Monday, September 7, 2015

کُلُّ مَن علیها فان

و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام

و هر چه در آن است فناپذیر و مسخره است
و تنها یک ذات است که شکوهمند و ماندنی ست

چند وقت پیش فیلم اینتراستلار رو دیدم و از اون موقع مچاله م. البته چند وقت بعدش هم فیلم پیانیست رو دوباره دیدم و باز مچاله شدم. نمی‌دونم چرا پیش خودم شرمنده م که هر بار فیلم می‌بینم یه پست ازش در می‌کنم، ولی فیلم و سینما هم حکم پناه رو برام داره هم مأمن قصه ست هم از هر چیز دیگه واقعی‌تر.
چند وقت (سومین چند وقتِ این پست رو شاهد هستیم) قبل از این که اینتراستلارو ببینم داشتیم با نوشین و استادمون کیوان از خانه هنرمندان پیاده بر می‌گشتیم. شب بود و حال‌مون خوب بود و هوا گرم بود. یه بادِ آخرای بهارمانند از زیر آستین آدم می‌رفت تو و از جاگردنی در می‌اومد. بعد از مدت‌ها بود که داشتیم با هم حرف می‌زدیم. این سال‌ها نشده بود استاد رو ملاقات کنیم. این جور موقعا اگر نیرو و انرژی متقابلی در بین باشه آدم خودش رو مثل بدن نیمه‌سوخته‌ای حس می‌کنه که داره از زیر خاکسترا در می‌آد و با امثال خودش محشور می‌شه و انواع پمادهای شفابخش از چپ و راست به سمت آدم پرتاب می‌شن. همیشه سر کلاسا ازمون می‌پرسید چی دارید که تعریف کنید؟ پس مثل همیشه از چیزایی که شنیدیم و دیدیم و دوست داشتیم حرف به میون اومد. وسطای راه ماجرایی رو تعریف کرد. گفت یه روز که از خواب پا شدم دیدم یکی از دوستام یه قطعه آهنگ از هانس زیمر برام فرستاده. گوش دادم و خیلی روم تأثیر گذاشت. چند بار گوش دادم و با حال و هوایی که به‌م داد چند خطی نوشتم. بعد که نوشته رو برای دوست‌ام فرستادم جواب داد که چه خوب جریان فیلم رو توی این چند خط منعکس کردی. نگو اون قطعه، موسیقی اینتراستلار بوده و دوست فرستنده گمان کرده استادمون فیلم رو دیده و حالا به این شکل درش آورده. خلاصه استاد فاش می‌کنه که فیلم رو ندیده‌م و شباهت‌ها اتفاقی اند و این همه احتمالاً به دلیل انتقال درستی ست که هانس زیمر با موسیقی‌ش از مفهوم و شکل و درونمایه‌ی فیلم به دست داده (مثلاً).
حین راه رفتن اون چند خط رو از روی دفترچه برامون خوند. نوشین چون فیلم رو دیده بود هی بال بال می‌زد که وای چقدر شبیه، وای خدا خود خودش ئه. من هم ندید ذوق کرده بودم. واژه‌های قشنگی توی اون شعرمانند بود. راجع به رفت وَ بعد برگشت بود. راجع به دوری و امید و این که ما بالاخره باز هم رو پیدا می‌کنیم. یه خطش رو خوب یادم مونده: "دیدار دوباره‌ی ما / بر این خاک بی‌حاصل" این رو که شنیدم اون قدر تکان خوردم که در درون‌ام شروع به جلوه دادن به حالتی کردم که می‌شه به‌ش گفت گریستن.

وقتی فیلم رو می‌دیدم من هم شوکه بودم. موسیقی‌ش چیز عجیبی شده و انگار درست از لحظه‌ی مرگ آغاز می‌شه. مثل یک کِش کلفت می‌مونه. تو رو می‌بره پایین و بعد یقه‌ت رو می‌گیره با قدرت می‌کشونه بالا ولی تو پرتاب نمی‌شی، به جاش هی کش می‌آی چون محکم به مبدأ چسبیدی. باز بر می‌گرده و جمع‌ات می‌کنه. یه نوری رو اون دور دورا نشون‌ات می‌ده. وقتی درست وسط دایره وایسادی همه چیز رو دور و برت می‌ترکونه و دوباره جمع می‌کنه... جوری که از خودت می‌پرسی خدایا چند بار این مسیرو رفته‌م؟ آهنگساز خودش هم قشنگ گیر کرده بین چند تا نت. داره صدا می‌زنه و گاهی صداش فریاد می‌شه. داره هوای سنگین اطراف رو انگولک می‌کنه تا راهی پیدا کنه. +
حالا نمی‌خوام اغراق کنم ولی واقعاً این جور فیلما و ایده‌ها فیلم نیستند، به قصد زیر و رو کردن ساخته می‌شن. دم سازنده‌هاشون گرم، هنوز پس امیدی هست. هر جور فیلم این مدلیِ فضایی و بین ستاره‌ای و فرورفته در چاله‌های زمانی که خودبه‌خود خدا ست، حتی اگر کارگردان وایسه جلوت مثل روزنامه از رو فیلم‌نامه بخونه... ولی من رو خوشحال هم می‌کنه. بی‌محلی به فناپذیری زمین رو در اعماق وجودم یه جور فضیلت می‌دونم، فکر کردن به‌ش درگیرم می‌کنه و به‌م آرامش می‌ده.
از اوایل فیلم غرق اشک شدم و تا آخر بند نیومد. تازگیا فیلم دیدن باعث می‌شه آب بدن‌ام کم بشه و با آستین خیس از جلو تلویزیون بلند شم. خانواده برعکس، منتظر بود فیلم زودتر تموم بشه و تا می‌رفت رو تبلیغ کنترل رو از زیر دست‌ام می‌کشیدن و هفتصد تا شبکه‌ی به‌دردنخور رو چک می‌کردن. بابا یه بار ما دی‌وی‌دی یه فیلمی رو نخریدیما... اگه گذاشتین ببینیم. برا من هم از طرفی وحشتناک بود و از طرفی رویایی. می‌دیدم که تو می‌تونی مدت کوتاهی غایب باشی ولی دیگران یه عمر چشم به راهت باشن. در عرض مدت کوتاهی (دومین مدت کوتاهی که در این پست شاهد هستیم) می‌شه تمام زندگی‌ت و خوشیا و ناخوشیا از جلوی چشمات بگذرن. در این‌جا متیو مک‌کانه‌هی به درستی نشون می‌ده که؛ غیر گریه مگه کاری می‌شه کرد؟ می‌شینه به گریه و حالا گریه نکن کی گریه کن. فیلمه آتیش زد به قلب‌ام. جداً له شدم و احساس کردم خیلی چیزا رو فهمیده بودم و حالا دلایل‌اش رو دارم می‌فهمم. بدون دلیل هم قبول کرده بودم ولی حالا یه شکل دیگه شده بودن. فهمیدم اون کسی که گاهی خیلی واضح و روشن تو مغزم می‌گه برو یا نرو، این کارو بکن یا نکن، در بالکن رو باز نکن پشه می‌آد، در چاه حموم رو بر ندار سوسک می‌آد... خودم بوده‌م که از آینده‌ی دور پر زده‌م اومده‌م نشسته‌م رو شاخه دارم خود امروزم رو نگاه می‌کنم. فهمیدم اینا تصادف نیست یا فقط خیال نیست. احساس کردم یه وقتایی من و ما ناتوان از به کار بستن اون چیزی که فهمیدیم یا می‌دونیم خودمون رو به در و دیوار می‌زنیم. دنبال انکار می‌گردیم، و کنار همه‌ی این تقلاها پیری انگار جز گرد زمان نیست. جایی بدن ما معلق تو فضا افتاده و داره مای امروز رو با سرعت به طرف خودش می‌کشونه. فقط یه چیز نگه‌ت می‌داره و اگر عاشق نباشی کارت ساخته ست... تا ابد سرگردون می‌مونی. نه نابود می‌شی نه می‌میری، فقط می‌پوسی و پوسیده باقی می‌مونی تا عبرت سایرین بشی. صلوات.

Tuesday, August 4, 2015

شب فراگیر است

مامان‌ام چند تا فلفل سبز تند برام آورده بود و گذاشته بودم‌شون کنار خیارا. یه بار اومدم یکی‌شون رو با غذا بخورم و محتاطانه یه گاز ریز از دُمش زدم و کباب شدم. تنها راه خلاص شدن از سوزش تندی ماست اه ولی ماست نداشتم (این رو از پاکستانیا یاد گرفته‌م. در زمان‌های مشخصی سر میز دور هم می‌شینن و با آداب مخصوصی زبون و حلق و مِری خودشون رو هی با غذای تند می‌سوزونن و با ماست خنک می‌کنن. اون وسط هیچ طعم و مزه‌ای از چیزی موسوم به غذا به انسان یا مغز انسان منتقل نمی‌شه). 
حسابی که سوختم، آبی که خورده بودم زورکی اثر کرد. امروز بعد از اتفاقات اخیر ازش پرسیدم این فلفلا چی بود دادی من؟ گفت ئه... آره خودم همه‌ش رو ریختم دور ولی گفتم تو چون تند دوست داری چند تا برات بیارم. اونا ولی تند نبودند، به قصد کشت آمده بودند. پنجشنبه‌ای بعد از سالیان سال خورش محبوبی بار گذاشته بودم که در خونواده‌ی ما معروف به خورش مقوی ست چون ظاهراً اغلب افراد خونواده بعد از خوردنش نفخ می‌کنن برا همین فکر می‌کنن غذا مقوی بوده. تاریخچه‌ش بر می‌گرده به بی‌بی رباب دختردایی مادرم که اولین بار اهالی فامیل این خورش رو خونه‌ی اون دیدن و شناختن وَ بعد از امتحان کردن‌اش بی‌بی رو گذاشتن رو تخت روان چند دور دور حیاط خونه‌ی خیابون نواب‌شون گردوندن و بی‌بی هی خندید و چادریزدی‌ش رو باز و بسته کرد و گفت قلب‌ام گرفت بس کنین. چیز خاصی هم نیست؛ گردن گوسفند یا ماهیچه یا هر گوشت ترد دیگه‌ای رو می‌ذاری با لوبیا قرمز می‌پزه و بعد از پختن گوشت و لوبیا، رب و ادویه و لوبیا سبز سرخ‌شده هم به‌ش اضافه می‌کنی و وقتی لوبیا سبز هم پخت و آب خورش غلیظ شد یعنی آماده ست. با وجود سادگی و اختصار مواد، چیز خیلی لذیذی از آب در می‌آد و در کنار پلو سرو می‌شه، ولی بیچاره اسم نداره یا ما اسمش رو نمی‌دونیم.
تو دمپختک‌ام هم چند تا تیکه سیب‌زمینی بزرگ انداخته بودم و دم‌کنی گذاشته بودم و حالا وایساده بودم که تا خواهرم از حموم بیاد و برنج هم دم بکشه چی کار کنم. این جور وقتا جوگیر می‌شم و به خودم می‌گم ای کدبانوی دّریجه یّک، ای گوهربانو که از هر انگشتت یه هنر می‌ریزه ببین چی تو یخچال داری که بی‌استفاده مونده، بیارش و یه چیزی از توش در بیار تا بعدش به خودت افتخار کنی. چشم‌ام افتاد به فلفلا. یک آن از نظرم گذشت که اینا رو می‌ذارم خشک بشه و بعد پودرش می‌کنم که بشه یه چیزی تو مایه‌های پاپریکا و یه ذره‌ش رو هر بار می‌ریزم تو خورش مرغی چیزی تا تند شه. متأسفانه کسی نبود به‌م بگه "مریض ای؟"
فلفلا رو سر و دم زدم و با کارد لاشون رو باز کردم و تخماشون رو در آوردم و چیندم کف بشقاب. یه ریزه از یکی از نصفه‌ها بریدم. تا اومدم بذارم تو دهن بخار تندش زبون و لثه و همه جا رو سوزوند برا همین منصرف شدم. فکر کردم با نخوردن اون ریزه فلفل جستم و جون در به در بردم ولی ناگهان احساس کردم لب و بالای لب‌ام ورم کرده. دست‌ام رو شستم و یه خیار خنک در آوردم گاز زدم که سوزش داخلی رفع بشه و ته خیارو هی می‌مالیدم دور لب‌ام، نگو این طوری داشتم مولکول‌های تند و آتشین رو به گستره‌ی وسیع‌تری می‌کشوندم. با خوردن خیار از سوزش داخلی کم شد ولی سوزش به بیرون و روی سطح پوست منتقل شده بود. هی با دست آب می‌زدم به دک و دهن غافل از این که خود دست جرثومه‌ی فساد شده و داره از مزایای خودی بودن برا پنهان کردن فساد و تِباهی سود می‌جویه. التهاب رسیده بود دم بینی‌م و یک کم دماغ‌ام رو سوزوند. آخرش تسلیم شدم و چند تا تیکه یخ در آوردم و گذاشتم رو زبون و یکی هم می‌مالیدم رو محل سوزش. دیدم افاقه نکرد. یخ‌های بیشتری از قالب در آوردم و ریختم تو دستمال و به شکل کاسه گرفتم دست‌ام و هی لب و لوچه رو می‌کردم تو کاسه و در می‌آوردم. یخ‌ها گرم می‌شدن و پارچه هم کم کم خیس می‌شد. خیسی پارچه و سردی یخ‌ها باعث شد سینوسا فعال بشن و مجبور بشم هی دماغ رو بکشم بالا، در نتیجه نم پارچه وارد بینی شد و مخاط رو درگیر خودش کرد. این که تندی با نم و خیسی پارچه پیش می‌رفت بالاخره متوجه‌ام کرد که دستا عامل اصلی انتقال اند. دستام حسابی به شیره‌ی غلیظ بدنه‌ی داخلی فلفلا آغشته بود و با شستن، عاری از مولکول‌های سوزان نشده بود. به درماندگی کسی بودم که به رادیواکتیو آلوده شده و می‌خواد با آب دست و بال‌اش رو بشوره و خلاص بشه، با این حال اشتباه بعدی رو هم مرتکب شدم و رفتم پای روشویی آب سرد رو با دست به داخل بینی هدایت کردم. یهو انگار آتیش گرفته باشم از راه بینی شروع کردم سوختن. یعنی راه نفس خودم رو سوزونده بودم. آخه تو که دست فلفلی تو دماغت می‌کنی چه توقعی داری؟
گاهی خدا رو صدا می‌زدم ولی این راه چاره نبود. رفتم قالبای یخ بیشتری ریختم تو پارچه و کل دماغ رو گذاشتم توش. با خودم فکر کردم الان سوزش همین طوری تا چشم و کف سر و مغز پیش می‌ره و از اون جا م می‌زنه به نخاع و تا آخر عمر (یعنی تنها یک روز پس از شروع روند سوختن) باید بسوزم. هنرمند بزرگ دوران داکتر هارمونی کجا و چگونه مرد؟ در آشپزخانه، در اثر سوزش ناشی از بخار و شیره‌ی فلفل. یادش گرامی. حالا به خبر بعدی توجه فرمایید. اورانگوتان بالغی از باغ وحشی در آنگولا فرار کرد. کسری ناجی گزارش می‌دهد...
گاهی پارچه‌ی پر از یخ رو که می‌آوردم بالا خیسی‌ش می‌گرفت به پلک چشم‌ام و فوری با بازوم (تنها محل دورمانده از آلودگی) خشک‌اش می‌کردم. ساعتی این وضع اسفناک‌ام ادامه داشت. خواهرم هنوز تو حموم بود و این فیلمه که جانی دپ بازی می‌کرد هم تموم نمی‌شد. فیلمه رو قبلاً دیده بودم ولی تمام جزییاتش یادم نمی‌اومد. می‌دونستم آخر فیلم معلوم می‌شه قاتل و شخصیت مزاحم، خود جانی دپ اه و ذهن‌اش اون شخصیت رو خلق کرده. انبوهی از این فیلم‌ها که آخرش معلوم می‌شه قاتل و مزاحم همون شخصیت اصلی فیلم اه ساخته شده و من هم همه رو دیده‌م. دیگه این جور فیلما رو از همون سکانس اول تشخیص می‌دم ولی باز هم می‌شینم پاش چون دونستن دلیل نمی‌شه که از دیدن و دنبال کردن دست بکشی. اگر قرار بود هر فیلمی آخرش رو حدس می‌زنم نبینم دیگه هیچ فیلمی نباید ببینم. هیچ چی برام تازگی نداره و دست همه‌ی فیلما برام رو شده. بهرام بیضایی فکر می‌کرد سگ‌کشی رو خیلی پیچیده و خفن ساخته ولی من همون اول فیلم که میترا حجار به بیسکوییت گاز می‌زد و به مژده شمسایی می‌گفت نامزد کرده‌م، فهمیدم با شوهر همین مژده خانوم (ناصر معاصر) نامزد کرده و آخر فیلم که همه از تعجب هیع کشیدن و یه عده جلوی پرده‌ی نقره‌ای سینه می‌زدن و پلاکارد گرفته بودن که استاد بیضایی حمایتت می‌کنیم، داشتم با آرامش بادوم‌زمینی می‌جوییدم. یه بار هم یه گیگ بامزه‌ای دیدم. یارو به یکی می‌گه شروع کرده‌م دارم بایبل رو می‌خونم، یکی بر می‌گرده به‌ش می‌گه "آخرش مسیح کشته می‌شه" و قضیه رو اسپویل می‌کنه.
سوزش لب‌ام قطع شده بود و اثری از قرمزی هم نبود و این نوید زندگی دوباره بود. خیال‌ام داشت راحت می‌شد که پس بالاخره سوزش بینی‌م هم قطع می‌شه و زنده می‌مونم یا لااقل با این وضع خفت‌بار نمی‌میرم. گفتم برم یه قاشق برنج بخورم تا هم ببینم دم کشیده یا نه، هم شاید رو رفع سوزش تأثیر داشته باشه. برنج داغ بود و بخارش رفت تو بینی‌م و سوزش بیشتر شد. دیگه گریه‌م گرفت و رو به آسمون (سقف آشپزخونه) فریاد زدم ااااااااکه‌هییییییییی وَ سپس همراه با هق‌هق بلندی صورت‌ام رو پشت دستام پنهان کردم. چه غلطی بود کرده بودم؟ به تیکه‌های بلند و نازک فلفل تو بشقاب نگاه می‌کردم. چه رنجی بردم و داشتم می‌بردم برا همچین چیز ناچیزی. از دست‌شون ناراحت بودم ولی نمی‌تونستم هم مجازات‌شون کنم. اخلاقی نبود. چه راحت دمار آدم در می‌آد. تا یک ربع بعدش که یه تیکه‌ی قلنبه گوشت گردن نخوردم گریه‌م قطع نشد.
سوزش بینی‌م تا شب رفع شد ولی انگشتام نه، تازه یادشون افتاده بود خودنمایی کنن. در کمال تعجب فردا شب بود و باز هم داشت یکی از همون فیلمای "قاتل همان مقتول است و شما م مثلاً تا آخرش نمی‌فهمین" می‌داد. یا فستیوال پخش تلویزیونی این ژانر سینمایی بود یا شاید هم این من ام که این جور فیلما رو جذب می‌کنم. انگار تو انگشتام سوزن فرو کرده بودن. حالا که سر و صداها خوابیده بود انگشتا داشتن مظلوم‌نمایی می‌کردن، انگار نه انگار که مقصر اصلی اونا ن. هر بار که یه تیکه ناخن یا پوست دور ناخن رو با دندون می‌کندم دهن‌ام از تندی فلفل می‌سوخت. هزار بار شسته شده بود ولی هنوز اثر داشت. خودم رو می‌دیدم که شیزوفرن شده‌م و پلیس بالاخره بعد از دو ساعت فهمیده قاتل فیلم خودم ام و من رو گرفته برده پاسگاه. ازم اثر انگشت می‌گیرن. جای اثر انگشتا از تندی فلفل موجود در بافت پوست (#علمی #تخصصی #ماجرایی)، آتیش می‌گیره... رو به سرباز وظیفه می‌گم هیچ نترس ولی رو به دوربین با لبخند می‌گم پودر فلفل تند دست‌ساز هارمون، سوزناک‌ترین در نوع خود.

Thursday, July 23, 2015

بوی زندگان و مردگان شهر

همه تعریف ونیز رو شنیده‌ن و دیده یا ندیده اون رو زیباترین شهر دنیا می‌دونن یا اگر نه یکی از زیباترین. اون رو شهری می‌دونن که روی آب بنا شده که البته این طور نیست، تمام بناهاش روی زمین سفت و محکم و پی سنگ و ساروج ساخته شده‌ن و آب از یه طرف می‌خوره به‌شون. خیلی زیبا ست و واجب است هر سال زیارت شود ولی بالاتر از همه بوش... بوش متضمن هر آن چیزی ست که توش بوده و هست. گاهی بوش رو می‌شنوم و یادش می‌کنم، مثل امروز. وقتایی که بعد از ظهر می‌رم تو حموم و چند ساعتی از ریخته شدن هر گونه آبی گذشته و حموم خشک اه و بوی آب چند ساعت مونده از قعر گسترده‌ی چاه می‌آد تو مسیر باریک آب‌رو و از اون جا بیرون می‌زنه... این بو من رو یاد ونیز می‌ندازه، یاد بوی آب سبز ساکن و کدری که تو کوچه‌کانال‌هاش وایساده و داره خزه‌ها رو تو خودش حل می‌کنه. یه جور بوی ساهاری که اون قدرا تیز و زننده نیست، انگار هشداردهنده ست. بوی آرامش و سکوت یه شهر زنده و خاموش که از طرف آب به اقیانوس وصل شده. اون آبِ زیاد و بلاتکلیف تو گودی اطراف یه خشکی قرار گرفته و ریشه زده و اسمش شده آدریاتیک که برای علاقمندان بگم که همین آدریا می‌ره می‌رسه به مدیترانه و از اون جا م به اقیانوس اطلس. خدایی اون قدر کلمه‌ی مدیترانه زیبا ست که بعید نیست بذارمش رو بچه‌م. آدریا و مدیترانه و اطلس و آریزونا نام چارقلوهای داکتر هارمونی. دیگه آناتولی و نور و جبل‌الطارق و بحرالمیت رو یکی دیگه باید بزاد چون چار تا بیش‌تر رو نمی‌کِشم.

توریست بودن اجتناب‌ناپذیر ولی همیشه توریست موندن یه جور نفرین اه. این که بری تو شهر رویاهات ولی فقط یه تیکه‌ش رو سیاحت کنی، فرصت دیدن بناهای کمتر معروف و قشنگ و خلوت‌اش رو به خاطر جدول زمانی سفر و هول زدن برای دیدن باقی شهرها و جاها از دست بدی، نتونی تو فصل‌های مختلف ببینی‌ش، نتونی توش زندگی کنی یا باهاش دوست شی. یه سر می‌زنی و جاهایی که بقیه می‌رن می‌ری. این لمس مختصر تن شهر (عبارت هشت‌ریشتری مختص علاقمندان تشبیه همه چیز به تن و زن) خیلی عذاب‌ام می‌ده.
الآن گشتم دیدم ونیز ظاهراً در لاتین معنای هبه و بخشش می‌ده. شاید چون اولین ساکنانش پناهندگان بوده‌ن و فکر می‌کرده‌ن اون خشکی بی سر و صدا وَ اون منبع تمام‌نشدنی برا استخراج نمک، از طرف دریا به‌شون بخشیده شده.
وقتی می‌ری ونیز انگار همین روی زمین رفته باشی فضا. امواج نامرئی گرانش همه جای شهر حس می‌شه. انگار به محض ورود یه نخ از تو به سمت بالا رشد می‌کنه و اون قدر می‌ره تا برسه به دست اون نیروی جهان‌آرا. این طوری روی اون همه پل و کانال می‌لغزی و مسیر هتل رو گم نمی‌کنی.
هیچ عجیب نیست که اولین چیزی که همین که از ایستگاه ترن بیرون می‌آی می‌بینی آب باشه. آدم تعجب می‌کنه که اون جا اون قدر بی‌محابا و ساده و بی‌حصار به آب نزدیک اه؛ جوری که مثلاً اگر بخوای از خوشحالی بدویی بری بپری تو بغل اونی که برای خوشامدگویی اومده یهو با هم می‌افتین تو آب، چون تو ونیز فاصله‌ی بشر از هر نقطه تا آب از فاصله‌ی هر جور اینرسی حرکتی انسانی تا وقوع حادثه، کمتر اه. #علمی
بالای پله‌های ایستگاه، درست روبه‌روت گنبد سبز کلیسای سن سیمون پیکولو رو می‌بینی که همیشه یه تابلوی بزرگ تبلیغاتی هم زیرش نصب شده. جالب این‌جا ست که به طور طبیعی و تا زور نکنن کسی اون پل بزرگه رو که ایکی ثانیه می‌رسونتت دم در کلیسا رد نمی‌کنه بره اون ور وَ اغلب همه چمدون به دست خرت خرت می‌رن طرف میدون سن مارکو. پارسال شنیدم در ونیز برای کشیدن چرخ چمدون روی سنگفرش و ایجاد آلودگی صوتی، واسه توریستا جریمه در نظر گرفته‌ن. باید چمدون رو بذاری رو کولت ببری یا خلاصه یه کاری کنی چرخاش تو ونیز صدا نده چون بیچاره‌های ساکن در ونیز واقعاً جون‌شون به لب‌شون رسیده. هر چی کافی‌نت‌ها با عکسای بزرگ سلبریتی‌های سوار بر گاندالو و میک جگر و زنش رو عرشه ما رو می‌کشن تو و جیب‌مون رو واسه پونزده دقیقه سرچ کردن می‌زنن و فروشنده‌ها جاسوییچی چینی می‌کنن تو پاچه‌ی ما توریستا، باز ساکنین محلی می‌بینن برای انتقام کافی نیست و بیش‌تر از اینا جا داره.
به منظور زجرکش کردن تنبل‌ها (ما که نه، ما زرنگ و تیز و بز ایم) هیچ کدوم از هتلا صبحانه‌ی رایگان و آسانسور نداره چون ممکن هست به جیب‌شون و به ساختمون فشار بیاره. باید چمدون رو باز بندازی رو کولت و چند طبقه ببری بالا. باز هم کافی نیست و همیشه توالتاش روز اول خراب می‌شن و آب مثل آبشار توش جریان داره و بند نمی‌آد. اغلب (منظور همون یه بار است) باید بری مرد تأسیسات‌چی رو خبر کنی که اگر ونیزی اصیل باشن قیافه و انگلیسی‌شون شبیه خود انگلیسیا ست... البته بعد از اون که یک شبانه‌روز سعی کردی با حوله جلوی سیلی که می‌ریزه تو توالت رو بگیری و با صداش خواب "کارناوال رو داره سیل می‌بره" دیدی.
در پی یافتن هتل ممکن هست وارد جاهایی بشی که شبیه باشگاه دانشجویی بسکتبالیست‌های کمبریج در قرون وسطی باشه یا اون قدر پلکان‌اش بلند و بالا، که هر چی بری نرسی انگار که توی یه هرم چوبی اسیر شدی یا جوری پنجره‌ها و روزنه‌های رو به نورش خاک و غبار گرفته باشه انگار لای زردی کتاب تاریخ قدم می‌زنی یا اون قدر قهوه‌ای و قدیمی و تمیز و براق که انگار آدمای توش هم عتیقه باشن، اون قدر که گالیله رو از نزدیک دیده باشن. سلام چطور ای؟ گالیله چه خبر؟

وایساده بودیم بیرون یه رستوران دریایی و داشتیم خرچنگی رو نگاه می‌کردیم که پشت شیشه‌ی ویترین توی سینی بزرگی از یخ برفک‌شده گذاشته بودنش و هنوز دهنش و چنگکاش داشت تکون می‌خورد. هی می‌گفتیم ای وای هنوز زنده ست نفس می‌کشه وَ همزمان اشک می‌ریختیم و تو سر خودمون می‌زدیم و از فاجعه عکس می‌گرفتیم که یهو صاحب رستوران که جوان خوشتیپی بود دست به جیب اومد بیرون و با لبخند پرسید موزلم فرام موروکو؟ من البته همین که هواپیما از مرز رد می‌شه کشف حجاب می‌کنم ولی ظاهراً رو پیشونی‌م نوشته مسلمان. بعد دوست‌ام رو دید گفت او مای گاد آر یو فرام ایزرائیل؟ من رو مراکشی و دوستام رو اسراییلی و ایرانی تشخیص داده بود. گفتیم آره بیکار بودیم و گفتگوی تمدن‌ها تشکیل دادیم و شما م بیا ببینیم بالاخره در محل تأسیس اولین بانک اوراق قرضه‌ی دنیا، معضل خاورمیانه به همت ما چاهار خاورمیانه‌ای حل می‌شه یا نه. رفتیم تو و دیدیم طبق معمولِ هتلا و رستوران‌ها دیوارا به جای کاغذ با پارچه‌های قشنگ سوزن‌دوزی‌شده تزیین شده و نقاشی‌های بزرگ و قدیمیِ نصب‌شده در محل از تجارت و داد و ستد مردم روزگاران گذشته روی قایقا و درست وسط آب حکایت داره. می‌گفت از یازده سالگی اون جا زندگی می‌کنه و به اوضاع عادت کرده و حالا م تازه سیلاب از کف رستوران عقب نشسته. ما که تا دقایقی پیش برای خرچنگه ناراحت بودیم خواستیم خرچنگ بخوریم که به معضل دیگر ونیز آگاه شدیم. اون جا همه‌ی ماهی میگو خرچنگا مونده و کهنه و یخزده ن و تو ویترینیام فقط مال ویترین اند (جلب توریست). اون دریای عظیم ماهی خوردنی نداره و ظاهراً کلاً ماهی نداره جز یه مدل ماهی کوچولو که ظاهراً اون قدر ناچیز اند که حتی اسم خاصی هم ندارن و با عنوان تیپیکال ونتزیا (به معنای: فقط ونیز از اینا داره) ازشون یاد می‌شه. خلاصه فهمیدیم تو بزرگ‌ترین شهر روی آب جهان نباید ماهی میگو خورد چون می‌میری یا جوری مونده هستن و بوی بد می‌دن و با خوردنش سردی‌ت می‌کنه که تو راپله‌ی هتل بالا می‌آری (از مشاهدات). دکتر هم اصلاً ندارن و تا هزار یورو پرداخت نکنی تنها حکیم ونیز (معروف به ابن سینای ایتالیا) سوار بر تنها آمبولانس ونیز به بالینت نمی‌آد. اینا حقایق صد در صدی هستن و کاش تو که می‌خوای به زودی یه سفر بری اون‌جا باور کنی و شوخی نگیری.
اون جا دورتادور همه چی رو آب گرفته و فرض کن بارون شدید هم بیاد و از بالا خیست کنه و از پایین هم شلپ شلپ تو آب راه بری. انقد از این که بارون سیل‌آسای ونیز رو می‌بینم خوشحال بودم که همچون یه قناری جوگیر نغمه‌ای ساز کرده بودم و اون وسطاش هم مث بلبل می‌خندیدم. حسابی رو اعصاب دوستام رفته بودم و به عنوان مسبب نزول بارون می‌خواستن خرخره‌م رو بجوئن که موفق نشدن حال آن که اگر دست من بود می‌گفتم پشت‌بندش برف هم بیاد. نفری یه چتر چینی خریدیم و لحظاتی بعد، از شدت بوران و بالا بودن کیفیت محصولات چینی، چترها برعکس شدن و شکستن. همون بهتر چون فضا دلی بود و چتر قاعده‌ی بازی رو به هم می‌زد. شبیه قیامت بود ولی مثل وقتایی که تو مایوکنارِ کارتون باب اسفنجی زیر آب بارون می‌آد، همه‌ی شاه‌ماهی‌ها و دوزیست‌ها و دل‌دریاییا با آغوش باز بندری می‌زدن. بالاخره عزم رو جزم کردیم و وسط سیل آسمونی از پل بزرگه رد شدیم، به در کلیسای سیمونِ تنها سوک سوک کردیم و تندی بر گشتیم همون ور اصلی توریست‌پذیر و شلوغ. برا این که عقده‌ای نشیم چارپایه‌های مخصوص تردد در سیلاب رو برامون سر پا کردن و یه دور هم رو تخته‌ها رفتیم سن مارکو و این بار از دور باز با قشنگ‌ترین کلیسای دنیا چشم تو چشم شدیم. جوری سرد بود که انگار پیشونی‌نوشت‌ام بوده این جوری بلرزم ولی مثل سگ داشت خوش می‌گذشت و یادش هنوز می‌تونه کاری کنه زوزه بکشم.

یه سالن اپرای بزرگ داره که اسمش درست شبیه اسم خود ونیز نوشته می‌شه. به‌ش می‌گن فُنیس که معنای ققنوس می‌ده. تو ورودی، دیوارا با پارچه‌های نازکی که ققنوسای طلایی رو روی زمینه سرخ آتشی‌رنگ نمایش می‌ده پوشونده شده. لوچیانو از اعضای باصفای شهرداری، که به دلیل همجنسگرا بودن و بوس نخواستن از طرف رفیق مشترک خاورمیانه‌ای‌مون مأمور شده بود اون جا رو به‌مون نشون بده گفت جالب این‌جا ست (به انگلیسی البته می‌شه Jaalib is here that) که این مکان دو سه بار آتیش گرفته بوده و باز از نو ساخته شده. یعنی می‌خواست بگه ظاهراً اسم مکان روی تقدیرش تأثیر داشته. لوچیانو کجای کار ای که اسم و رسم و لقب و فامیلی روی صدر تا ذیل مردم و مکان‌ها و گیاهان و حتی خوراکیا تأثیر مستقیم داره.
بله، از دیگر معضلات ونیز این هست که همه از آدم بوس می‌خوان. اگر به گداهایی که حین لم دادن‌شون رو نیمکت ازت پول می‌خوان پول ندی می‌گن لاقل ماچ بده. اگر ماچ هم ندی می‌پرسن اهل کجا ای؟ می‌گی ایران و در ادامه می‌گن یادمون می‌مونه ایرانیا نامهربون اند و حتی بوس هم نمی‌دن. آقا تا حالا حتی از محلی‌های ونیز و حومه کسی به تو بوس داده که ایرانی نداده؟ می‌ری هتل اتاق بگیری، می‌بینی بعد از سه ساعت توضیح مکتوب و کروکی اتاقا رو کشیدن و به جای ما ضربدر گذاشتن و رسم چارت قیمت با خودکار بیک آبی، طرف مظلوم گیر آورده و می‌خواد اتاق رو گرون بده... حالا داری به حالت بریم که رفتیم می‌آی بیرون که یهو یاروی چپل چوله اقدام به مصافحه و روبوسی می‌کنه. بابا مگه پسرخاله‌مون ای؟ یا ازت می‌پرسن چمدونت سنگین اه؟ تا پایین پله‌ها کمک می‌خوای؟ اگر بگی آره لطفاً، سریع به لپ‌شون اشاره می‌کنن. خلاصه معلوم نی از آب و هوا ست یا چی که همه اون جا با شدت و حدت وَ بر اساس نوعی عزم ملی منطقه‌ای بوس می‌خوان و علاوه بر یهو افتادن تو کانال بی‌حصار و غرق شدن، مورد تهاجم بوس‌خواهی واقع شدن هم خطر بالقوه‌ای در ونیز محسوب می‌شه.
از دیگر معضلات و بدعهدی‌های ونیز و زمونه (با هم)، یکی هم این که تا تو شهر ساکن ای و چشمات پر از اون قشنگیا ست و هر طرف ماسک‌های بی‌نظیر دست‌ساز و عروسکای فوق‌العاده و مجسمه‌های شیشه‌ای گرون و ممتاز می‌بینی و بارها مسیرهای سنگی رو می‌ری و می‌آی و به ترکیب معماری جدید با همه‌ی اون قدیمی‌خوبا خیره می‌شی، همه چیز به نظرت عادی و همیشگی می‌رسه. حتی اون قدر می‌بینی که احساس می‌کنی از همه‌ی اون صحنه‌ها و مغازه‌ها و منظره‌ها عکس داری و شکر خدا از هر چی یه دونه خریدی و تو خورجینت گذاشتی ولی همین که دور می‌شی و پات می‌رسه به دیار خودت تازه می‌فهمی اون چار تا فسقل خریدت شوخی حقیری بیش نیست و هیچ دردی دوا نمی‌کنه و تازه می‌شینی گریه می‌کنی که آه و فغان، تو چه رویای رنگینی بودم و بیدار شدم.

دو بار ونیز رو رفته‌م و هر بار با یاد و خاطره‌ی ونیز گفتنای برادرم قلب‌ام لوله شد که چرا خودش باهام نیست. آخرای نوجوونی چارشنبه روزی تو سنگر نشسته بوده که خبر تولد خواهر یکی از همسنگرا توسط اون پاکت‌نامه‌های مخصوص جنگ که روش تصویر دو تا لاله‌ی سَرخَم داشت، به‌ش می‌رسه. همسنگر ضمن معرفی زبان انگلیسی به عنوان یکی از زبان‌های زنده‌ی دنیا می‌گه می‌خواد اسم خواهرش رو بذاره ونزدی. برادرم از این کار خوشش می‌آد و در بازگشت این فن رو روی من اعمال می‌کنه. ونزدی به دلیل تلفظ نادرست قلب می‌شه به ونیزدی. طی سال‌ها این اسم رو کوتاه کرد و چند باری به‌م قول داد تا ونیز زیر آب نرفته من رو ببره. البته خودش تا همین ترکیه م نرفته ولی هر بار کارت تلفن می‌خرید هی زنگ می‌زد می‌گفت فلان جا م برو دو روز دیگه می‌ره زیر آب. آخه برادر من کشتی‌مون. سی سال اه داری همین رو می‌گی. ما زیر آب می‌ریم که ونیز نمی‌ره، نترس.
سفر اول که می‌خواستیم از دوست‌مون خدافظی کنیم و نصفه شب سوار ترن بشیم، تو سرما با دماغای قرمز و چشمای خیس وایساده بودیم رو یه پل پهن و داشتیم آخرین نگاها رو می‌نداختیم. نمی‌دونستیم دوباره کی بشه بیایم. حتی اگر ویزای طولانی‌تر بدن یه جایی پولات تموم می‌شه و ناچار ای زودتر بر گردی. حرف از کارناواله شد که چند ماه پیشش برگزار شده بود، از اون ور هم تازه فیلم در بروژ در اومده بود و صحنه‌های آخرش از جذابیت ماسک‌های ونیزی‌طور بهره برده بود. الکی گفتیم فلانی ما داریم می‌ریم بروژ. گفت چرا؟ گفتیم می‌گن قشنگ و توریستی اه و فیلمش هم که در اومده. به من گیر داده بود که من می‌دونم، واس خاطر چیز دیگه ست که می‌خوای بری. کسی چیزی گفته؟ اصرارش اشارات عجیب و گیر سه‌پیچ با خود داشت. گفتم اصن تو فیلم رو دیدی؟ کالین فارل بازی کرده. اصن می‌شناسی‌ش؟ یه سینما تو شهرتون نیست. همچین با تأکید گفت آف کورس آی نو کالین فارل که ترسیدم الان سر یه بازیگر هالیوودی هل‌ام بده بیفتم تو آب و دوستام هم همچین به خنده بیفتن که فرصت نکنن نجات‌ام بدن. عذر خواستم و از بحث کناره گرفتم. ما همون بحث نکنیم زنده‌تر ایم.
سفر دوم تو یه شبِ پیاده‌روی رفتیم کلاب از این رقص الکیا کردیم و آبروی آریایی رو خریدیم و چند تا مرد مست گل دادن دست‌مون. داشتیم قدم‌زنان در می‌رفتیم که از یه جاهای بی نام و نشون و خلوتی سر در آوردیم. یه زنه زده بود زیر آواز سوپرانو و داشت واسه خودش حال می‌کرد. برای تکمیل اکسسوار صحنه بطری آب من رو هم که ساعتی پیش طبق رفتار معمول‌ام با بطری‌های آب گمش کرده بودم تو دهن یه سگ ولگرد دیدیم. ناگهان از گوشه‌ای بخار عظیمی بلند شد و پیشگوی اعظم ردابلندی همچین جست و از آب بیرون اومد. گفت شرط می‌بندم شما از دیار فارس اومدین و یکی به نام مهندس‌دکتر اَمَدی‌نِگادا رییس‌جمهورتون اه. گفتیم بلی صحیح است. گفت پول کشورتون هم بی‌ارزش اه و به عبارتی هر یک یوروی اتحادیه‌ی اروپا معادل هزار و پونصد تای شما ست. گفتیم بلی این نیز صحیح است. گفت بشینین همین جا کنار این فواره و خوب همه جا رو نگاه کنین که دیگه گیرتون نمی‌آد. پول کشورتون بیشتر از اون چه فکرش رو بکنید بی‌ارزش می‌شه و قوانین ویزا سخت‌تر می‌شه و سفارشات تصویرگری روز به روز کمتر می‌شه و درآمدتون به همون نسبت تا چند پله زیر شاخص خط فقرِ اعلام‌شده توسط وزارت فلان‌تون پایین می‌آد و... خواهش کردیم که ای پیر بس کن و بر ما رحم آور و سفر رو زهرمارمون نکن. گفت زهرمارتون شده. هنوز گرم اید حالی‌تون نیست. یکی یه آبنبات چینی داد دست‌مون و هوهوکنان غیب شد. مرگ بر چین و چینی، درود بر غرب

به یاد ونیز
تهران / هارمونی اورگانیزیشن ترند / 2015