Sunday, April 21, 2013

مرگ در می‌زند

امروز رفتم آب تنگ ماهیا رو عوض کنم دیدم بزرگه که خالای سیاه داره پوریا (نام‌گذاری از پارسا)، مثل شناگرا اومده ولو شده رو آب (به پهلو البته) و مُرده. به نوعی هنوز داشت دهنش تکون می‌خورد ولی احساس می‌کردم سفیدی‌ش به کبودی می‌زنه. بدو بدو رفتم آب تنگ‌و عوض کردم. دیشب برای بار چندم یک کم سبزی خشک و جوی پرک‌شده پودر کردم ریختم تو تنگ. فکر کردم از همون مرده. از هول‌ام یادم رفت شیر رو بذارم رو مدل دوشی برای همین فشار آب هی می‌خورد بهِ‌ش و پس‌واروش می‌کرد. چار پنج بار آب ریختم و خالی کردم. به خودم گفتم لحظات آخر یه ماهی قرمزو ندیده بودی که اون هم دیدی و از این به بعد گه‌گاه سر این هم باید بشینی گریه کنی.
می‌خواستم بندازمش تو توالت بره ولی دیدم از من ساخته نیست. تنگ‌و گذاشتم سر جاش تا یکی که اومد بگم ماهیه رو ور داره. نیم ساعت پیش دوباره نگام افتاد دیدم داره تو تنگ می‌چرخه. این دو تا رو دو روز مونده به نوروز با پارسا خریدیم. اون گفت بخرم وگرنه من که از ماهی قرمز متنفر ام و اعتقادی به لزوم حضور ماهی قرمز در روز عید نوروز ندارم چون از عید نوروز هم بله، به‌شدت متنفر ام و همین طور از کلیه‌ی متعلقات نوروز معاصر.
پارسا اسم بزرگه رو گذاشت پوریا (اسم دوست نامرئی‌ش هم همین اه) اسم کوچیکه رو گذاشت سَریا... البته من نمی‌دونم سریا اصلاً چی یا کی هست و چه معنی می‌ده تا بگم با سین نوشته می‌شه یا ث یا صاد.

Wednesday, April 17, 2013

صاحاری

این بی‌اعتمادی مردم به دولت دیگه حتی مرزهای مبالات رو در نوردیده. نمی‌دونم آماری چیزی گرفته شده یا نه ولی مطمئن ام درصد محسوسی باور دارند که ایران به بمب اتمی دست یافته و آزمایش هم کرده... از کجا می‌دونند؟ معلوم نیست. نشونه‌هاش کو (البته غیر از زلزله!)؟
یا مثلاً می‌گن زیر قیطریه اورانیوم غنی‌شده چال شده و اگر مثلاً تهران زلزله بیاد یا اونا اون زیر داغ بشن! کارمون طبیعتاً تموم اه.
یاد یه اتفاق خنده‌داری افتادم. نُه ده سال پیش با دوستام رفته بودم یه سینمای خصوصی که قرار بود فیلم جن‌گیر رو پخش کنه. احتمالاً فیلم رو دیده‌اید و می‌دونید با اذان شروع می‌شه چون شخصیت پدر روحانی در ابتدای فیلم مشغول حفاری در یک منطقه‌ی باستانی در عراق اه. اتفاقاً این اذان اول فیلم روی اون صحنه‌ها تو دل صحرا خیلی تکان‌دهنده و تأثیرگذار در اومده و پیش‌پیش موی آدم سیخ می‌شه. برادرم و دوست‌دخترش هم تو سالن بودن. شب تو خونه داداش‌ام داشت از فیلم و حوادث توی سالن (غش کردن دوست‌مون و به هوش آوردن‌اِش) تعریف می‌کرد بعد گفت ولی اینا ور داشته‌ن روی فیلم اذون گذاشته‌ن، خراب‌اِش کرده‌ن. موقع گفتن این حرف هم چشماش رو با نارضایتی بسته بود، سر تکون می‌داد و تأسف می‌خورد.

Wednesday, April 10, 2013

های هیتلر

هشدار: تباهی/اسپویل در راه است.
امروز بعد از سال‌ها تونستم خودم رو راضی کنم که برم اون هنرستانی که یک سال ِ پیش‌دانشگاهی رو توش گذروندم و مدرک اصل! پیش‌دانشگاهی رو بگیرم. پنج سال تو دانشگا درس خوندیم ولی بعد از چند سالی که از فارغ‌التحصیلی‌م گذشته باید مدرک پیش‌دانشگاهی ببرم تا بتونن لیسانس وامونده رو بدن. خب آخه ای بندگان خدا اومدیم و من اصلاً پیش‌دانشگاهی نرفته بودم... به هر حال تو دانشگاه بودم یا نبودم؟ واحد گذرونده‌م یا نه؟

من هنرستان خوبی می‌رفتم که متأسفانه اون قدیما پیش‌دانشگاهی بر نمی‌داشت برای همین من یه ماه دربه‌در بودم ببینم کجا می‌تونم اون یک سال رو بگذرونم. جالب اه بدونید که پیش‌دانشگاهی ِ رشته‌ی هنر مملو از بچه‌هایی بود که رشته‌های ریاضی، تجربی و ادبی خونده بودند و می‌خواستند در دانشگاه سر رشته‌ی هنر هم کنکور بدند که اگر در رشته‌های خودشون قبول نشدند در نتیجه با شانس دوبله تمام حق وَ جای هنرستانی‌ها رو هم اشغال کنند (تو دانشگاه هنر، در کلاس سی و چار نفره غیر از من فقط دو نفر دیگه هنرستانی بودند).
اصلاً دلیل به وجود اومدن هنرستان و دیپلم رشته‌های فنی و حرفه‌ای و کار و دانش به گفته‌ی خود آموزش و پرورش این بود که بدون نیاز به دانشگاه و مدرک دانشگاهی همه بعد از هنرستان جذب بازار کار هنری بشند که عملاً این اتفاق نیفتاد و نمی‌افته زیرا طول دوره‌ی هنرستان تحت نظام جدید فقط دو سال بود (در برابر چاهار سال نظام قدیم)، در نتیجه آموزش‌ها و آشنایی با تکنیک‌ها و خواست‌های بازار کار، ناقص می‌موند و در ثانی هیچ کجا مدرک هنرستان رو برای ثبت حرفه‌ای و کاربلد بودن قبول نداشتند. بگذریم... من جا پیدا نکردم و گذرم متأسفانه افتاد به تقریباً اول جاده‌ی کن سولوقون.
روز اول خوشحال شدم که یکی از هم‌کلاسیام‌و دیدم و گفتم خب دیگه تو این شوره‌زار تنها نیستم. نیم ساعت بعد دوتایی چپیدیم تو اولین نیمکتی که در بدو ورود به کلاس به چشم‌مون خورد و گریه کردیم. جلومون پاچه‌های شلوار یه دختر محجبه‌ی چادری رو تا زانو جر داده بودن که چرا یه چاک یه‌سانتی داره و فهمیدیم هنرستان خودمون ساحل هاوایی بود و قدر نمی‌دونستیم.
یک سال وقتی بیدار می‌شدم می‌زدم بیرون، ماه وسط آسمون بود (هزار بار تعریف کرده‌م اینا رو). بعد از حدود دو ساعت که می‌رسیدم اون جا تازه خورشید طلوع می‌کرد. یادم می‌آد از برق آلستوم که رد می‌شدم، تو پیچ آخر، قرمزی ِ قبل از طلوع رو پشت دکل‌های برق می‌دیدم.

امروز بعد از دوازده سال مسیری رو رفتم که دیگه حتی یک تشعشع آشنا هم درش نمی‌دیدم. مترو که همه می‌دونیم دیرزمانی ست اختراع شده، چند تا پل جدید دیدم، خیابونای جدید کشیده‌ن و خدا رو شکر چشم‌ام به زشت‌ترین میدان شهری ِ جهان یعنی میدون صادقیه و همین طور اسف‌بارترین میدان شهری ِ جهان یعنی میدون نور نیفتاد. درواقع از دم ایستگاه آخر مترو، تاکسی‌ها آدم رو از جاهایی شبیه به جاده‌های برون‌شهری می‌برند می‌رسونند به مقصدهای بعید.
اون قدر رفتیم که دیگه مجبور شدم لب به اعتراض باز کنم. راننده گفت نه خانوم حواس‌ام هست، هنرستانه رو می‌شناسم جلو درش پیاده‌ت می‌کنم. از یه پل غریبه که رفت پایین از دور ریخت نفرت‌انگیزش رو دیدم. گفتم آره خود نکبت‌اِش اه و راننده خندید. یه قفس بزرگ آجری با پنجره‌هایی مثل پنجره‌های زندان که حالا دیگه رنگ سبزشون از شدت چرک و کثیفی ِ سالیان به سیاهی می‌زد.
حقیقت این اه که من چه اون سال چه تو این همه سال هر چه کردم نشد که دل‌ام با اون زندان صاف بشه. یک سال با نفرت پا گذاشتم توش و فک کنم همه همین بودیم چون همین که خورشید بالا می‌اومد و روز می‌شد و خواب‌آلود از رو نیمکتا سر بلند می‌کردیم یکی پیشنهاد می‌داد از شلوغی استفاده کنیم در بریم. اون زمان دیوار غربی‌ش ریختگی داشت و گاهی هم نگهبانی که دم در می‌بستن زنجیر پاره می‌کرد یا خب به هر حال آدم اه، دسشویی‌ش می‌گیره.
یه بار همه در رفتیم و دو تا رو گذاشتیم که با زبون چرب و نرم‌شون کلاس‌و کنسل کنن تا غیبت نخوریم. فرداش با صورتای عصبانی‌شون که مثل لبو سرخ شده بودن مواجه شدیم. دبیر زبان (ملقب به خانوم صدمه) کلاس رو با دو نفر تشکیل داده بود.

پام‌و گذاشتم تو، یه صدایی گفت بله خانوم؟ بر گشتم دیدم بلانسبت خودم یه خانوم نشسته رو بلوک سیمانی. گفتم اومدم مدرک‌ام‌و بگیرم. باز گفت بله خانوم؟ اومدم تکرار کنم دیدم با من نیست. دو تا دختر داشتن می‌رفتن تو، بدون این که های هیتلر گفته باشن یا اونیفرم زشت اون جا تن‌شون باشه. گفتن اومدیم سر بزنیم، قبلاً این جا درس می‌خوندیم. خانومه گفت بفرمایید بیرون، سر زدن نداره (والله به خدا. من هم همین‌و می‌گم).
هنوز همون طور بود. یک حیاط آسفالت با یک کیلومتر مساحت (زمین، مفت اه دیگه اون جا) که بدون دخالت ساختمان بلندی، پاساژی چیزی یه‌تیکه افتاده زیر تیغ آفتاب، بدون یک لکه سایه. موقع بیرون اومدن گفتم کاش دوربین همرام بود چند نما از داخائو ثبت می‌کردم بعداً به نوه‌هام نشون می‌دادم، گرچه عمراً اون حراست می‌ذاشت من عکس بگیرم.
درست وقتی رسیدم دم پله‌ها یهو صدای جیغ ناظم رو شنیدم. گفتم بیا، دیدی؟ موج تمدن هنوز به اینا نرسیده. یه اتاقک شیشه‌ای ساخته بودن دم ورودی و یه میز توش بود و پشت میز یک عقاب بود.
اتاقک شیشه‌ای... خدایا اینا مغز فیل تو کله‌شون اه... دید مستقیم و عقابی روی کل حیاطی که نه سرپناه، نه سایه داره. همه تو چشم خانوم ناظم اند. جیغ کشید مگه بهِ‌ت نگفته بودم، هان؟ و اون هان مثل یه افکت صوتی تا یه دیقه اکو پس می‌داد. بعید نبود گوش دختره رو پاره کنه. اینا فیلم نیست. متأسفانه واقعیت اه... یعنی واقع شده و می‌شه.

همیشه تو رویاهام می‌دیدم که دوست‌پسرم من‌و با ماشین می‌بره اون جا. اول کلی نازم می‌کنه می‌زنه پشت‌ام، بهِ‌م یه بطری آب می‌ده بعد می‌گه این‌و بخور، نفس عمیق بکش. می‌گه مریم آروم باش، به نفرت‌اِت غلبه کن، هر چی بوده گذشته، شلوغ‌اِش نکن، حرص نخور، من این جا م، برو بگیر و بیا. بعد من با افه‌های سینمایی پیاده می‌شم، عینک آفتابی رو چشم‌ام، بدون این که به یارم نگاه کنم در ماشین‌و می‌بندم، از عرض خیابون (نه از طول) می‌گذرم، می‌رم تو و اون نگران و مضطرب یه آه می‌کشه. مدرک‌و که گرفتم موقع بیرون اومدن از اون جا یه آتو دست می‌گیرم، یه بی‌احترامی به دخترای جوون مردم، یه فحش، یه جیغ بی‌دلیل سر دخترای مردم کشیدن، یه نگاه تند و بی‌ادبانه به دخترای مردم رو بهونه می‌کنم و بلند بلند اعتراض می‌کنم، از آزادی می‌گم، از "اون بیرون"، دخترا رو می‌شورونم، سخنرانی می‌کنم و همه رو به وجد می‌آرم و در حالی که دخترا دارن با هیجان در و پنجره می‌شکونن تا از زندان فرار کنن فاتحانه می‌آم بیرون و... البته مدرک‌و سفت می‌چسبم تو شلوغی و شورش نیفته.

گفتم اگه به اون اتاقک و ناظمه نگام بیفته نمی‌تونم جلوی خودم‌و بگیرم و بخش دوم رویا عملی می‌شه. رد شدم، دیدم کنار اون اتاق تأدیب و شکنجه دو تا نوچه‌ناظم (اون جا دو هکتار اه. همیشه یه فوج مدیر و ناظم داشت) دارن چایی هورت می‌کشن. لبخند زدند (راستی چه جوری تونستن؟) و اتاق مدارک رو نشون‌ام دادن. ده هزار تومن دادم، اثر انگشت دادم (بالقوه مجرم ایم) و یه تیکه کاغذپاره تحویل گرفتم.
جرأت سگ (و البته یه یار پا رو پدال آماده برای فرار) می‌خواست که دم بیرون اومدن بشاشی به دیوارش و بیای بیرون.

Thursday, April 4, 2013

پیستاچانگ

ماها کلاً پسته‌خور نیستیم (غیر از یکی از برادرام) ولی امسال از هر سال دیگه مامان‌ام بیش‌تر پسته خریده، طوری که الآن زیاد اومده روش اسپری جلادهنده زدیم گذاشتیم توی دکور. باید یک ساعت تو پیاله می‌جوریدیم تا تخمه پیدا کنیم و برعکس همیشه از نخودچی کیشمیش اثری نبود چون دیگه پول‌اِش به این تزیینات اضافه نرسیده بود.
من این واکنش نسبتاً عمومی رو درک نمی‌کنم. هر چی گرون یا کمیاب می‌شه یه عده بیش‌تر به خریدن‌اِش ترغیب می‌شن.
یادمه یه سال برای چند ماه می‌گفتن پودر لباس‌شویی نایاب شده و هیچ جا پیدا نمی‌شه. من تا اون روز خبر نداشتم. سر کار می‌رفتم اون سال. یه روز دو تا همکارا که مرد و متأهل بودن شروع کردن صحبت کردن، با نگرانی و تأسف. من یه لحظه جا خوردم. پیش خودم می‌گفتم روال بحث جوری ئه که انگار مسئله‌شون شمش طلا ست ولی اینا که هی می‌گن تاید و شوما و فلان.
به مامان‌ام می‌گم با خودت لج کردی یا طبق قانون ِ هر چی گرون‌تره، پس بهتره عمل کردی؟ می‌گه هیچ‌کدوم، تخمه‌ش کمه، پسته‌ش بیش‌تر به چشم می‌آد. حالا از شانس ما امسال که تخمه‌ژاپنی‌هاش حرفی برای گفتن داشتند فقط نصف پیاله به هر نفر رسید.

Wednesday, April 3, 2013

جام اون جا ست

جدا از این که تمام مسیر رفت و برگشت به شمال؛ کنار جاده چه تو خاکی، چه مسیر سنگی، چه آسفالت، چه لای کپه‌های سبز کنار جاده، چه کنار درختای بلند و انبوه لبه‌ی دره‌های عمیق... همه جا زمین رو یه‌تیکه آشغال می‌بینی، هرگز نمی‌تونید یک چشم‌انداز تو شمال کشور پیدا کنید که مملو از آشغال نباشه و به نظر دلتای زباله نیاد. تو مسیر شمال از یه جا رد شدیم که از کوهی که بالاش رو یه جنگل سبز پوشونده بود آب می‌ریخت پایین. یه منظره‌ی فوق‌العاده... بعد من دیدم خدایا روی کوه پر از آشغال اه. اون قدر زیاد و عجیب بود که اول فکر کردم شاید یک اثر مفهومی باشه از کسی که می‌خواد مردم رو با این صحنه تکون بده و واکنش‌ها رو ببینه. مثل این بود که کسی این کوه رو با آشغال تزیین کرده و آشغالا رو بهِ‌ش چسبونده... دیدم نه همه عادی می‌رن و می‌آن و دست می‌گیرن زیر اون آب... همه چی روی اون کوه بود، آشغالای غذا و پوست میوه، شیشه‌های نوشابه و بلال‌های خورده‌شده که روی برآمدگیای کوه گیر کرده بودن، ظرفای یه‌بارمصرف غذا که چپه یا آویزون بودن و روغن زرد ازشون می‌چکید، دبه‌های پلاستیکی، لباس مردونه! و حتی یه گوشی تلفن درب و داغون قدیمی!
واقعاً جا داشت اون صحنه به عنوان عجیب‌ترین واقعیت تاریخ ثبت بشه.
چی شده که آدمای زنده (اون آشغال‌ریزهای بی‌انصاف و اونایی که راحت اند با این قضیه) این‌قدر نسبت به این جور چیزا بی‌تفاوت شده‌ند؟ تو شمال کشور که دیگه این مسئله بیداد می‌کنه. شمال شده خطه‌ای که درواقع یک کیسه‌زباله‌ی بزرگ اه که درختا و دریا افتاده وسطاش. نمی‌دونم برای خود مردم شمال چقدر ابعاد این فاجعه‌ی زیست‌محیطی مشخص و مهم اه ولی انقدر آشغال زیاد اه که باید راه ورود به شهرهای شمال رو بست تا بشه پاکسازی کرد. واقعاً مردم ساکن در اون جا چطور تحمل می‌کنند و چطور اعتراضی، دسته‌ای، کمپینی واسه این مشکل تشکیل نداده‌ن؟ حیف‌مون نمی‌آد؟
فیلم نارنجی‌پوش داریوش مهرجویی رو که تو سینما می‌دیدم احساس کردم بعضی‌ها مثل یک اتفاق خنده‌دار و صرفاً طنز و شوخی بهِ‌ش نگاه می‌کنند. البته فیلم آدم رو گاهی به خنده می‎‌نداخت ولی تازه اون فیلم یک گوشه‌ی کوچیک از واقعیتی بود که وجود داره. اون واقعیت این اه که مردم وظایف و مسئولیت‌هاشون رو یا بلد نیستند یا کاملاً از یاد برده‌ند یا شاید منظورشون از "ایران آباد ایران آزاد"ی که می‌گن یه آشغالدونی بزرگ اه که توش آب و برق مجانی اه و دولت به همه خونه داده و همه راحت از جیب همدیگه پول ور می‌دارن.
این صحنه‌ی آشنا رو همه بارها دیدیم (من که از هفت سالگی و از پارک لاله این صحنه رو دیدم تا همین امروز)؛ خانواده‌ای از رو فرشی که انداخته بلند می‌شه، وسائل‌و جمع می‌کنه و دم رفتن کیسه‌ی همون چند تا تیکه آشغالی رو هم که از اول رو زمین ول نیست، خالی می‌کنه رو چمن. درواقع یا کیسه‌ها خیلی باارزش اند که مردم دل‌شون نمی‌آد بندازن تو سطل آشغال یا این افراد مشکل روانی عمیقی دارند که به سبب اون صدای تو گوش‌شون به جای این که بگه کیسه رو بنداز تو سطل می‌گه همین جا خالی‌ش کن، جاش این جا ست.

Friday, March 29, 2013

مشهود

دیشب خواب دیدم یکی از برادران لاریجانی (فقط می‌دونستم از برادران لاریجانی ئه، نمی‌دونستم کی ئه، چند وقتش‌ه، اسمش چی ئه... فقط می‌دونستم از برادران لاریجانی ئه)... آره خواب دیدم ایشون با یک ماشینی با راننده منتظر من و یکی از دوستام‌ه. سوار ماشین شدیم و بعد صاحب ماشین (بله، آقای لاریجانی) از اون یکی در سوار ماشین شد نشست بغل ما. ناگهان چشم‌مون افتاد به موبایل ایشون که به رنگ صورتی - ارغوانی ِ جیغ بود، کاملاً زنانه و ژیگولی با بافت چرمی. حالا ما از رنگ موبایل ایشون که به لحاظ اندام تو مایه‌های پرویز پرستویی بود زدیم زیر خنده و داریم پس‌وارو می‌شیم. ایشون اومد اس‌ام‌اس بخونه بعد من چشم‌ام افتاد به جوابی که داره تایپ می‌کنه. نوشت: به جاش به یاد خدا باش گل‌ام.
آخرین صحنه این بود که پیاده شده بودیم تو جایی مثل پارکینگ فروشگاه شهروند آرژانتین، موبایل خوشگله تو دست ما بود (گویا بلند کرده بودیم) داشتیم همین اس‌ام‌اس یه‌خطیه رو می‌خوندیم ریسه می‌رفتیم.

کاملاً تأثیر سیاست و جو جامعه و انحطاط گویشی و کلامی و روابط غیر افلاطونی در سطح شهر... تو این خواب مشهود هستش.

Wednesday, March 27, 2013

شوک الکتریکی

هیچ‌چی اندازه‌ی مسواک زدن برام سخت نیست. اون‌قدر سخت اه که سرش خودم‌و گول می‌زنم. مثلاً دارم می‌رم حموم و اینا، به خودم می‌گم این خمیردندون و مسواک هم بر دار شاید حال داشتی مسواک هم زدی. (من اینا رو برای رعایت بهداشت تو اتاق‌ام نگه می‌دارم).
هیچ عجیب نیست که مخترع مسواک یه زندانی بوده. آیا ممکن اه کسی تا وقت اضافه‌ی زیاد نداشته باشه به اختراع چنین چیزی مبادرت بورزه؟
در ثانی یه زندانی (تو اون زمان‌ها) به خوبی با ماهیت شکنجه آشنا بوده و لابد باهاش خو هم گرفته بوده. به نظرم شکنجه‌های شدید فیزیکی و روحی الهام‌بخش اون بی‌چاره‌ی بی‌کار بوده. احتمالاً نخ‌دندون رو هم یه آکروبات‌باز سخت‌کوش برای حفظ مهارت و آمادگی بدنی برای بندبازی و اینا اختراع کرده.
چه شکنجه‌ای بالاتر از مسواک زدن ِ هرروزه و هرشبه وَ پاشیدن آب به روی صورت پس از بیدار شدن که یک شوک برقی به آدم وارد می‌کنه؟ این شوک‌های متوالی به مرور باعث می‌شه عمر آدم کوتاه بشه.

آخرش همه رو ساندیس‌خور می‌کنن

پارسا تو مغازه یه پاکت دیده (معروف به بسته‌ی شانسی که یعنی معلوم نیست توش چی اه)، روش عکس انگری‌برد داشته و بعد به خواهرم گفته این‌و برام بخر دیگه. کیک تولدش انگری‌برد، لباس انگری‌برد، آویز ِ انگری‌برد... خودش هم همیشه آمادگی داره واسه اخمو و عصبانی بودن، مثل این پرند‌ه‌ها.
اومدن خونه و باز کردش. دیدیم توش یه ساندیس کوچولو اه، یه چسب نواری نقره‌ای که فقط پنج شش دور چسب داشت و یه سی‌دی از کارتون‌های تام و جری که این بچه‌ی پنج‌ساله هم همه رو این‌قدر دیده سکانسا رو حفظ شده. لااقل کاش پلنگ‌صورتی بود خودم ور می‌داشتم.
نشسته بود برامون سخنرانی می‌کرد. اول عصبانی شد بغض کرد که پس کو انگری‌برد؟ بهِ‌ش گفتم ببین این مثل اون جعبه‌هه بود که دیدیم روش عکس باب‌اسفنجی بود ولی توش پر از اسفنج ظرف‌شویی.
آخرای سخنرانی صداش رو آورده بود پایین یواشکی می‌گفت تازگیا اینا دارن خیلی بچه‌ها رو گول می‌زنن. من این‌و خریدم که توش انگری‌برد باشه ولی می‌بینید که اینا بود.

Wednesday, March 13, 2013

خطر خطر

یک مورد دعوت به "سرش را خوردگی" به "تا تهِ ته‌اش را خوردگی" انجامید و گفتن ندارد که هر دو طرف ماجرا فوت شدند. ملت ما بار دیگر دو غیورمرد فاتح خیابان را از دست داد. موبایل این دو عزیز به خانواده‌های داغدارشان مسترد خواهد شد.
...
(آهنگِ بیا که گل جوانه کرده در ادامه پخش می‌شود)

Sunday, March 10, 2013

حکایت

خراب ِ لحظات ام ولی نمی‌دونم معنی‌ش چی اه.