Tuesday, June 24, 2014

فلات غم از سغد تا تبریز، از خراسان تا خوزستان

امروز این خبر رو خوندم و به خاکستر به جا مونده از ریچارد فرای فکر کردم. جای دیگه کلمه‌ی دلسرد رو دیدم که مدتی بود مثل داداشش آزرده‌خاطر از یادم رفته بود. اگر می‌پرسیدن حالت چه جوریا ست شاید می‌گفتم غمگین ام ولی حالا یادم اومده دلسرد و آزرده‌خاطر ام. یعنی ناراحت نیستم، راحت ام ولی فسرده وَ در بعضی نسخ حتی فشرده.
نا امیدی چی ست؟ نا امیدی خلأی ست که از پی امید به وجود می‌آد. آدم می‌تونه همواره نا امید باشه حتی زمانی که امیدوار اه ولی امیدواری این‌طوری همیشگی نیست. نا امیدی مثل خاکستر سبک اه. یه راه سنتی وجود داره برای خلاصی از دست پشه‌ها در تابستان. باید بری بالاسر چاه اصلی ساختمون تو پارکینگ یا حیاطِ خونه و روش خاکستر الک کنی. خاکستر از الک که رد می‌شه سبک‌تر از اون چه هست می‌شه. ذراتش اون قدر ریز می‌شن که لابلای مولکول‌های آب خونه می‌سازن و دیگه هیچ روزنی نمی‌مونه تا لاروهای پشه از طریق اون اکسیژن به دست بیارن و بالنده بشن تا پشه‌های جوانی بشن که نیشیدن رو بیاغازن (سلام خلجی). نا امیدی هم همین طور ریز و سبک اه برای همین وسط هر چیزی یه شکاف باریک پیدا می‌کنه و راحت توش خونه می‌کنه. گاهی آدم فکر می‌کنه احساس بدبختی چیزی مثل سنگ اه. سنگین و خردکننده مثل پتک از آسمون فرود می‌آد و می‌افته رو سر آدم ولی این درواقع تعریف حادثه ست. کدوم بدبختی اه که یهویی فرود بیاد؟ بدبختی سر فرصت مثل قاصدک تو هوا می‌رقصه. نگاش می‌کنی و محلش نمی‌ذاری. مثل دونه‌ی برف آروم جلو چشمات می‌آد پایین و فکر می‌کنی این که چیزی نیست، اگر دست‌ام رو بگیرم زیرش تو گرمای دست‌ام آب می‌شه، ولی وقتی رسید روی سطح و به ذرات ریز دیگه پیوست می‌شه چربی روی شیر. یکپارچه می‌شه و راه نفوذ هوا رو می‌بنده.
از وقتی بشر خودش رو مجبور کرد تا در جریان همه چیز قرار بگیره بدبختیای جدیدی شروع شد و به بدبختیای ذاتی پیوست. دو روز پیش تو اخبار دیدم که باز در مصر بیش از هشتصد نفر یک‌باره به اعدام محکوم شده‌ن. جلوی دادگاه توی یه خیابون خاکی کلی آدم جمع شده بود. نزدیکان بعضیاشون تبرئه شده بودن و مال بعضیا نه. از یه مردی پرسیدن از حکم دادگاه راضی هستی؟ مرد خوشحال بود و دستاش‌و تو هوا تکون می‌داد. گفت آره راضی ام. درود بر ژنرال السیسی. دو قدم اون طرف‌تر رفتن نزدیک یه زن سیاهپوش تا لابد همین‌و بپرسن ولی زن نشست رو زمین جلوی تلی از خاک و مشت مشت خاک می‌ریخت رو سر و صورتش. یکی قسر در رفته بود برای همین فکر می‌کرد عدالت اجرا شده وَ واسه همین بود که درود می‌فرستاد ولی این جور موقعا باید از بدبختا و ناراضیا در مورد عدالت سؤال کنی. اونی که رنج می‌بره باید صداش شنیده بشه نه اونی که خوشحال اه و داره با دمش گردو می‌شکنه.

حالا می‌خوام این نوشته رو تبدیل کنم به "نوشته‌ای این همه بلند که موضوعات کثیری رو مطرح می‌کنه که هر کدومش می‌تونه موضوع یه بحث بزرگ باشه"، ولی در عین حال فراخوانی برای ایجاد هر بحثی با هر کسی نباشه.

یه روزی مثل روزای دیگه با اکراه کله‌ی صبح پا شدم برم به سرویس دانشگاه برسم. به قیافه‌م تو آینه نگاه کردم و گفتم چی‌ت از دخترای مردم کم‌تر اه که چار صبح پا می‌شن صبحانه صرف می‌کنن و یک ساعت کامل رو در آرامش به آرایش اختصاص می‌دن و با سایه چشمای هفت رنگ و مژه‌های ریمل‌زده و رژگونه و ماتیک و لاک صورتی شیش صبح تو سرویس به پسرا لبخند می‌زنن؟ بعد یادم افتاد که اینا واسه منی که همواره به زور از خواب بلند می‌شم و تو تاریکی کورمال می‌رم برسم دم در حموم تا صورت بشورم و صبحونه‌م آدامس اه گنده گوزی محسوب می‌شه وَ من که به هر حال تو سرویس می‌خوابم. سر کلاس هم که پسر قابل عرضی نداریم و هنگام تردد در محوطه هم عینک دودی کارها رو ساده کرده.
پام رو که گذاشتم تو کوچه غصه‌ی همیشگی به سراغ‌ام اومد. چطور در عرض پنج دقیقه خودم رو به سر خیابون اصلی برسونم؟ هر کس فقط یک بار با من هم‌کلام شده باشه می‌دونه که اولین کاری که بعد از رییس جمهور شدن می‌خوام بکنم تخریب فرعی‌های منتهی به خیابون انقلاب یا تخصیص یک خط ویژه برای "تا سر خیابون" اه. بارها خواسته‌م این دو دقیقه راه رو تاکسی بگیرم ولی ترسیده‌م موقع پیاده شدن راننده مسخره‌م کنه یا به‌م بگه افلیج. اون شِبهِ سربالایی جزء اساسی کابوس‌های تحصیلی من بوده و هر بار به‌ش فکر کرده‌م به ترک تحصیل هم فکر کرده‌م. هر قبرستونی بخوام برم باید اون یه تیکه رو سریع طی کنم تا به موقع به اتوبوس یا تاکسی برسم. البته شاید لزوم حفظ سرعت در اون یه تیکه وسواس روانی باشه. اگر زمان‌بندی یا قراری در کار نباشه مشکلی نیست ولی متأسفانه آدم برای این از خونه بیرون می‌آد که جایی بره و سر وقت به جایی برسه. مبحث "زمان‌بندی" و "حضور به‌موقع در قبرستان" جز تباهی بشر چیزی نیست. این قوانین و ساعت‌های شروع کار و زندگی رو سحرخیزان و کامروایانِ سرِ وقتِ فاشیست وضع کرده و به ما باشعورهای دموکرات حقنه کرده‌اند و ما جز چسناله جواب درخوری نداشته‌ایم، نه کمپین یک میلیون امضایی، نه شکایتی به سازمان ملل، نه ان جی اوی مریدان بالش و رختخواب، نه عملیات انتحاری بین اکیپ سحرخیزان، نه ثبت دفتری، نه نماینده‌ای در مجلس، نه دست یافتن به نخل طلا، خرس طلایی، گوی بلورین، دسته‌خر چوبی یا اسکار... هیچ کار جز چسناله نکرده‌ایم و توقع داریم این وضعیت خفت‌بار تغییر کند؟
وگرنه اگر صدای بلندمان را به گوش فاشیست‌ها و عمال‌شان می‌رساندیم، آیا تا کنون مسجل نشده بود که اگر شیش و هفت زندگی شروع نشه و نه و ده شروع بشه وضعیت صحت و سلامتِ "مغز تا به کون" همه‌ی ابناء بشر ایمن‌تر است؟ تو که شیرو فقط ساعت پنج تا پنج و نیم صبح می‌فروشی و نونوایی بربری‌ت ساعت شیش غلغله ست یا بچه‌های مردم رو هفت صبح می‌کشونی مدرسه، مرگ بر تو. بابا بالاخره بازدهی واسه شما رییسا مهم هست یا نیست؟ اخیراً از کسی به نام کن رابیسنون شنیده‌م که می‌گفت اگر تجارتی شبیه مدرسه راه‌اندازی می‌شد بعد از چند ماه به ورشکستگی می‌رسید. گوش کن کرّه خر... ایشون خیلی حرف عاقلانه‌ای زده. اگر مدارس مشغول صنعت باشند و آموزش نوعی سرمایه‌گذاری پولی باشد، این نوع آموزش متداول جز ورشکستگی حاصلی ندارد.
همین طور که از کوچه دور می‌شدم عینک‌ام رو زدم و چشمای سرد و خالی رو پوشوندم. هدفونا رو گذاشتم تا راحت‌تر به تز "باب دیلن به تنهایی می‌تونه دنیا رو عوض کنه، یه بیبی هی آلردی دید" بپردازم. وسطای مسیر دست کردم موبایل رو در بیارم تا ساعت‌و چک کنم که دیدم موبایل‌ام نیست. وسط مسابقه‌ی دوی تک‌نفره همه‌جام رو گشتم و دیدم موبایل‌ام نیست. اون زمان گرفتار چند جور بدبختی بودم و از کاری هم که سیستم ناعادلانه‌ی خوشحال‌ها مجبورم می‌کرد هر روز در طلب دانش بکنم متنفر بودم و مث همیشه مشقام هم ننوشته بودم ولی جا گذاشتن موبایل کار همون خاکستر الک‌شده رو کرد. تمام منافذ امید رو بست و پاهام سنگین شدن. موبایل اون موقع هم مثل حالا چیز نالازمی برام بود. فقط ساعت‌و روش نگاه می‌کردم و دوست داشتم به بدنه‌ی خشک و مات تیتانیومی‌ش دست بکشم و اصل واجب هرروزه‌ی دست کشیدن به فلزات رو به جا بیارم. وسط دوییدن احساس بدبختی کردم. وقت نبود بر گردم و برش دارم. تا به اتوبوس برسم کمی زار زدم و جات خالی آب دماغ‌ام راه افتاد.

Tuesday, June 17, 2014

تنوع، گناه تو ست. مگر نگفتم همیشه یک جور باش تا مورد لطف من باشی؟ ببین، خفه شو بابا

از جَوّ دانشگاه هنر، جوّ جمع‌های هنری هر چی نوشته‌م کم نوشته‌م؛ به عنوان دو نمونه "جمعیت"ای که باهاشون سر و کار داشته‌م... و بله با هم متفاوت اند ولی حالا کاری نداریم. خیلی چیزها رو من تو این‌جاها یاد گرفته‌م به هر دو صورت؛ هم مستقیم، هم مدل ِ ادب از که آموختی؟ از بی‌ادبان.
تو دانشگاه وضع عجیبی حاکمه. از خودم شروع کنم که چند ماه اول جداً نمی‌دونستم کجا م و چرا اون جا م. من تازه قبلش به جای دبیرستان، رفته بودم هنرستان و باید برام عجیب نمی‌بود ولی بود. احساس می‌کردم گیر دارم، زیادی براش بزرگ ام یا زیادی برام بزرگه. یا من از حلقوم دانشگاه پایین نمی‌رفتم یا دانشگاه از حلقوم من. وضع، مصداق "عجب وضع کسشری" بود.
دانشگاه جایی ست که در آن با تعدادی استاد سر و کار دارید. لُبّ مطلب همینه؛ اساتید. اون جا هم مثل هنرستان، اساتید با هم خوب نبودن و بعضاً همدیگر رو استاد نمی‌دونستند و جنگی دائمی برقرار بود. استادی می‌اومد دم در کلاس یه چیزی می‌گفت و وقتی می‌رفت این یکی استاد پشت سرش دهن‌کجی می‌کرد و شیشکی می‌بست یا یکی می‌اومد کارت نمایشگاهش رو با احترام تقدیم استاد پیشکسوت می‌کرد و همین که می‌رفت استاد پیشکسوت کارت رو نگاه‌نکرده می‌نداخت تو کشوی میز و رو به ما دانشجویان پوزخند می‌زد.
تو هنرستان حتی سر این که آبی و قرمز اصلی وَ بنفش ِ درست کدومه بین دبیران اختلاف نظر جدی وجود داشت. گروه ما قرمز اصلی‌ش قرمز گواش مارک پنتل بود ولی آبی اصلی رو با آبی پنتِل و مقداری سفید درست می‌کردیم و بنفش رو هم با بنفش ِ وینزور نیوتون وَ اضافه کردن سفید. گروه دیگه که سر کلاسای عربی و ریاضی و ادبیات فارسی و انگلیسی و تاریخ و جغرافی با هم یکی می‌شدیم، در رنگ‌شناسی تحت لوای خانومی موسوم به کلانتر قرار داشت که آبی پنتل رو آبی اصلی می‌دونست، و به بچه‌ها یاد داده بود بنفش رو با مخلوط کردن آبی و قرمز پنتل درست کنند که نتیجه‌ش می‌شد رنگ لجن‌مانندی که به قهوه‌ای می‌زد و تقریباً جزو دسته‌ی رنگ‌های مجهول قرار می‌گرفت. سر ژوژمان مشترک مبانی و طراحی هم دعوا بود. یکی از دبیرا می‌گفت این کار خوب نیست و آناتومی رو درست رعایت نکرده و باید بذاریدش کنار ولی همین که می‌رفت اون ور دبیر گروه خودی می‌خواست که بچه‌ها کاره رو بزنن به بورد.
در هر دو جا، گروه‌ها هر کدوم فقط استاد خودشون رو استاد می‌دونستن، یا اگر از رسته‌ی همیشه-متنفران بودن همه رو قبول داشتن غیر از استاد خودشون. نوچه‌پروری هم که قربونش برم شدیداً در جریان بود.
نمی‌دونم چرا اینا رو دارم می‌گم! حرف‌ام اصلاً اینا نیست. کلاً شروع کرده‌م تا از "بر کنار بودن" حرف بزنم، از "بیرون بودن" وَ این که به نظر من آدم چطور باشه بهتره.
من این اوضاع رو خیلی جاهای دیگه دیده‌م و حس کرده‌م و ذهن‌ام سوییچ کرده به زور و قدرت‌طلبی اساتید... تقریباً در هر سوراخی که آدمیزادگانی به‌ش دست یافته‌ن من‌جمله دنیای مجازی اوضاع مشابهی می‌بینی.
اصلاً این دانشگاه و اساتید چرا به وجود اومده‌ن؟ چرا این قدر روش تأکید هست؟ به نظرم این مکان‌ها و حالت کولونی‌مانندشون برای این هستند که آدما احساس تعلق کنند. خودشون رو از جمع بدونن. آدمایی مثل خودشون رو پیدا کنن و به توده‌ای بچسبند تا بزرگ‌ترش کنن تا در نهایت قهرمان بشن. آدمیان در این مکان‌ها باید رهبری کس یا کسانی رو بپذیرن وَ قبول کنند که باید تحت فرمول خاصی آموزش ببینند تا بدل به چیز خاصی بشن. قصد بالادستی‌ها ساختن یه جور کامیونیتی و ارگانیزیشن ِ در حال بالندگی ست تا هدف و نتیجه‌ی خاصی ازش به دست بیاد. لابد نیت خیلی‌هاش هم خیره ولی من خیری توش ندیده‌م و نمی‌بینم.
باید فریاد بلندی داشت و اعتراض رو تو کله‌ی طرف دعوا کوبید. باید جنس ناجور بود ولی همه جا هم سرک کشید.
اساتید همیشه رفتارم رو زننده برداشت کرده‌ن ولی به حول و قوه‌ی الهی همیشه دست خدا پشت‌ام بوده و مشکلی از بابت افتادن از واحد درسی یا واسه نمره‌ی قبولی دنبال سر این پوفیوزا دوییدن، برام پیش نیومده.
اساتید ابتدا به ساکن خیلی عیان میان‌مایگی‌شون رو ابراز می‌کنن و به‌ت شاکی می‌شن و این جور اوقات می‌دونید کی زورشون رو تأیید می‌کنه و چار تا ایراد هم اون اضافه می‌کنه و با استاد استاد کردن باعث می‌شه بالا بیاری؟ بلی، دانشجویان و همکلاسی‌ها. همونا که استقرار مسند قدرت رو مثل یک اصل پذیرفته‌ن و تخطی تو رو بر نمی‌تابند چون می‌تونه به موقعیت نیم‌بند اون‌ها هم آسیب بزنه.
اساتید چند راه پیش رو دارند تا همچین آدمی رو ادب کنند. اولی‌ش نمره ست. به‌ت نمره نمی‌دن چون می‌دونن اومدی دانشگاه تا یه روزی ازش خارج بشی وَ اگر نمره نگیری لنگ می‌مونی. پس به‌ت نمره نمی‌دن تا کم‌تر تقلا کنی یا از مریدان حضرت بگردی. راه دیگری که این حرومزاده‌ها خوب بلد اند اینه که ایگنورت کنن، نادیده بگیرنت تا احساس تحقیر کنی. از کار خوبی که رو دیوار زدی رد بشن و پای کار زشت و کثافت بغلی وایسن به به و چه چه کنن. (اینا رو باید اون دنیا پای پل صراط گیر بندازی و مجبورشون کنی یه هندونه رو درسته قورت بدن).
دنبال تجربه بودم و دوست داشتم روی هر چیزی می‌بینم کار کنم، تکنیک‌های جدید پیدا کنم و به جای جدید برسم ولی این رو به اسم پراکندگی تقبیح می‌کردن و هنوز هم اگر به‌شون رو بدی می‌کنند؛ تنوع زیادی در این آثار می‌بینیم وَ این خوب نیست. هر کاری باید امضای تو رو داشته باشه و امضات هم فقط باید یه چیز باشه.
این شده بود که خیلی از دانشجوها و نوچه‌های بالقوه راهش رو یاد گرفته بودن. کارهای تکراری و یکدستِ عین ِ هم تحویل می‌دادن و نمره‌ی خوب می‌گرفتن چون مؤلفه داشتند... "به همیشه یک جور شناخته شدن فکر کن. این برای خوب بودن و قهرمان شدن لازم است. استاد به تو آفرین خواهد گفت".
این جا لابه‌لای همین تارنماهای فکستنی هم یه عده مثل پیر خرابات مکتب باز کرده‌ن، تبلیغ می‌کنن تا به‌شون بگروی، متعلقات دنیای طبیعی رو صفر و یکی کرده‌ن و تا همرنگ نشی رات نمی‌دن. منتظر اند از تنهایی خسته شی یا از پوسیدن بهراسی و با پای خودت بری طرف‌شون.
به نظرم اونایی که بر شمردم همه راه‌های خوبی برای ادب شدن اند و اگر بخوای ادب شی خوب ادب می‌شی ولی نباید ادب شد، باید سر باز زد.

یکی از رفرنس‌های همیشگی من نامه‌ای ست که پل سزان به کامی پیسارو نوشته، در سال‌هایی که دو دوست از هم دور بودن و در سنین میانسالی.
سزان پس از سلام و احوالپرسی، اوایل نامه چیزی می‌نویسه با این مضمون که: کامی جان این روزها نقاش خوب زیاد می‌بینی. آری همه جا هستند و کارشان هم خوب است، مهارت دارند و بلیغ اند... ولی من این رو نمی‌خوام چون در من شوری ایجاد نمی‌کنن. من دنبال خوب نیستم. دنبال ذوق می‌گردم و جالب است بدانی که خیلی کم پیدا می‌کنم.
بعد از خوندن اون نامه فهمیدم که بالاخره اون کلمه‌ی گمشده‌م رو، اونی رو که نمی‌ذاره کامل از چیزهای قشنگ و ظاهراً درست خوش‌ام بیاد و همیشه جلوی شیفتگی سرراست و تحسین‌ام رو می‌گیره پیدا کرده‌م. ذوق در کنار کیفیت دو پیامبر من شدن. زیاد به این فکر کرده‌م که چطور خوب بودن مهم نیست و ذوقه که مهمه و این اصلاً چه معنی می‌ده؟ کسی به ذوق نامرئی تو کاری نداره، براش تره خرد نمی‌کنه، شاید اصلاً ذوق تو دیده نشه یا به تصویر و کلام در نیاد. فقط اگر خوب باشی و ثابت کنی که خوب ای تو رو موفق می‌دونن، به‌ت توجه می‌کنن، نمره می‌دن، پول و کار و خریدار گیرت می‌آد... باید در مسابقات متعدد خودت رو به داورها ثابت کنی. چطور بدون اینا باشی و راضی باشی؟
و جواب گنگ و مبهمش برام، دوام آوردن در بر کنار بودن بود. این که خوب ِ دیگران بودن رو از خودت دور کنی و به جمعیت و کامیونیتی اهمیت ندی و به جوایز و تشویق اعتنا نکنی. چیزهایی که می‌خوان تو رو خوب کنن و بعد مثل جاروبرقی بکشن طرف خودشون، دور کنی. به خودم می‌گفتم اگر نمره‌ی کم یا متوسطی می‌گیری بدون که کاری انجام دادی و خوشحال باش ولی اگر به‌ت بیست دادن و هورا کشیدن اون موقع شاکی شو برو بپرس چرا؟ چطور شد که من رو با خودتون یکی کردین؟ و اگر فهمیدی چرا، سعی کن شباهت‌ها رو حذف کنی و از راه دیگه بری. اگر هوراکش نداری و تأییدت نمی‌کنن راضی‌تر باش تا زمانی که تأییدت می‌کنن چون این خطر وجود داره که تبدیل به "خوب" بشی و بری تو دسته‌ی خوب‌هایی که شوری بر نمی‌انگیزند. این مهارت رو پیدا کن و تو خودت تقویت کن چون ذوق باید برای تو کافی باشه. زمانی که داری مثل سزان گوشه‌ای در تنهایی می‌میری باید خودت از خودت راضی باشی وَ نهایت رضایت اینه که بدونی دستِ‌کم بیش از نیمی از دنیا بالفعل و بالقوه از تو ناراضی بوده یا ابلهانه بابت نشناختن تو خسارت زیادی دیده. (خنده)

Tuesday, June 10, 2014

هدر

هر وقت یه سفر می‌رم شمال و بر می‌گردم فکر نوشتن کتاب معروف و جهانی‌م یعنی "هدر" باز می‌افته تو سرم. از الآن مثل ابراهیم گلستان خودم بگم اینگیلیسی‌ش چی می‌شه که باز تشکیک پیش نیاد؛ The Waste. می‌دونید که من و ابراهیم گلستان از اوناش ایم که طاقت نداریم ببینیم برگردان حرفامون به زبان‌های بیگانه ذره‌ای با فضیلت ذهنی‌مون فاصله داشته باشه واسه همین اه ایشون در این سن و سال می‌شینه خودش نطق‌های فصیحانه‌ش رو به اینگیلیسی و دیگر زبان‌های زنده‌ی دنیا ترجمه می‌کنه و من هم که معرف حضور هستم.
آره هر بار می‌شینم سرفصل‌هاش رو مشخص می‌کنم و موضوعات رو در ذهن‌ام به ربط قابل توجهی می‌رسونم ولی باز کارای دیگه و حرفای دیگه اونا رو از مغزم پر می‌دن. اگر دستگاهی اختراع شده بود که اون چه به زبون می‌آری یا کلمات و جمله‌هایی که به‌ش فکر می‌کنی اتوماتیک نوشته بشن تا حالا صدباره این کتاب معروف و جهانی رو منتشر کرده بودم. دروغ چرا؟ حال نوشتن ندارم. این چندین سال فعالیت مجازی دست‌ام رو تو تایپ کردن روون / Ravoon کرده ولی حس و حال هم لازم اه خب. دیگه حالی به آدم می‌مونه با این اوضاع؟ این آلودگی و پارازیتا و احمد خاتمی باعث شده‌ن همین نیم‌فاصله گذاشتن عرق آدم‌و در بیاره.
شمال ایران برای من جای دلپذیری اه که در عین حال خیلی دل من رو می‌شکونه. اول از همه جاده‌هاش من رو می‌ترسونه و عدم رسیدگی به‌شون اشک به چشمان قشنگ‌ام می‌آره. یه هفته پیش خبر رسید ساخت آزادراه تهران شمال بعد از این همه سال حرف و حدیث و ادعا و خرج پول منتفی شد. کی تصمیم می‌گیره یه پروژه‌ی ملی رو یهو منتفی کنه؟ وقتی قانون نیست یا هست ولی برای همه نیست همین می‌شه. غیر از جاده‌چالوس که نگین کهنسال آفرینش اه زده‌ن ریده‌ن به جاده‌ی هراز. هر گوشه یه بیل مکانیکی می‌بینی که داره از راست خاک و سنگریزه بر می‌داره می‌ریزه چپ. نمایش عبثی از ندانم‌کاری و مهندسی غلط. یهو از جاده‌ی عریض چاهار لاینه می‌رسی به گلوگاه تنگی که فقط یه ماشین می‌تونه ازش رد بشه. معلوم اه وقتی مهندسا می‌شینن وقت‌شون رو به توصیف کون و ممه‌ی مونیکا بلوچی و ریحانا اختصاص می‌دن وضع جاده‌های مملکت هم همین اه.
ساعت‌ها باید توی ترافیک بمونی تا به گلوگاه برسی، رد شی، عریض شه تا دوباره نزدیک گلوگاه بعدی سه ساعت ترافیک رو تحمل کنی. این جمعیت انبوهی که سر تعطیلات راه می‌افتن به سمت شمال امنیت و فضا می‌خوان. این چه وضعی اه جاده‌ها دارن؟ البته مردم خودشون هم یول اند. یه جا داشتیم ذره ذره تو ترافیک مسیر مستقیم‌و می‌رفتیم جلو که ناگهان یه دونه از این ماشین گنده‌های خرپولی پیچید جلومون. فکر می‌کنن چون پولدار اند می‌تونن از این و اون راه بگیرن؟ برادرم هول شد اومد زود بگیره این ور، یه اتوبوس هم که داشت از این چس مثقال انحراف محور ماشین استفاده می‌کرد تا یه سانت بیاد جلوتر نزدیک بود بماله به تیبای ما. داداش‌ام سرش رو برد بیرون و یکی دو تا از اون فحشای زشتی که پارسا نباید می‌شنید به راننده خرپوله داد. من هم از این ور دست‌ام رو بردم بیرون به راننده‌ی اتوبوس اشاره کردم خیلی گاو ای، بچه تو این ماشین هست. دیدم دهنش اندازه‌ی غار باز شد و یه چیزی گفت تو مایه‌های فحش. چند تا مسافر مرد کنارش بودن و از اون ارتفاع میخ شده بودن به نمایش. من هم اشاره وَ ساختن کله‌ی گاو با انگشتان دست رو بی‌خیال شدم و جوری که بتونه لب‌خونی کنه به‌ش گفتم خیلی مریض ای الاغ و بعد که سرم رو آوردم تو به پارسا گفتم این یکی فحش نبود حقش بود ولی بابات نباید فحش می‌داد. دیدم پارسا اصلاً حواسش نیست، داره به رقص کون پیکان قراضه‌ای که انداخته تو کناره‌ی سنگلاخ جاده تا یه متر زودتر به مقصد برسه می‌خنده. جلومون بر ستیغ یک کوه بلند دو تا از زنجیراندازان و یقه‌بازان که حال نشستن تو ماشین رو نداشتن نشسته بودن تخمه می‌شکوندن و آشغالاش رو پرت می‌کردن پایین. خلاصه‌ش این که وضع جاده‌ها و رانندگیا فاجعه ست. بعد از اون معضل بزرگ دیگه زباله ست. شمال واقعاً دلتای زباله ست. انگار آشغالای مملکت سر خورده باشن به سمت اون جا. یه کف دست جای تمیز نمی‌بینی. هر جا شده آشغال انداخته‌ن. بعضیا م مثل مامان من فکر می‌کنن آشغالای کوچیک عیبی نداره چون باد می‌بره! به‌ش می‌گم یعنی باد می‌بره می‌ندازه تو سطل آشغال یا باد می‌پیچه توشون بازیافت‌شون می‌کنه؟ به پارسا گفتم تو که کارت همیار پلیس داری بیا این رو جریمه کن.
حتی تو ساحل اگر مواظب نباشی تکه‌های خشک پلاستیک بطریا و لیوانای یه بار مصرف ممکن اه پات رو ببره، یا باد بزنه خاکستر آتیشی رو که بعد از کباب کردن و استفاده کردن ازش برش نداشته‌ن، بریزه تو چشمات. چرا چیزای به این سادگی رو نمی‌شه فهمید که آشغالی که تو سطل زباله نمی‌ندازی خودش پا در نمی‌آره بره تو سطل و کسی هم موظف نیست پشت سرت راه بیاد آشغالات و خاکسترات رو جمع کنه؟ آیا توانایی فهمیدن این چیزا برای بعضیا این قدر دور از دسترس اه؟ همه بهونه می‌گیرن سطل زباله کم اه ولی کیسه‌های آشغال رو خالی می‌کنن کنارشون، بعد تا می‌کنن می‌ذارن تو کیف!
خیلی چیزای دیگه م هست که به دلیل خسته شدن دست و شکستن النگو ناچار از ذکرشون می‌گذرم فعلاً، ولی سومین معضل بزرگ شمال هم بگم و برم؛ کلوچه‌کارخونه‌ای.
لعنت خدا بر کارخانه‌جات نوشین، نادری، نادی و باقی کثافتا. اولاً که چقدر مواد اصلی برای درست کردن این آشغالای بدمزه و بی‌کیفیت و زشت و تقلبی هدر می‌ره. مضاف بر اون چقدر کاغذ "اضافی" صرف بسته‌بندی اینا می‌شه. کارتون کلوچه رو می‌خری بعد بازش می‌کنی می‌بینی کلوچه‌ها رو توی دو تا کارتون دیگه گذاشته‌ن! اونا رو باز می‌کنی می‌بینی کلوچه‌ها توی بسته‌بندی پلاستیکی اند. خب طراح گوزوی این پکیج‌ها غیر از اضافه کردن وزن به پکیج وَ مخفی کردن یه چس کلوچه‌ی ناقابل زشت و بدمزه در این بسته‌های بی‌خودی گنده و سنگین، چه غلط دیگری می‌خواسته بکنه؟
ارائه‌ی همین چار تا کلوچه در یک پاکت نازک و ساده یا یک ظرف فلزی نازک و قابل بازیافت چه عیبی داشت؟
جدا از اون واقعاً طعم کلوچه‌ی سنتی ایران باید این باشه؟ یه خمیر چرب و سنگین و بی‌طعم که فقط بوی شکر و تخم‌مرغ می‌ده و پودر نارگیل و گردو لاشون چسیده؟ سلیقه کجا ست پس؟
من فقط یه بار تو عمرم بیسکوییت سوئدی خورده‌م هنوز بسته‌بندی ساده و طعم خوب زنجبیلی‌ش رو به خاطر می‌آرم و برای کیفیتش اشک می‌ریزم. به هوای اون چند بار به تناوب شیرینی سنتی زنجبیلی از غرفه‌های استان‌های مختلف خریده‌م بررسی کرده‌م و بعد از یه گاز تف کرده‌م بیرون. واقعاً هم تف به گورتون که کلهم اجمعین استاد هدر اید. یه بچه یا اصلاً یه آدم چند تا کلوچه‌ی خشک بدمزه باید بتپونه تو دهنش و به زور با بزاق دهان آغشته کنه تا مزه‌ی نارگیل و زنجبیل رو احساس کنه؟ یعنی واقعاً تو مغز قیری کسی که فرمول کلوچه رو برای کارخونه ثبت کرده چی می‌گذشته؟ نه، جدی می‌خوام بدونم چی. این همه نونی که هر روزه دور ریخته می‌شه واسه چی اه؟ این ساختمون‌سازیای قیری چی می‌گن؟ این جاده‌ها چی می‌گن؟ همه چی‌تون مثل آزادی دادن‌تون قطره‌ای اه؟ بزنم تو سرت صدا سگ بدی؟

دیگه اعصاب‌ام خرد شد. بگذریم... خودتون چطور اید؟

Tuesday, May 13, 2014

یه جوری عکس می‌گیرم ازت صفا کنی، تا عمر داری یادت بمونه، خیالت راحت

دو هفته پیش زن برادرم برای تولد خواهرم ما رو دعوت کرده بود خونه‌شون چون ما م برای تولد زن برادرم اون‌و دعوت کردیم خونه‌مون، ولی اون نیومد و اون روز هم ما کیک گرفتیم بردیم وَ خواهرم با اصرار مرغ کنتاکی سفارش داد. برگزار کردن جشن تولد کار دشواری شده از این جهت که همه از روتین خسته ند و می‌خوان کار جدید بکنن. دیگه اولین گزینه هیچ وقت این نیست که "مثل آدم بشینیم اگر خواستن جشن بگیرن و دعوت‌مون کردن یه کادو بگیریم بریم".
بعضیا م چون "حوصله‌ی مهمون اومدن" ندارن آدم رو دعوت می‌کنن کافه یا رستوران و اون جا یه چیزی می‌دن آدم می‌خوره و بعد کیک رو می‌آرن می‌بُرَن. هنوز فقط تولد بچه‌ها ست که دور میز و تو خونه برگزار می‌شه. اگر از اون کلاه بوقیای کاغذی هم باشه که چه بهتر.
عروس‌مون اون روز مرخصی گرفته بود و مونده بود خونه. خبر داده بود سبزی‌پلو ماهی درست کرده‌م و کیک خریده‌م و منتظرتون ام. هی به خواهرم گفتم بابا تا بخوایم منتظر مامان بشیم دیر می‌شه بیا زودتر بریم، گفت نه. گفتم به جهنم که نه، تولد خودت اه الاغ وَ نشستم پای تلویزیون. خلاصه تا بریم دیر شد.
هر وقت قرار اه بریم خونه‌شون پارسا می‌شینه منتظر و هی زنگ می‌زنه به باباش خبر می‌گیره. تمام شماره‌های مربوط به مامان و باباش رو خیلی دقیق حفظ کرده و هر وقت لازم بدونه زنگ می‌زنه. اگر موقع درست کردن شیرقهوه به جای این که مستقیم از شیر جوشیده و داغ استفاده کنم، از آب جوش برای حل کردن شکر و قهوه کمک بگیرم دیگه مثل قبلنا نمی‌ره بغض‌کرده و دست به سینه بشینه رو مبل بگه زنگ بزن به بابام. بغض می‌کنه و خودش می‌ره تلفن رو بر می‌داره زنگ می‌زنه مغازه، می‌گه بیا من‌و ببر. اگر علی بگه مشتری دارم، با گریه می‌گه خب مشتریات‌و بپیچون بیا من‌و ببر.
رسیدیم دم خونه‌شون، بوی خوب ماهیه اومد. البته از همون جا معلوم بود جای زعفرون تو زردچوبه غلتونده. خونه رو به یه ضرب و زور و دردسری پیدا کردن و خریدن. از اون اوکازیون‌ها ست که چند تا پله می‌خوره می‌ره پایین، برای همین پنجره‌شون پیدا ست. رفتم از پشت پنجره دست تکون بدم دیدم پارسا گوشی به دست، داره برام پیغام می‌ذاره؛ سلام عمه شیرین. سه ساعت اه منتظرت ام، گوشی رو بر دار. لای پنجره باز بود، صداش کردم شنید. فوری گوشی رو قطع کرد، داد زد ای بابا تو که این‌جا ای. وایسا اومدم.
اولین باری که به من گفت عمه، تو ماشین‌شون بودم، داشتن من‌و می‌رسوندن خونه‌ی دوست‌ام. پارسا وایساده بود رو پام ولی باز سرش به سقف نرسیده بود. یهو مامانش گفت عمه گفتن رو یادش داده‌ما. پارسا که حرف اون رو شنید بر گشت نگام کرد، با لهجه‌ی اصیل عربی به من گفت عمَّه و همه‌مون زدیم زیر خنده. احتمالاً چون صدای اَ براش راحت‌تر بود و احتیاج به کشیدن نداشت. بعد هم اون قدر سرمون گرم قربون صدقه رفتن شد که نفهمیدیم کی انگشت بچه رفت لای پنجره‌ی ماشین.
ما خونواده‌ی بچه‌ندیده‌ای بودیم. قریب به سی سال از تشکیل خونواده می‌گذشت و هیچ کدوم از ماها ازدواج نکرده بود. خرس گنده‌های اول دوم سومی هم جدا نشده بودن برن دنبال زندگی خودشون. من همیشه با ترس و لرز به این فکر می‌کردم که تا آخر عمرمون قاتی هم وول می‌زنیم تا دنیا به آخر برسه. به همین جهت با تصمیم قبلی، سلسله دعاهای مؤثری رو آغاز کردم و هر شب خدا رو به جد و آباد رسول اکرم قسم دادم تا گشایشی بشه، وَ بالاخره یه روز داداش‌ام با شناسنامه‌ی یه دختر غریبه اومد خونه، گفت من دارم می‌رم این‌و بگیرم. من و خواهرم اول فکر کردیم ساعت خوش اه و کلی خندیدیم چون عکس شناسنامه‌ش خیلی بد بود، در حدی که جریان اصلاً طبیعی به نظر نمی‌رسید.
عکس شناسنامه‌ی کی بد نیست؟ من یکی از کابوس‌هام این اه که عکس شناسنامه‌م رو یکی ببینه. تو نوجوانی شناسنامه رو به زور ِ ثبت احوال عکس‌دار می‌کنی و چون بچه ای و گرم ای حالی‌ت نیست که داری سرنوشت فایل‌های اداری و دانشگاهی‌ت رو به بدترین شکل رقم می‌زنی. بعد هی قیافه‌ت در جهت پیشرفتِ نسبی تغییر می‌کنه ولی توی شناسنامه همون قورباغه‌ی بلوغ‌زده باقی می‌مونی چون حالا کی حال داره پا شه بره عکس عوض کنه؟ یکی رو می‌شناسم که مرد جاافتاده و طاسی شده ولی عکس شناسنامه‌ش یه پسر سیزده ساله‌ی خوش بر و رو با موهای موجدار مشکی اه... که خب حالا اون یه چیزی.
خلاصه بعد که دیدیم داره با ما شوخی نمی‌کنه عصبانی شدیم، گفتیم نمی‌ذاریم این‌و بگیری، این چی اه؟ این همه سال صبر کردیم واسه این؟ برامون توضیح داد که اولاً به ما مربوط نیست، بعدش هم دختره اون شکلی نیست. ما رو برد پای کامپیوتر یه سی‌دی گذاشت توش و قیافه‌ی امروزی‌ش رو نشون‌مون داد که باعث شد یه کم آروم بشیم ولی نه کاملاً. سر حلقه خریدن خواهرم یواشکی از دور نیمرخش رو دید و اومد خونه به من گفت نه، بد نیست. مُد خونواده‌ی ما "یواشکی" اه. نمی‌تونیم مثل آدم بریم جلو سلام علیک کنیم و طرف‌و ببینیم. 

پارسا مثل یه میزبان سنتی به جای این که در رو با آیفون باز کنه دمپایی پوشید از پله‌ها اومد بالا درو باز کرد. با خنده و خوشرویی گفت بفرمایین. خم شدیم بوسش کردیم. چه کار دیگه‌ای می‌شه در مقابل زیباترین و لطیف‌ترین موجود دنیا کرد؟
نسبت به بوسیدن موضع سفت و سختی داره و اجازه نمی‌ده کسی ببوستش. اگر حالش خوب باشه و بوسش کنی تذکر می‌ده ولی اگر خسته باشه، رد بوس رو با دست پاک می‌کنه بعد با فریاد تذکر می‌ده. می‌گه من از بوس بدم می‌آد از شوخی هم بدم می‌آد. من‌و بوس نکنین، شوخی هم باهام نکنین. همیشه به‌ش می‌گم آخه چطوری می‌تونم تو رو بوس نکنم؟ می‌گه اگر من نخوام و بوس‌ام کنی به من بی‌احترامی کردی. این جوری که حرف می‌زنه دیگه واقعاً می‌خوام محکم بگیرم ماچش کنم.
ولی وقتی می‌ری خونه‌شون دیگه آزاد ای هر چقدر می‌خوای بوسش کنی. چون میزبان می‌شه، خیلی مهربون می‌شه و می‌خواد حتماً به همه خوش بگذره. همه چی رو هم مثل عموبزرگا برگزار می‌کنه... کیک و شیرینی دستت باشه می‌گه ای بابا این چه کاری بود؟ لازم نبود.
یک کم که نشستیم طبق معمول به من گفت بیا بریم تو اتاق بازی کنیم. اول برام پیغامی رو که روی تلفن‌شون گذاشته بودم پخش کرد. گفت این پیغام‌و تو برای من گذاشتی. گفتم آره زنگ زده بودم، تو مثل این که خواب بودی. هی آروم صداش زده بودم بعد خدافظی کرده بودم. بعد برای بار چندم عکسای روی میز رو نشون‌ام داد. گفت این من ام؛ عکس خودش در روز تولد با تاریخ و ساعتِ زیرش، که لای پارچه‌ی سبز بیمارستان پیچیدنش و اصلاً شبیه خودش نیست، عکسای مامان و باباش... و باز هم چند تا عکس از خودش. هر بار دونه دونه برام توضیح می‌ده.
هر کاری برای بچه‌ها انجام بدی تو ذهن‌شون حک می‌شه. هر حرفی بزنی ضبط می‌کنن. هر بار لباسی رو که براشون هدیه بردی بپوشن می‌گن تو این‌و برام خریدی یا اگر قولی داده باشی، ساعتی یه بار یادآوری می‌کنن. این به نظرم بخشی از محبت کردن بچه‌ها ست. حتماً براشون آدم خاصی هستی که حرفات رو یادشون می‌مونه یا روی کارات دقیق می‌شن.
عروسکاش هم دوباره نشون داد و یادآوری کرد هر کدوم رو چه کسی براش خریده. گفت می‌خوای آلبوم عکسای عروسی مامان بابام‌و ببینی؟ گفتم آره بیار ببینم. نشست رو زمین تا از زیر کمد آلبوم‌و بیاره بیرون. کمکش کردم و آلبوم‌و در آوردیم. خیلی سنگین بود. همیشه جایی که بابت محصول‌شون الکی ازت پول زیاد بگیرن، چیزی تحویل می‌دن که بیخودی سنگین اه و دست و کمرت رو می‌شکونه. انگار اگر آلبوم ِ اون چار تا عکس قزمیتی که از مراسم عروسی مردم می‌ندازن این‌قدر سنگین نباشه نقص غرض می‌شه، یا یارو می‌ره پس می‌ده می‌گه وزنش برای ما سبک اه و تو فامیل افت داره.
اول گذاشتیم روی زمین ولی پارسا دوست داشت راحت ورق بزنه. گفتم بده من نگه دارم تو ورق بزن، گفت نه. پاهاش رو دراز کرد آلبوم رو گذاشت رو پاش ولی چون سنگین بود دوباره هلش داد رو زمین و اریب نگه داشت. یادم افتاد مدت‌ها ست این عکسا رو ندیده‌م. ازم پرسید تو هم اون موقع بودی؟ گفتم آره معلوم اه که بودم. گفت من هم اون موقع بودم؟ دل‌ام غنج رفت براش. گفتم نه عزیزم تو نبودی. گفت اون عمه و اون عمه و اون عمو و اون عمو هم بودن؟ گفتم آره همه بودن. گفت یعنی عزیز هم بود؟ گفتم آره بابا همه بودیم. آه ظریفی کشید. به عکسا نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. معلوم بود یه حسرتی تو دلش هست که چرا اون روز نبوده تا از نزدیک عروسی رو ببینه یا سوار ماشین عروس بشه. گفت ولی تو این عکسا که نیستین. گفتم خب این آلبوم فقط مخصوص مامان بابات اه. عکسای ما تو آلبومای دیگه ست.
اولش گفت بابام تو همه‌ی عکسا خیلی خسته ست. اون روز خیلی خسته بوده. راست می‌گفت، برادرم تو عکسای عروسی‌ش کاملاً خواب اه، چشماش فقط باز اند ولی به جایی نگاه نمی‌کنن. برای جبران خستگی یه لبخند مسخره و خنده‌داری رو لباش نشونده که وضعیت رو مضحک‌تر هم کرده. در عوض زنش حسابی شاد و قبراق به نظر می‌رسه و بر اوضاع تسلط کافی داره.
پارسا سر هر عکس جریان اون عکس رو تعریف می‌کرد؛ این ماشین پژویی که می‌بینی ماشین بابام نبوده، مال یکی دیگه بوده. دستاش رو برد بالا گفت بعد هم بابام باهاش تند رفته، تازه جریمه‌ش هم کرده‌ن. گفتم آره خبر دارم. پژو مال دختر ِ خاله‌ی رییس خواهرم بود و ما تا مدت‌ها از خودمون می‌پرسیدیم چی شد که قبول کرد ماشین‌و قرض بده؟ خاله‌هه گفته بوده این ماشین‌و دخترم تازه هفته‌ی پیش خریده و اتفاقاً این که ماشین عروس بشه رو به فال نیک می‌گیرم، بخت دخترم هم باز می‌شه. در جریان هستید که، در ایران به صورت بالقوه بخت تمام دختران بسته ست مگر این که خلافش ثابت بشه وَ خلافش هم فقط از یک راه ثابت می‌شه. دو سه ماه بعد از عروسی فهمیدیم برادرم سرعتش بالا بوده دوربینا ازش عکس انداخته‌ن در نتیجه ماشین از همون اول بسم‌الله صاحب جریمه‌ی پرداخت‌نشده شده و دختره به جای آغوش بخت، افتاده تو دردسر.
تو یه عکسی عکاس دسته‌گل رو گذاشته بود روی دامن لباس، و عروس داشت از بالا به دسته‌گل نگاه می‌کرد. سطح ایده‌پردازی فیلمبرداران و عکاسان عروسی نمی‌دونم چرا انقدر لوس و عصر حجری اه و هیچ وقت بالا نمی‌ره. پارسا گفت مامان‌ام از دسته‌گلش خوشش نمی‌اومده برا همین انداخته‌تش زمین. گفتم نه این افه‌ی عکاس بوده، اگر خوشش نمی‌اومد که تو عکسای دیگه نمی‌گرفت دستش. چند تا عکس بعد، باز همین افه اجرا شده بود. پارسا گفت مامان‌ام دوباره خوشش نیومده از دسته‌گل، پرتش کرده رو زمین. گفتم آره فکر کنم دیگه حق با تو باشه. گفت مامان‌ام تو عروسی‌ش خیلی خوشگل شده، لباسش هم قشنگ اه ولی لباس بابام خوب نیست. گفتم چرا؟ گفت من از لباس براق خوش‌ام نمی‌آد. گفتم براق نیست که. گفت چرا، ببین... انگشتش رو گذاشت روی یه بخش کوچیک از کت باباش که احتمالاً به خاطر نور فلاش دوربین سفید شده بود و برق می‌زد.