن و هیاهو و خودکشی مردم در برابرش شبیه دست و پا زدنای موجوداتی به نظر می‌آد که یه آدم فرازمینی به صلابه‌شون کشیده. پول‌شون رو می‌گیره و نمایش خوب و باکیفیتی تحویل می‌ده، همون چیز نامأنوس و غریبی که خودش سرهم کرده و ساخته... و حالا به واسطه‌ی دونستن رگ خواب تماشاچیا اون معجون سخت بدون این که درست بفهمنش واردشون می‌شه و تازه غوغا راه می‌ندازن و بیشتر می‌خوان. ولی اون باز هم خودش رو پشت این هیاهو قایم می‌کنه چون جای بروزی برای خودش نیست. کماکان فقط چشم‌ها دروازه‌ای به عمق و درون اند.
نریشن فیلم می‌گفت جکسون تاجر موفقی بوده و امتیاز پخش همیشگی معروف‌ترین آلبومای معروف‌ترین موزیسینای دنیا رو خریده. داستان‌هایی هم هست از درگیر بودن اون با اسکلت ناقص‌الخلقه‌ترین انسان روی زمین جوزف مریک (مرد فیل‌نما)... شایعاتی که می‌گفت اون صاحب اسکلت شده. عجیب این‌جا ست که مرد فیل‌نما تصمیم گرفت یه شب هم که شده مثل آدم معمولیا روی تخت دراز بکشه و بخوابه و این شد آخرین شب‌اش. مایکل هم آخرین شب عمرش هی به دکترش می‌گفته یه دارویی تزریق کن بخوابم و بیهوش بشم... و در نهایت شد آن چه شد.

تو بداَس‌ترین ویدئوکلیپ دنیا به انتخاب هارمونی اورگانیزیشن مایکل یه پسر جوان محجوب و آروم اه که تو مدرسه‌ی خوب و بزرگی تو یه جای درست حسابی و پولداری درس می‌خونه و برا همین سر تعطیلات کلی راه باید بیاد تا برسه خونه. هم‌محله‌ایاش تو محله‌ی فقیرشون ول و بیکار می‌گردن و دنبال دردسر. می‌بینن این نرم و نازک شده، مسخره‌ش می‌کنن که از ما نیستی چون "بد" نیستی. این هم قاطی می‌کنه یه کم داد و هوار می‌کنه که چرا بد ام. می‌گن پس نشون بده. می‌آد تو مترو جلو یکی رو بگیره با دوستاش بریزن سرش ولی آخرین لحظه نمی‌تونه و به یارو می‌گه در رو...
و تازه ویدئو شروع می‌شه؛ پسر محجوب داستان یهو می‌شه یه سروقامت چرم‌پوش و جسور که با نوچه‌های خیالی‌ش که جادوگرانه احضارشون کرده جلوی دوستاش وای می‌سته تا نمایشی اجرا کنه و نشون بده مثل اونا نیست ولی بد رو هست. می‌گه مواظب حرف دهنت باش و خوب گوش کن. من بد ام بدجوری هم بد ام، باور نداری بیا جلو نشونت بدم و خودت هم می‌دونی چه بد ام و حالا می‌خوای یه بار دیگه بگو... بد کی اه؟
اون حرکت دستا، شاخ شونه کشیدنا، اداها، زوزه‌ها، داد و بیدادا، رقصا... آقا با هم به نظاره بنشینیم. + و +

Friday, June 19, 2015

جنگل واژگون

دوست دارم هر شب که دارم می‌خوابم از پشت پرده نور لامپ‌های ریسه‌ی چراغونی بیاد تو. عاشق چراغونی و ریسه‌های روشن ام. عاشق حجله (خدا اون روز رو نیاره)، عاشق اون لامپای رنگی که غروبا رو قابل تحمل و شبا رو قشنگ می‌کنن. نورهای نقطه‌ای سبز و قرمز و زرد. اولین باری که این طور خوابیدم و خوش گذشت جلوی درمون رو چراغونی کرده بودن به مناسبت تشریف‌فرمایی آقای صمصامی و بانو از مکه‌ی مکرمه. رو پارچه این طور نوشته بودن. مرد بیچاره درست دو روز بعد سکته‌ی مغزی کرد و دچار اختلال در تکلم و حواس شد. شاید برای همین زودتر از معمول ریسه‌ها رو بر چیدن. چند شبی رو زیر هاله‌ی مقدسی از نور سبز می‌خوابیدم و کیف می‌کردم. انگار تو صحن مسجد بودم یا روی صفه‌ای سنگی در ورودی مهدیه‌ی تهران که همون یه باری هم که رفتم به زور تو و با تو رفتم. حاج منصور اون پایین گفت درست نیست خانوما از طبقه‌ی بالا ما رو می‌بینن. مراسم مولودی بود و حاج آقا شوخی می‌کرد بخندین. شماها، تو و همپالکیات هورا کشیدین و دستا رو بالای سرتون می‌کوفتین به هم. من گفتم وا داره به‌تون دری وری می‌گه ولی تو نگام نمی‌کردی. هم من رو بچه می‌دونستی هم با این که کنارت نشسته بودم جایی وای نستاده بودم که تو وایساده بودی. هیاهویی بود. حاج آقا مثلاً می‌گفت ورزش زنان ورزش زنان؟ مگه فضه، کنیز فاطمه‌ی زهرا ورزش می‌کرده؟ کفر نگین. باز شماها هلهله سر می‌دادین. خیلی شلوغ بود. مثل یه قورباغه‌ی فهیم گوشام رو بسته بودم و تو سکوت به شادی حماقت و از مخ آزادی توی صورتت نگاه می‌کردم. به دماغ شکیل‌ات که تا وقتی از مدل دماغ دیگه‌ای خوش‌ام بیاد حسرت داشتن یکی مثل‌اش رو داشتم. هر بار دست می‌زدی و همراه خواهرا طبق رسوم‌تون هااااا و هووووی بلند سر می‌دادی کمرت صاف می‌شد. چادرت افتاده بود. مثل کسی که می‌خواد بلند شه وایسه قدری کون و کپل رو از زمین بلند می‌کردی و از شعف چند بار مث فنر بالا پایین می‌شدی مث وقتایی که تیم آدم گل می‌زنه... گرچه من اگر به‌م بگن دوقلو زاییدم هم این مدلی مشعوف نمی‌شم که فنری بزنم چه برسه به گل زدن تیم. از اون جا فقط نور سبز چراغونی نیمه شعبان‌اش رو دوست داشتم و با خودم نگه داشتم.
اون چند شب راحت و لبخند به لب خواب‌ام می‌برد. برعکس تو که همیشه‌ی خدا تو خواب آخرین لبخند شهدا رو به لب داری. از چی این قدر مطمئن و راضی هستی؟ یه بار وسط خنده‌های بلندت یکی چشم‌غره رفت به‌ت. گفتی این پا رو نگاه کن. تو می‌تونی با همچین پایی بخندی؟ می‌خواستم از طبقه پنجمیا بخوام ریسه‌ها رو تا ابد همون جا نگه دارن ولی اونا م از اتفاقی که برای پدرشون افتاده بود دلخور بودن و طبیعی بود بخوان یه بلایی سر اشیاء مقصر در سکته‌ی مغزی در بیارن. خوب شد دست‌شون به کعبه و صاحب‌اش نرسید. بعدش هم اونا تو طبقه‌ی پنجم چه می‌دونستن من طبقه دومی چی می‌گم؟ همیشه زندگی طبقاتی ما انسان‌ها رو از فهم حال هم دور کرده و می‌کنه. تو حال و حول من نه طبقه اولی نه سومی نه چارمی نه پنجمی شریک نبود. تو بالکن هیچ کدوم نور نمی‌افتاد. اگر می‌گفتم با این نورا خوب و راحت خواب‌ام می‌بره می‌گفتن به درک، خدا روزی‌ت رو جای دیگه حواله کنه.

بر همین سیاق من هم حال غریب اون رو نمی‌فهمم. در هیچ کدوم از پوزیشن‌هاش حالش رو نفهمیدم گر چه که توضیح هم نمی‌داد و نداد و نمی‌ده و کاش هیچ وقت هم نده. بعضیا رو می‌گیم خل‌وضع شده‌ن ولی در اصل تو یه طبقه‌ی دیگه ن. روزی که از روزبه در رفت اومد اتفاقاً من شیرینی خریده بودم و با ورود ناگهانی‌ش رفتم گذاشتم تو پیش‌دستی بیارم. نشسته بود رو مبل و هی با دستش عرق صورتش رو پاک می‌کرد و طبق عادت دماغش رو بالا می‌کشید. ابروهای همیشه شلوغ در حسرت موچین و قیچی‌ش، صورت زیباش، خال چشمش که انگار یه مردمک دیگه ست کنار مردمک اصلی، پف عجیب شکمش، پای متورمش، مغز پیچیده‌ش، عشق بی حد و حصرش به آقا وَ انبوهی از دانسته‌های به‌دردنخورم راجع به‌ش. غریبه‌ی ابدی که وقتی پولدار باشه نگران همه ست و به همه می‌بخشه، دنبال علایق بقیه ست و می‌دونه کی چی می‌خواد ولی وقتی بی‌پول باشه جاش کنار خیابون، چون از ما نیست. دوست مزاحم، رفیق سربار. موجب بدترین اتفاقات و غایب همیشه حاضر عروسیا. همیشه هر جا دستگیر شده تو توالت بوده، بیرون نمی‌اومده یا سخت بیرون می‌اومده، یا مشغول دیدن اخبار بوده تو تلویزیون‌های بزرگ ایستگاه راه‌آهن و فرودگاه و هر چی به‌ش می‌گفته‌ن پا شو برو گوش نمی‌داده. روزی هم که در رفته بود اول خودش رو رسونده بود به سالن خانواده‌هایی که می‌آن ملاقات، نشسته بود سر فرصت اخبارش رو دیده بود بعد در حالی که چادر یکی دیگه سرش بود مثل کسی که از ملاقات بر می‌گرده از ساختمون زده بود بیرون. یه دل‌گنده‌ی وسواسی که راهی به فهم عملکرد نورون‌های مغزش نیست. نه از چیزی می‌ترسه نه چیزی جلوش رو می‌گیره. می‌تونه سال تا سال مسواک نزنه و دو ماه حموم نره و زنده بمونه و همچنان به آدما وصل باشه. یه مغز فعال که جایی وسط هیاهوها تصمیم خودش رو می‌گیره و برای همیشه رها می‌شه. مثل بنجی.
نشسته بود رو مبل و مثل آدمای سرمازده لباش رو می‌لرزوند. دستش رو محکم فشار می‌داد وسط پاش و تنه‌ش رو می‌لرزوند. گفت شاش‌ام داره می‌ریزه و دراز کشید رو مبل. مبل‌مون راحتی نبود و دید اگر دراز بکشه می‌مونه رو هوا. بلند شد همون جور که خودش رو فشار می‌داد خوابید رو زمین و خودش رو سفت کرد. جرأت کردم دهن باز کنم و بگم خب برو تو دستشویی. گفت نه اول باید دراز بکشم. لابد قوانین‌اش برای خودش معنی داشت چون باید اجرا می‌شد وگرنه که راهی به اون طبقه نیست. گفتم پا شو برو فرش رو کثیف می‌کنی. قبلاً دیده بودم چه راحت ولی چه سخت شلوارش رو کشیده پایین و روی فرش ریده. می‌گفت این کارو کرده چون نمی‌تونسته خودش رو تا رسیدن به توالت نگه داره و ترسیده شلوارش کثیف بشه. به هر حال به گواه شاهدان عینی هر دفعه شلوارش رو با وسواس می‌شست بعد خیسکی پاش می‌کرد و هی راه می‌رفت تا خشک بشه. بالاخره در نوردیدن بخش اول تموم شد و به زور بلند شد رفت تو توالت. بخش دوم قانون این بود که دیر برسی تو توالت و بشاشی تو خودت تا بعدش یکی دو ساعت با شست و شور سرت گرم باشه. این طوری همیشه از دنیا جدا می‌مونی و کسی بازخواستت نمی‌کنه.
وقتی شیرینی‌ش رو می‌خورد از روزبه تعریف کرد. گرفته بودنش و گفته بودن شناسنامه و مدارکت رو نشون بده. قبول نکرده بود. صاحب توالت پاساژ باور نکرده بود لیسانس داره، رضایت نداده بود و برده بودنش روزبه. گفت دل‌ام برای فرزانه تنگ می‌شه. کسی رو نداشت و برادرش برای خلاص شدن از خرج، فرستاده بودش اون جا. هیچ چی‌ش نبود. به چه قشنگی می‌اومد موهامون رو شونه می‌کرد و می‌بافت. می‌گفت هر وقت هر کدوم‌تون رفتین بیرون به یاد من باشین، من که این تو موندنی ام. هر وقت یه قرصی می‌دادن دست‌مون و می‌پرسیدیم این چه قرصی اه به جای جواب دادن می‌رفتن به سرپرستار می‌گفتن و اون هم اعلام می‌کرد کد صد. یکی می‌اومد می‌بردت تو یه اتاق تنگ که رو درش نوشته بود کد صد. جا نداشت حتی بشینی یا بچرخی. باید یک ساعت رو به در سرپا توش وای می‌ستادی تا دیگه سؤال نپرسی. قرصاشون رو می‌خوردم همه‌ش خواب بودم. نه روزنامه نه تلویزیون که اخبار ببینم. هر وقت پشت بلندگو اعلام می کردن کد صد فرزانه می‌گفت این کس سگ که اینا می‌گن یعنی چی؟ قهقهه زد و گفت همه می‌خندیدیم. ما هم خندیدیم. تا وقتی پیش‌مون بود شب‌ها که هر کس تو جای خودش دراز کشیده بود یهو می‌گفت کس سگ و می‌خندیدیم. خنده برای همراهی و به یاد فرزانه که همیشه اون تو می‌مونه و هر بار می‌شنوه کد صد این رو می‌گه تا رفقاش رو بخندونه.
دیشب باز یادت کردم. از تصور این که دوباره سر و کله‌ت پیدا بشه می‌ترسم. لطفاً بر نگرد، دور باش. آرزو دارم زندگی کنی، هر جور می‌خوای.

نه زمینی بایر
که جنگلی عظیم اما واژگون
با شاخسارانی
همه زیر زمین