Thursday, January 3, 2013

با این تستاشون

یه تست روان‌شناسی (مطمئن نیستم این اسم درستی برای اکتسابات افرادی باشه که خودشون رو روان‌شناس خطاب می‌کنن ولی به هر حال) تو فیسبوک انجام دادم (سی چل تا سؤال)، که نتیجه‌ش این بود که در تمام موارد (شامل هفده هژده مورد اختلال) مشکل‌دار شناخت من رو و رنگ‌اِش رو واسه‌م قرمز کرده بود. تنها موردی که قرمز نکرده بود فوبیا بود که اون هم گناه از بچه نبود، سؤال‌اِش دقیق نبود وگرنه از خجالت اون هم در می‌اومدم.
چون کاملاً مشخص نکرده بود چه سؤالی به چه اختلالی مربوط می‌شه، حدس می‌زنم سؤال فوبیاش اونی بود که می‌پرسید: شب، قبل از خواب توی کمد و زیر تخت رو نگاه می‌کنین تا مطمئن بشین هیولایی چیزی نباشه... یا نه؟ که خب من اولاً سر صبح می‌خوابم ثانیاً نه، نگاه نمی‌کنم چون اگر هیولا اون تو باشه می‌پره روم.
حالا جالب‌اِش برام این‌ه که همیشه به خودم می‌گم من چیزی‌م نیست بابا، هیچ مشکلی ندارم فقط چند نوع وسواس و چند نوع بیش‌تر فوبیا دارم که اون هم نباید مهم باشه.
واقعیت این‌ه که به نظر من زندگی‌ای بدون اختلال نمی‌تونه وجود داشته باشه. برای من زندگی همین قدر اسف‌بار و ترسناک و ناقص و دلپذیر شروع شده، هست و همین طور هم ادامه پیدا می‌کنه.

Wednesday, December 19, 2012

گلدی ننه

یه مدت زمان زیادی (چندین سال) هر نمایشگاهی می‌رفتیم از بلندگوهای محل ِ برگزاری آهنگ "گلدی بابا" پخش می‌شد. تو رستوران و کافه‌تریای نمایشگاه کتاب، تو نمایشگاه شکلات، ماشین‌آلات... تو بازار روباز مبلمان، تو بازارهای مقطعی و غرفه‌های صنایع‌دستی استان‌ها و شهرستان‌ها تو پارک لاله، تو بازارچه‌ی همون پارک لاله و کلیه‌ی مکان‌های مشابه بالاخره از یه گوشه‌ای صدای گلدی بابا به گوش می‌رسید. چه سیب‌زمینی سرخ‌کرده‌ها و پیتزالقمه‌ها و نون‌های چرب محلی که با این گلدی بابا پایین ندادیم. تلویزیون هم که طبیعتاً ول‌کن نبود، سوار تاکسی هم می‌شدی گلدی بابا می‌شنیدی و کلاً به همین ترتیب. گویا گلدی بابا به معنی این است که بابا آمد یا شاید هم یعنی بابا بیا...
این آهنگ شامل ریتم به شدت تند و سهمناک و به قول عُموم؛ "شاد"ی بود که گویا توسط دو خواننده‌ی مرد با تحکم و لطافتِ هم‌زمان خوانده می‌شد.
هر وقت تبلیغ نمایشگاهی پخش می‌شد سریعاً گلدی بابا می‌اومد به ذهن‌مون. تو خونه به هم می‌گفتیم گلدی بابا... یعنی این نمایشگاهه رو آخر هفته بریم بابا.

Tuesday, December 18, 2012

شِر

نمی‌دونم چه اصرای بوده و هنوز هست که شاعران زیر شعر، کنار تاریخ ِ ماه و سال (که به چشم من اون هم زیادی زیادی ست و افه‌چُسی هستش)، قید می‌کنند کاشان، تنکابن، سرپل ذهاب، قریه‌چنار، لواسان باغ عمه‌م، اردهال... قضیه چی‌ه؟ می‌خوان خونه ویلاییا‌شون رو به رخ مردم بکشن؟ سفر رفتناشون رو جار بزنن؟ والله. دنبال تحکم بیش‌تر اند؟ سَبکی چیزی‌ه؟
اگر سبک است، چرا یه بار نشد یکی زیر شعرش بنویسه تهران، میدان انقلاب؟ همه ییلاق قشلاق که می‌رن یاد شعر گفتن می‌افتن و از اون جایی که شاعر بالقوه (و به اشتباه) احساس می‌کنه همیشه به همه مربوط است و همه بهِ‌ش مربوط اند، لوکیشن رو لو می‌ده تا تصویر ذهنی بسازه... که ما بفهمیم با پیژامه زیر باد پنکه ولو شده، کنار بساط عرق و ماست و خیار، توی لواسون جای کشیدن لپ نگار، داره زحمت می‌کشه وقت می‌ذاره واسه ما شعر می‌گه.

Sunday, November 4, 2012

خیلی کار

کسانی که تو جاده‌ی شمال تصادف می‌کنند و در اثر تصادف کشته می‌شن همه یه جورهایی چهره‌هاشون به هم شبیه ئه. علم ثابت کرده؟ آره، علم ثابت کرده.
امروز عکس یه خواننده‌ی قدیمی برام ای‌میل شده بود که در جوانی مرده؛ افشین مقدم. تا دیدمش از ذهن‌ام این طور گذشت که این لابد تو تصادف جاده‌ی شمال کشته شده. بعد سرچ کردم دیدم دقیقاً همین‌طور بوده. عین سیروس قایقران مثلاً... همون شکلیا بود. شیش هفت سال پیش هم یه دوست‌پسری داشتم که تو همون جاده‌ی شمال تصادف کرد و از بین رفت در حالی که صبر و حوصله‌ی زیاد، طمأنینه، موهای کوتاه فر، لبخند وسیع و دندان‌های مرتبی داشت.
بیاین دیگه شمال ممال نریم. چه کاری ئه خب؟
لااقل اون جاده رو درست کنین دیگه

Monday, October 29, 2012

شادی در صدر خواسته‌ها

یکی دیگه از چیزهایی هم که دهن رو صاف می‌کنه مقوله‌ی شادی ست. آیا شادی فرمول داره؟ آیا فقط طبق اون فرمول می‌شه شاد بود؟ من نمی‌فهمم مردم از جون خودشون چی می‌خوان. به چی می‌گن شادی اصلاً، و اگر شادی اون چیز تحفه و رقت‌انگیز و مهوعی ست که می‌گن، و صرفاً در قر و گوگوش و دوغ و شکم خلاصه شده... چرا و چطور بدون این که خسته و دلزده بشن دائماً می‌خوانش؟
مثلاً بیش‌تر نامه‌هایی که به شبکه‌ی من و تو فرستاده می‌شه خواهان بیش‌تر شدن برنامه‌های شاد، توجه برنامه‌ریزان به شاد کردن دل مردم آریایی و غمزده‌ی ایران، انتشار شادی... و امثال این‌ها ست. متأسفانه یا خوش‌بختانه، ولی در عین حال عاجزانه و ملتمسانه درک نمی‌کنم.
هر دفعه می‌ریم جنگل سی‌سنگان از اول مسیر تا آخرش پسرای پیژامه‌پوش با آستین‌رکابی وَ دخترای موزرد و لب‌صورتی می‌بینم. اون قدر شباهت بالا ست که انگار این جمعیت همه از یه کارخونه در اومده باشن. از آدمای این گروه‌ها یکی‌شون یه گوشه داره کباب باد می‌زنه و بقیه ولو شده‌ن روی پشتی و هر گروه هم بلا استثناء یه ضبط کناردست‌شون گذاشته‌ن یا در ماشین رو باز گذاشته‌ن تا ضبط ماشین بخونه. ضبط و کاسِت تو دل طبیعت؟ توی اون جنگل بی‌نظیر و لب دریا و کنار صدای امواج؟ واقعاً چه معنایی داره و غیر از روان‌نژندی چی رو می‌رسونه؟ همه هم تو سی‌سنگان شهرام شب‌پره و شهرام صولتی گوش می‌دن و اوج غم! رو در گروه‌هایی شاهد هستیم که شاهرخ پلی کرده‌ن. گویا اون جا فقط در همین حد می‌طلبه.
به خدا، به پیر، به پیغمبر گیج ام، گیج این مردم. بالاخره من نباید اندازه‌ی یه ارزن مردم مملکت‌ام رو درک کنم؟ چرا این جوری‌ه؟ من چیزی‌م ئه؟ اینا چیزی‌شون ئه؟ چرا به چشم من این جریان از احساس طبیعی انسانی این‌قدر دور ئه؟
داداش‌ام هر دفعه می‌گه: "بابا مردم می‌خوان یه روز "شاد" باشن"... و من هم‌چنان این جمله رو درک نمی‌کنم و عاجزانه به دنبال معنای "شاد" و "شادی" ام.

دیگه رفتم تا ته سی‌سنگان با پای پیاده تا بلکه سکوتی پیدا کنم و صدای باد و موج و هوایی چیزی به گوش برسه و خانوم‌هایی که آفتابه به‌دست دارن کنار درختای کهنسال خزبسته و تنومند وَ در جوار توالت‌های کثیف عمومی کون بچه می‌شورن دیده نشن. بعدِ چند دقیقه گروهی همراه با "الهی قربونت برم، که هیچ کسی مثل تو نیست" اومد بغل گوش‌ام مستقر شد و لازم به گفتن نیست که غرق در "شادی" بودند.

پیش‌بینی بنده این است که دیری نمی‌پاید که مردم در حالی که خواهان شادی بیش‌تر هستند، از فرط شادی پاره‌پوره بشوند و پخش بشوند روی در و دیوار.

Friday, September 14, 2012

آره دیگه

هر چی از مردم زمان‌های قدیم می‌بینم می‌شنوم یا می‌خونم به نظرم انتزاعی می‌آد. منظورم این‌ه که انگار ما کاملاً از اون‌ها منتزع ایم و اون‌ها از ما. از لحاظ حسی نمی‌تونم باور کنم که دنباله‌ی آدمیان گذشته هستیم. درک تاریخ زیست و فرهنگ انسانی هم همیشه برام سخت بوده. اگر می‌خونم مثل این‌ه که فکاهی یا رمان می‌خونم. باورشون ندارم، هرچند "می‌دونم" که مطمئناً وجود داشته‌اند.
با خوندن تاریخ هنر یا تاریخ سیاسی یا اجتماعی، حتی تاریخ ادبیات، باور شخصی‌م دست‌نخورده می‌مونه. باور شخصی‌م که از تجربه‌ی زیستی منفردم می‌آد، این‌ه که هر انسان منتزع از باقی انسان‌ها ست. بله، هر کس برای خودش کاملاً تنها و درک‌نشَوَنده هست و همان طور هم باقی خواهد ماند. آثاری هم که از آدمیان به‌جا مونده و می‌مونه کاملاً جدا از اون‌ها ست.
ما از آدم‌ها زاییده شدیم ولی زاییده شدن و زاییدن یک بهانه‌ی عملی از طرف طبیعت‌ه که یک سری رو از طریق نسل به هم پیوند بده و "گونه‌سازی" کنه، ولی این پیوند صرفاً یک شکل ظاهری ست. قبل از ما همه چیز پودر شده و بعدها ما پودر می‌شیم و آدم جدید می‌آد. اون آدم جدید از نسل و گونه‌ی ما ست چون ظاهراً به ما شباهت داره ولی هیچ پیوستگی با ما نداره. مثل این که یه آدم رو توی یک جزیره رها کنند.
خلاصه این طوری می‌بینم...

Monday, September 10, 2012

خود کویر ام

هر وقت ببینم کاری ازم یا از مغزم ساخته نیست، ببینم حوصله‌ی حتی موسیقی رو هم ندارم، اگر توسط مزاحمان خانگی احاطه شده باشم، اگر نخوام جواب تماس یا اس‌ام‌اس فوری فوتی کسی رو بدم، اگر دست‌ام بیاد که جلوی گذر سریع وقت رو نمی‌تونم بگیرم، به تحویل کاری سر ساعت نمی‌رسم، به سر قرارهای دوستانه نمی‌رسم یا نمی‌خوام برسم، از چیزی یا کسی عصبانی ام و چیزی یا کسی نیست که عصبانیت‌ام رو سرش خالی کنم، ذله ام و ناچار ام لب فرو بندم!، احساس بیچارگی و بدبختی به‌م هجوم آورده باشه و یا به هر دلیل تحت فشار ذهنی باشم می‌گیرم می‌خوابم. این اصلاً ربطی به این نداره که مثلاً از دیشب‌اِش یا از سر صبح‌اِش حتی تا لنگ ظهر خوابیده باشم یا حتی بیش‌تر یا حتی نه.
از زمانی که یادم می‌آد خواب مُسَکن غلیظی برای من بوده. این جور زمان‌ها مثل غرق شدن در آب در خواب غرق می‌شم. می‌خوابم به امید کاهش درد و مرض، گرفتن یک انتقام شخصی و خفیف از طرف، تغییر ناگهانی در اوضاع، بی‌خیال شدن مته به خشخاش چسبان‌ها... بهبود وضعیت و از همه متعالی‌تر؛ پایان خلق‌الساعه‌ی دنیا.

Tuesday, September 4, 2012

شلوارک

تابستون‌ها این ساعت‌ها که می‌شه (پنج و نیم شیش تا هفت و هشت) صدای بازی بچه‌ها دورتادور اتمسفر محل زندگی آدم رو می‌گیره. بچه‌هایی که گاهی از هیچ پنجره‌ای دیده نمی‌شند... صدای چرخ‌هاشون می‌آد روی موزاییک حیاط یا طنین کوبوندن توپ‌های پلاستیکی کم‌باد به دیوارها. همون‌طور که می‌دونید هر چی کم‌بادتر صداش مهیب‌تر.
صدای جیغ دختربچه‌ها هر چند از سر بازی و شادی (و اغلب برای راه گرفتن) باشه، چنان با تعدی و تیزی هوا رو می‌شکافه که انگار داره اون جیغ رو می‌کشه تا زمان رو سوراخ کنه. جیغ‌هاشون اکو می‌شه و تا چند ثانیه بعد از تموم شدن، پرده‌ی گوش آدم رو می‌لرزونه.
فریاد پسربچه‌ها بلند و بم و غلیظ می‌گه: "از جلو رام برو اون ور دیگه" یا "شماها بازی بلد نیستین". این‌گونه به تمام دختربچه‌ها و دختران جوان و زن‌ها اعلام می‌کنه که؛ هیچ کدوم بازی بلد نیستید.
اون‌قدر سرم رو این‌ور و اون‌ور کردم تا بالاخره از پشت درخت‌های حیاطِ‌شون شلوارک نارنجی‌ش رو دیدم.
غیر از چند سال اول زندگی من که به جای آپارتمان در حیاطی پر از گلدون‌های شمعدونی و حوض و موض و این‌ها گذشت، هیچ وقت به طریق اُولی ساکن اولین طبقه‌ی یک خانه‌ی جنوبی ِ رو به حیاط هم نبودیم ولی من اگر جای جیغ‌جیغوی دم‌اسبی بودم سر پسره جیغ می‌کشیدم و می‌گفتم "شورتی" و تندی می‌دوئیدم تو اتاق.

Thursday, August 23, 2012

دانشمندانه

بله، در راستای مشاهدات حداکثری‌م؛
کلاً موی کوتاه بیش‌تر به نوع بشر می‌شینه و می‌آد. انگار با ساختار آدمی‌زاد بیش‌تر جور ئه و در مسیر تکامل ِ نوعی بهتر جا می‌افته و پذیرفته‌تر ئه. مو که بلند می‌شه آدم از حالت پرفکتِ طبیعی (سر مشخص و گرد) در می‌آد.
موبلندا یه جورایی تبدیل به روح می‌شن. برای همین‌ه که شاید برای اغلب مردم تصویر جادویی و زیبایی داره از دور، ولی برای خود آدم‌ها مشکل‌آفرین و اضافی‌هه (حتی اگر موی بلند رو بیش‌تر دوست داشته باشند). موی بلند به چشم من غیر طبیعی ست و ساختار پرفکت پایه رو به هم می‌ریزه. گاهی خوش‌ام می‌آد موی بلند داشته باشم یا موی بلند ببینم ولی پرفکشن‌ای که من رو قانع کنه (چه در وجه ظاهر و چه در کاربرد) فقط در موی کوتاه اتفاق می‌افته.
به ما چه؟

Wednesday, August 22, 2012

خدشه

کی اولین بار کیک و کلوچه و شیرینی رو با آبمیوه یا نوشابه خورد و مردم رو به این سمت کشوند؟ در روند تکامل اختلال ایجاد کرد دیگه.

برا همین‌ه بشریت به این روز افتاده. چرا اصلاً باید چنین طعمی از طرف انسان‌ها پذیرفته بشه و علاقه بهِ‌ش ادامه پیدا کنه؟ من از شما می‌پرسم... چرا؟ آیا غیر از این است که در نهاد بشر نوعی پذیرش بالقوه برای این جور انحرافات وجود داشته و (حالا هم که کار از کار گذشته) داره؟
موی بلند هم به همین ترتیب...