Thursday, April 4, 2013

پیستاچانگ

ماها کلاً پسته‌خور نیستیم (غیر از یکی از برادرام) ولی امسال از هر سال دیگه مامان‌ام بیش‌تر پسته خریده، طوری که الآن زیاد اومده روش اسپری جلادهنده زدیم گذاشتیم توی دکور. باید یک ساعت تو پیاله می‌جوریدیم تا تخمه پیدا کنیم و برعکس همیشه از نخودچی کیشمیش اثری نبود چون دیگه پول‌اِش به این تزیینات اضافه نرسیده بود.
من این واکنش نسبتاً عمومی رو درک نمی‌کنم. هر چی گرون یا کمیاب می‌شه یه عده بیش‌تر به خریدن‌اِش ترغیب می‌شن.
یادمه یه سال برای چند ماه می‌گفتن پودر لباس‌شویی نایاب شده و هیچ جا پیدا نمی‌شه. من تا اون روز خبر نداشتم. سر کار می‌رفتم اون سال. یه روز دو تا همکارا که مرد و متأهل بودن شروع کردن صحبت کردن، با نگرانی و تأسف. من یه لحظه جا خوردم. پیش خودم می‌گفتم روال بحث جوری ئه که انگار مسئله‌شون شمش طلا ست ولی اینا که هی می‌گن تاید و شوما و فلان.
به مامان‌ام می‌گم با خودت لج کردی یا طبق قانون ِ هر چی گرون‌تره، پس بهتره عمل کردی؟ می‌گه هیچ‌کدوم، تخمه‌ش کمه، پسته‌ش بیش‌تر به چشم می‌آد. حالا از شانس ما امسال که تخمه‌ژاپنی‌هاش حرفی برای گفتن داشتند فقط نصف پیاله به هر نفر رسید.

Wednesday, April 3, 2013

جام اون جا ست

جدا از این که تمام مسیر رفت و برگشت به شمال؛ کنار جاده چه تو خاکی، چه مسیر سنگی، چه آسفالت، چه لای کپه‌های سبز کنار جاده، چه کنار درختای بلند و انبوه لبه‌ی دره‌های عمیق... همه جا زمین رو یه‌تیکه آشغال می‌بینی، هرگز نمی‌تونید یک چشم‌انداز تو شمال کشور پیدا کنید که مملو از آشغال نباشه و به نظر دلتای زباله نیاد. تو مسیر شمال از یه جا رد شدیم که از کوهی که بالاش رو یه جنگل سبز پوشونده بود آب می‌ریخت پایین. یه منظره‌ی فوق‌العاده... بعد من دیدم خدایا روی کوه پر از آشغال اه. اون قدر زیاد و عجیب بود که اول فکر کردم شاید یک اثر مفهومی باشه از کسی که می‌خواد مردم رو با این صحنه تکون بده و واکنش‌ها رو ببینه. مثل این بود که کسی این کوه رو با آشغال تزیین کرده و آشغالا رو بهِ‌ش چسبونده... دیدم نه همه عادی می‌رن و می‌آن و دست می‌گیرن زیر اون آب... همه چی روی اون کوه بود، آشغالای غذا و پوست میوه، شیشه‌های نوشابه و بلال‌های خورده‌شده که روی برآمدگیای کوه گیر کرده بودن، ظرفای یه‌بارمصرف غذا که چپه یا آویزون بودن و روغن زرد ازشون می‌چکید، دبه‌های پلاستیکی، لباس مردونه! و حتی یه گوشی تلفن درب و داغون قدیمی!
واقعاً جا داشت اون صحنه به عنوان عجیب‌ترین واقعیت تاریخ ثبت بشه.
چی شده که آدمای زنده (اون آشغال‌ریزهای بی‌انصاف و اونایی که راحت اند با این قضیه) این‌قدر نسبت به این جور چیزا بی‌تفاوت شده‌ند؟ تو شمال کشور که دیگه این مسئله بیداد می‌کنه. شمال شده خطه‌ای که درواقع یک کیسه‌زباله‌ی بزرگ اه که درختا و دریا افتاده وسطاش. نمی‌دونم برای خود مردم شمال چقدر ابعاد این فاجعه‌ی زیست‌محیطی مشخص و مهم اه ولی انقدر آشغال زیاد اه که باید راه ورود به شهرهای شمال رو بست تا بشه پاکسازی کرد. واقعاً مردم ساکن در اون جا چطور تحمل می‌کنند و چطور اعتراضی، دسته‌ای، کمپینی واسه این مشکل تشکیل نداده‌ن؟ حیف‌مون نمی‌آد؟
فیلم نارنجی‌پوش داریوش مهرجویی رو که تو سینما می‌دیدم احساس کردم بعضی‌ها مثل یک اتفاق خنده‌دار و صرفاً طنز و شوخی بهِ‌ش نگاه می‌کنند. البته فیلم آدم رو گاهی به خنده می‎‌نداخت ولی تازه اون فیلم یک گوشه‌ی کوچیک از واقعیتی بود که وجود داره. اون واقعیت این اه که مردم وظایف و مسئولیت‌هاشون رو یا بلد نیستند یا کاملاً از یاد برده‌ند یا شاید منظورشون از "ایران آباد ایران آزاد"ی که می‌گن یه آشغالدونی بزرگ اه که توش آب و برق مجانی اه و دولت به همه خونه داده و همه راحت از جیب همدیگه پول ور می‌دارن.
این صحنه‌ی آشنا رو همه بارها دیدیم (من که از هفت سالگی و از پارک لاله این صحنه رو دیدم تا همین امروز)؛ خانواده‌ای از رو فرشی که انداخته بلند می‌شه، وسائل‌و جمع می‌کنه و دم رفتن کیسه‌ی همون چند تا تیکه آشغالی رو هم که از اول رو زمین ول نیست، خالی می‌کنه رو چمن. درواقع یا کیسه‌ها خیلی باارزش اند که مردم دل‌شون نمی‌آد بندازن تو سطل آشغال یا این افراد مشکل روانی عمیقی دارند که به سبب اون صدای تو گوش‌شون به جای این که بگه کیسه رو بنداز تو سطل می‌گه همین جا خالی‌ش کن، جاش این جا ست.

Friday, March 29, 2013

مشهود

دیشب خواب دیدم یکی از برادران لاریجانی (فقط می‌دونستم از برادران لاریجانی ئه، نمی‌دونستم کی ئه، چند وقتش‌ه، اسمش چی ئه... فقط می‌دونستم از برادران لاریجانی ئه)... آره خواب دیدم ایشون با یک ماشینی با راننده منتظر من و یکی از دوستام‌ه. سوار ماشین شدیم و بعد صاحب ماشین (بله، آقای لاریجانی) از اون یکی در سوار ماشین شد نشست بغل ما. ناگهان چشم‌مون افتاد به موبایل ایشون که به رنگ صورتی - ارغوانی ِ جیغ بود، کاملاً زنانه و ژیگولی با بافت چرمی. حالا ما از رنگ موبایل ایشون که به لحاظ اندام تو مایه‌های پرویز پرستویی بود زدیم زیر خنده و داریم پس‌وارو می‌شیم. ایشون اومد اس‌ام‌اس بخونه بعد من چشم‌ام افتاد به جوابی که داره تایپ می‌کنه. نوشت: به جاش به یاد خدا باش گل‌ام.
آخرین صحنه این بود که پیاده شده بودیم تو جایی مثل پارکینگ فروشگاه شهروند آرژانتین، موبایل خوشگله تو دست ما بود (گویا بلند کرده بودیم) داشتیم همین اس‌ام‌اس یه‌خطیه رو می‌خوندیم ریسه می‌رفتیم.

کاملاً تأثیر سیاست و جو جامعه و انحطاط گویشی و کلامی و روابط غیر افلاطونی در سطح شهر... تو این خواب مشهود هستش.

Wednesday, March 27, 2013

شوک الکتریکی

هیچ‌چی اندازه‌ی مسواک زدن برام سخت نیست. اون‌قدر سخت اه که سرش خودم‌و گول می‌زنم. مثلاً دارم می‌رم حموم و اینا، به خودم می‌گم این خمیردندون و مسواک هم بر دار شاید حال داشتی مسواک هم زدی. (من اینا رو برای رعایت بهداشت تو اتاق‌ام نگه می‌دارم).
هیچ عجیب نیست که مخترع مسواک یه زندانی بوده. آیا ممکن اه کسی تا وقت اضافه‌ی زیاد نداشته باشه به اختراع چنین چیزی مبادرت بورزه؟
در ثانی یه زندانی (تو اون زمان‌ها) به خوبی با ماهیت شکنجه آشنا بوده و لابد باهاش خو هم گرفته بوده. به نظرم شکنجه‌های شدید فیزیکی و روحی الهام‌بخش اون بی‌چاره‌ی بی‌کار بوده. احتمالاً نخ‌دندون رو هم یه آکروبات‌باز سخت‌کوش برای حفظ مهارت و آمادگی بدنی برای بندبازی و اینا اختراع کرده.
چه شکنجه‌ای بالاتر از مسواک زدن ِ هرروزه و هرشبه وَ پاشیدن آب به روی صورت پس از بیدار شدن که یک شوک برقی به آدم وارد می‌کنه؟ این شوک‌های متوالی به مرور باعث می‌شه عمر آدم کوتاه بشه.

آخرش همه رو ساندیس‌خور می‌کنن

پارسا تو مغازه یه پاکت دیده (معروف به بسته‌ی شانسی که یعنی معلوم نیست توش چی اه)، روش عکس انگری‌برد داشته و بعد به خواهرم گفته این‌و برام بخر دیگه. کیک تولدش انگری‌برد، لباس انگری‌برد، آویز ِ انگری‌برد... خودش هم همیشه آمادگی داره واسه اخمو و عصبانی بودن، مثل این پرند‌ه‌ها.
اومدن خونه و باز کردش. دیدیم توش یه ساندیس کوچولو اه، یه چسب نواری نقره‌ای که فقط پنج شش دور چسب داشت و یه سی‌دی از کارتون‌های تام و جری که این بچه‌ی پنج‌ساله هم همه رو این‌قدر دیده سکانسا رو حفظ شده. لااقل کاش پلنگ‌صورتی بود خودم ور می‌داشتم.
نشسته بود برامون سخنرانی می‌کرد. اول عصبانی شد بغض کرد که پس کو انگری‌برد؟ بهِ‌ش گفتم ببین این مثل اون جعبه‌هه بود که دیدیم روش عکس باب‌اسفنجی بود ولی توش پر از اسفنج ظرف‌شویی.
آخرای سخنرانی صداش رو آورده بود پایین یواشکی می‌گفت تازگیا اینا دارن خیلی بچه‌ها رو گول می‌زنن. من این‌و خریدم که توش انگری‌برد باشه ولی می‌بینید که اینا بود.

Wednesday, March 13, 2013

خطر خطر

یک مورد دعوت به "سرش را خوردگی" به "تا تهِ ته‌اش را خوردگی" انجامید و گفتن ندارد که هر دو طرف ماجرا فوت شدند. ملت ما بار دیگر دو غیورمرد فاتح خیابان را از دست داد. موبایل این دو عزیز به خانواده‌های داغدارشان مسترد خواهد شد.
...
(آهنگِ بیا که گل جوانه کرده در ادامه پخش می‌شود)

Sunday, March 10, 2013

حکایت

خراب ِ لحظات ام ولی نمی‌دونم معنی‌ش چی اه.

Thursday, February 28, 2013

مسخ

خواب آخرم جوری اه که دیگه بعد از اون از خداوند متعال (اگر واقعاً کاره‌ای هست) می‌خوام غیر از سخن شیر و شکر خواب نبینم. یه مگس در اثر تصادفی چیزی کشته شده بود و پس‌وارو (روی پشت) افتاده بود. مشکل این بود که مگسه خیلی بزرگ و هم‌اندازه‌ی انسان بود. این دو تا چشم ورقلمبیده‌ی مختص مگس‌ها هست، خب؟... این مثل یه کلاه ایمنی از سرش افتاده بود. صورت‌اِش خاکستری ِ مات و تیره بود، رنگ نقره‌های زنگارگرفته. چشماش رو محکم فشار داده بود روی هم و چشماش شده بود مثل دو تا خطی که با مرکب سیاه بکشی روی کاغذ خیس.
در این حالت با یک فشار کوچک نوک قلم‌فلزی، مرکب می‌دوئه توی رطوبت کاغذ... و اون لحظه آدم احساس می‌کنه این یه شاهکار اه که باید بهِ‌ش شکل بدم. با نوک قلم سر خط رو می‌گیری و در رطوبت بهِ‌ش خط می‌دی. بقیه‌ش خودش به وجود می‌آد. این تصادف طبیعی این فکر راستین رو به وجود می‌آره که هر بچه‌هنرستانی هنر ایجاد شاهکار داره... یا شاید گرفتن شاهکار روی هوا.
خلاصه من به همراه مردم دیگه در فضایی قوطی‌کبریتی که شب و روزش معلوم نبود دور مگسه جمع شده بودیم و احتمالاً منتظر بودیم آمبولانس بیاد ببرت‌اِش.

Sunday, February 17, 2013

صلیب خونین

برای این که ثابت بشه هنوز حال‌ام بده (انگار کسی شک داره که بده و اگر هم داشته باشه، حیثیت من سر این قضیه در خطر باشه!) می‌خوام به خوابی بپردازم که دیشب دیدم، با شرکت افتخاری جرمی آیرونز.
جایی را تصور کنید بدین شکل؛ محراب و صحن مرکزی یک کلیسای قدیمی و غبارگرفته (تِم ثابت خواب‌های اخیر). کنار این محراب اتاقکی شیشه‌ای وجود داره که من و جرمی توش هستیم. جرمی روپوش آزمایشگاه پوشیده و عینک اسلیپی‌هالویی به چشم داره. نمی‌دونم داره چه غلطی می‌کنه یا رو چی آزمایش می‌کنه. کِی تو فیلماش معلوم بوده داره چه غلطی می‌کنه که تو خواب معلوم باشه؟

روبروی محراب جایی که قراره مجسمه‌ی عیسای بر صلیب و مریم باکره دیده بشه یه پرده‌ی سینما نصب هست که داره چیزی نشون می‌ده. ما که نفهمیدیم چیه ولی جرمی یه چی دید که انگار برق گرفت‌اِش. من هم که تو خواب‌هام فقط تماشاچی ام، دست به سیاه و سفید نمی‌زنم. کار بسه، می‌خوام تو خواب خانومی کنم.
صحنه‌ی بعد جرمی برهنه افتاده رو صندلی‌های کلیسا. فقط همون تکه پارچه‌ای دور بدن‌اِش هست که همیشه دور مسیح هست... که تازه تو مسیح اسکورسیزی همون هم نیست. انگار تازه از صلیب پایین‌اِش آورده‌ن و خونی‌مالی و داغون و از هم دریده درازش کرده‌ن رو یه پارچه رو صندلی‌های جلویی. دست‌های خونی‌ش رو مشت کرده و با ارتفاع اندکی، بالاتر از قفسه‌ی سینه‌ش نگه داشته و داره می‌لرزه. هنوز پرده داره چیزی پخش می‌کنه و نور آبی‌رنگی می‌ندازه رو نور غالب صحنه که یه زرد خفه‌ی غبارآلودیه.
کشتم خودم رو با غبار. بابا تهران غبار دارد، من هم بهِ‌ش حساسیت... به سبک گزارش‌های بی‌بی‌سی فعل دوم رو حذف کردم. چقدر هم بدم می‌آد از این سبک‌شون.

نگاه می‌کنم می‌بینم یک پاش آش و لاش شده و از قسمت ران کنده شده. دو تا راهبه (به لحاظ لباس)، بی‌صدا بالا سرش حرکت می‌کنن و پارچه‌ی زیر جرمی رو جوری بالا می‌گیرن که پا نیفته. با لبه‌ی دیگه‌ی پارچه خون‌ها رو پاک می‌کنن و من مطمئن می‌شم که جرمی خوب می‌شه چون داره می‌لرزه و دارن خوناش‌و پاک می‌کنن.
سوئیچ به صحنه‌ی بعد؛ به خودم می‌گم دیدی خوب شد برگشت سر کارش؟ گردن‌اِش رو با چسب پهنی به تنه محکم کرده‌ن. با ایراد راه می‌ره، ولی سالم و بدون هیچ جراحت یا خون. روپوش‌اِش رو پوشیده و داره به کارهای آزمایشگاه تاریک و مرموزمون کنار پرده‌ی همیشه‌روشن محراب کلیسا رسیدگی می‌کنه.

فقدان

چون خیلی کنجکاو ام و ماشالله تحقیق هم زیاد می‌کنم (واقعاً قابل توضیح نیست تا بتونم بگم در مورد چی‌ها یا در چه حوزه‌هایی)، خیلی در مورد خودم و البته دیگرانی که بنا بر ذائقه یا موقعیت روشون زوم می‌کنم می‌فهمم و می‌دونم. فهم لزوماً ترسناک نیست ولی اغلب برای من هست. خیلی چیزها رو عمیق می‌رم توشون و نکاتی رو "در می‌یابم". احساس خوبی موقع کنکاش در همه‌ی وجوه همه چیز دارم چون برای من، هر نوع فهم و ادراکی نوعی دانش به حساب می‌آد و برخوردم باهاش برخوردی اه که با "دانش" دارم، ولی در پایان همیشه نگرانی و ترس عجیبی هم اضافه بر چیزهای دیگه عایدم می‌شه. مثل غذایی که خیلی دوست داشته باشی و زیادتر از ظرفیت بخوری جوری که در اون وهله، دیگه لذتِ خوردن رو بپوشونه و سنگین‌اِت کنه.
همون طور که سنگینی که می‌ره، طرف دوباره تمایل به خوردن داره من هم پس از این که هفته‌ای رو در سکوتِ ناشی از ترس، و غوطه‌ور در نگرانی از مواجه شدن با عوارض شنا در عمق آب‌های سنگین گذروندم... دوباره همون کنجکاو فضول می‌شم که فکر می‌کنه اگر ندونه، نبینه، نخونه، نفهمه... از فرط "فقدان" می‌میره.