Tuesday, April 17, 2018

حالا شاید بگید به ما چه

جلوی تلویزیون وا رفته بودم روی مبل و با تمرکز زیادی مشغول کاری نکردن بودم که یعنی همان صفحات اجتماعی. آن‌سوتر در اتاق چند ددلاین منتظرم بودند. این جور وقتا کمی نگران خودم و زندگی‌م می‌شم و رو به سقف می‌پرسم؛ خدایا نکنه من یه چیزی‌م هست و به‌م نمی‌گی. چرا تا وقت هست کار رو شروع نمی‌کنم؟
اون اول اول هر کاری، گذاشتن پارچه لای قیچی و بریدن، گذاشتن مداد روی کاغذ و کشیدن اولین خط، در آوردن وسایل واکس از کشو، ریختن آب و تاید روی رخت چرک، آوردن جاروبرقی از اتاق به هال... همیشه اون اولین حرکت به نظرم خیلی سنگین می‌آد و برای همین هی لفت می‌دم. هزار بار اولین حرکت رو تصور می‌کنم و بعد خیلی سریع نتیجه‌ی نهایی رو در ذهن‌ام مجسم می‌کنم. می‌دونم که مثل همیشه اگر شروع کنم به طور حتم تمومش می‌کنم ولی فشار اولین لحظه و یادآوری پروسه‌ای که باید انجام بشه پاهام رو سنگین می‌کنه. برای فرار از "ابتدا" هر کاری می‌کنم حتی دیده شده که لباس می‌پوشم می‌رم بیرون آرد و شیر می‌خرم تا کیک درست کنم.
اغلب تا بعدازظهر رو به فکر کردن می‌گذرونم که از هفتاد سال عبادت برتر است، حتی اگر روز آخر تحویل کار باشه. سؤال "آیا ما زنده ایم که همیشه در حال یه کاری کردن باشیم؟" مثل گیاهی خزنده و بالنده مغزم رو تسخیر می‌کنه. هنوز گاهی همسایه‌ها وقتی من رو می‌بینند می‌پرسند: سر کار نمی‌ری؟ همیشه در هنگام شنیدن این سؤال در نظرم آسمان تبدیل به کون بزرگی می‌شه که دارم کار رو که به شکل طومار در آورده‌م فرو می‌کنم توش و با خنده می‌گم بیا این هم کار. ایجاد تعادل بین این تصویر و جواب شسته رفته و مؤدبانه‌ای که باید به زن نگران همسایه بدم انرژی زیادی ازم می‌بره و همین باعث می‌شه موج وَ زور صدام اون قدر پایین بیاد و کشیده بشه که انگار خجالت کشیده‌م. مدت‌ها ست از "آخه به اینا چه" عبور کرده‌م و پذیرفته‌م که به اون‌ها ربط داره، اصلاً به همه ربط داره و تا دنیا دنیا ست من جواب همه‌شون رو با زحمت و طمأنینه می‌دم. عیبی نداره، بالاخره همه‌مون می‌میریم و اون دنیایی هم هست.
هنوز روم نشده درباره‌ی ترم فیلاسوفیک خودم یعنی "کار مال خر است" به‌شون بگم و مطمئن‌شون کنم که من از کار بیزار ام حالا بیایید من رو بخورید راحت شید، برای همین با لبخند و حق با شما ست به‌شون می‌گم؛ می‌دونید که من توی خونه کار می‌کنم و درآمدم هم کفاف زندگی زاهدانه‌م رو می‌ده. اخیراً بعد از بیست سال به خود پیچیدن به همسایه اعلام کردم: نه که نخوام، من کار اداری روزانه اصلاً نمی‌تونم انجام بدم (از تعجب دو نیم شد).
انگار مردم باید مطمئن بشن تو هر روز از خونه بیرون می‌ری. هنوز نمی‌دونم اگر نخوام خونه‌م رو تنها بذارم کی رو باید ببینم و عذر می‌خوام از کدوم سر خری باید اجازه بگیرم. تا همین هفشت سال پیش از این علاقه‌ی خودم به در و دیوار خونه شرمنده بودم و فکر می‌کردم عیب و ایراد دارم و این قطعاً یک انحراف است و باید پنهانش کنم. همسایه‌ها با روزنامه و آگهی کاریابی می‌اومدن سراغم و من هم قول می‌دادم تماس بگیرم ولی آخه تعارف تا به کجا؟ همین "بگو مرگ بر کار" رو می‌گن برتراند راسل مکتوب کرده (البته من حال نداشته‌م نخونده‌م) و تازه همه جا هم اسمش به نیکی رفته... من چرا خجالت بکشم؟ اصلاً توی خونه هم نخوام سفارش بگیرم و کار کنم مشکلی ندارم. آدم کم‌توقع و خوش‌روزی‌ای هستم و به قدر کفایت برام می‌رسه و بابت سر کار نرفتن (در هر دو معنی) عذاب وجدان ندارم.
البت از اول عاقل نبودم. روزهای کار کردن و نُه صبح حاضرباش زدن‌ام رو که به یاد می‌آرم بیشتر از هر چیز، عصبانی می‌شم. از دست خود اون زمان‌ام که چنین تحقیر و حماقتی رو بر خودم اعمال می‌کردم عصبانی می‌شم و خون‌ام به جوش می‌آد (به معنای واقعی کلمه). یکی شاید مشکلی نداشته باشه با این قضیه ولی من که خودم رو می‌شناختم چرا با خودم چنین کردم؟ چرا مرگ تدریجی رو بر خود روا می‌دانستم؟ برای پول بی‌کیفیت و بی‌برکتی که نیومده دود می‌شد و به هوا می‌رفت. چرا خر بودم، چرا طمعکار بودم، و چراهای دیگر.
زندگی برای من یواش و کند و با تأخیر زیبا ست. این که سر هیجده سالگی گواهینامه بگیری و سر لیسانس کار پیدا کنی و سر یک سال حقوق، قسطی ماشین بخری و سر وقت ازدواج کنی و سر بزنگاه بچه بیاری و همیشه سر موقع بیدار شی و سر ساعت غذات رو بخوری از استانداردهای من دور و در نظرم کسالت‌بار و فاقد معیارهای تحریک‌کننده‌ی لذت اند چنان که حتی به زور پول هم نمی‌تونم خودم رو به‌شون راضی کنم. شکر خدا به دنبال پول نیستم. اصلاً از پول بدم می‌آد (الکی).
در راستای همین وضعیت یکی از بدترین کاسب‌های دنیا هم هستم و حتی اگر خالق مونالیزا بودم هم عرضه نداشتم بفروشمش.

بگذریم، همسایه که بود و چه کرد
سال‌ها پیش علی‌رغم بیکار بودن خیلی ناگهانی در معرض خطر خواستگاری کردن زن همسایه قرار گرفتم. آرایش مختصری کرده بودم و داشتم می‌رفتم بیرون. پله‌ها رو که اومدم پایین با پسر همسایه چشم تو چشم شدم. آخرین بار وقتی برای تولد ده دوازده سالگی‌مون اومده بودن خونه‌مون و داشتیم چس فیل و پفک هندی می‌خوردیم چشم تو چشم شده بودیم و بقیه‌ی سلام علیک‌ها خیلی سریع و گذری و بی‌چشمداشت واقع شده بودند. کلید انداخته بود توی در که با دیدن من دهانش باز موند و حتی حواسش نشد که دهانش رو ببنده. فرداش مامانش اومد دم در و گفت سفره‌ی حضرت ابوالفضل دارن و من هم برم. بعد از بیست سال همسایگی این دومین بار بود که به پایین دعوت می‌شدم. بار اول هفت ساله بودم و با مامانم رفتیم تولد همین پسرشون. بعد از اون مثل این که فهمیدیم ما برای رفت و آمد با همدیگه ساخته نشدیم. دو سه بار هم ما بچه‌شون رو تولد دعوت کردیم و سپس همه چیز پایان یافت، فلذا دعوت حال حاضرش اون قدر غیر منتظره بود که پرسیدم مطمئن اید؟ گفت آره. گفتم مامانم هم بیاد؟ که جواب داد حالا نیومد هم نیومد و برای خوشمزگی با کف دست یک ضربه به‌م زد.
به محض این که پام رو گذاشتم توی خونه‌شون فهمیدم این زن‌ها با ابروهای باریک و صورت‌های سرخ و سفید و موهای مش‌کرده و طلاهای زرد و چشمان تیز، اعضای رده بالای فامیل هستند و در پایان مراسم ازشون رأی‌گیری به عمل می‌آد. سر سفره زن جوانی مسئول کشیدن آش نخود و عدس‌پلو بود. دو زانو نشسته بود (که این کار غذا کشیدن رو سخت کرده بود و چون بانو خیلی از سفره بالاتر قرار گرفته بودند لذا خم شدن دائمی روحیه‌ی ایشان را تهاجمی کرده بود) و با حالت شاکی خصوصی، لب‌های جمع‌شده، ابروهای کاملاً نیمدایره‌ای، پشت چشم نازک و بالاداده، و گونه‌ها و پلک‌های گرد که انگار مهر ساخت تبریز خورده بودند و حالتِ "من رئیس دیس ام، چه مسئولیت سنگینی" یکی یک کفگیر سرخالی برنج توی بشقاب‌ها می‌ریخت. یه ذره عدس‌پلویی که کشیده بود طبیعتاً زود تمام شد و چون کفگیر رو زیر دامنش قایم کرده بود مثل اولیور توئیست درخواست عدس‌پلوی بیشتر کردم. با لهجه‌ی معترضانه و لحن تندی گفت اگر می‌خوری بچشم چون گذای این سفره نباید هدر بره. ترک‌ها یه جوری به جهانیان القاء کرده‌اند که یعنی ما مدل حرف زدن‌مون با صدای بلند و تحکم نالازم‌ه ولی خودمون قلب پاک و مهربونی داریم. فکر نمی‌کنم همیشه این طور باشه. این‌ها که واقعاً با آدم دعوا داشتند و شخصاً ترجیح می‌دادم کتک بخورم تا این که کسی با این لحن بزندم. مهین خانوم همسایه‌ی کلیمی‌مون هم در مراسم حضور داشت و با حجب و حیا همگان رو به کلبه‌خرابه‌شون دعوت می‌کرد ولی حسی به من می‌گفت این آخرین گردهمایی ما پلاک‌بیست‌وسه‌ای‌ها ست. عدس‌پلو که زهرمارم شد، در پایان مراسم هم وقتی بیرون اومدم و در پشت سرم بسته شد شنیدم که زمزمه‌ی دعوامانند ترکی‌شون که جلوی روی خود من بیچاره شروع شده بود و حتی خیال کردم چند بار هم من رو با دست نشون دادند، به سرعت بالا گرفت و شبیه دعوای بوقلمون‌ها شد. شکر خدا حتی یک کلمه ترکی نمی‌فهمم وگرنه ممکن بود هنوز جاش درد کنه. از ظواهر امر پیدا بود که پسندیده نشده‌م و چون کسی مستقیم چیزی نگفته بود پس یعنی کسی مسئولیت احترام گذاشته نشدن به من رو بر عهده نمی‌گرفت و دلشکستگی من هم به درک می‌بود. گرسنه و طردشده اومدم بالا و با وجود این که زمانی که منزل رو ترک می‌کردم دست‌کم شش هفت انسان زنده در خانه بودند حالا هر چی زنگ می‌زدم کسی نبود در رو باز کنه. مثل قدیم نشستم توی راه‌پله و در درون‌ام غلیانی بود که محصول برانداز شدن و مقایسه شدن است. دل و قلوه‌ی آدم داغ می‌شن و می‌سوزند، حلق متورم می‌شه و سرت گیج می‌ره و تمام زندگی‌ت که برات عزیز و خواستنی ست و خشت خشت چیندی اومدی بالا، ناگهان به خاطر رفتار یک مشت غریبه به نظرت بی‌رونق می‌آد. برای تسکین، دختر فامیل‌شون رو به یاد آوردم که زمانی از تبریز اومده بودند و چند روز موندند. طبق حدسیات من، اون هم مورد دیگری بود که به سرانجام نرسید. دختره واقعاً یک گل شکفته با گونه‌های گلی و لب‌های آلبالویی بود و نه تنها انگار سفارشی آفریده شده بود بلکه شلوار قشنگش رو هم پروردگار سفارشی براش دوخته بود. با این همه او نیز رأی نیاورد...

به مردمی، نه به فرمان 
توی راه‌پله مشغول ترمیم اعتمادبه‌نفس‌ام بودم که مهین خانوم از خونه‌ی ترک‌ها بیرون اومد و سر راه من رو دید. به زور دست‌ام رو گرفت برد بالا. چون تازه از منزل مجلل و قرمز- طلایی سلجوقیان بیرون اومده بودیم قبل از این که بریم تو دوباره تأکید کرد که این‌جا کلبه‌خرابه ست. خونه تاریک و نظافت‌نشده بود با یک فرش قدیمی سبز و اسباب و اثاثیه‌ی نامرتب. یک تابلوی ده فرمان و یک عکس از موسی در لباس شبانی به دیوار بود و یک سوپخوری لاجوردی‌رنگ تنها وسیله‌ی شاخص دکور منزل، که در یک گوشه‌ی تاریک منجمد شده بود. پرده‌ها چرک‌مرده و قلب‌ها چروک. من رو ته هال نشوند روی مبل روکش‌دار و سریع یک آلبوم داد دست‌ام. آلبوم عکس‌های سیاه و سفید جوانی، عروسی، کودکی پسرها، خانه‌ای که خراب شد و ساختمان فعلی را جای‌اش ساختند و اولین روز پا گذاشتن روی موزائیک‌های حیاط جدید در مهرماه هزار و سیصد و پنجاه و هفت. من رو با تاب موهای سیاهش زیر تور عروسی و آرزوهای خشک‌شده در عکس‌ها مشغول کرد و خودش رفت چایی بذاره. پسرش از یکی از اتاق‌ها بیرون اومد. اون رو هم آخرین بار در کودکی دیده بودم و حالا گویا مهندس کامپیوتر شده بود و داشت درباره‌ی سیستم عامل لینوکس و این که تازه اومده و به زودی غوغا می‌کنه حرف می‌زد. وقتی بچه بودیم با هم زیاد بازی می‌کردیم تا این که یک بار بستنی قیفی گرفته بود و دو تایی به نوبت لیس می‌زدیم. بابام با این که سرش تو موتور ماشین بود چند بار تذکر داد ولی من رفتم بالای پله‌ها و به پسره اشاره کردم بیا. جلوی در منزل نشسته بودیم بستنی لیس می‌زدیم که بابام تنوره‌کشان از پله‌ها اومد بالا و خوابوند زیر گوش‌ام. بزرگی و زبری و سیاهی دست روغنی‌ش رو به خاطر دارم که مثل یک اختاپوس باز شد و چسبید به صورت‌ام. این خاطره رو، که به طور مستقیم به اختلاط آب دهان پیروان ادیان ابراهیمی مربوط می‌شد، دو تایی با هم مرور کردیم و خندیدیم. البته من کمتر خندیدم ولی اون چون سریع فرار کرده بود داشت قهقهه می‌زد.
مهین بعد از چند دقیقه یک دسته ریحون روزنامه‌پیچ‌شده از توی آشپزخونه آورد و با غم بزرگی انداختش روی فرش و بعد نشست به پاک کردن. شروع کرد به حرف زدن و گریه کردن... درواقع هر دو رو با هم شروع کرد. جبروت و زرق و برق بارگاه سلجوقیان با مبل‌های استیل و چراغ‌های پرنور با او هم همون کار رو کرده بود که دریغ کردن عدس‌پلوی منتسب به قمر بنی‌هاشم با من پسندیده‌نشده کرده بود. هر یک به نوعی له و لورده بودیم و در چشمان‌مان این پرسش می‌درخشید که؛ اینا چرا این جوری کردن؟

از خیلی چیزها خبر داشتم؛ داستان‌های غمبار تنهایی و یک‌تنه بار بچه و زندگی و کار رو کشیدن و اتراق کردن‌ها در بیمارستان. گاهی این طرف اون طرف من رو نگه داشته بود و این‌ها رو تعریف کرده بود. این که چطور به تنهایی مریض می‌شد و به تنهایی خوب می‌شد. تعریف کرده بود که زمانی از فشار زیاد تنفسش از حالت غیر ارادی خارج شده بود و مجبور بود روی نفس کشیدن متمرکز بشه و بدنش رو به این کار وادار کنه. همیشه فکر می‌کردم اگر در کنار سه پسرش یک دختر هم داشت، یک همزبان از جنس خودش که اهل کنار مادر نشستن و گوشواره انداختن و سبزی پاک کردن و حرف زدن باشه، وضعش بهتر بود یا شاید آدم شادتری بود. این رو هم می‌دونستم که ساختمان رو پدر و برادرش ساخته‌ند و پدر یک طبقه رو به اسم دخترش کرده و اجاره داده بود و یکی رو به اسم دامادش کرده بود تا توش زندگی کنند ولی زن و شوهر از همان بدو امر به اختلاف و نفرت و زد و خورد رسیده بودند و چشم دیدن همدیگه رو نداشتند. چقدر باید زندگی کردن در این شرایط سخت باشه، بدون حامی و بدون عشق. مهین درآمدش از معلمی، تایپ کردن و ساختن گل مصنوعی بود و همه خبر داشتیم که شوهرش ذره‌ای از درآمد خودش رو در خانه و برای زندگی مشترک خرج نمی‌کنه. حالا بار اول بود که ماشین تایپ رو می‌دیدم، مستحکم و رنجدیده. هر روز از سر کار که می‌اومد صدای ماشین تایپ قدیمی رو می‌شنیدیم و صبح‌ها موقع بیرون رفتن گل‌های پارچه‌ای‌ش رو می‌دیدیم که برای تبلیغ دستش می‌گیره تا همه ببینند. کسی بود که در هیچ چیز دخالت نمی‌کرد و در هیچ تبانی همدستی نداشت. زنی که زندگی نداشت. مدتی بعد از اون روز پر ماجرا شوهرش مست کرد و از طریق راه‌پله سه طبقه کشیدش پایین (هنوز آسانسور اختراع نشده بود) و از خونه‌ی پدری‌ش انداختش بیرون و همون طور که برای تمام زنانی که به شکلی بی‌شوهر می‌شن پیش می‌آد، به رستگاری رسید و حالا شکر خدا وضع و حال و خونه‌ی خوبی داره و با پسرش زندگی می‌کنه. آخرین باری که رو در رو دیدمش چند روز بعد از سفره‌ی ابوالفضل بود. به تأسی از ماها یک آش عجیب و غریب آبکی درست کرده بود و آورد دم در. آش نذری‌ش رو توی یک کاسه‌ی مربع شکل ریخته بود و با لحن آهسته و مراعات دقیقی تأکید کرد که توش گوشت نداره...

موقع ریحون پاک کردن هر لحظه منقلب‌تر می‌شد. می‌گفت پدرم ماه‌های آخر نابینا شده بود ولی تا از در می‌رفتم تو می‌گفت مهین تویی؟ من رو از بوی ریحونی که می‌خریدم و براش می‌بردم می‌شناخت. پدرم این جور تنها مرد، پسرهام اون جور، برادرم اون جور از ایران رفت، اون هم از خواهرم که توی اسرائیل داره وسط جنگ زندگی می‌کنه و هیچ دلخوشی و فامیلی نداره. زنگ می‌زنه برام گریه می‌کنه می‌گه مهین می‌خوام برگردم، دارم له‌له می‌زنم ولی چی کار کنم؟ چشماش رو با آستینش پاک می‌کرد و ریحون‌ها پرپر می‌شدند. تو این فاصله چای دم کشید. موقع چای خوردن از روی قاب روی دیوار ده فرمان رو برام خوند. با احساس ویژه‌ای گفت: این فرمان خدا ست... به پدر و مادر خود احترام کنید. معلوم بود او هم مثل تمام آدمیان زخم کهنه‌ای از سمت خانواده داره و با این وجود فرمان رو اطاعت می‌کنه، وگرنه احترام کردن والدین نیازی به فرمان خدا و این همه بند و بساط و پیامبر نمی‌داشت.

ساعتی بعد از تپه‌های اورشلیم پایین اومدم و نیم ساعت بی‌وقفه در زدم. بله، موبایل هم هنوز اختراع نشده بود. بالاخره برادرم با دو قلنبه پنبه در دست در رو باز کرد. پنبه گذاشته بود توی گوشش خوابیده بود، انگار فیلم چارلی چاپلین باشه. پرسیدم بقیه یهو کجا رفتن؟ که گفت اون چون پنبه گذاشته بوده خبر نداره... روزی که خوش‌شانسی از در و دیوار می‌بارید.

Friday, January 26, 2018

کنجد و سوسن‌ها


کتاب را باز کردم که بخوانم. آه که چه کار سخت و شیرینی، چه مسیر پر تلاطمی، چه زندگی‌هایی، چه چیزها بشنوم، چه تصویرها ببینم، چه اشک‌ها بریزم. بعد از این همه سال حالا این خودش بود که ازدست‌رفته و بازیافته، آمده بود در خانه را کوبیده بود و روی پای من نشسته بود. به مقدمه و دیباچه نرسیده، چند صفحه معرفی نویسنده بود؛ در کدام سال چه کرده و چه شده. این چند صفحه انگار در اتاقی کم‌نور با کفی چوبین و قهوه‌ای نگاشته شده بود، در شعاع بی‌رمق و بیمار یک چراغ گازی و نور شمع‌های روی طاقچه‌ی شومینه. از سر و شکل اتاق می‌شد فهمید که در اتاق کناری تابوتی هست که جسد سرد و بی‌رنگ نویسنده در آن قرار دارد و دورتادور بدن‌اش با گل‌ها و ابریشم تزئین شده است. گل‌های تازه و زرد و بنفش و نباتی در تضاد با پوست رنگ‌پریده و خاکستری پلک‌اش که حالا محکم و عمیق روی کُره‌ی برجسته‌ی چشمان‌اش نشسته‌است و سایه‌های تندی که زیر استخوان ابرو افتاده‌اند اطمینان می‌دهند که این چشم‌ها دیگر گشوده نخواهند شد. لب‌ها محکم به هم دوخته شده‌اند و گوشت و پوست مثل یک پارچه‌ی ضخیم و استوار، بی‌حرکت اند. آن چند صفحه معلوم کرد که بعد از به دنیا آمدن و درس خواندن و شروع به نوشتن کردن، یک زمانی کتابی از انگلیسی ترجمه کرده به نام "کنجد و سوسن‌ها" و بعد نویسنده‌ی آن را دنبال کرده و باز هم ازش ترجمه کرده و حتی رفیق شده و خوش‌اش آمده و تأثیر گرفته. برای من طبیعی بود که قفل کنم و دیگر نتوانم جلو بروم. کنجد و سوسن‌ها سنگین و آهنگین بود و با باقی ترکیب‌ها فرق می‌کرد. مثل طناب دور دست و پا می‌پیچید و گره می‌خورد. این واژگان در سرم تبدیل به تصاویر شدند و مثل یک بالن، در آن هواها دمیده شد تا این که بزرگ شد و تمام نیمدایره‌ی مغزم را پوشاند. تمام لطافت‌هایی که با خارها و خراش‌ها همنشین شده بودند جفت جفت سوار بالن شدند؛ گزگز صورت که در بالش سرد زمستان فرو می‌رفت، برف روی شاخه‌های کاج، پاچه‌ی شلوار بلند و گشادی که با هر قدم ممکن بود به خیابان خیس ساییده شود، دست‌هایی که شب‌ها با دقت و ابتکار یک سوزن، زیر پتو و لباس دنبال حفره‌ها و بلندی‌ها و ناشناخته‌های بدن می‌گشتند. باران گرفت، تور روی ساتن، پنجره‌ی ساختمان‌های بلند، تپه‌های خشک، مه صبحگاهی، پرتوِ آفتاب روی سنگ‌های نمدار، صخره‌ها در دریای شن، پوست گوسفند در خون، چنگک و انبار کاه. همه چیز انگار سوار کشتی نوح بشوند و از طوفانِ زمان سنگر بگیرند در بالنِ این دو کلمه نشستند و دژ و باروی باقی خاطرات ویران شد.

نان بوی کپک می‌دهد
کلمات را جستجو کردم. چیزی پیدا نشد. کتاب ترجمه نشده بود و قاعدتاً در بازار هم وجود نداشت. این کلمات که از صفا و اصالت سرشار اند و این همه در شکل فارسی‌شان زیبا هستند، به طرز ناروایی آن قدر در شبکه‌ی جهانی فارسی‌زبان غریبه بودند که از صفحه‌ی جستجو به گزارشی پر از آه و فغان درباره‌ی کپک کنجد و بوی نان رسیدم. البته خواهید دید که گزارشی خواندنی بود و سبک نگارش و ساختار پله‌ای و لحن حماسی و جورکش‌اش آدم را یاد اعتراض‌نامه‌ای می‌انداخت که مارتین لوتر با خون دیده روی کاغذ نگاشت و با میخ به سردر کلیسا کوبید و با جان پای‌اش ایستاد.
مردم خسته از نامرادی‌های روزگار و شاکی از بخت و قسمت تمام تقصیرها را به گردن کنجد نانِ (به قول خودشان) سنگگ و بربری‌های بی‌زبان انداخته بودند (+

نان بوی کپک می‌دهد، نان تازه است اما بوی کپک می‌دهد.
نان بوی کپک می‌دهد و هیچ یک از ۶۴۶ نانوایی زنجان که آن را پخت می‌کنند، این بو را حس نمی‌کنند.
نان بوی کپک می‌دهد و مردم نانی را مصرف می‌کنند که تازه است ولی بوی کپک می‌دهد و هیچ رنگ و بوی دلپذیری ندارد.
نان بوی کپک می‌دهد و مردم نمی‌دانند این بوی کپک از کجا ست و به چه دلیلی باید به چنین نان‌های بی‌کیفیت، از این پس پول بیشتری بدهند.
"مثل قدیم بوی نان تازه نمی‌دهد"، این سخن مرد جوانی است که نان بربری تازه به دست دارد و از نانوایی چند قدم دور شده‌است و آن را بو می‌کند.
"محمد صدرا سودی" افزود: من نمی‌دانم کنجد کپک‌زده چه بویی می‌دهد، اما نان‌ها چند سالی ست که بوی سوختگی و زُخم (یادداشت نگارنده: !) می‌دهند.
نان بوی کپک می‌دهد، پیش از این نیز بوی کپک می‌داد اما مردم آن را به حساب پایین بودن کیفیت نان می‌گذاشتند تا آن‌که قیمت‌ها افزایش یافت و قیمت هر لواشِ ۱۲۵ تومانی ۱۶۰ تومان، بربریِ ۳۵۰ تومانی ۴۵۰ تومان، و سنگگِ ۴۰۰ تومانی ۵۲۵ تومان شد.
قیمت انواع نان در زنجان در حالی افزایش یافت که عموم مردم انتظار افزایش کیفیت آن را داشتند درحالی‌که نه تنها این انتظار برآورده نشد بلکه مشکلی نیز بر مشکلات مردم در این خصوص اضافه شد و آن تأمین پول خرد لازم برای خرید نان‌ها با قیمت جدید بود.
چگونه می‌توان ۱۰ تومان را در شرایط کنونی که پول‌های خرد در شهر زنجان کمیاب است برای خرید فقط یک قرص نان لواش پیدا کرد؟
این سؤالی بود که مردم از خود می‌پرسیدند و درحالی‌که از نرخ‌های تعیین‌شده ابراز نارضایتی می‌کردند، از سر ناچاری برای تهیه‌ی نان روزانه‌ی خود بار دیگر سراغ نانوایی‌هایی می‌رفتند که خود در دریافت قیمت نان مستأصل بودند! در گیر و دار همین سردرگمیِ نانوایان و خریداران نان در دریافت و پرداخت قیمت نان‌ها بود که بهترین راه حل به نظر نانوایان و مصرف‌کنندگان، استفاده از کنجد تشخیص داده شد.
اگر زمانی خریداران نان بربری و سنگگ برای نان‌های خود تقاضای کنجد از شاطر می‌کردند امروز باید خریدارانی که تمایل به مصرف کنجد ندارند تقاضای نان بدون کنجد را به طور رسمی به شاطر اعلام کنند چرا که همه‌ی نان‌هایی که پخت می‌شود کنجددار است مگر آن که خلاف آن تقاضا شود.
نان بوی کپک می‌دهد، بوی کپک کنجدهایی که مصرف‌کننده باید به اجبار مصرف آن را به جان بخرد چرا که نانوا نان بدون کپک نمی‌فروشد.
"من کنجد دوست دارم، اما مزه‌ی کنجدی که روی این نان‌ها است با نوع تازه‌ی آن فرق می‌کند"، این را زنی که در مقابل در خانه‌اش ایستاده و قصد باز کردن قفل آن را دارد و در دست دیگرش، سنگگِ دو رو کنجد را به دست گرفته است، گفت.
"سوسن رسولی" اضافه کرد: نمی‌دانم که کنجد این نان‌ها در چه شرایطی نگهداری می‌شود، اما می‌دانم که بابت همین کنجدی که در دو طرف نان پاشیده شده است، ۲۰۰ تومان پول اضافه داده‌ام. نان بوی کپک می‌دهد و این بوی تند نشان می‌دهد که کنجد تازه نیست، یا اگر تازه هم باشد در شرایط بهداشتی خوبی نگهداری نمی‌شود که چنین بویی را می‌توان از آن استشمام کرد.
نان بوی کپک می‌دهد و اکثر نانوایی‌هایی که مورد بازدید رییس اتحادیه‌ی نانوایان قرار گرفته است، به گفته‌ی رحمان قنبری از کنجد تازه استفاده می‌کنند.
قنبری تأکید می‌کند: تا کنون در نانوایی‌هایی که مورد بازدید قرار گرفته‌اند، کنجد کهنه پیدا نکرده‌ایم.
نان بوی کپک می دهد و هیچ کس آن را احساس نمی‌کند، شاید چون نمی‌دانند کنجد کپک‌زده چه بویی می‌دهد.
"بوی کپک می‌دهد، نان تازه است، اما بوی کپک می‌دهد"، این را پیرمردی می‌گوید که خود فروشنده‌ی خشکبار است و هر روز صبح و عصر نان تازه‌ی کنجددار می‌خرد.
از گفتن نام‌اش خودداری می‌کند و به سخن‌اش ادامه می‌دهد: کافی است کنجد تازه را بو کنید و بعد هم نان کنجددار را، آن زمان متوجه می‌شوید، نان بوی کپک می‌دهد. نان بوی کپک می‌دهد و بحث بر سر میزان مصرف کنجدی که در شرایط نامناسب در نانوایی‌ها نگهداری می‌شود به جای خاصی نرسیده است که متولیان این بخش از بالا رفتن قیمت این افزودنی مجاز سخن می‌گویند.
"نان بوی کپک می‌دهد، اما کنجد تازه بوی کپک نمی‌دهد، نانوایی‌ها به طور معمول کنجد را استفاده می‌کنند و شاید فرصتی برای بررسی کپک‌زدگی این ماده نداشته باشند"، این سخن را می‌توان از زبان یک عمده‌فروش خشکبار شنید.
نان بوی کپک می‌دهد و "در گذشته نیز شکایاتی مبنی بر استفاده‌ی متصدیان واحدهای نانوایی از کنجد کپک‌زده گزارش شد که در زمان کوتاهی با واحد متخلف برخوردهای لازم انجام شده است" این جمله را ناصحی می‌گوید. نان بوی کپک می‌دهد و اما انگار کسی بوی کنجد کپک‌زده‌ای را که در شرایط نامناسب بهداشتی در اغلب نانوایی‌ها نگهداری می‌شود، احساس نمی‌کند.
نان بوی کپک می‌دهد و مردم نانی را مصرف می‌کنند که می‌دانند بوی کپک می‌دهد، تازه است اما هیچ رنگ و بوی دلپذیری ندارد.

اکنون می‌توان فهمید چرا مردم اخیراً انقلاب کرده‌اند. قلب‌ام برای زنجانی‌ها تکه پاره شد و نمی‌توانستم تصور کنم چطور با این معضل کنار می‌آیند. کور اید؟ نمی‌بینید؟ شهر را بوی کپک فرا گرفته بوده است. خاک بر سرمان. روا ست اگر بمیریم و مملکت را هم با خاک یکسان کنیم. دل‌ام چقدر برای قنبری سوخت. همیشه هم این قنبری‌های بیچاره هستند که باید جوابگو باشند. تمام شهر یک‌صدا تکرار می‌کنند نان بوی کپک می‌دهد نان بوی کپک می‌دهد نان بوی کپک می‌دهد و او هر چه می‌گردد منبع بو را پیدا نمی‌کند. از آن طرف مردم می‌گویند ما اگر جمله‌ی نان بوی کپک می‌دهد را این همه بار بر سر سنگ فریاد زده بودیم از شرمندگی و شرم آب می‌شد چطور آقای قنبری از شرم این اتفاق خودش را حلق‌آویز نمی‌کند و عمق فاجعه را متوجه نمی‌شود؟ حق هم دارند. موقعیت خطیری ست. آن قدر عزا بر سرشان ریخته‌اند که فرصت زاری ندارند.

علیه تکرار (۶۵۷ پنجره از یک گونه، ‌بدون آن که هیچ چیز این یکسانی را در هم بشکند. تزئین شما این‌چنین یکنواخت است)
این بار با کلمات زبان بیگانه جستجو کردم و یافت شد. کلید حل معما؛ کنجد نماد گنجینه‌های پنهان در کتاب‌ها ست و سوسن‌ها نماد خلوص و زیبایی. کنجد همان دانه‌ی جادویی قدیم است که درهای خزانه‌ی شاهانه‌ی دانایی و حکمت سالیان را که در کتاب [شب‌های عربی] گرد آمده است باز می‌کند و دانایی راهنمای زیبایی و سپیدی ست.
کتاب یک کلاسیک قرن نوزدهمی معرفی شده بود که درباره‌ی طبیعت، فرهنگ، خانواده و وظایف زنان و مردان است. در آن، زنان نقش خود را دارند و راهنمای اخلاقی مردان هستند و از پدر و مادر دختران خواسته شده که آن‌ها را به این هدف آموزش دهند. دیدگاه پیچیده و گاهی متناقض در مورد مردان و زنان، نقش و وظیفه‌ی زنان در آموزش، مسئولیت‌شان در خانه‌داری، مداقه‌ای در لذت خواندن، یک گزارش گسترده در مورد چگونگی عصر ویکتوریایی و بحث بر سر اصلاحات آموزشی بخش‌های دیگر این معرفی بود. باب دندان‌ام بود و درست شبیه به تصور جهانشمولی که با خواندن نام‌اش داشتم، و ادراکی که از زندگی و آدم‌ها به من دست می‌دهد.
کاشف به عمل آمد که جان راسکین، نویسنده‌اش، همچنین به معماری به ویژه معماری دوره‌ی احیای گوتیک علاقه‌ی فراوانی داشته است و در سال ۱۸۴۹، کتاب «هفت مشعل معماری» را نوشته است که عبارت است از هفت قسمت: فداکاری، حقیقت، قدرت، زیبایی، زندگی، حافظه و اطاعت.
 
در مشعل حافظه آمده است:
در میان لحظاتی که با قدرشناسی خاصی به گذشته نگاه می‌کنم، زمانی را که اکنون چند سالی است از آن سپری شده، ساعات نزدیک به غروب آفتاب را در میان حجم انبوه کاج‌های جنگلی که از سمت رودخانه‌ی آین بر فراز دهکده‌ی شامپونیول در منطقه‌ی ژورا دامن گسترانیده است، به خاطر می‌آورم.
اینجا نقطه‌ای ‌است بدوی و در بر گیرنده‌ی تمام هیبت و شکوه آلپ. جایی که آدمی حس می‌کند قدرت عظیم روی زمین از همین نقطه و از اعماق باشکوه ردیف طولانی درخت‌های کاج بر روی تپه‌ها آغاز خواهد شد؛ جایی که نخستین کلام سمفونی پرقدرت کوهستان، برج و باروی آلپ را در هم خواهد شکست.
اما همچنان این قدرتِ خاموش‎مانده و خط رأس کوه‌های سر به فلک کشیده همچون موج‌های بلند و شرزه‌ای ‌که در دریای طوفانی از پی هم بر می‌آیند، پشت به پشت هم ایستاده‌اند، و عطوفت فراوان محل باعث گسترده‌تر شدن این هماهنگی می‌شود. نیروهای ویرانگر و تجلی نیروی سهمگین درونی زمین هیچ یک تأثیر‌‌ نامطلوبی بر این نقطه نگذاشته‌اند.
نه چمن‌های شبنم‌زده و نه راه‌های پوشیده از غبار یخچال کهن، هیچ کدام نتوانسته است چمنزارهای مناسب ژورا را از میان ببرد؛ توده‌های متلاشی‌شده‌ی لایه‌های کوهستان، باعث تخریب جنگل نشده؛ و رودهای نحیف، پلید و خشمناک، هیچ یک مسیر گستاخانه و تغییرپذیر خود را به میان صخره‌های این نقطه منحرف نکرده‌اند. نهرهای زلال با پیچ و خم فراوان و صبورانه در میان بسترهای کاملاً مشخص خود به جریان در آمده‌اند؛ و در زیر آرامش تیره‌ی کاجستان، هر سال بهار، چنان جشنی از گل‌ها بر پا می‌گردد که من نظیرش را در هیچ کجای جهان ندیده و نشنیده‌ام.

جملات پراکنده‌ای هم یافت شد؛
اشعه‌ی آفتاب زیبا ست، باران شاداب و باد قوی می‌کند. هوای بد وجود ندارد، فقط اشکال مختلفی از هواهای خوب وجود دارد.
چون زندگی کوتاه است و اوقات فراغت محدود، نباید وقت خود را در خواندن کتاب‌های بی‌ارزش و مبتذل تلف کرد.

وای چه شباهتی، خود من، آه جان، آه بله... 

Friday, January 12, 2018

از آن چه در آینه می‌بینید نزدیک‌تر


صبح با چای در لیوان پلاستیکی-کائوچویی آغاز شد. مزه‌ی عقرب می‌داد... و بوی جوهر شیطان. می‌خواستم به سمت کوشک چینی‌ها در اکونومی بروم و فریاد بزنم دیس ایز نات پرژن تی، دیس ایز فوگیزی، دیس ایز آب زیپو ولی جا تنگ بود و نمی‌توانستم آنی بلند شوم و اگر بلند شدن لحظه‌ای و تیرکمانی نباشد دیگر حرف ارزش زدن ندارد. بغل‌دستی‌ام انگار در خانه‌اش بود. چند ساعت پیش بعد از خوردن غذا کفش‌های‌اش را در آورده بود و صندلی را داده بود عقب، بالش را جاساز کرده بود، پتو انداخته بود روی خودش و به خواب رفته بود و حتی یک بار هم تکان نخورده بود و حالا درست به موقع سر صبحانه بیدار شده بود و دهان‌دره می‌کرد و دست‌های‌اش را بالای سرش کش می‌داد و به من لبخند می‌زد. معلوم بود خواب مکفی و خوبی داشته و صبحانه‌اش را هم سریع آوردند توی تخت‌اش. بعضی‌ها آن قدر راحت اند که جز حسادت کردن و با خود فریاد زدن که آخه لامصب مگه می‌شه؟ راه دیگری ندارم. حالا هم مشغول صبحانه بود و هر ظرفی را فارغ از این که محتوی چیست تا ته می‌خورد و شهید می‌کرد. قبل از خواب با ایشان زیاد حرف زده بودم. درباره‌ی زباله، طبیعت، تصفیه‌ی آب (که شغل‌اش بود)، نظام آموزش پرورش (که ایده‌های خوبی درباره‌اش داشت)، کمونیسم (تا این‌جا همه قبل از پریدن هواپیما بود)... و و و بسیاری مسائل دیگر. خیلی منطقی و مستدل و شعورمند حرف می‌زد تا این که وسط آسمان ناگهان صورت و پوزه‌اش شکل عجیبی به خود گرفت جوری که جا خوردم و کمی عقب جَستم. همراه با تکانه‌های عصبی عضلات چهره‌اش اعلام کرد این آخوندا مملکت رو... مهم نیست این جمله چطور تمام شود ولی البته همیشه یک طور تمام می‌شود. در برابر این کلمات زامبی‌وار، نیروی خدادادی‌ام خودبه‌خود فعال می‌شود. گوش‌های‌ام بسته می‌شوند و واقعاً دیگر نمی‌شنوم. همان شروع این جمله فرد گوینده را در چشم من از حیثیت و عقلانیت می‌اندازد. یک گلوله‌ی پارچه‌ای که از جوراب درست شده بود از دماغوی صندلی‌پشتی قرض گرفته و تقدیم ایشان کردم تا دهان‌اش را پر کند، سپس با اجی مجی پلک‌های‌اش را بستم و وجود ذی‌قیمت‌اش را دعوت به خواب نمودم. آن که خواب‌اش بهتر از بیداری است، این چنین بد زندگانی مرده به. البته نمرد.
چقدر مرور کسل‌کننده و خمیازه‌آور و بی‌فروغ است. تا وقتی در جریان چیزی هستم جز این که باید به سرانجام برسد فکر دیگری ندارم. نه تنهایی و تاریکی ترسناک است نه تصور کیلومترها کوبیدن راه و با غریبه‌ها به سوی ناشناس رفتن ولی همین که پایان یافت و ازش خارج شدم حتی تصورش هم ترسناک می‌شود. این من بودم که با این حوصله‌ی قلیل این کارها را کردم؟ چطور حال و حوصله‌ام تا این حد کش آمد و این وقایع درَش جا شد؟ احتمالاً چیزی که بدون آن که به‌ش فکر کنم به یاری‌ام می‌آید روحیه است. از اجبار، از اطراف، از نور، هوا، فضا، غذا، ذرات روح را جذب می‌کنم و ادامه می‌دهم وگرنه ممکن نیست که خودم باشم و کشش داشته باشم.
در جایی شبیه همین شمال خودمان با همان آب و هوا فرود آمدیم. شبیه شمال خودمان ولی خیلی تمیزتر. درختانِ گرد و بلند و سبز با باد جابه‌جا می‌شدند و نم باران پنجره را خال‌خالی کرده بود. خوشامدی زیباتر و بهتر از قطرات ریز و تیز باران بر سر و صورت نیست و الحمدلله نصیب شد. ساعتی کشید تا فرودگاه عریض و طویل را طی کنم و به ورودی مترو برسم. با خودم قرار گذاشته بودم که پول به تاکسی و تاکسی‌ران ندهم و عوض‌اش همان پول را که راننده‌ی حتماً خبیث و بی‌انصاف می‌خواهد بچاپد خرج غذاهای جدید و خوشمزه کنم. درست حدس زده بودم و وقتی یک راننده تاکسی به‌م گیر داد و با دیدن آدرس هتل گفت اووو وَووه و با سماجت از پیشنهاد سیصد و پنجاه به صد و پنجاه رسید دانستم همین صد و پنجاه تا هم قطع به یقین زیاد است وگرنه پایین نمی‌آمد. اقشار مختلف مردم همه جای دنیا مثل هم اند و رفتار و منش و سلیقههای‌شان هم یکی ست. راننده‌تاکسی‌‌ها، مهندس‌ها، فیلسوف‌مآب‌های وراج، فحاشان رکیک‌گو، متلک‌اندازها، سیگارپرست‌های افه‌بیا، موزیسین‌ها، زنان میانسال، پیرزنان الکی شوخ، تمیزهای براق، تمیزمخفی‌ها، خودزشت‌پنداران، خودزیباپنداران... تمام مردم به دقت و وضوح دسته‌بندی شده‌اند و حتی موی باریکی هم این بین از قلم نیفتاده است. قواعد به شکل ذاتی برقرار اند و با دیدن یک نشانه تمام زندگی و گذشته و حال و آینده‌ی طرف جلوی چشم می‌آید و مثل چشم الکترونیک آرنولد اطلاعات تند تند این بغل ردیف می‌شوند و می‌توان به‌راحتی حدس زد با کدام دسته طرف ایم...
با شش تا، بلیط مترو خریدم.
یکی، از دسته‌ی خوبانِ محجوب که زیر چشم‌شان یک کیسه‌ی ماهی‌شکل دارند و در پلک بالا تورمی باستانی را حمل می‌کنند و از هر نژادی که باشند شکل‌شان همین است، قدری انگلیسی می‌دانست و راهنمایی کرد و بعد تمام تلاش‌اش را کرد تا خیره نشود. این دسته خیلی مورد پسندم هستند و حجب و حیای ذاتی‌شان من را گرفتار می‌کند و احترام‌شان را همیشه نگه می‌دارم. مواظب بود تا در فرصت مناسب اشاره کند که پیاده شده و روبرویی را سوار شوم و تمام مدت شانه‌ها را کمی منقبض کرده بود و به جایی بالای سر من نگاه می‌کرد. وقتی مترو را عوض کردم مأموریت‌اش تمام شد و نفس راحتی کشید. چقدر این دسته شریف اند و به‌راستی لایق آن ماهی‌های زیبا هستند.

ردیف درختان زیزُفون
خرت خرت چمدان سنگین را می‌کشیدم. همه چمدان‌شان آپدیت بود و روی چهار چرخ می‌لغزید ولی من اگر چیزی بخرم وفادارانه به همان می‌چسبم. مجبور بودم چمدان را اریب نگه دارم و روی دو چرخ راه ببرم. وزن زیادش به وزن خودم اضافه شده بود و پاشنه‌های پاهام داشت سوراخ می‌شد و مثل میخی که کوبیده شود هی بیشتر در زمین فرو می‌رفتم. از آن طرف به دلیل جاذبه‌ی زمین مایعات بدن در پاها رسوب می‌کنند و وقتی چند ساعت روی صندلی‌های مهندسی‌شده (به منظور تسهیل ناراحتی مصرف‌کننده) نشسته باشی پا ورم می‌کند. واقعاً باید به طراحان صندلی‌های هواپیما جایزه داد. جایزه‌شان شب‌نشینی همیشگی در دوزخ است همراه با اجرای افتخاری جنیفر لوپز و سرو شراب مخصوص؛ حمیم. چقدر آن‌جا حال کنند. کاش در بهشت از عشق و کیف‌شان در جهندم پخش زنده بگذارند تا ما رنجدیده‌ها هم حال کنیم.
خلاصه، نتیجه می‌گیریم بهترین حالت برای بدن انسان سر و ته است که این هم البته از الطاف پروردگار است و در آن نشانه‌هایی ست برای آن که می‌اندیشد. پیام کائنات تلویحاً این است که همیشه یک جایی سر و ته بخواب و زیاد بلند نشو این ور آن ور برو. هیچ جا هیچ خبری نیست و فقط پات ورم می‌کند. اگر همین یک فقره را بشر اطاعت می‌کرد دنیا گلسّون می‌شد.
مترو از میان هزار جای ندیده عبور کرد که از نظر وسعت و سرعتِ جایگزینی با چشم‌اندازهای جدیدتر با هیچ منطقه‌ی دیگری در جهان قابل مقایسه نبودند. انگار درست از وسط مسیری که از شش جهت گشوده شده پیش می‌رفت. اوایل شالیزارهای وسیع پیدا شدند که در جوار کلبه‌ها و میانسالان خمیده و مرغ و خروس‌ها سکونت داشتند. جلوتر، از میان جنگل مصنوعی خانه‌های آپارتمانی یک‌شکل و یک‌اندازه و یک‌رنگ که خط کاشت‌شان تا جایی که چشم کار می‌کرد کشیده شده بود. مترو دو ساعتی پیش رفت و در این بین انگار سه شهر متفاوت را بازدید کرده بودم. شهر خیلی بزرگ بود و پیدا بود حالا حالاها نمی‌رسیم. چشم آدم این وسعت جغرافیایی و این طول حیرت‌انگیز خط مترو و این تعداد انسان همانند را باور نمی‌کرد. انگار کسی صورت‌شان را روی یک قالب مومی سفید درست کرده و برای چشمان‌شان فشار اندکی وارد کرده بود. تیغه‌ی بینی کم‌ارتفاع و پَخ بود و چشم‌ها در گودی خفیف کنار بینی پوستی کشیده داشتند و این کشیدگی خط مشخصی کنار چشم درست کرده بود. پوست‌شان نازک و خنک به نظر می‌رسید و موهای‌شان مثل دم اسب صاف و سفت و شلاقی. بعضی‌ها موی کوتاه مجعد به رنگِ فقط شرابی و صورت‌های کاملاً گرد و کوبیده داشتند. ریزش موی این دسته‌ی خاص از زنان موشرابی آسیای شرقی از مرکز سر به سمت پیشانی آغاز می‌شود. کل سرنشینان مترو بی آن که متوجه یا معذب باشند زیر نگاه خیره‌ی من بوند. همه سرشان پایین بود و گوشی‌های‌شان را نگاه می‌کردند. بعدتر متوجه شدم از پیر و جوان همگی به اینترنت وصل هستند و دائم در حال تماشای کلیپ‌های تبلیغاتی و زیر و رو کردن وی‌چت اند. اصلاً با هم حرف نمی‌زدند و مثل ایران نبود که در مترو همیشه یکی از حضار سن‌وسال‌‍دار دم می‌گیرد و یکی یک دور با همه حرف می‌زند یا غریبه‌ها ناگهان با پشت دست می‌زنند به بازوی بغلدستی‌شان و وراجیدن می‌آغازند. نه دستفروشی نه دنبک‌زنی. همه چیز آرام بود و تنها چیزی که گاهی ابراز وجود می‌کرد؛ بوی سیر و زنجبیل. از مترو که بیرون آمدم یکی از همان میدانگاه‌های آشنای خودمان را دیدم؛ مصالح خیس و یک چاله‌ی بزرگ که جرثقیل‌ها و تاورکرین‌ها اطرافش سماع می‌کردند و دورتادورش را ایرانیت‌های کوتاه گرفته بود. بخار وَ صدای سوت ممتد و خفیفی از این ابزارآلات برمی‌خاست و با عطر و صدای باران ممزوج می‌شد. سعی کردم خیس شوم. بعد از کمی ادای سردرگمیِ نمایشی-سینمایی در آوردن که میراث مریل استریپ (پوشیده در یکی از هفتاد هزار بارانی کرم‌رنگ‌اش) است هتل را پیدا کردم. یک پدر پیر و مهربان تا آدرس را دید و فهمید که زبان‌اش قاصر است آستین‌ام را گرفت و من را چرخاند. جهت جغرافیایی‌ام را تصحیح کرد بعد آرام یکی زد پشت‌ام و تقریباً هل‌ام داد. خودش مثل سامورایی‌ها می‌خندید و معلوم بود هل دادن حرکتی محبت‌آمیز بوده. از مدل آدرس دادن‌اش خوش‌ام آمد. بعضی‌ها مثل ایشان جلوی یک خارجی حتی به زبان خودشان هم حرف نمی‌زنند و حالت کسی را پیدا می‌کنند که قدرت تکلم ندارد. این دسته بی‌تعارف، فایده‌گر، سودبین و عملگرا هستند و با خود می‌گویند اگر ما حرف بزنیم هم که طرف نمی‌فهمد چه می‌گوییم و الکی یک ساعت معطل می‌شویم. این‌ها به شکستن یخ فرضی اعتقاد ندارند و یخ واقعی را همچین عملی می‌زنند می‌شکنند.
اسم هتل درخت سبز بود و درست روبروی‌اش یک ردیف از درختان سبز و پر برگ. با دیدن آن همه درخت خیلی خوشحال شدم و کمی بعد وقتی فهمیدم پنجره‌ی اتاق‌ام رو به این درخت‌ها ست دیگر از شعف بندری می‌زدم. رفتم تو. به خاطر روز بارانی روی زمین یک ملافه پهن کرده بودند تا همه کف کفش‌شان را روی آن تمیز کنند. آن قدر فضا وطنی و صفایی بود که با یک سلام بلند به سمت پیشخوان رفتم، ولی به دیوار خوردم.
تا اتاق را تحویل بگیرم و حمام بروم و خودم را یک قهوه مهمان کنم شب شده بود و به روز اول نمایشگاه نمی‌رسیدم. پشت پنجره زیزفون‌های زیبا و درختان ناشناس و حجیم که دست کم یک میلیون برگ بر شاخه داشتند با طوفان خم و راست می‌شدند. هوا نیمه‌تاریک و باران شدید شده بود. هر چه دوست داشتم فراهم بود. صدای طوفان و تماشای درهم‌ریختگی، در سرپناه گرم، در غربتی موقتی. همه چیز سینمایی بود. انگار پرده‌ی سینما را شکافته باشی و رفته باشی تو (مثل یک زهدان) و درون آن واقعاً یک دنیای دیگر، گرم و مرطوب و بلعنده منتظرت باشد.

ما ایم و موج سودا
همه چیز فراهم بود جز اینترنت. از همان بدو ورود اینترنت هتل را روی گوشی فعال کرده بودم ولی تلگرام در مملکت‌شان فیلتر بود و سرعت پایین اینترنت حتی فرصت وصل شدن به فیلترشکن نمی‌داد. یک ساعتی خوابیدم. تخت بزرگ و راحت بود و نصف‌اش با محتویات چمدان پر شده بود. بیرون طوفان توی سر و کله‌ی همه چیز می‌کوبید و قاطی با آن صدای یک آهنگ چینی جایی از یک بلندگوی مدل هندوانه‌فروش‌ها پخش می‌شد و روی تکرار بود. صدا خفه ولی بلند بود. می‌توان به ضرس قاطع گفت جهان سوم جایی صمیمی ست که همیشه از توی خیابان صدای بلندگو می‌آید. از توی تخت می‌شد نور لامپ‌های نئونی دکه‌ها را روی درخت‌ها، و در پرتوشان باران تند را دید. از اتاق رفتم بیرون دنبال اینترنت. خوشبختانه پسران و دختران پشت پیشخوان هتل همه یک اَپ مخصوص روی گوشی داشتند که انگلیسیِ کتبی و شفاهی را به زبان خودشان ترجمه می‌کرد. تعجب می‌کردم که چرا تا من را می‌بینند اپ را در نمی‌آورند و حتماً باید چند ثانیه با همدیگر در اقیانوس عدم فهم دست و پا بزنیم. فهمیدم باید سیم کارت بخرم. اولین و تقریباٌ تنها اشتباه‌ام در سفر. رفتم بیرون و سر خیابان یک باجه پیدا کردم. یک زن با پوست خشک و سرمازده شبیه حانیکو صاحب‌اش بود و همه جور اقلام از روزنامه تا نوشیدنی‌های خاک‌گرفته می‌فروخت. یک سیم کارت پنجاه چوقی با فلان گیگ اینترنت پیشنهاد داد. گفتم نه ارزان‌تر. یک صد تایی پیشنهاد داد. بی‌خیال شدم و رفتم یک مغازه‌ی دیگر پیدا کنم.
نفرین حانیکو گرفت و پس از کلی گشتن تسلیم یک مغازه‌ی سر و شکل‎دارِ وابسته به نظم جهانی شدم و بعد از اسکن پاسپورت و عکس پرسنلی انداختن دست آخر یک صد تایی خریدم و انداختم توی گوشی. نه خودش کار کرد نه اینترنت‌اش. متصدی هر کار کرد اینترنت‌ام کفاف روشن شدن فیلترشکن را نمی‌داد و سیم کارت را هم پس نمی‌گرفتند. می‌خواستم مثل آل پاچینو پاکت سیم کارت را ریز ریز کنم بپاشم هوا و سیم کارت را هم پرت کنم توی صورت یارو. این‌جا بود که متصدی یک پیشنهاد محیرالعقول داد. گفت یک گوشی بخرید که با این سیم کارت کار کند. عین آن یارو که در تبلیغ لاستیک بارز با دو جفت لاستیک بارز می‌رفت ماشین بخرد بندازد روی لاستیک‌ها. به فارسی چیزهایی در مورد آی کیو و الاغ جان گفتم و محل را ترک کردم. باورش سخت است (نیست) ولی اگر اینترنت نباشد خیلی مستأصل می‌شوم. اعتیاد ندارم ولی دوست دارم هر وقت اراده می‌کنم اینترنت داشته باشم و اصلاً برای همین چیزها به روحانی رأی داده‌ام (الکی). مضاف بر این می‌خواستم زودتر با اعضای خانواده حرف بزنم و از جزئیات بگویم. چرا باید موطن‌ام را ترک می‌کردم و حالا دربه‌در اینترنت می‌شدم؟ چرا از یکی از تاجران نوپا و بچه‌بازاری‌های دماغ‌عملی که همسفرم بودند راهنمایی نگرفتم؟ با قلب شکسته از مغازه آمدم بیرون و زدم زیر گریه. موهای سشوارکشیده‌ام هم که همین نیم ساعت پیش در هتل صاف کرده بودم به دلیل باد و باران فر خورده بود و واقعاً ممکن بود به خودم آسیب بزنم. یاد آهنگ سیاوش قمیشی افتادم و با خودم می‌خواندم کوچه‌ها نارفیق شده‌ن و می‌گریستم. درب و داغان برگشتم هتل.

دوباره موها را با برس و سشوار صاف کردم و این بار رفتم بیرون یک چیزی بخرم بخورم. از قضا در خیابانی ساکن شده بودم که دکه‌های غذاخوری زیاد داشت. دکه‌ها مغازه‌های کوچک جلوباز بودند و سبک و سیاق‌شان همان سیراب شیردون‌فروشی‌های سنتی خودمان بود. کف دکه‌ها کپه کپه پوست سیر ریخته بود. روی میزها همین‌طور... پر از بته‌های سیر و پوست سیر بود. ظاهراً سیر را خود مشتری پوست می‌گرفت و بعد در هاون کوچکی که روی میز بود می‌کوبید و به غذا اضافه می‌کرد. دکه‌ها را رد می‌کردم تا یکی را انتخاب کنم. بعد از چند دکه یک آرایشگاه زنانه‌ی تر و تمیز بود که صاحب‌اش حسابی به‌ش رسیده بود و شمع و چراغون کرده بود. بعد از آن باز هم یک مغازه‌ی آرایشی بود، مخصوص کار روی ناخن. از پشت شیشه سه تا زن دیدم که پشت به شیشه نشسته بودند و سه تا زن دیگر خم شده بودند روی ناخن‌های این‌ها. یکی یک دست توی دست‌هاشان گرفته بودند و هماهنگ با هم سی درجه خم می‌شدند روی دست‌ها و بعد دوباره صاف می‌شدند. با جدیت مشغول بودند. یکی‌شان برای کندن پوست دور ناخن مشتری خیلی تقلا می‌کرد و زور می‌زد و حرکات‌اش تیز و ضربه‌ای بود، انگار داشت با تیشه کوه می‌کند. خیلی خندیدم. بعد از آن چند خنزر پنزرفروشی و یک موبایل‌فروشی بی در و پیکر قرار داشت. آن طرف خیابان همه‌ی مغازه‌ها میوه‌فروشی و سبزی‌فروشی بودند. برگشتم یک چیزی از دکه بخرم بعد بروم آن طرف خیابان را هم سیاحت کنم. دو تا پیراشکی خمیری خریدم. شبیه پیراشکی‌های گوشت و سبزیجات خودمان، که به جای سرخ شدن در روغن توی قابلمه‌های بزرگ چوبی بخارپز شده بودند. به این فکر افتادم که اگر مادرم بود از دست‌ام می‌کشید می‌گفت خمیر نخور. جرأت ندارم جلوش خمیر وسط نون باگت و دور لواش و کله‌ی سنگک بخورم. فوری عکس‌العمل نشان می‌دهد و توضیحات من هم تا کنون بی‌تأثیر بوده. دارم پیر می‌شوم ولی مادرم هنوز نپذیرفته که من اصلاً خمیر دوست دارم و در وهله‌ی دوم است که برشته‌جات دوست دارم. دو تا از هر دو مدل‌اش گرفتم و پرسیدم چند؟ قیمت را توی ماشین حساب تایپ کرد. دیده بودم از مشتری قبلی چقدر گرفته و فهمیدم می‌خواهد از من زیادتر بگیرد ولی زبان چانه‌زنی نداشتم و واقعاً هم دل‌ام آن کپه‌های خمیری را می‌خواست و نمی‌توانستم مثل آل پاچینو پرت کنم توی صورت‌اش. یک مشتری دیگر کنارم ایستاده بود که دختر جوانی بود، با لحن آرامی به‌ش اعتراض کرد که چرا از من زیادتر می‌گیرد. جالب است که آدم زبان را نمی‌فهمد ولی متوجه همه چیز می‌شود. نگذاشت پول بدهم و دست‌ام را کنار زد. با روی خوش و تکریم و تعظیم به انگلیسی گفت من حساب می‌کنم، به شهر ما خوش آمدید. خیلی ذوق کردم. دیدن آدم‌های باشعور و سخاوتمند واقعاً شادی‌بخش است و به نوعی ترمز این ماشین ترمزبریده و لکنته‌ی زندگی ست. فروشنده را که شوهر سودجویِ زنِ بداخلاق‌اش بود و لبخند بدجنس‌های زرنگ را داشت و دندان‌های طمع‌اش برق می‌زد، نشان کردم و دیگر هرگز سمت‌اش نرفتم.
خمیری‌ها بد نبودند ولی فوران مزه‌ای که در هواپیما تجربه کرده بودم اتفاق نیفتاد و خیلی از این بابت مکدر شدم. جلوی سبزی‌فروشی‌ها راه می‌رفتم و تنوع حیرت‌انگیز بود. هفت هشت گونه قارچ، سبزی‌های ناشناس و انواع کلم و کاهوهای سبز و سفید و بنفش و سیاه. نگاه کردن میوه و سبزی خیلی حال می‌دهد و به نظرم یکی از راه‌های خوب مبارزه با روان‌نژندی ست و (ما که نمی‌رویم ولی) بد نیست روان‌شناسان جلسات خود را در این جور اماکن برگزار کنند تا زهر چرندیات‌شان هم به نوعی گرفته شود. بین سبزی‌فروشی‌ها یک مغازه‌ی خالی غم‌گرفته بود با میز صندلی‌های خالی. غم‌گرفته بود چون یک لامپ سفید کم‌نور دیوارهای چرک و خاکستری‌اش را شبیه مرده‌شورخانه کرده بود و یک یخچال شیشه‌ای کثیف و کهنه هم یگ گوشه تپیده بود. یک سیراب شیردون‌فروشی بود که ظاهراً جغوربغور و ساعت کاری‌اش تمام شده بود. هر چقدر سبزی‌فروشی مخالف روان‌نژندی ست، لامپ سفید مسبب جنون و سودا ست. وسط میزهای خالی یک زن لاغر با لباس بیرون روی صندلی نشسته بود و وسط ورق زدن دفترچه‌ی دخل و خرج‌اش بود. دست‌اش صفحه را نگه داشته بود و مکث کرده بود تا سر یک بچه داد بزند. خیلی عصبی نبود ولی جیغ جیغ می‌کرد. هنوز طوفان برقرار بود و باعث تلق تولوق کردن چهارپایه‌ها و درها و کارتن‌های خالی می‌شد و این، سر و صدای زن را ترسناک‌تر کرده بود. یک بچه‌ی بانمک کوچولوی کپل که معلوم بود تازه راه رفتن بلد شده و در شالگردن و کلاه و کاپشن پُف‌داری که باعث شده بود دست‌های‌اش بالا بایستند، به شکل یک مکعب‌مستطیل بسته‌بندی شده بود، مثل عروسک کوکی با خم شدن به راست و چپ راه می‌رفت و از زن دور می‌شد ولی به مانع می‌خورد و دوباره مسیرش را عوض می‌کرد. از فریادها گیج شده بود و دنبال راه دررو بود. اولین بار بود می‌شنیدم کسی به یک زبان غریبه سر بچه‌ای داد می‌زند. در ادامه‌ی سفر دو بار دیگر هم اتفاق افتاد و زنانی را دیدم که سر بچه‌های کوچک داد می‌زنند و نمی‌فهمیدم دارند چه می‌گویند. زجرآور بود. تجربه و حال عجیبی بود و هر روز یادم می‌افتد. انگار من و بچه یک حال داشتیم و در معرض یک حمله‌ی مشابه بودیم. او هنوز حرف زدن یاد نگرفته بود و من هم زبان نمی‌دانستم. از آن پرخاش نامفهوم و گیجی بچه یک حس بد و منزجرکننده پیدا کردم. یک گرگ نامرئی به نقطه‌ی عمیقی در قلب‌ام چنگ زد و زخم‌اش تا آخر عمر با من می‌ماند. بچه اندازه‌ی تربچه بود. چه کاری می‌توانست کرده باشد که مستحق این دعوا، آن هم در تشعشع مرگ‌آور یک لامپ سفید باشد؟ حال‌ام اساسی گرفته شد و سبزی‌فروشی‌ها را بدون دقت و تمرکز رد کردم و برگشتم آن طرف خیابان.
خیلی اتفاقی یک بقالی بی‌ادعا و نامحسوس دیدم که در پناه دیوار هتل بود. بقالی در کنار اینترنت از ارزشمندترین اختراعات بشر است و حال آدم را خوب می‌کند. هیچ جا مثل بقالی نیست. دنج و پذیرنده مثل یک مأمن. هر جا آدم می‌رسد اول باید یک بقالی خوب و مطمئن پیدا کند. بقال خوب در چشم من هم‌تراز یک دکتر خوب و قابل اعتماد است. نه دکتر و نه بقال‌ام را حاضر نیستم عوض کنم.
رفتم تو و یک بطری شیر سویا خریدم. به نظر خودم شیر سویا بود ولی بقال در اپ مترجم نوشت ماست، ماست خالی. همان شب به عنوان دسر سر کشیدم و آن قدر خوشمزه بود که طی روزهای آتی به‌ش معتاد شدم و صبح‌ها بدو بدو می‌رفتم یکی می‌خریدم و تزریق می‌کردم و تمام طول سفر به این فکر می‌کردم که چرا هیچ کس تا به حال از این‌ها وارد نکرده؟ یک ظرف خوراک نودل آماده با بیفتک هم برداشتم که با آب جوش عمل می‌آمد چون آن خمیری‌ها قانع‌ام نکرده بودند که غذا خورده‌ام. این یکی آن قدر تند و چرب و مزه‌دار بود که بالاخره راضی شدم و کپیدم.
یک و دوی نصفه شب اینترنت هتل پرسرعت شد. از صدای دیلینگ دیلینگ تلگرام فهمیدم فیلترشکن وصل شده. بچه‌ها با صدای سرماخورده برای‌ام پیغام گذاشته بودند و خواهان اسباب‌بازی‌های محیرالعقولی همچون میمون روباتیک پرنده و هلی‌کوپتر تک‌سرنشین شده بودند. تند تند بوس و عکس و فیلم می‌فرستادم و پیغام صوتی می‌گذاشتم و هی می‌گفتم بابا با شمال فرقی نداره.
آهنگ فرهاد را از سر شب هفتاد بار گوش داده بودم. غربت از وطن، چیزی ست که به راحتی من را می‌کشد پس نیاز داشتم جملاتی به فارسی بشنوم و تجدید روحیه کنم. وقتی که بچه بودم پرواز یک بادبادک می‌بُردت از بام‌های سحرخیزی پلک تا نارنجزاران خورشید. وقتی که بچه بودم خوبی زنی بود که بوی سیگار می‌داد و اشک‌های درشت‌اش از پشت عینک با قرآن می‌آمیخت. آه آن روزهای رنگین، آه آن روزهای کوتاه. وقتی که بچه بودم آب و زمین و هوا بیشتر بود و جیرجیرک شب‌ها در خاموشی ماه آواز می‌خواند. وقتی که بچه بودم در هر هزاران و یک شب یک قصه بس بود تا خواب و بیداری خوابناک‌ات سرشار باشد. آه آن روزهای رنگین، آه آن روزهای کوتاه. آه آن روزهای رنگین، آه آن فاصله‌های کوتاه. آن روزها آدم‌بزرگ‌ها و زاغ‌های فراق این‌سان فراوان نبودند، وقتی که بچه بودم مردم نبودند... آن روزها وقتی که من بچه بودم... غم بود، اما... کم بود.
شعر فوق‌العاده زیبایی ست. درواقع زیباترین شعر ساده‌ی دنیا ست و باورکردنی نیست که شاعر این شعر زیبا همان کسی ست که حالا راه به راه به حنجره‌ی نخراشیده و بی‌هنر تفاله‌ی الدنگی مثل شاهین نجفی بوسه می‌زند. خوشبختانه فرهاد این شعر را انگار دوباره سروده است و ذهن‌ام دنبال سر شاعر مشوش نمی‌شود. دوست داشتم آهنگ طلوع سیاوش قمیشی را هم دانلود کنم و گوش بدهم. مثل این بود که به جای یکی، دو تا ایرانی باشند که باهات فارسی حرف می‌زنند. شکر خدا یک بات تلگرامی جستجوگر برای روزهای بدبختی کنار گذاشته بودم. با ناامیدی اسم آهنگ را سرچ کردم و فی‌الفور پیدا کرد. تلگرام خودش یک اینترنت جمع و جور و کامل است و این پاول دوروف با این کارش قصر زرینی در بهشت برای خودش رزرو کرده و تا هفت نسل پس و پیش، خدابیامرزی برای خاندان دوروف خریده. سریع آهنگ را دانلود کردم و چند ثانیه بعد اینترنت قطع شد.

این داستان ادامه دارد آب رفتن در راه