Sunday, July 28, 2013

اردی‌بهشت

هر بار از سر خیابون می‌پیچم به خودم می‌گم این اردیبهشت‌و بگیر و تا آخر برو. بیست سال اه تو این محل زندگی می‌کنی ولی یه بار هم تا آخرش نرفتی. بعد که اون‌قدر رفتی تا به تهِ‌ش رسیدی و جلوت بن‌بست بود راست یا چپ رو انتخاب کن و دیگه مطمئن باش به هیچ تهی نمی‌رسی، حتی اگر چند تا شهرو رد کنی.
نمی‌تونم عواقب کارها و افکارم رو ببینم و در مرحله‌ی بعدی زیر نظر و تحت کنترل بگیرم‌شون. مثل لیوان کفی از دست‌ام سر می‌خورن و می‌افتن. کارای زیادی هستن که عواقب مشخصی دارن و در طول تاریخ لو رفته‌ن ولی خیلی محتمل اه که اگر درگیر یکی از اون فرمول‌های عواقب باشم، حافظه‌م نکشه تا مشابهِ‌ش رو پیدا کنم. آیا فلان کار کاردینال دو ریشلیو چه عاقبتی داشت؟ آیا حق با خورخه بود؟
تقریباً همیشه درست لحظه‌ای که اتفاقی می‌افته عواقب‌اِش روشن و واضح جلوی چشم‌ام می‌آد در صورتی که تا دو دقیقه‌ی قبل می‌شد پیشگیری کنم یا مسیر رو تغییر بدم یا لااقل آماده باشم. هر چقدر هم تصور بدی از پایان یک ماجرا داشته باشم باز به نظرم می‌آد که هر ماجرایی بعد از وقوع، بدتر از تصور من شده.
ذهن‌ام رو وادار می‌کنم همه چی رو دقیق مرتب کنه؛ از در که رفتی تو نفس عمیق می‌کشی و خیلی آروم حرف می‌زنی و دقیقاً اینایی که به‌ت می‌گم می‌گی... گاهی به خودم فشار می‌آرم و همه چیز رو تو ذهن‌ام می‌چینم ولی به محض ورود به مسئله یا عبور از در، پازل هزارتکه‌ی شام آخر از دست‌ام می‌افته و به هم می‌ریزه. گاهی به فکرم می‌رسه یادداشت کنم ولی بعد به خودم می‌گم ولی نمی‌تونی جلوش کاغذ در بیاری از رو بخونی. تو یه کتاب خوندم که بعضی‌ها با جادوگری می‌تونسته‌ن نامه‌ی بسته رو بخونن. کاش می‌شد بتونم نامه‌های بسته‌ای که خودم نوشته‌م رو بخونم ولی در اون صورت هم احتمالاً باید چشمام رو می‌بستم و بین نورهای رنگی مغزم دنبال کلمات می‌گشتم و همه چی لو می‌رفت. داری نامه رو از تو جیبت در می‌آری که چشمت به چشماش می‌افته و همه چی یادت می‌ره. به زور نامه رو بیرون می‌کشی ولی دستات می‌لرزن و دندونات می‌خورن به هم. چیز ترسناکی وجود نداره ولی تو مستعد ترسیدن ای و این راهی برای زنده موندن بیرون از غار اه. می‌آد جلو و قدش حتی شده پنج سانت هم بلندتر باشه ولی به هر حال بلندتر از تو اه. می‌آد و دستت‌و می‌گیره مشت می‌کنه و از کاغذ فقط یک صدای خشدار، محصول مچاله شدن می‌مونه. همه چی فراموش می‌شه، ذهنِت صدا رو می‌گیره و می‌ره به سمت کوچه‌ی علی‌چپ.
هر چیزی رو به خارج از محدوده‌ی تصمیم و اراده‌ی خودم می‌فرستم تا طبیعت روش حساس نشه و با افکارم عاقبت‌اِش رو خراب نکنم بدتر می‌شه و برای هر چیزی خیال‌پردازی می‌کنم و ازش تاج‌محل می‌سازم در عرض چند ثانیه جلوی چشمام پودر می‌شه. بعد به دیوار و سقف نگاه می‌کنم چون اونا رو مقصر می‌دونم. توقع دارم سقف خونه یه روزی بالاخره به‌م کمک کنه و یه دست قوی ازش بیرون بیاد و سوپاپ موردنظر رو جایی طرفای مخچه‌م فرو کنه.
تصورم این اه که باید برای همه چیز وقت گذاشت ولی گاهی خیال برم می‌داره که این سرگشتگی‌هام از کندی یا از تندی اه. یه عده هستن که به من می‌گن عجول و باید بابت عجله‌م به‌شون جواب پس بدم. مامان‌ام می‌گه این عجله‌ی تو ما رو بدبخت کرد. عجله کردی از اون جای به اون خوبی استعفا دادی، عجله کردی واسه تعمیر خونه... چرا تو دانشگاه حسابداری نخوندی؟ علی‌رغم نفرت‌ام از زنگ زدن به کسی، به دکترم زنگ زدم و گفتم این معجونایی که به من دادین تأثیر نمی‌کنه. بعد از یه هفته، تأثیر نکردن طبیعی اه یا مشکل از من اه؟ می‌گه صبور باش اونا واسه پاک‌سازی اه، عجله نکن.
در مقابل دسته‌ای هستند که اعتقاد دارند من شدیداً کند ام. دیر به سر قرار می‌رسم، دیر شروع به آماده شدن می‌کنم. دیر تصمیم می‌گیرم و گاهی اصلاً تصمیم نمی‌گیرم. دوست‌ام ده سالی می‌شه که از اتوبوس و مترو که پیاده می‌شه با لبخند معنادار وای می‌سه تا من پیاده شم. می‌گه من و تو با هم بلند می‌شیم ولی تو همیشه آخرین نفری هستی که پیاده می‌شی. می‌گم خوب می‌پیچن جلوم. می‌گه این جوری ممکن اه جا بمونیم در حالی که تا حالا جا نموندیم.
هر چی موقع فشار دادن و پیاده شدن فکر می‌کنم می‌بینم من دلیلی ندارم جلوی کسی بپیچم و چند ثانیه زودتر پیاده شم. یه بار تو ایستگاه متروی ناشناخته‌ای منتظرم بود. سعی کردم آخرین نفر نباشم. وقتی داشتم به سمت در خروجی مترو می‌رفتم همه چی خوب بود و پشت سرم آدم می‌اومد ولی یه لحظه شک کردم که شاید خروجی من این ور نیست اون ور اه. جهت‌ام رو عوض کردم. بعد از چند دقیقه دوباره بر گشتم به همون جهت و به خودم گفتم ولش کن همین‌و برو ولی ناگهان متوجه شدم در عرض همین دو سه دقیقه دور و برم خالی خالی اه. انگار کسی با امداد غیبی (البته نه در جهت امداد من) آدما رو با جارو مکیده بود تا صحه‌ای بذاره بر کندی من. از دور دیدم‌اِش که با مانتوی کرم‌رنگ و چکمه‌هاش داره قدم می‌زنه. تا من‌و دید نفسش‌و محکم بیرون داد و سرش‌و یه‌وری کرد. رسیدم به‌ش و قبل از سلام کردن گفت مطمئن بودم تو آخرین نفری هستی که از این در بیرون می‌آی.

Friday, July 26, 2013

دیشب

دیشب خواب دیدم با یه عده رفته‌م یه چیزی مثل مسافرت. روی یه تپه یک خونه‌ی کلبه‌مانند با دیوارای سنگی و درهای چوبی قشنگ گرفته بودیم که توش شومینه داشت و کف‌اِش جاجیم انداخته بودن و نور زرد و طلایی همه جاش رو گرفته بود. شب نشسته بودیم کنار شومینه پای آتیش که من گفتم بریم بیرون آسمون‌و تماشا کنیم.
آسمون زیر نور ماه، دایره‌ای شکل و تخت دیده می‌شد و یه کیفیت بالذات داشت، نه شبیه چیزی قبل بود نه چیزی بعد. سرمه‌ای‌رنگ بود و تمام صور فلکی یه‌جا درش دیده می‌شدن، انگار که چشم‌مون از زیر سیطره‌ی کروی بودن زمین خارج شده باشه و کل آسمون ِ کره‌ی زمین رو در یک ضلع مشخص ببینیم. من اشاره کردم به صورت فلکی لوزی‌شکل ِ ملاقه (نمی‌دونم اسم اصلی‌ش چی اه) و گفتم وا این چرا این‌قدر کوچیک شده؟ بعد نگام افتاد به مثلث تابستانی دیدم اون هم کوچیک شده. انگار فاصله‌مون از آسمون فعلی که رو زمین داریم سال‌های نوری زیادی دورتر شده و زمین تو یه تونل به قدر زیادی پایین رفته باشه. دب اکبر و اصغر و آندرومدا همه مکان‌های کوچیکی رو اشغال کرده بودن و مثل نمک پاشیده شده بودن تو آسمون. بعد نگام افتاد سمت چپ و عجیب‌ترین چیز ممکن رو دیدم. دیدم قاره‌ها به شکلی که روی نقشه‌ی جهان دارند یعنی بازشده و مسطح، انگار تو آسمون حکاکی شده‌ند و الماس توش کار گذاشته‌ن. انگار کسی نقشه‌ی جهان رو با سنگ‌های درخشنده تو آسمون نشونه‌گذاری کرده بود.
دوباره انگشت‌ام رو گرفتم جلوی ملاقه تا کوچیک بودن‌اِش رو اندازه بگیرم. گفتم بابا این خیلی کوچیک شده ولی کسی جوابی به اظهار تعجب‌ام نداد.

Sunday, July 7, 2013

ونیز بود و باکری

دیشب خواب می‌دیدم خونه‌ی دوست‌مون در شهر ونیز هستیم. توی خونه‌ش دو تا اسکلت چوبی در اندازه‌ی کوچیک وجود داشت که تازه پیداشون کرده بود، مو هم داشتن و شبیه بیسکوییت مرد زنجبیلی بودن. غیر از این دو تا، دو تا اسکلت کوچک‌اندازه‌ی دیگه هم بود که ما ندیدیم. مقداری استخوان و یک پلاک هم یه گوشه روی فرش بود که بعداً متوجه شدیم متعلق به شهید باکری ئه.
خلاصه تصمیم گرفتیم شهید باکری رو در ساحل ونیز دفن کنیم. بله، ونیز اصلاً ساحل نداره ولی تو خواب من داشت.
صحنه‌ی بعد (انگار فیلم‌سینمایی بوده)، من داشتم دنبال دوستان به سمت ساحل می‌رفتم ولی نمای اطراف جوری بود که انگار من دارم از نقطه‌نظر یک سگ اطراف رو می‌بینم و مثل یک سگ هم می‌دوئیدم. دوستام رو که احتمالاً جلو می‌رفتن وسط اون کوچه‌های سنگی گم کردم (واقعاً اتفاق افتاده یه بار) و هی از این طرف به اون طرف نگاه می‌نداختم. فقط پای رهگذرا رو می‌دیدم و نور آفتاب عصر چشم‌ام رو می‌زد. خلاصه یه چرخشی کردم و به ساحل (محل دفن) رسیدم و اون جا دیگه اندازه‌ی یه آدم واقعی بودم و مثل آدم رفتم قاطی چهل پنجاه نفری که برای دفن بقایای مرحوم باکری تو ساحل خاکستری‌رنگ شنی جمع شده بودند.

Friday, July 5, 2013

کاناپه‌ی هال

امشب داشتم می‌رفتم پیش خواهرم یه گربه رو دیدم که توی کوچه روی زمین، جلوی ساختمون در حال ساختِ کناری دراز کشیده بود. دستاش رو جلوش گذاشته بود زیر چونه‌ش و پاهاش واسه خودشون عقب ولو بودن، انگار یکی دراز بشه روی شکم تلویزیون ببینه. رنگ‌اِش زرد روشن بود ولی پُر مو و چرک. بدن‌اِش خیلی شدید موج بر می‌داشت. حالت‌اِش مثل نفس نفس زدن می‌مونست و برعکس هر گربه‌ای که دیده بودم، چشماش هیچ برق نمی‌زد. من عادت دارم به گربه که می‌رسم میومیو کردن‌ام می‌گیره. چند تا میو کردم که اهمیت نداد و من هم رفتم.

تنها راه ارتباطی‌م با گربه‌ها که به شکل پیش‌فرض به نظرم وحشی هستن و ازشون می‌ترسم همین‌ه. دست به میومیوم خوب‌ه.
یه بار کلیدم جا مونده بود خونه. در پایین رو همسایه واسه‌م باز کرد ولی پشت در بالا موندم. همه‌ی اهل خونه هم (بعداً کاشف به عمل اومد) پنبه کرده بودن تو گوشاشون خوابیده بودن. ولی بالاخره صدای مشت کوبیدن من رو شنیدن و اومدن درو باز کردن.
خلاصه... شب سرد زمستون بود. از توی راه‌پله بیست دقیقه با یه گربه که سر دیوار کز کرده بود و خودش رو چسبونده بود به لوله‌ی شوفاژخونه میو کردم و میو جواب گرفتم. خیلی جدی و واقعی با میو کردن با هم حرف زدیم. لحن میوگفتن‌اِش به شکل واضحی ناله و شکایت از زمونه بود. من هم تلاش می‌کردم وَ میوهای دلداری‌دهنده می‌گفتم. دیگه آخرش خیلی سوزناک میو می‌کرد و گریه‌م گرفت.

وقت رفتن دوباره گربهه رو همون جا که دراز کشیده بود دیدم. بدن‌اِش تکون نمی‌خورد و چشماش بسته بود. چشماش انگار گود رفته باشه... یه سایه‌ی تیره‌ای روی گودی چشماش افتاده بود. دیدم هیچ نفسی نداره. یه باد اومد و موهای دُمش رو تکون داد. چند بار میومیو کردم ولی دیدم واقعاً مرده و تکون نمی‌خوره. مثل یه آدم که روی کاناپه‌ی هال چشماش رو ببنده و بمیره، آروم بود. شنیده بودم گربه‌ها رسیدن وقت مرگ‌شون رو احساس می‌کنن و می‌رن یه گوشه‌ی خلوت که کسی نبینه دارن می‌میرن... البته به استثنای اون همه گربه‌ای که ماشینا توی شهر زیر می‌گیرن. فکر کردم این هم شاید تصادفی چیزی داشته یا یه چیز ناجور خورده. به دو نفری که داشتن از سر کوچه می‌اومدن نگاه کردم  و بعد به گربه نگاه انداختم. می‌خواستم متوجه نگرانی‌م بشن و بیان جلو بگن چی شده و من ازشون بخوام به گربه دست بزنن ببینن زنده ست یا نه، ولی اصلاً متوجه قضیه نشدن.
دل‌ام می‌خواست یه جوری جمعش کنم. پیش خودم فک کردم اگر گربه‌ها متمدن یا اُرگانایزد بودن (و جُدا از بیمارستان که تأسیس و مدیریت‌اِش ممکن هست براشون سخت باشه) لااقل این جور مواقع زنگ می‌زدی اورژانس‌شون، گربه‌ها با برانکارد بیان مرحوم رو ببرن.
این جوری غریب و تنها، معلوم نیست خونواده‌ش کجا باشن، احتمالاً ماشین آشغالی می‌بینه و می‌ندازدش تو ماشین.
این که می‌گن جون کف خیابونا ریخته لابد همین‌ه، جون بی‌ارزش شده.

Thursday, June 20, 2013

در موزه‌ها چه می‌گذرد؟

دیروز داشتم کارهای جکسون پولاک علیه‌السلام رو می‌دیدم، یاد یکی از بارهایی که موزه‌ی هنرهای معاصر گنجینه‌ش رو به تماشای عموم گذاشته بود افتادم. اون سال خیلی به‌م خوش گذشت. با کاغذ و مقوا و رنگ می‌رفتم اون تو، آخر وقت می‌اومدم بیرون. حالا رفتار همه‌ی کارکنان و اینا هم خوب بود. یکی از کارکنان کشیک هم انگشت گذاشت رو دلیل اصلی موزه رفتن... ازم پرسید شما مجرد ای، درست اه؟
خلاصه یادم اه کارهای پیکاسو و متیس و تولوز و ون‌گوگ و ارنست و اینا رو رد می‌کردم و صورت می‌خراشیدم ولی دیگه جلوی کار پولاک که رسیدم منقلب شدم، گریه‌م گرفت. یه سطح فوق‌العاده بزرگ می‌دیدم پر از ضربه و حرکت و پاشیدگی، مثل یه آشفتگی ابدی قاب‌گرفته‌شده.
در برابر هنر انتزاعی من قشنگ بی‌طاقت می‌شم. درست پرتاب می‌شم به مرکز ماده و هستی. جایی که فرم‌ها حداقلی هستن و هیچ حرفی توشون زده نمی‌شه. انگار یه تونل به اعماق زمین جلوت باز می‌شه و می‌گه فقط این تو رو نگاه کن.
دیگه نگهبانا اومدن زیر بازوم‌و گرفتن بلندم کردن بردن نشوندن رو صندلی... از تو کافه برام آب‌قند آوردن که من اعتراض کردم آب‌قند چی اه؟ یه قهوه ترک می‌آوردی لاقل. همین شد که آب‌قند هم پس بردن.

Monday, June 17, 2013

پرچم

شعاری که من خیلی دوست داشتم امروز بشنوم و لااقل جایی که من بودم داده نشد، "موسوی موسوی پرچم ایران مرا پس بگیر" بود. می‌شد به اقتضای وضعیت مثلاً بگن میرحسین میرحسین منتظر ام پرچم ایران رو به من پس بدی!
نمی‌دونم دیگه... خلاصه یه کاری‌ش باید می‌کردن. خودم هم که حنجره‌م یاری نمی‌کرد بخوام به کسوت وزیر شعار در بیام.
اون‌قدر من این شعار رو دوست دارم و به نظرم کامل می‌اومد وَ می‌آد که حتی ممکن‌ه رو کارت عروسی‌م بدم بنویسن.
خدایی شما دقت کنی می‌بینی که هر از گاهی یه عده (حالا هر چند درصد) این پرچم رو مال خود کرده‌ن. خیلی عذاب‌آور ئه، برا من که هست. من می‌خوام پرچم کشورم به من پس داده بشه و این یعنی کل کشور زیر پرچم باشیم. من هم پرچم می‌خوام.
فک کنم درک کنید چی می‌گم... می‌خوام با این پرچم غریبه نباشم. اصلاً می‌خوام باهاش لباس بدوزم تن‌ام کنم ولی اندازه‌ای که حق‌ام ئه ازش می‌خوام.

Wednesday, June 12, 2013

آخ آخ در هنرستان‌های دخترانه چه می‌گذرد؟

دل‌ام می‌خواد جون و جسم‌ام رو بر دارم و کمپلت دوباره بر گردم به سال‌های هنرستان و سال‌های پیش از اون... فقط فکر خریدن کاغذ و پاستل و ذغال و مداد کنته باشم. می‌رفتم می‌شِستم یه گوشه تو پارک یا تو موزه‌ی معاصر و بدون این که فکر کنم نتیجه چی می‌شه، آیا قابل قبول واسه معلما و ناشرا و مشتریا و مخاطبا هست، فقط هر چی می‌دیدم یا فکر می‌کردم می‌کشیدم. تو خونه یه بار مامان‌ام‌و وای می‌سوندم ازش طرح بکشم، یه بار یکی از داداشام‌و. اون خواهرم‌و که در دسترس بود موقع سریال دیدن خفت می‌کردم و البته سراغ بابام نمی‌رفتم. دست و پا و چشم و دهن خودم هم بود که با نگاه به آینه می‌شد کشید. گلاب‌دونای چینی و دبه‌های ماست و ترشی و قندون و شیشه‌ی ادکلن و قاشق و چنگال و ملاقه کنار هم می‌چیندم و ازشون طراحی می‌کردم. یه بار خطی، یه بار با سایه‌روشن، دوباره یه بار خطی، یه بار سایه‌روشن... از یه مدتی به بعد فقط سیاه و سفید و اغلب روی کاغذ کاهی.
کارهام غلظت بالایی داشتن. حالا که می‌بینم‌شون می‌بینم تو هیچ چی حل نمی‌شدن، نه تو تعریف و ذهنیت‌ام از هنر، نه تو آرزوی پیکاسو شدن و تولوز شدن و ادگار دگا شدن، نه توی گرافیک، نه درآمد، نه تمجید و تحسین.
سر راه برگای خشک و شاخه‌های بی‌صاحب از رو زمین جمع می‌کردم تا وقتی رسیدم سر کلاس اگه شد "از چند زاویه" بکشم‌شون.
یادم اه یه روزی رفته بودیم پارک ایران‌شهر و رو چمن نشسته بودیم تا از ساختمون بزرگ آجری که می‌گفتن روزی انبار مهمات بوده و حالا امروزه بهِ‌ش می‌گن خانه‌ی هنرمندان طراحی کنیم. اون روز رو خوب به خاطر دارم. از خودم شاکی بودم که چرا درست روبروی ساختمون نشسته‌م و حالا چی‌کار کنم؟ چطور کل ساختمون‌و تو کاغذ جا بدم؟ با این حال جام رو عوض نکردم. از همون یک نما دو تا طراحی یه‌جور دارم روی کاغذ آ-سه‌ی معمولی، یکی با ذغال سیاه، یکی با مداد سیاه. اگر زمان اجازه می‌داد و برمون نمی‌گردوندن شاید یکی هم با قلم‌فلزی و آب‌مرکب سیاه می‌کشیدم و شاید یکی با پاستل سیاه و یکی هم با هاش‌ب ِی ِ سیاه. می‌شد ده ساعت بشینم از یک زاویه نگاه کنم ولی باز هم بخوام ادامه بدم... گفتم، غلظت بالا بود.
دوست‌ام مهشید اومد ازم کاتر و پاک‌کن بگیره. مداد طراحی رو نمی‌شه با مدادتراش تراشید. مادرش تازه فوت شده بود و بعد از مدتی نیومدن و زمزمه‌های ترک تحصیل و افسردگی اولین روزی بود که می‌اومد مدرسه. پاک‌کن و کاتر رو گرفت، چند ثانیه به هم نگاه کردیم و بعد بدون این که سؤالی کرده باشم با پوزخند گفت باورم نمی‌شه وقتی می‌رم خونه دیگه مادری نیست.

معلم‌مون کلی از اون طراحیا تعریف کرد، شب هم که تو خونه کارام‌و نشون دادم برادربزرگه‌م (امروزه معروف به برادر "قند"علی) خیلی ذوق کرد. گفت شاهکار کردی، اینا خیلی خوب اه. گفتم نه بابا، افتضاح اه، ازشون متنفر ام، و واقعاً هم تا مدت‌ها از اون دو تا طراحی متنفر بودم. فرداش قندعلی با یه جعبه مدادرنگی پنجاه‌تایی، یه پکیج کامل پاستل و آبرنگ، و یه جعبه پرگار دوازده‌تایی ِ کاردرست که به گواه لیبل‌اِش درست قبل از جدا شدن چک و اسلواکی تولید شده بود اومد خونه. قندعلی کلی بهِ‌م تأکید کرد؛ این تولید برتر یک کشور بزرگ صنعتی اه که حالا دیگه وجود نداره. فکر می‌کرد این دلیل خوبی برای فوق‌العاده‌گی و بی‌زمانی هدیه‌ش اه (البته بزنم به تخته واقعاً همین اه. من بعداً فهمیدم این چی واسه‌م خریده). بعد هم گفت ببین ونیز، اون دو تا طراحی‌ت خیلی من‌و تحت تأثیر قرار داد. باز بهِ‌ش تأکید کردم من از اونا متنفر ام بابا، این همه سال من شاهکار خلق کردم ندیدی حالا گیر دادی به اونا؟ الآن باهاش قهر ام وگرنه می‌رفتم یه‌دونه محکم می‌زدم پس کله‌ش خاطرات‌اِش زنده بشه.

توی یه سایتی روز تولدم رو وارد کردم، دیدم ماه تو شب تولدم تقریباً کامل شده بوده (یا شاید تازه داشته به سمت هلالی شدن می‌رفته! احتمالاً راست یا چپ بودن اون تورفتگی کوچیک که دایره‌ی کامل رو مخدوش کرده مشخص می‌کنه چی به چی اه)، و احتمالاً تو آسمون ابری ِ اواخر فصل پاییز نورش پیدا بوده. هم‌چنین متوجه شدم از عمرم هنوز که هنوز اه صد میلیون... نه ببخشید... یه میلیارد ثانیه نگذشته (میلیون به هزار برسه چی می‌گن؟ میلیارد؟ بلیون؟). خلاصه مال من نهصد و شصت و فلان میلیون ثانیه گذشته.
شاید عجیب باشه ولی به خاطر رُند نبودن ثانیه‌های عمرم، به این که بشه لااقل یه سری چیزا رو به حالت قبل بر گردونم امیدوار ام... فقط اگر این تنبلی‌زدگی بذاره، عقل معاش بذاره، قارّ و قورّ شکم بذاره، نگاه دیگران بذاره، حرفاشون... توقع خانواده، دوستان، جامعه، احتیاجات، عادات... این کمبود قناعت بذاره.

Friday, May 31, 2013

فاطمه ملقب به قمر

جای مادربزرگ‌ام خالی که بگه تو خو از دست‌اُم رفتی ننه‌یُو!
به بچه‌ها و نوه‌هاش می‌گفت ننه‌یُو که احتمالاً یعنی ننه‌جون، مال ننه یا همچین چیزی... خدا بیامرزه. چند باری که رفتیم پیش‌شون خیلی ازش خوش‌ام اومده بود. بنا بر اسمی که توی خونه روم گذاشته بودن (شیرین) واسه‌م شعر می‌خوند. بعداً شنیدم که شعره رو هایده هم خونده. من شکل پسرا بودم، با موهای کوتاه فرفری و لباس پشمی قرمز.
دایی‌م رفته بوده جبهه، بعد ننه‌قمر تو تلویزیون دیده بود که روی تصاویری از قایق و کشتی سرنگون‌شده رو آب و این چیزا دارن می‌گن تعدادی از سربازان به شهادت رسیدند. دایی‌م تو نیروی دریایی بوده، ننه هم هول می‌کنه از حال می‌ره، چند روز بعد هم از سکته‌ی قلبی فوت می‌کنه.
یادم اه هوا ابری و بارونی، خاک خیس بود و درختا شکوفه‌های سفید زده بودن که ما رفتیم برای تشییع جنازه. روی مزارش پارچه‌ی کرباس انداخته بودن.
ما از چشمه رد شده بودیم و رسیده بودیم پایین سربالایی. بابابزرگ‌ام داشت نون مخصوص می‌پخت و بوی خوب‌اِش می‌اومد. خونه‌شون تو دل کوه بود... هنوز هم همون جا ست. باید از تخته‌سنگ‌های بلند و پشته‌های چمن‌دار که شکل پله چیده شده بودن بالا می‌رفتیم. وقتی رسیدم بالا یه نگاه انداختم پایین دیدم خاله‌ها و دخترخاله‌ها و خواهرام، سیاه‌پوش... دارن از اون راه باریک و مارپیچ ِ بین دیوار سنگ‌چین و درختای هلو می‌آن بالا. بالش و پتو و رادیو و سبد و دسته‌های سبزی و بادنجون زده بودن زیر بغلاشون که کنار سیاهی چادر و مقنعه‌های مشکی خیلی به چشم می‌اومدن.
صدای ننه رو قبلنا توی یه کاست ضبط کرده بودن و گاهی گوش می‌دادیم. آیه قرآن می‌خوند، آواز می‌خوند، از درد پا و کمر می‌نالید. کاسته این‌قدر تو فامیل دست به دست شد که چند سال اه مفقود شده و هیچ‌کس هم جوابگو نیست.
چشمه اون سال خیلی آب داشت. حالا سال‌ها ست که می‌گن چشمه‌ای که حتی گاهی سیلان می‌کرده دیگه یا کم‌آب اه یا خشک.
دم برگشتن خواهرم ما رو تو ماشین کاشته بود، رفته بود گل‌محمدی بچینه که برگشتنی پاش رو سنگا لیز خورده بود افتاده بود تو آب. آب داشته می‌بردت‌اِش که چند نفر سر می‌رسن نجات‌اِش می‌دن. تعجب‌ام از این بود که حتی سبد گلا رو هم از آب گرفته بودن و توش هنوز گل پیدا می‌شد. قبل‌تر چند تا از بادنجون پوست‌کنده‌ها رو هم آب برد. من جورابام‌و برده بودم مثلاً تو چشمه بشورم و کیف کنم که اونا رو هم آب برد.

Friday, May 24, 2013

مخ مخ مخدر

مذهب و قانون و قدرت و اعتماد به نفس و تصمیم قطعی هم واسه خودشون مخدر اند. چه وقتی طرف تیز می‌شه که هر جور شده بدوئه به فلان موفقیت برسه، چه وقتی مُصر می‌شه یه ضربه‌ی هولناکی بزنه.
اگر نشئه نباشی چطور می‌تونی سر یکی رو وسط خیابون ببری یا صندلی یه اعدامی رو از زیر پاش بکشی یا حکم بدی به مرگ فلانی؟ حتماً تو حال انسانی خودت نیستی.
آدم می‌کشی و محدوده تعیین می‌کنی که با نظرات و ایده‌ها و قوانین‌اِت به موفقیت برسی دیگه... به جایی که به عنوان هدف تعیین کردی.
همیشه از کتاب‌های قورباغه قورت بده و "یعنی تو می‌گی موفقیت کجا ست مجتبی؟" و اسکاول‌شین و اینا حذر داشتم در حالی که حتی یه برگ ازشون نخونده بودم تا نفرت و مخالفت‌ام سند و مدرکی داشته باشه.
فقط به دریافت‌ام استناد می‌کردم. اینایی که می‌دیدم این چیزا رو می‌خوندن و قبول هم می‌کردن یا با قرآن خوندن و کلمات مسیح احساس آرامش می‌کردن حتی گاهی من‌و می‌ترسوندن. از دم‌پرشون کنار می‌رفتم. من با قرآن خوندن یا هر کتابی خوندن کاری و مشکلی ندارم. با اون آرامش یا اعتمادبه‌نفس کذایی بعدش اه که مشکل دارم. با این "همیشه در پی آرامش خود بودن" و "کسب آرامش با چیزهایی غیر از پیژامه پوشیدن و بستنی خوردن" مشکل ماهیتی دارم.
نقص و تزلزل و غصه برام جذاب‌تر اه. آرامش و "حرف، حرف من باشه" رو همه دوست دارن ولی در چه سطحی و به چه قیمتی؟
دختری بود که به طور عادی چشمای درشتی داشت که واسه‌م تحمل درشتی‌شون سخت بود. بعد از خوندن مجله‌ی "موفقیت" رژیم گرفته بود تا لاغرتر بشه و هی چشماش رو گشاد می‌کرد می‌گفت دارم رو اعتمادبه‌نفس‌ام کار می‌کنم تا بالاتر بره. سوپ هورت می‌کشید و می‌گفت هر روز دارم لاغرتر و زیباتر می‌شم. تا روز آخری که من می‌دیدم‌اِش حتی یه گرم هم لاغرتر نشده بود. یه بار محض امر به معروف بهِ‌ش گفتم تو اعتمادبه‌نفس‌اِت زیادی هم هست. برو یه کلاسی چیزی تا کم‌اِش کنی.
تو دوست‌هام هم زیاد از اینا داشته‌م و دیده‌م.
یارو رو می‌دیدی که هار رسیدن به موفقیت و فلان دانشگاه و پول اه. حتی به فلان کلاس رفتن هم افتخار می‌کنه و پز می‌ده و امیدوار تغییر درونی شگرفی تو زندگی‌ش اه. اینا هیچ کدوم تو حال طبیعی یه انسان نبودن و نیستن.
این کسی هم که با ساطور خونی وسط خیابونی تو لندن وایساده می‌گه "معذرت می‌خوام ولی دولت‌تون مقصر اه" هم تو حالت عادی نیست. اینا همه یه جور نشئه شده‌ن ولی با مواد مختلف.
الآن همین مقام... اون مخالف سوری که قلب مرده رو بیرون می‌کشه و گاز می‌زنه، اونایی که اون طور ریختن سر قذافی... اینا همه محصول خماری اه.
غیر از کوکائین فرد اعلاء (اگه دست آدم برسه)، دوست ندارم حتی هنر و موسیقی موردعلاقه‌م خمارم کنه. دل‌ام می‌خواد همیشه نقیضی بر فهم یا لذتی که می‌برم پیدا بشه. دوست ندارم مغزم از کار بیفته یا توقع‌ام از کسی یا چیزی خیلی بره بالا. تو تخیل هر جا می‌خوام می‌رم ولی زندگی رو شلاق نمی‌زنم که فقط اون راهی که دوست دارم رو بره چون این کار برام بی‌معنی اه.
از همه لحاظ قابل مقایسه با شخصیتی هستم که کرستن دانست تو ملانکولیا بازی کرده. اصلاً همون ام... غیر از بعضی چیزا و البته اون نوع معتدل زیبایی‌ش. می‌دیدم و آه می‌کشیدم... می‌گفتم همین اه، همین اه. می‌رفت پیش اسب‌اِش می‌گفت ابراهیم دارم ازدواج می‌کنم می‌گفتم همین اه. وسط هیری ویری نگاه می‌کرد آسمون می‌گفت ستاره‌ی صورت فلکی فلان کجا رفته؟ می‌گفتم همین اه... وسط عروسی‌ش می‌رفت بچه بخوابونه، می‌رفت تو وان حموم، می‌گفت پاهام به زمین وصل شده راه نمی‌تونم برم، آره من دیگه خوشحال ام ول‌ام کنین، به‌خدا من یه چیزایی حالی‌م اه...
اول تا آخر خودم‌و می‌دیدم در تقابل با دنیای هدف‌مند.

Wednesday, May 22, 2013

رد صلاحیت

از صدای لانا دل ری غرق اشک شده‌ام. هم‌زمان ایده‌ی دنیای بی‌مرز و خوشحال یاد اون شهری انداخت‌ام که پینوکیو و دوست‌اِش توش تبدیل به گوش‌دراز شدن. خودم واسه خودم نوحه می‌گم سبک شم.
بدتر از همه این اه که با همه‌ی این تصاویر: دختره با کاپشن‌چرم ترک موتور ِ سیاه‌رنگ دوست‌پسرش که گویا تصویر یه مار رو روی بازوش خالکوبی کرده،
پینوکیو در اولین شب ِ خوش ِ چراغانی‌شده تو اون شهره،
و دو خر که مبهوت به آینه خیره شده‌اند...
گوشه‌ی سمت راست بالا یه عکس پرسنلی از رفسنجانی بهرمانی هم هست.
خدایا می‌خوای این شب‌و سحر نکن.